Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

جمعه ۲۷ مرداد ۸۵

زنی که چشم هایش رنگ زندگیست

 



در زندگیم از دو زن بسیار آموخته ام...مستقیم و غیر مستقیم...چه آن زمان که خواننده نوشته های دقیق و موشکافانه آن دو بودم که پاسخ چراهای ذهنم بود و چه آن زمان که هر دو زن رفیقم شدند و « مرکز فرهنگی زنان» شد خانه همه ما. انتخاب راه زندگیم را مدیون این دو زن هستم...اولین بار که دیدمشان شوکه شدم...فکر می کردم نویسنده های این نوشته های عالی دست کم پنجاه سالی سن دارند...هر دو اما بسیار جوانتر بودند. نوشین احمدی خراسانی با ان صورت مهربان که پر از شیطنت است و پروین اردلان با ان جثه ظریف مینیاتوری، هر دو برای من نماد عشق، اعتقاد، پشتکار و ایستادگی هستند.

من از پروین کار گروهی یاد گرفتم...خصوصیات دارد که این روزها کمیاب است. باتوجه و مراقب است...در همه روزهای بحران و لحظه های خطر با اینکه خودش بیشتر از همه در معرض خطر است، لحظه ای از حال بقیه غافل نیست...چند وقت پیش مریم می گفت دقت کردی پروین حتا همیشه مراقب نوشین هم هست؟...می خواهم اعترافی بکنم...در لحظه هایی که خیلی ناامید و مایوس می شوم، یک تصویر بارها سراغم امده است و به من انگیزه وامید داده...تصویر ساده ای است، برای من اما پر از معنا... بیست و دو خرداد سال هشتاد و چهار از تجمع جلو در ورودی دانشگاه تهران برگشتیم...بالای پله ها، یک لحظه پروین برگشت و نوشین را بغل کرد...همدیگر را محکم در آغوش گرفتند وخندیدند...هیچ وقت ندیده بودم این دو یکدیگر را بغل کنند، هردو همیشه انقدر بدو بدو دارند که می بینم وقت بغل کردن دوست چندین و چند ساله هم را ندارند. لحظه کوتاه زیبایی بود...آن خنده ها من را به آینده امیدوار می کند.

پروین اردلان زندگی سختی داشته است...حتا شنیدن قصه های روزهای پرخطر زندگیش که کم نبوده است هم تن من را می لرزاند...مثل فولاد آبدیده است...برنده است...نه با جنگ و بزن بزن و شیوه های کثیف غیراخلاقی...با درایت و عقلش. آدم است، در حد بی نهایت...در وجودش ذره ای بدجنسی، دودوزه بازی، بی انصافی، نان به نرخ روز خوری و بد اندیشی پیدا نمی کنی...پشتکار عجیبی در تشویق زنها به نوشتن دارد...شعار معروفش این روزها شعار خیلی ها است:« نوشتن به زنها اعتماد به نفس می دهد.» ...خیلی از روزنامه نگارهای جوان از او که به تنهایی یک پا مدرسه فمینیستی است یاد گرفته اند...یک لحظه او را آرام نمی بینی....یا پشت کامپیوتر مشغول سر و کله زدن با وب سایتمان است...یا پرینت نوشته ای را در دست دارد و می خواند و پیشنهاد می دهد...یا تقویم بزرگش را باز کرده و چیزی را یاداوری می کند...خلاق است و پر از ایده های ناب. از جنس زندگی است...هرچند که این همه سال فشار و تنش و استرس و بدتر از ان نامهربانی ها و بی انصافی ها این روزها او را در بستر انداخته است...ولی من مطمئنم این بار هم برنده است...پروین اردلان بیدی نیست که با این بادها بلرزد...هرچند که روزی دو بار با دوز بالا کورتن به او تزریق شود ...فشار عصبی و التهاب و ام آر آی پشت سر هم او را از پا نمی اندازد...خودش می گوید زن بودن یعنی مبارزه همیشگی...و او زن این میدان است. برای من پروین اردلان نماد زن است و زندگی...و چشم هایش، روزنه هایی که مدام می خواند و می خواند... از تیزبینی ان چشمها بسیار یاد گرفته ام...چه روزهایی که نوشته های خودم را به او دادم تا تصحیح کند...چه روزهایی که فقط کنارش ایستاده ام و دیده ام با چه وسواسی می خواند و تصحیح می کند. می دانم خیلی زود دوباره او را پشت کامپیوترهای «مرکز فرهنگی زنان» می بینم...شما هم اگر دور و بر میدان هفت تیر زن ریز نقشی با روسری های سفید دیدید که کیفش را از شانه راستش اویزان کرده است، تند تند راه می رود و وقتی می خندد چشم هایش برق می زند، بدانید که خود پروین اردلان را دیده اید.


نوشته مریم: برای زنی که می بیند

شعر ستاره: برای پروین

Permalink