گوش هایم را سوراخ کردم...هوس است دیگر. پنبه آغشته به الکل را به نرمی گوشم کشید و پرسید عجیب است! چرا گوش هایتان را سوراخ نکرده اید؟...می گوید این روزها همه ناف و زبان سوراخ می کنند و من فکر می کنم چه وحشتناک!...گوش هایم را حتا قبل از اینکه یک ساله بشوم سوراخ کرده بودند. همیشه گوشواره طلایی به گوش داشتم که شکل گل بود و وسطش یک نگین ریز فیروزه. آلبوم های کودکی را که ورق بزنم گوشواره طلا با آن نگین فیروزه نیشابوری در همه عکس ها پیداست...دو سالگی...چهار سالگی...هشت سالگی..ده سالگی...اسمش کیاندخت بود، همکلاسی من بود، تو تیم بسکتبال مدرسه هم همبازی بودیم. هردو عاشق داستان «ماهی سیاه کوچولو» صمد بودیم....بی اینکه بدانیم پرولتاریا خوردنی است یا پوشیدنی یا در بند معنای مبارزه و آرمان باشیم. من را به خانه شان دعوت کرد...یک بعدازظهر بهاری به صرف شیرکاکائو و کیک خانگی. تعطیلات نوروز تازه تمام شده بود، با پول عیدی هایم یک جفت گوشواره سفید و صورتی برای خودم خریده بودم...با ان گردنبند سفید و صورتی که تولدم کادو گرفته بودم چیز خوشگلی می شد. گردنبند به گردن و گوشواره سفید و صورتی به گوش به خانه شان رفتم...پدرش با حرص به گردنبند و گوشواره نگاه می کرد...چند دقیقه بعد شنیدم که به مادرش می گفت حلقه و افسار اسارت و بندگی را از الان آویزان این بچه کردند...با همه بچگی حدس زدم این حلقه و افسار باید گردنبند و گوشواره سفید و صورتی من باشد، و یک سوال که چرا افسار؟ اسارت و بندگی یعنی چی؟ افسار چی چی؟...پدرش طاقت نیاورد و دست آخر به من گفت این ها افسار بندگی تو هست و زود از شر آنها خلاص شو!...در گذر سالها کم کم دیگر اصلن گوشواره به گوش نینداختم، بالاخره هم سوراخ های هردو گوش بسته شد. دلیلش چه بود؟ نمی دانم!...شاید تنبلی، شاید بی علاقگی، شاید بی حوصلگی...نمی دانم. نمی دانم آن همکلاسی خوب سالهای دور حالا کجاست، نمی دانم پدر آرمان گرایش چه می کند...هنوز هم با آن تعصب و حرارت آرمان گرا است؟ یا مثل خیلی از هم نسلانش(هم نسلان پدر من) برجها و کارخانه ها جای آرمان هایش را گرفتند؟ مرد که پنبه آغشته به الکل را به لاله گوشم می مالید یاد مرد آرمان گرا افتادم...کاش می دیدمش تا می گفتم حالا معنای افسار و حلقه اسارت و بندگی را می دانم...تن بی قرار و سر پر شورم هرگز در هیچ قالب پیش ساخته نمی گنجد و زیر بار هیچ انظباط تحمیلی نرفته، نمی روم و نخواهم رفت...دلم می خواست می دیدمش تا می گفتم هرچه نشان از انتخاب نداشته باشد، هرچه دیکته شده و قالبی باشد افسار و حلقه اسارت و بندگی است، حلقه ها و افسارهای اسارت،انظباط ایدئولوژیکی است که از انسان ها موجودات قالبی منقبضی می سازد به دور از طبیعت انسانی خویش..."انتخاب" شاید عمیق ترین، انسانی ترین و حیاتی ترین واژه همه زمان ها باشد.
در جعبه سبز رنگ را باز می کنم، گوشواره های رنگ و وارنگ...حلقه ای، آویزدار، نگین دار...صورتی، نقره ای، سبز...مهمانی رنگ ها ...یادگار سفرهایم به گوشه و کنار دنیا ...چند تایی هدیه و سوغاتی فلان دوست و فامیل...به لاله گوشم دست می کشم...اول کدام را به گوش آویزان کنم؟...آنکه هدیه مریم گلی* است؟...گوشواره قرمزی که از زن مهربان تایلندی خریدم؟...گوشواره سنگی صورتی قلب مانند که رگه های سفید میان صورتی سنگهایش موج می زند؟...یا آنکه سوغات سفر دوستی به آفریقا هست؟...باز نرمی گوش را لمس می کنم...هوس است دیگر.
* حرف از مریم گلی شد. دوست گلی که دیروز از ایران رفت...مدت ها هست تقریبن هر دوهفته یک بار من و مریم گلی در معیت این آقا و این یکی آقا بیرون می رویم، دورهم ناهاری می خوریم، هرهر کرکری و از همه در حرفی...جایش خالی خواهد بود...دلم هم برایش خیلی تنگ می شود...حالا دیگه ناهار و شام های این قرار من هستم و کیوان و یک عدد آقای سی و پنج درجه با یک ساعت و نیم تاخیر ناقابل!:)...خیلی دلم برات تنگ میشود دختر
______________________________
گفت و گو با شیرین عبادی را دوست داشتم...همیشه شخصیت و شیوه کار و پشتکار او را تحسین کرده ام...در این گفت و گو از تجربه ها و اقداماتی صحبت کرد که من تا پیش از این ندیده بودم جایی از آن گفته باشد.یک بعدازظهر تابستانی من و مریم مهمان دفترش بودیم و همین طور که مدام بهمان می گفت از خودمان پذیرایی کنیم و چای و بیسکوییت بخوریم از نابرابری های قانونی، تجربه هایش در «انجمن حمایت از حقوق کودک»، قانون خانواده و وضعیت حقوقی زنها در صد سال گذشته صحبت کرد. این گفت و گو را می توانید در وب سایت « تغییر برای برابری» بخوانید:
گفت و گوي اختصاصي «تغيير براي برابري» با شيرين عبادي:بايد مطالبات زنان را به سطح جامعه ببريم- فرناز سیفی، مریم حسین خواه
Permalink
|