درست ساعت ده و نیم صبح اول آذرماه اس ام اس زد که سلام فرناز! وارد ماه تو شدیم!... رفیق من است. رفیق چندین و چند ساله، هرچقدر من کم پیدا هستم و بی توجه، او باتوجه است و مهربان. این همه سال همیشه شرمندگی مانده ته دلم بابت نبودن ها، زنگ نزدن ها، مراقب نبودن ها، گم و گور شدن ها، بی معرفتی ها و ...هرچقدر هم که بخندی و بگویی بابا ناسلامتی ده سال بزرگتر از من هست ها! بالاخره حواسش جمع تر از من هست...هرچقدر هم که برای خود دلایل مسخره بتراشی، خودت که خوب می دانی بی توجهی.
جمله های ساده...جمله های دو سه کلمه ای ساده ویرانگر...حالا چه مثبت چه منفی...ویرانگری مثبت هم داریم آخر. چندک می زنم روی زمین، روبروی درهای کمد اتاق که از بالا تا پایین آینه است. مرز مشخصی دارد در وجود من تعریف می شود، من خطوط و بروزش را در صورتم می بینم.در بلندای پیشانی ام، مردمک چشمانم و گوشه های لب هایم، حتا در چال های گونه هایم. حس عجیبی است، چیزی در من فرو ریخت، درست نمی دانم کی این اتفاق افتاد. فقط شبی از خواب پریدم، هراسان و خیس عرق، صدای رفتگری می آمد که برگ ها را با جاروی بلندش به کناری می ریخت و در آن تاریکی مطلق « مرا ببوس» زمزمه می کرد. من، خیس عرق، ژولیده و هراسان فهمیدم که چیزی فرو ریخت. نه آن لحظه... قبل تر...نمی دانم کی... آن نیمه شب فقط فهمیدم و هر روز ردش را بیشتر در صورتم می بینم و هیچ کس نمی بیند انگار، هیچ کس نمی فهمد، هیچ کس.
دو سال قبل، یک بعدازظهر سرد زمستانی دوستی انگشت هایش را بی امان دور فنجان قهوه اش می گرداند و با هراس از چیزی می گفت که در درون او فرو ریخته و مرزهایی که خطوط شان تغییر می کند. می گفت این سرنوشت همه آن هایی است که با توپ پر وارد زندگی می شوند، با پاهای پرتوان که تندتر از آهو می تواند بدود. من زیر میز با انگشتانم روی پا ضرب گرفته بودم و نمی فهمیدم، و فکرم پی امتحان فردا بود...
چیزی در من فرو ریخته است، چیزی را هم پشت سر گم و گور کرده ام، نخندید! اما حتا نمی دانم گم شده ام چیست...فقط می دانم که جایی، در یکی از پیچ های اخیر زندگی، گم و گور شد. به دوستم زنگ می زنم و می گویم ببین! در من هم فرو ریخت...همان است؟ سکوت می کند و می گوید کمی زود اتفاق افتاد. شاید باید بعدتر فرو می ریخت، بیست هفت سالگی مثلا، یا حتا آستانه سی سالگی.
آیینه ها را دوست دارم، عریانی یکتایی دارند. آیینه می گوید که تلخ تر شده ام، اما ظاهرم نرم تر و مهربان تر... از آدم ها گریزان شده ام و تا بتوان تصور کرد سرد...سرد...سرد اما لبخندهایم پت و پهن تر و گرم تر. گاهی جلو آِینه چندک زدن خوب است، وادارت می کند رودربایستی با خود را کنار بگذاری، بعد کم کم تصویر اجتماعی که از تو انتظار می رود فرو می ریزد، رگه های تغییر را می بینی که آرام آرام – حتا شاید موذیانه – زیر پوست تو دارند می خزند و جای همه آنچه فرو ریخته است می نشینند...تو می مانی و سوالاتی که مثل خوره در جان می افتد.
Permalink |
Comments 11
.::
نظرات خوانندگان
نمی دونم اونچه که من از تو در لابلای سطور نوشته هات می بینم، خودتی یا همون ظاهر نرمتر و مهربانتری که گفتی؟
اینجا از اون لبخندهای پت پهن که چیزی پیدا نکردم اما گرمی و صمیمیتی هست که من رو جذب وبلاگت کرده.
------------
فرناز: مرسی از مهربانی و لطفتان سمیرای عزیز:)
سمیرا :: 15 آذر 1385 10:17 بֽظֽ
سلام فرناز جان یه مطلب کوتاه راجع به فمینیست اسلامی و فمینیست مسلمان نوشتم اگه عصبانی نمی شی بخونش ! مرسی عزیزم .سمیه
----------
فرناز: چشم سمیه جان. حتمن میام و می خوانم:)
فمینیست مسلمان :: 12 آذر 1385 9:27 بֽظֽ
فرناز جانم سلام عزيزم. برات امروز يک ای-ميل فرستادم. در مورد قولی که بهت دادم. لطفا ای-ميلت رو چک کن.
-------------
فرناز: نازخاتون جان من! الان ایمیلت را دیدم و برای مسئول بخشش فرستادم. مرسی عزیزم :*
نازخاتون :: 11 آذر 1385 7:56 قֽظֽ
بعله ... عرض به خدمت سركار خانوم امشاسپندان جون كه كلا متون متعلق به آبجي خانوما خودش يه عوالم خاصي رو در مبحث متن شناسي و درك مطلب و اين صوبتها داره و ما بايس در اينجا معترف بشيم كه الحق و الانصاف شناخت اين متون و همچنين درك معاني مستتر در اونها يكي از پيچيده ترين مباحثي هست كه در دانشگاه سوخار بيرمنگام روي اون تحقيق و پژوهش ميشه و با توجه به اينكه هم اكنون خيلي از پژوهشگران لاتلندي دارن روي اين مطلب كار ميكنن ولي متاسفانه هنوز كسي (از جمله خود ما) نتونسته در اين وادي يه تز " آبجي خانوم شمول" از خودش ارائه بده و مفتخر به دريافت مدرك دكترا در اين زمينه بشه
گرفتيد چي چي شد ؟؟؟
البته ما همچنان به آينده اميدواريم وبه تلاش خودمون ادامه ميديم
باتشكر
روابط عمومي دفتر تحقيقاتي دكتر عباس پارتيزان
------------
فرناز: گرفتیم چی چی شد...ایشالله که تحقیقات جناب آقای دکتر پارتیزان نتیجه بده و موفق به دریافت یک مدرک دکترای دیگه در زمینه تز "آبجی خانوم شمول" بشوند:دی
دكتر عباس پارتيزان :: 10 آذر 1385 10:47 بֽظֽ
ميگيم امشاسپندان جون ، اين قضيه رو كه نوشتيد ما اولش خوب نتونستيم بگيريم كه يعني چي ولي يه نفر بهمون تقلب رسوند و به وسيله اون تونستيم كه بفهميم منظور اين صوبت چي چي بوده
------------
فرناز: ای بابا! شما که دارای قریب به ده دکترا هستید چطور نفهمید آخه دکتر پارتیزان جان؟
دكتر عباس پارتيزان :: 10 آذر 1385 4:02 بֽظֽ
اون فروريختن خيلی مهمه نقطه عطفی ست که حدس می زنم بسياری از انسان ها عليرغم گذر از مرز سی و حتی چهل و پنجاه هم اونو تجربه نمی کنند ! يکی دو سال زودرس يا دير رس بودنش از نظر اعداد و ارقام قراردادی و تقويمی هم بنظرم چندان نگران کننده نيست . اما مهمتر از همه سربراوردن ققنوس وار از ميان خاکستر های بر جای مانده و تولدی دوباره است ............ ميلادت مبارک .
------------
فرناز: مرسی لیلای عزیز:*
لیلا :: 10 آذر 1385 10:50 قֽظֽ
دلم می خواست جور دیگر بدانم که آمده ای، غافلگیرت کنم با دانستنم. فرصتی پیش نیامده بودم تا بگویم. فرناز گل، راه درازی را پیموده ای و بیش از این راه در پیش داری اما آنچه با همین شناخت محدودم نسبت به تو برایم جالب بوده، تحولات زیبایت است که به چشم می بینم پوست انداختن روحت را. می دانی آنچه درونت فرو ریخته را می توانم درک کنم. آن دوست هم به درستی گفته، کمی زود بود شاید 28 سالگی، در آستانه 30، اما هر چه هست درست است که بغضی دارد تهش (حداقل برای من)، اما یک جور سبکتر شدن هم هست. اصلا نمی دانم ماهیتش چیست اما خوب است. همان چیز که انگار گمشده خودش می شود نشانی برای پیدایشی دوباره. عزیزم، ماهت مبارک. روزهای آینده ات پربار و اندیشه هایت متعالی.
--------------
فرناز: پریسا جانم! چه جالب که با تیزبینی حواست به این تغییرات بوده است. راست میگی...بغضی هم دارد. می دانی گاهی آدم یکهو دلش برای انچه در پشت سر جا گذاشته است تنگ می شود، گاه به چشم خودت غریبه می آیی، آدم ها مدام تغییر می کنند و این احتمالا خوب است :)
پریسا :: 9 آذر 1385 10:56 بֽظֽ
فرناز جان!
این یکی از زیباترین توصیفاتی بود که تا حالا برای این موقعیت دیدم. نمی دانم درست حدس زده ام یا نه اما گویی این همان چیزی است که من به آن انقلاب در ایده ها می گویم و یک حرکت و گام بزرگ به جلو. تغییری در تمام ابعاد وجودی. همینه؟ اما شاید برات جالب باشه فرناز که بدونی این انقلاب و فروپاشی در طبیعت بسیار عینی وجود دارد. مثلا یک تولد یک ستاره انفجار ستاره گفته می شه یا مرگ ستاره که به معنای تولید یک پدیده پیچیده تر است فروپاشی ستاره و همیشه هم به معنای پیشرفت و حرکت به سمت یک پدیده پر انرژی است. من امیدوارم از این فروپاشی ها بسیار و بسیار تر داشته باشی که اگر چه دلهره آورند اما شیرین ترین احساس درونی هستند به نظر من...
--------------
فرناز: سینا جان! شاید هم انقلاب در نگرش باشد... و بله! دلهره آور و ترسناک هست اما حاصلش شیرین.
سینا مالکی :: 9 آذر 1385 7:56 بֽظֽ
چقدر قشنگ نوشتید.
ای کاش می توانستیم بیشتر درباره این "فرو ریختن ها" بدانیم. شاید، می گویم شاید، این ها صدای شکستن و فروریختن انتظارات دیگران از ماست که ما از کودکی با آن ها رشد کرده ایم. ما این انتظارات را مثل خیلی از چیزهای دیگر از مادر، پدر، مادربزرگ، دایی، عمه و حتی آدم های دورتر جذب می کنیم. یادتان می آید! پیپ در کتاب آروزهای بزرگ (فکر می کنم ترجمه صحیح آن انتظارات بزرگ باشد) باید تبدیل به یک آقا می شد تا انتظارات بزرگی را که مگویچ برای او داشت محقق کند و همینطور استلا چطور باید تبدیل به تحقق انتظارات خانم هاویشام می شد.
اما روزی می رسد که باید خودمان شویم، همانطور که برای پیپ واستلا اتفاق افتاد، باید تبدیل به همان انسانی شویم که مثل هیچکس دیگر نیست. پس اول انتظارات دیگران در ما خرد می شوند و ما در شبی یا نیمه شبی هراسان از خواب بلند می شویم. می ترسیم از آنچه که از دست داده ایم اما نمیدانیم آن ها چه بوده اند زیرا معمولا مردم باکلام انتظاراتشان را از دیگران نمی سازند. انگار زبان دیگری هست برای این کار. مادری که برای فرزندش آرزویی دارد، چطور این انتظار/آروز را به بچه منتقل می کند.نمی دانم. اما مطمئنم که او با زبانی این کار را انجام می دهد و بچه ها آن را درک می کنند و در ذهن خود ضبط میکنند.
امیدوارم از حرف هایم سردرد نگرفته باشید.
و یک چیز دیگه اینکه، به دوستان و همکاران نزدیک شما کمی حسودیم میشه چون میتونن راحت درباره این موضوع با شما صحبت کنن.:)
---------
فرناز: بهرنگ عزیز! اتفاقا من خارج از این محیط خیلی خیلی به ندرت درباره این مسایل حرفی می زنم و تعداد آدم هایی که با آنها از درونیات خود حرف می زنم بسیار بسیار معدود است.
چقدر کامنت پر مهر شما را دوست داشتم. مرسی بابت این همه توجه:)
بهرنگ :: 9 آذر 1385 4:51 بֽظֽ
tabrik farnaaz e azizam. man in hes ro chan roozi ast ke ba khodam daaram. mibini hes haayemaan shayad hata gaah be ham nazdik tar az fizikemaan baashad. ke dar roozhaaye por ham digar raa nemibinim
--------------
فرناز: و همین حس ها هست که اینهمه سال رفاقت خوب را رقم زده دختر جون گل من :*
maryam mirza :: 9 آذر 1385 2:26 قֽظֽ
تبریک تولدت بماند به موقعش !
وه! چه اعترافی که خواندنش فرومی ریزاند این وجود را
هنگامی که صدای قدم هایت آمد ، یقین داشتم از در وارد می شوی.
قدم ها فرق عجیبی کرده بودند ،
سبکتر بودند ، رازناکی تازه ای یافته بودند ،
گرچه آهنگشان همان همیشگی بود ، ولی حرف تازه ای می زد ،
می گفت آرامش ، می گفت دوری ، می گفت سرما ، می گفت خواب ;
اقبال :: 9 آذر 1385 1:00 قֽظֽ
|