Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

جمعه ۲۴ شهریور ۸۵

به یاد همه بعدازظهرهای دور...

 



Attention:این نوشته ای کاملن درون رفاقتی(!) است و احتمالن خواندنش تنها برای خودمان جالب...


برای مریم و مریم


لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز *

بعدازظهرهایی بود سرد و پاییزی، سرد و برفی، گرم و پر از نور و دفتر کوچک زهره تو وسط مسط های خیابان خردمند پر از دختران جوانی بود که همه باهم حرف می زدند و می خندیدند...لحظه هایی که هر مراجعی می آمد سردبیر این دختران جوان تشر می زد ساکت! الان می گویند چه آپاچی هایی و طنین خنده هایی که درساختمان کوچک وسط مسط های خیابان خردمند می پیچید...ظرف سویایی بود که دخترها مشت های شان را از محتویان آن پر می کردند و تند تند می جویدند...آب پرتقال و لیمو...و کامپیوتری که زهره می خندید و می گفت من که نمی دانم اینجا چی ریختند و چی نریختند! اسمن مال منه و رسمن مال این سایتی ها... روزهایی که من بودم و مریم و مریم...و تارا و هانا که ستاره سهیل بودند!... و پروین که هریک از ما را از جایی و سوراخ سنبه ای پیدا کرده بود...

فیلتر شکنش آنقدر قوی بود که بالاخره بازش کرد...حتا سرود شاد و پر امیدش پخش شد... و و من باز پرت شدم به آن زیرزمین پرنور و گرم و سرودی که با هیچ زاییده شد و حالا شده است خار چشم عده ای که شادی ها و انگیزه ها را تاب ندارند...آخرین مطلبش را من نوشتم...آخرین لینک سایت نوشته ها را هم خودم گذاشتم...یک بعدازظهر سرد پاییزی بود. فیلتر شکنش آنقدر زور در چنته داشت که یکی یکی صفحه ها را باز کند و غلت بخورم در رنگ های روزهای گذشته...

آن روزها من بودم و مریم و مریم...و تارا و هانا که ستاره سهیل بودند... و پروین که هریک از ما را از سوراخ سنبه ای پیدا کرده و با خود همراه کرده بود...صفحه پشت صحنه ای بود که من و مریم و مریم هر یک با اسم خود خبری در آن می گذاشتیم و آخر هفته هایی بود که گزارش اخبار هفته زنان نوشته می شد...و عصرهای کافه بلاگ و خانه هنرمندان که ایده ها سرریز می شد و تقسیم کارها نوشته...با مریم دست هم را می گرفتیم و از پله های مترو پایین می دویدیم...با مریم سرها را بالا می گرفتیم و پلاک ها را می خواندیم...هشتاد و هشت، نود، نود و دو...دیگه داریم می رسیم...یک عصر غم انگیز پاییزی بود، پارک نظامی گنجوی و دخترهایی که از میله ها آویزان می شدند، تاب سواری می کردند و بلند بلند می گفتند توبی بی سی را پس چک می کنی؟ هستیا مال کی؟ پس بنویسیم، بی بی سی فرناز...هستیا مریم م...ایسنا مریم ح...بعداز ظهرهای سرد زمستانی بود که من بودم و مریم و راسته خیابان کشاورز که بالا می امدیم...گرمای موزه هنرهای معاصر ...دو فنجان قهوه، کیکی وسط و حرف های مگویی که با اطمینان می زدیم... انگار تاثیر هنر بود که روی سلول ها می نشست، تا ته ته دل نفوذ می کرد و زیر نور لامپ های کم جان آن همه حرف های درون سرریز می شد... پرونده هایی بود، تقسیم کاری، یکی گزارش، یکی مصاحبه، یکی یادداشت...عصرهای طبقه دوم کافه بلاگی بود...روسری هایی که در می آوردیم...خنده ها و خنده ها...یک وبلاگ صورتی شبیه نامش، یک وبلاگ بنفش و آهنگ فرانسوی پر انرژیش، و یک وبلاگ کرم و قهوه ای که هنوز همان شکلی است...زنی که کوله پشتی مخمل قهوه ای داشت و دفترچه صورتی..دفتر وکالت دوستی که وسط مسط های خردمند بود...زن کوله پشتی قهوه ای و سه تا شر پر سر و صدایی که هر کدام را از جایی پیدا کرده بود و آن صفحه تیره رنگ و آن ستون های متنوع با نام های زنانه و ابداعی خانه شان بود.

مریم از افسردگی های نوبتی نوشته بود...یادش بخیر! اول مریم، بعد من، بعد مریم که افسردگی اش دیگر کما شده بود!...و زن کوله پشتی مخملین ما تنها می ماند...می بردیم، مایوس می شدیم، قهر می کردیم، ناز می کردیم....و زن با صبوری بد قلقی های ما را تاب می آورد، ساعت ها با تک تکمان حرف می زد، بعد انرژی بود که می آمد و صدای زن که تنبلی بسه دیگه!...راستی! همه چیز بدتر و پیچیده تر شده است...اوضاع این ور دنیا مایوس کننده... برای عده ای فمینیسم دکان دلالی و نقاب ...روابط خدشه دار...بی اعتمادی ها بیشتر...کار سخت تر...گروه بزرگتر...اما چرا دیگر هیچ کدام افسرده نمی شویم و نمی بریم؟ بزرگ تر شدیم؟ آرامتر؟ منطقی تر؟ آبدیده تر؟ شاید هم پوست کلفت تر!


* سهراب سپهری

+ نوشته مریم: براي خودمان سه تا ... راست میگی مریم. همه اینها هستیم و هیچ کدام نیستیم...این رشته های عمیق و ظریف بینمان را دوست دارم مریم...

Permalink