Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

دوشنبه ۲۲ آبان ۸۵

پیشنهادهای هفته!

 



- اگر هنوز آرمان برایتان حرمتی دارد، اگر هنوز تماشای آرمان خواهی برایتان جذبه ای دارد و وزنی،و اگر درگیر سوال آرمان خواهی تا کی و کجا و به چه قیمت هستید، یکی از همین شب ها سری به سینما فرهنگ بزنید و " باد در مرغزارها می وزد" این ساخته کن لوچ را که نخل طلای کن را هم نصیب خود کرده است تماشا کنید. در صندلی خود فرو روید و در دل مرثیه ای برای آرمان خواهان و آرمان خواهی را زمزمه کنید، روایت دردناک را نظاره کنید، اثر وضعی قانون ساده " آنچه با دیگری کنی با تو کنند" را ببینید و اگر هم تحمل صحنه های پر خشونت را ندارید، سر را روی شانه همراهی که کنارتان نشسته است بگذارید، چشم ها را محکم ببینید و قطره اشک سرازیر را با پشت دست پاک کنید.

فقط حواستان باشد که اگر احیانن یکی از رفقایتان مثل جناب آقای دکتر علی قدیمی ما لحظه آخر تصمیم گرفت که همراهتان شود و شما هم مثل من از طایفه نسوان بودید، تنها سمت بلیت فروشی نروید و به مرد بلیت فروش نگویید آقا! یک بلیت برای فیلم "باد در مرغزارها می وزد" می خواهم...مرد بلیت فروش خواهد گفت خانم! فیلم خشنی هست ها! شما هم که زنی و حساس و لطیف، خوب نیست تنها بروی این فیلم را ببینی. مردت باهات هست؟ و تا خیالش راحت نشود که شش مرد یکی از دیگر گردن کلفت تر همراهت هستند، دست و دلش نمی رود که یک بلیت به تو بفروشد!!


- اگر غرق شده اید در روزمرگی، اگر ثانیه ها مفت از چنگتان سرازیر هستند و حواستان نیست این روزها سری به کافه هفتاد و هشت بزنید و ویدیو آرت های معاصر مکزیک را تماشا کنید. ویدیو آرت های کوتاهی که تکرار روزمرگی های پایان ناپذیر است و تحملش سخت... عجیب است! انگار تا در موضع بیرون از گود قرار نگیری حواست جمع نمی شود که گرفتار چه چرخه ای هستی. تماشای حتا پنج دقیقه این روزمرگی آنقدر ملالت بار و خسته کننده است که زود بزنی بیرون، با سوال مهمی در ذهن که این همه سال درگیر روزمرگی بوده ای و هستی، چه چرخه عذاب آوری است که حتا پنج دقیقه تحمل تماشای آن نیز خارج از توان است؟ و در این چرخه می چرخیم و می چرخیم و می چرخیم...

فقط حواستان باشد که کافه هفتاد و هشت درگیر بنایی است، پس اگر پا درد گرفتید، بی هوا روزی زمین ننشینید که وقت برگشتن خاکی باشید ، انگار که از یک روز بنایی پرکار برگشته باشید.


- اگر مثل من درام دوست دارید و حالتان بهم می خورد از کیلو کیلو داستان هایی که مهم ترین هدف نویسنده اش خودنمایی و به رخ کشیدن واژگان زبانی خود بوده است، همان کتاب هایی که انگار نویسنده جیغ می زند می بینید من چقدر خدا هستم و اینکاره؟ سری به کتاب فروشی بزنید و رمان « بادبادک باز» خالد حسینی را بخرید و بخوانید. اگر هم رفتارهای طبقاتی آزارتان می دهد ورابطه فرادست - فرودست یکی از دغدغه های ذهنی شما است، و سردرد می گیرید از این همه تبعیض نژادی که با لفافه های خوش رنگ و لعاب و بی لفافه همه گیر شده است، حتمن این کتاب را بخوانید.


- اگر مثل من گاه غوطه ور شدن در حال و هوای ایرانی را دوست دارید و معتقدید هیچ هم بد نیست گاه سرمست یک پیشینه غنی شد ( خواهران و برادران مارکسیست بار دیگر جمله را با آرامش بخوانند، آها! این اسمش ناسیونالیسم نیست، واضح بود دیگه؟) بدانید که این بار که گذشت، اما دفعه بعد حتما سری به نمایشگاه بافته پوش های آزاده یاسمن نبی زاده بزنید و حظ کنید از تلالو چشم نواز دامن ها، مانتوها، لباچه ها، رداچه ها، شال ها و پیراهن های از جنس جاجیم، ابریشم، مخمل کاشان و مرینوس. یادتان باشد خسته نباشیدی نثار آزاده یاسمن کنید که سنت و مدرنیته را با ظرافت در هم می آمیزد و به غایت هنرمند است و هنرش اصیل.

فقط یادتان باشد با جیب پر از پول به سراغش بروید، دو سه روز دیگر هم گزارش من از این نمایشگاه را بخوانید و عکس های آرش از این رنگواره چشم نواز را هم ببینید.


- اگر شما هم یک رفیق خوره فیلم و کتاب و تا دلتان بخواهد دست و دلبازمثل این آقا دارید که هیچ هم غر نمی زند که فیلم هایش را پس بدهید، و اگر مثل من در حوزه فیلم همیشه عقب هستید، فیلم " بدو لولا، بدو" را از رفیق بامرامتان بگیرید، لپ تاپ در آغوش در رخت خواب ولو شوید و از دیدن یک فیلم پست مدرن ( نه از آن ملغمه مسخره ای که در ایران به اسم پست مدرن بلغور می شود) لذت ببرید و فکر کنید به کوچک ترین لحظه ها و ثانیه ها، به لحظه های کوتاه که می توانند زندگی را تغییر دهند. و بار دیگر درگیر شوید با دغدغه همیشگی " اگر انجا اینطور نمی شد..." یا " اگر یک لحظه دیرتر رسیده بود..."

فقط یادتان باشد فیلم که تمام شد، سی دی را از لپ تاپ خورد در اورید تا ظهر فردا چهار ساعت و نیم مثل گیج ها دور خودتان نچرخید و به زمین و زمان بدو بیراه نگویید که پس این سی دی لعنتی چی شد و حالا آبرویم پیش این دوستم می رود!


اگر انسان بامرامی هستید، پیشنهادهای فرهنگی، ادبی و هنری خود را در نظرخواهی با دیگران قسمت کنید که خدا با بامرامان است!

Permalink | Comments 11
 


 

.:: نظرات خوانندگان



فرناز عزیز..... اولین باره که میام اینجا.... جالبه که همه نوشته هات با اگر شروع شده. اگه من ادم با مرامی نباشم اجازه هست نظر بدم؟؟ جالبه یکی از کامنت گزارها نوشته....( اکثر دخترانی که روابط اینجوری دارندمنکر هر رابطه ای هستند... اولا که روابط اینجوری یعنی چی؟ بگید مام بدونیم ..... روابط خصوصی ادما از مرد و زن بخودشون مربوطه و نه به هیچکس دیگه ....در ثانی گویا عزیز جان تو در جامعه نکبت زده ایران زندگی نمیکنی؟؟؟؟ فرهنگ مرد سالار:سنت های غلط اجتماعی و از همه مهمتر مذهب و قوانین ارتجاعی ان این انکار ینهان کاری و تظاهر به انچه که نیستیم رو به ما زنان بخصوص تحمیل کرده...تزویر ریا و مقدس ماابی و جانماز اب کشیدن اینارو ما همه از صدقه سر امت اسلام داریم.. در ان سرزمین هرکی که خودش باشه شلاق میخوره سنگسار میشه خلاصه یه جوری سرش رو به باد میده برای همین هم هیچکس سر جای خودش نیست وهمه برای هم نقش بازی میکنند از مرد و زن.

firoozeh :: 25 آبان 1385 1:11 قֽظֽ


فرناز جان!
حالا که حرف فیلم شد و پیشنهاد دادن حتما فیلم تلما و لوئیس رو ببین جو فمینیستی نسبتا خوبی داره.
اما کاش بقیه اونهایی هم که هی این ور اون ور مطلب می دن و هی می نویسن و دم از مارکسیسم و لیبرالیسم و پدیدارشناسی روح و جسم و سینمای ژانر نوآر می زدند یک ذره از این ویژگی تو هم یاد می گرفتن که نوشتن و کتاب خوندن فقط وقتی خوبه که بهش عمل بشه و برای رسیدن به آرمانی مبارزه ای صورت بگیره ن این که تا یکی مبارز در وبلاگش از عقایدش نوشت یاد نقد کردنش که آهای! تو ناسیونالیستی. آهای!... بیفتن. :دی

-------------
فرناز: فیلم را دیدم سینا جان. از آن رادیکالیسم های باحال داره، کلی هم با تتق تتق هایش بالا پایین پریدم:دی...بعد هم هنوز یقه من را کسی به جرم ناسیونالیست بودن نگرفته هنوز...خدا را شکر البته:)

سینا مالکی :: 24 آبان 1385 0:27 بֽظֽ


Pari jan, ooni ke too theater golriz kar mikone, hich vaght mesle shoma fekr nemikone ke karesh cheap bashe. balke ba in aghide miad roo sahne ke "ze hagh tofighe khedmat khastam neda amad penhani ke che tofighi az in behtar ke khalghi ra bekhandani" oonam too iran. pas nemishe be theater golriz ya har jaye moshabehe dige be chesme cheap negah kard. kheilia daran vaghean barash zahmat mikeshan ke afrade del morede ro ke tamame roozeshoon ro ba moshkelate zendegi gozaroondan, akhare shab kami bekhandoonan. In kar cheap nist balke khedmate.

----------
فرناز: من هم موافقم:)

Mahsheed :: 24 آبان 1385 10:25 قֽظֽ


سلام
خيلي وقت بود از اين يادداشت هاي بامزه ننوشته بوديد، البته تا جايي كه من به ياد دارم.
بعضي از خرده فرمايشات كه خيلي رمانتيك بود،‌ اما سعي مي كنم عملي شان كنم.
شيوه بسيار جالبي بود براي گزارش‌نويسي؛ يادم باشد يه جايي ازش استفاده كنم.
ممنونم
ياعلي

------------
فرناز: مرسی.

محمد آزادي :: 24 آبان 1385 5:19 قֽظֽ


ehsas mikonam payame fimo eshtebahi motevajeh shodi

-----------
فرناز: هممممم....من چنین چیزی حس نمی کنم:)

someone else :: 24 آبان 1385 3:02 قֽظֽ


اگر شما هم از آن دسته آدمهایی هیستید که میتوانید گهگاهی از برج عاج روشنفکری پائین بیائید و کمی چیپ باشید میتوانید به تاتر گلریز بروید و نمایش امیر ارسلان در کافی شاپ را ببینید و درک کنید که چیپ بودن گهگاه چه خوب است غیر قابل تصور !

---------
فرناز: همممم....برج عاج کجا هست اون وقت؟

من و پری :: 24 آبان 1385 0:05 قֽظֽ


خوبی فرناز خانم !
چقدر اینجا خوب شده ، مبارکه .
حالم خیلی خوب بود گفتم بیام یه سری به بلاگت بزنم و ببینم چه می کنی ! معلومه که هم خوبی و هم توپ .
حس مطلب خوندن رو نداشتم فقط بلاگت رو نگاه کردم !؟

-----------
فرناز: خوبم مسعود جان. مرسی. شما خوب و خوشی؟:)

مسعود :: 23 آبان 1385 7:43 بֽظֽ


ببین جمله آخرن رو اشتباه گفتی خدا با مرام ها نیست ابدا. بعدشم من دارم کلیشو. فقط باید شرایط طرف رو بدونم که ظرفیتش معلوم بشه. همینجوری که نمی شه پیشنهاد داد به هر کسی. :دی دارم چرت و پرت می گم. خداحافظ

-----------
فرناز: خوبی دوست جان؟ وبلاگت را چرا زدی درب و داغون کردی آخه؟:(

ماندانا :: 23 آبان 1385 9:37 قֽظֽ


من باور دارم باید سیر بود تا بشه با همه اون چیزهایی که شما در اطرافتون لذت میبرید یا حرصتون رو در میاره یا دلتون رو به درد، با نگاهی مثل شما برخورد کرد، ولی تا شکم همه ملتٌو سیر نکنیم چه جوری میشه پیشکی ازشون انتظار داشته باشیم به قافله انتلکتوئلها ملحق بشن؟

--------------
فرناز: در اینکه بحث فرهنگ با طبقه اجتماعی در ایران در ارتباط تنگاتنگی قرار گرفته است بحثی نیست. اما اعتقاد ندارم برای انتلکتوئل بودن ( که شخصن هرگز از این لغت استفاده نمی کنم و نمی پسندمش) باید لزومن شکم سیری داشت. بسیار بسیار شکم سیرهایی داریم که هرگز یک کتاب در زندگی نمی خوانند و برعکس افراد بسیار دیگری داریم که غم نان دارند و در عین حال غم فرهنگ نیز .

پیمان :: 23 آبان 1385 7:28 قֽظֽ


سلام . اگر می شود لطفا" به وبلاگ من لينک بدهيد .

با تشکر

--------
فرناز: همانطور که می بینید من اصولا بخش لینک ندارم.

رضا :: 23 آبان 1385 1:20 قֽظֽ


با سلام .
من نتوانستم در قسمت مطلب مربوط به فيلم زهره comment بگذارم لذا اين مطلب را اينجا می گذارم (با عرض شرمندگی )

بنده به احساس انسانی شما احترام می گذارم . جماعتی که شما نام برده ايد در حوزه شخصی از اين جور فيلمها لذت هم می برند ر(وشنفکر، آزادی خواه، مارکسیست، پسا فمینیست ساختارگرا، مترجم و نویسنده، نقاش، شاعر، آهنگساز، بازیگر، روزنامه نگار، آنارشیست، فعال سیاسی) و برایشان جالب هم است چون هيچ منع درونی برای آنها وجود ندارد .در غرب هم فقط قانون برخورد سختی با دخالت در حوزه خصوصی انجام می دهد و لزوما" آنها با اخلاق تر از ما نيستند .
شما هم يا همذات پنداری کرديد و يا يک احساس صرفا" انسانی بوده است .درهر صورت فرمايش شما متين است .
ولی ازاينکه مي آييد و از حق زنان دفاع می کنيد آيا می دانيد اکثر دخترانی که روابطی اينجوری دارند منکر هر جور رابطه ای هستند و خودشان را معصوم جا می زنند و حتی خودشان را گول میزنند. خيلی نمی ايند بگويند : زندگی خصوصی من است و هر کار دوست داشته باشم می کنم .( تا جایی که می دانم خانم امير ابراهيمی هم انکار کرده است .)
پارسال هم يک فيلم اينجوری از paris hilton دز اينترنت پخش شد که البته ايشان منکر نشدند و فقط از دوست پسرش شکايت کرد . پس مقدمات و تالی درفرهنگ غرب اينحوری است .
ولی افرادی که در کشور روابط جنسی غير رسمی دارند چی ؟

1- اين روابط را حق حود می دانند ( برگرفته ار فرهنگ غرب . در فرهنگ ايرانی اسلامی تا جايي که من می دانم اين نوع روابط را نداشته ايم )
2- انکار می شود ( برگرفته از غلط ترين سنتها که کاملا" ضد دين است )
البته بنده نمی خواهم کار کسانی را پخش می کنند و يآ می بينند را تاييد کنم ولی فکر هم نمی کنم شما يا خانم اميرابراهیمی( اگر خودش باشد ) هم خيلی تافته جدا بافته ای هستيد .
قضيه کلينتون را فراموش نکنيد .

-------------
فرناز: من هم شخصن شدیدن با انکار مشکل دارم و معتقدم باید به جایی رسید که به هرکاری که می خوای بکنی ان اندازه اعتقاد داشته باشی که مجبور به خفاکاری نشوی.

رضا :: 23 آبان 1385 1:17 قֽظֽ