- هیچ وقت ناامید میشی؟
- اوهوم!
- چه وقت هایی؟
- خوب...وقتی می بینم زن ها خط مقدم تخریب می شوند و با قدرت تمام سیستم مردسالار را بازتولید می کنند.
- از واکنش های مردان چطور؟
- (خنده کنان) معمولا نه! به هرحال وقتی می بینند تو به پایه های همه آن قدرت تام الاختیار نقد داری و علیه آن هستی، وقتی خودشون هم خوب می دونند که حرفت درست هست، طبیعی هم هست که راه مقابله شون تمسخر کردن بشه! میدونی که گارد دفاعی خیلی ها وقتی که کم آوردند تمسخر کردن هست.
اما لحظه های دیگری هم هست... با جنس ناامیدی عمیق تر. سالهایی هست که تقلا می کنی دست و پایت را از تارهای نظام مردانه بیرون بکشی...تارهای ظریفی که تا خصوصی ترین عرصه ها هم کشیده شده اند. در این تقلا کردن ها و دست و پا زدن ها مدام به بن بست می خوری...شبیه ماز هست...از همان مازهای شیشه ای شهربازی!...زمین می خوری، آرام آرام بلند می شوی، نگاهی به دور و بر می اندازی، گرد و خاک زمین خوردن را پاک می کنی و باز تقلا...بر حسب توان و انرژی و شرایط و پررو بازی تا جایی پیش می روی...چند قدم جلوتر از فلانی... چند قدم عقب تر از آن یکی. گاهی هم می رسی به جایی که پیروزمندانه لبخند بزنی و بگویی همه تارها را کنار زده ای...می گویی حالا مستقلی، فکری و مالی...شخصیت با ثبات داری...اراده قوی و عزم مصمم...اختیار و کنترل همه اموراتت را در دست داری، از مالی گرفته تا ساعت بیرون رفتن و برگشتن...تا بدن و...درست همان لحظه هایی که فکر می کنی موفق شدی، همان روزهایی که قدم هایت محکم تر از همیشه سنگفرش خیابان را طی می کنند، آن حقیقت تلخ و دردناک جلو راهت سبز می شود. زندگی پر لحظه هایی هست که بال هایی که با هزار بدبختی و جان کندن به دست آوردی، همان بال هایی که مال "خودت" هست و نه عاریه ای و اهدایی یارای پریدن ندارد. لحظه هایی که به این بال ها اجازه و مجالی نمی دهند...همان لحظه هایی که به تلخی می فهمی باید سوار بال یک مذکر شوی، مذکری که شاید خیلی خیلی کمتر از تو توانایی و انرژی و انگیزه داشته باشد. همان لحظه هایی که همه آنچه با تقلا به دست آوردی می شود چیزی در مایه های کشک، درهایی هستند که تنها اگر زیر سایه مردی بروی باز خواهند شد... باتلاق هایی که دست و پا زدن های تو در آن اصلن دیده نمی شود...فقط یک دست جادویی اتوریته مردانه باید بیرون بیاید و تو را بیرون کشد. همان لحظه هایی که آن سلطه حاکمی که عمری در جستن از آن دویدی با قدرت تمام، مثل یک سیلی سخت به صورتت می خورد. هم کلاسی دوستی موضوع پایان نامه اش را "آزارهای خیابانی" انتخاب کرده است... می پرسید کسی از شما چنین تجربه ای دارد با او مصاحبه کنم؟...نیشخندی زدم و گفتم کدام زنی می تواند ادعا کند که چنین چیزی را تجربه نکرده است؟...به تارهای تنیده آن اتوریته که فکر می کنم خودم از خود می پرسم کدام زنی می تواند ادعا کند که لحظه هایی را تجربه نکرده است که فقط اتوریته و حضور یک مرد راهکار گره کور بوده است؟...چرا نگفتم که در لحظه های این چنین، بیشتر از هر اتفاقی زانوهایم خم می شود و مایوس می شوم؟
____________________
جزوه حقوقی: تاثیر قوانین بر زندگی زنان
Permalink
|