Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

جمعه ۲ تیر ۸۵

یک جور دیگه...

 



معمولن اینجوری شروع می شود که ماشین پشت چراغ راهنما متوقف می شود... قرمز ...رنگ زنده و پر جنب و جوش...از نوع چراغ راهنمایش ولی بی جلوه است و اعصاب خردکن...شاید گرمای تابستان باشد...شاید باران ریز و شیشه های عرق کرده...دور و برت را نگاه می کنی...سر کوچکی پشت شیشه ماشین کناری است... لبخند می زنی و بای بای می کنی...او هم لبخندی می زند...بعضی وقت ها دخترهای ماشین بغلی عروسک بغل دارند و پسرهایش ماشین...عروسک، اسباب بازی دخترانه...ماشین، اسباب بازی پسرانه...دنیای جنسیت های تفکیک شده...حالا اصلن بگذریم...بعد، شکلکی در می آوری...مثلن زبان درازی یا چشم ها را گرد کردن و سر را تکان دادن...می خندد....شیطون که باشد او هم برایت شکلک درمی اورد...شیشه را پایین می کشی...سلام!...اسمت چیه؟...مهسا...سینا...نازنین...شایان...رعنا...پوریا...گاهی بلند می پرسند اسم تو چیه؟...فرناز...یکیشان پرسید کلاس چندمی؟...خندیدم....کلاس اول!...ریسه رفت...ریسه رفتم...چند سالته مهسا؟سینا؟نازنین؟شایان؟رعنا؟پوریا؟...شش...چهار...پنج...هفت...نه...برایت شکلک در می اورند...برایشان شکلک در می اوری...می خندید...چراغ سبز می شود...سبز...رنگ زندگی و تازگی...حتا از نوع چراغ راهنمایش!...یک بوس می فرستی و بای بای می کنی...یک بوس می فرستند و بای بای می کنند...ماشین ها راه می افتند...سرت را بر می گردانی...هنوز دارد دست تکان می دهد...لبخند می زنی...تمام می شود.

Permalink