Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

پنجشنبه ۲۳ شهریور ۸۵

---

 



چهار سال اول مدرسه عدالت می رفتم...از ماشین بابا پیاده می شدم، سربالایی را بالا می رفتم و برای بابا دست تکان می دادم، مقنعه ام را مثلن صاف می کردم و می رفتم تو. سال اول مقنعه ها سورمه ای بود، از سال دوم مقنعه سفید تصویب شد. مقنعه من همیشه چپ و چوله بود، نمی دانم چند سال طول کشید تا مقنعه درست سر کردن را یاد گرفتم. رو مقنعه هایمان روبان باید می دوختیم...کلاس اولی ها روبان صورتی، دومی ها زرد، سومی ها آبی، چهارمی ها سبز و پنجمی ها قرمز. داشتم با گوشه روبان سبز مقنعه ام بازی می کردم و حل مساله را تو دفترم می نوشتم...معلم خشکه مذهبی همیشه اخمو که هیچ دوستش نداشتیم به لیلی گفت تخته را پاک کند. همه مساله را کامل ننوشته بودم، تخته پاک شد...معلم بالای سر من رسید، دفترم را نگاه کرد، پرسید چرا حل مساله ناقصه؟ دهنم را باز کردم که جواب بدهم، دستش بالا رفت و محکم روی گونه راستم پایین آمد...جای پنج انگشتش ماند...چشم هایم که پر اشک شد گوشه روبان را گرفتم و کشیدم، همه روبان سبز رنگ مقنعه ام کنده شد....زنگ تفریح ناظم مرا گرفت، گفت برای چی مقنعه بی روبان سرت کردی؟ کلاس چندمی؟ ...دهانم را باز کردم که جواب بدهم، دستش بالا رفت، محکم خورد تو سرم. چشم های که پر از اشک شد، آرام به دستشویی مدرسه رفتم، تمام مدادها و خودکارهایم را شکستم و تو چاه توالت انداختم...کسی سر نرسید که بپرسد چرا و دهانی باز نشد که جواب سوال را بدهد...دستی هم بالا نرفت...مهرماه بود.

Permalink