حزب مشارکت دو سه تا عضو و سمپات دیگر به لمپنی، بددهنی و وقاحت جناب محمد جواد روح داشته باشد کافی است تا همان چهارتا و نصفی رایی را هم که ممکن است به دست بیاورد از دست بدهد. البته از حزبی که سینه چاکان و اعضایش با تهدید هرکی رای ندهد تو گوش او می زنم، شکمش را سفره می کنم و هرکی رای ندهد شهروند نیست و الاغ است دنبال ترغیب و تشویق مردم به رای دادن به آنها هستند و هرچه هم به روز انتخابات نزدیک تر می شویم استدلال های شق منطقی آنها نیز غیر منطقی تر و آبکی تر می شود - استدلال هایی از جنس شما اگر جمهوری اسلامی را قبول نداری چرا شناسنامه و گذرنامه با مهر جمهوری اسلامی داری یا بابا فهمیدیم شما خیلی مهم هستید و اگر رای ندهید یک خودخواهی دیگر هم به پرونده تان اضافه شده است- انتظار دیگری هم نیست.*
گویا بزرگوار فوق دموکراسی خواه دیگری از این دسته دیروز در دانشگاه علامه فرمودند خوب کردیم که سال شصت و هفت آن همه انسان را اعدام کردیم و شما هم که شهید ندادی حق حرف زدن نداری ! آنکه فاجعه نفرت انگیز شصت و هفت را حق می داند و به آن می بالد، هیچ فرقی با او که هولوکاست را انکار می کند ندارد. هر دو به کشته شده گان و عزیزان دیگری توهین می کنند و هر دو عاری از انسانیت هستند. آنکه می خواهد دموکراسی سر سفره مردم برد هیچ فرقی با اویی که می خواست نان سر سفره ها ببرد ندارد، هر دو به شعور مخاطب توهین می کنند و وعده های دروغین اسباب هر دو آنها است. آنکه دلیل و استدلال موجه خود برای رای دادن به فلان کاندید را این می داند که طرف آنقدر بزرگوار بوده که در یک ظرف با یک کمونیست نجس غذا می خورده و تازه کمتر هم می خورده که آن کمونیست نجس سیر شود، حواسش هست دارد چه توهینی می کند؟ حواسش هست که استدلالش چه بوی نامطبوعی دارد و چقدر تهی از حرمت انسانی و احترام به باورهای مخالف است؟ اصلن هیچ فکر کرده است این کمونیست به زعم وی نجس بوده است که از حق خود می گذشته و پس مانده غذای دیگری را می خورده است؟ یا در باور وی همین که لطف می کنند و به یک کمونیست نجس غذا می دهند باید ممنون باشد و متشکر؟ شما با این اندیشه به کجا می روی آقای عزیز؟
حزب مشارکت حزبی است که دموکراسی اش حتا برای ماهایی که از لحاظ ایده آل های فکری نیز احتمالن به آنها نزدیک هستیم و تنها راهکارهای متفاوتی داریم جایی ندارد...بله! ندارد. حتا به اندازه اینکه در نشست کاندیداهایشان با وبلاگ نویسان یک وقت دو سه دقیقه ای به تحریمی ها بدهند و چهره شاخص وبلاگ نویسی آنها نیز در پاسخ دیگری که زیر لب می گوید یک وقت به این تحریمی ها بدهیم می گوید تحریمی است بیخود کرده اینجا آمده است. من آن لحظه فکر کردم وای به آن روزی که سهمتان در قدرت چشمگیر باشد؛ چه سوزن و نخ ها بر دهان ملت و چه خاموش کردن ها.
من فمینیستم و عضو نهاد مدنی که از ازل کاری به کار قدرت و وابستگی به سیاسیون و سهم خواهی نداشته است. در این هفت سالی که از موجودیتش گذشته است هرگز حاضر نشده است از هیچ سازمان و نهاد دولتی و غیر دولتی داخلی و خارجی پولی بگیرد و حفظ استقلالش سرلوحه همه حرکت هایش بوده است. برای گروه های دور از قدرتی چون ما که اتکایشان همواره به خود بوده و بس اوضاع همیشه همین بوده است. در دوران اصلاحات به ما سالن نمی دادند، الان هم نمی دهند. در دوران اصلاحات می ریختند و ما را کتک می زدند، الان هم همین طور. در دوران اصلاحات به کرات احضار می شدیم، حالا هم همین طور. دوران اصلاح طلبی برای ما چیزی نداشته است که حال غم از دست دادنش را بخوریم.
پس از این همه شکست پیاپی حزب مشارکت باید یاد می گرفت که با مشت و لگد و توهین و هتاکی نمی توان مردم را همراه خود کرد، اعضای این حزب یک بار نشسته اند خود و عملکرد و رفتارشان را نقد کنند؟ گمان نمی کنم، شاید اگر این کار را کرده بودند شاهد استدلال های بی منطق خنده داری مثل فلان سرمقاله روزنامه آینده نو که آقای ابطحی گفته بودند سال گذشته در پی یک شانس و اتفاق احمدی نژاد رئیس جمهور شد نبودیم. مجلس هفتم چطور؟ شورای دوم چی؟ هربار شما ببرید حضور توده اگاه بوده است و هربار شکست بخورید شانس و اتفاق و همنوایی ابر و باد و مه و خورشید و فلک؟ تحلیل و ادبیات سیاسی شما از جنس اما و اگر و اتفاق و شانس است؟
من به حزبی که حتا خودشان نیز به یکدیگر احترام نمی گذارند ( نمونه اش همان جلسه کاندیداها با وبلاگ نویسان که آقایان خاتمی، ابطحی، بورقانی و تعدادی دیگر در انتهای سالن بساط بگو و بخند و صحبت با صدای بلند راه انداخته بودند و هیچ اهمیت نمی دادند به تذکر مجری برنامه که همفکرشان است و هیچ احترامی قائل نبودند برای آن افرادی که آمده بودند تا بشنوند) ، به حزبی که شعور مخاطب را هیچ می انگارد و توهین رویه اعمالش است، حزبی که با چک و لگد و زور و عربده کشی می خواهد رای جمع کند و از قضای روزگار خود را هم دموکراسی خواه می داند، به حزبی که بارها نشان داده است چطور پشت یاران خود را خالی می کند رای نخواهم داد. من نه دنبال مشروعیت زدایی از نظام هستم نه چیز دیگر...من به حرمت و حیثیت انسانی می اندیشم و حاضر نیستم بار دیگر به افرادی که به غایت بی اخلاق هستند و هتاک فرصت دهم. حمایت از این همه بی اخلاقی و رفتارهای غیر انسانی را همنوایی و تایید می دانم و با رای دادن در این همنوایی تاسف بار شرکت نخواهم کرد.
پ.ن: دیشب باز در نقش جغد شوم ظاهر شدم و به پرستو گفتم که وبلاگش بار دیگر فیلتر شده است. راستی! حافظه هایتان چقدر ضعیف شده است؟ یادتان می آید متولی فیلترینگ قانونی چه کسی بود و نام آن دوران چه بود؟
پ.ن.ن: در مملکت ما همیشه رسم بوده است که به کچل می گفتند زلفعلی، حال حکایت آقای محمد جواد روح است که از قضا سرمقاله نویس و عضو سرویس سیاسی روزنامه ای بودند که ادعاهایش سقف افلاک را پاره کرده بود.
پ.ن.ن.ن: من هم قوین حضور همه ستاره دارها، غیرقانونی ها، احمق ها ( اصطلاح مورد علاقه آقای روح) و اراذل دانشگاهی را پاس داشته و به افتخارشان تمام قد می ایستم.
* البته من لااقل از آقای سیدآبادی عزیز که برایشان احترام زیادی قائلم انتظار دیگری داشتم...
Permalink |
Comments 35
.::
نظرات خوانندگان
فرناز عزيز با تمام احترامي كه برايت قائلم . بهت پيشنهاد ميكنم چند وقت سكوت كني و به غناي تئوريك خودت بيفزايي. به قضاوت ديگري احتياج نيست. به تناقضهاي دلايل خودت در دو انتخابات اخير نگاه كن. البته همه اين اشتباهات رو داشتيم و يكي از دلايلش پيچيده بودن اوضاع ايرانه. فكر ميكنم در اين دوران حساس و سخت همه مون به دوفاكتور اساسي احتياج داريم. مطالعات تئوريك و رفتن در بين تودههاي مردم كه مسلما ما وبلاگ نويس ها نيستيم. به تو و تمام دوستانت در زنستان و كمپينگ خسته نباشيد ميگويم. باقي بقايت...
شهاب :: 3 دی 1385 10:20 قֽظֽ
به نظر می آد که اون پایین کتاب درسی نوشتم! به هرحال قصدم این نبود. قربانت!
حورا :: 26 آذر 1385 2:14 بֽظֽ
فرناز عزیز پیش تر عرض کنم که هیچ وقت هیچ عذری برای بد حرف زدن و بد دهنی نیست. از این بابت حق با توست که ناراحت باشی. فرناز عزیز من با تو از طریق نوشته هایت و یکی دو باری که دیده امت آشنا هستم و می دونم که از روی هوا ننوشته ای که تنها به انسانیت و روش های انسانی آری می گویی. برای من هم تنها معیار ارزشی مجاز، «انسانیت» است و اصلن دغدغه کار و زندگی و درس من «انسان» است. نوشته ات را هم کامل و با دقت خوندم و می دونم که بابت گلایه هات حق داری. ولی نکته ای هم هست که از تجربه هام به نظرم می رسه، همونطور که تو هم نظراتت برآمده از تجربه است و نه صرفن فلسفه بافی های ذهنی.
فرض کن که تو طبق تصمیمی که گرفتی بخواهی آنچه رو که به دنبالشی رو از طریق دولت و قانون گذاری و برنامه ریزی و اصلاح مدیریت در سطح کلان پیگیری کنی. برای من این پیش نیومده ولی تا اون جایی که می دونم (نه به واسطه فامیل و آشنایی که دستی در امور داشته. فقط از طریق تجربه های خودم) فهمیده ام که به علت تفاوت ماهیتی که زمینه های کاری در سطح دولت و اجتماع دارند، و اینکه اصلاح دولت و سیستم حکومتی خیلی زمان بر هست، اون هم در مملکت ما که باید با منافع و قدرت قدرتمندهای بی کله ی زیادی سر و کله زد، به خاطر اینها و چندین علت دیگه حرکت در این زمینه آنچنان که باید در کوتاه زمان به چشم نمیاد. الان خودت می بینی که پنبه برنامه ریزی های مجلس ششم و دولت خاتمی چه جوری داره زده میشه. توی کدوم مملکت پیش رفته ای اینقدر به برنامه ریزی های کلانش بی توجهی می شه و هر دقیقه عوض می شه؟ درگیری با سیستم حکومتی و سطح جامعه هر کدوم خاصیت های خودشو داره و هر کدوم یه دیدی به آدم می دن. نوع کار هم متفاوت می شه ولی مرام می تونه یکی باقی بمونه. اگه یه وقتی تو با همین ارزش هات لازم دیدی که پا تو دولت (دولت عام منظورمه) بذاری بیشتر درک خواهی کرد. لزومن هم یکی از این دو خوب و دیگری بد نیست. با این فرض که به انقلاب و کودتا هم اعتقادی نداشته باشیم هر دوش لازمه. این تفاوت رو نمی شه متوجه شد مگه این که با هر دو درگیر بود. بی انتقاد از همدیگر هم کاری از پیش نمی ره ولی بدونیم که اصل کار چیه و چه کار داریم می کنیم.
این صحبت رو من با مخاطب های این نوشته ات هم دارم ولی فضای کامنتی که تو اینجا به من دادی فرصت طرح یه بخشی ش رو با تو به من داد. ممنون از تو و دلسوزی ها و زحمت هات. حرص هم کم بخور! فعلن... :)
-------------
فرناز: :)
حورا :: 26 آذر 1385 1:52 بֽظֽ
همونطور که گفتم و انگار سانسور شد شما در موقعیتی نیستی که تعیین کنی یا حتی بفهمی من دنیا رو چطور می بینم. در ضمن اگه بازم اینو دلیت کنی میام می نویسم.
------------
فرناز: دختر خوب! نظر شما کجا سانسور شد؟ پایین تر را نگاه کن تا نظرت و جوابم را ببینی. از این به بعد سعی کنید انقدر عجله نکنید و به جای این همه عجله و عصبانیت یک کم دقت کنید :) باشه؟
Neda :: 25 آذر 1385 6:15 بֽظֽ
فرناز عزیز!
بسیاری از حرف های شما صحیح است...البته من خیلی در مسایل سیاسی تسلط ندارم و نمی دونم توی حزب مشارکت و تحکیم چی میگذره ...
شما هم مثل من که یک شهروند معمولی هستم ایده آل هایی دارید... بالاخره مسیر شما برای دستیابی به آرمانهاتون چیه؟... من ترجیه میدم مخالف کسی باشم که دور خودش هاله نبینه ! شما چی؟... من ترجیه می دم خواسته هامو از کسایی مطالبه کنم که من رو متهم به احمق بودن بکنن نه اینکه به حکم مذهب اجازه اظهار نظر رو ازم سلب کنن...شما چطور؟
وااله ما هم موندیم ! ... شما راه بهتری می شناسید... شما جایی گفتید خاتمی در شان کشورمون نبود ... شان ما چیه؟
من که فکر می کنم اگر حقایق جامعمون رو بپذیریم ...آرمانهای شما بسیار دور هستند و البته میانبر هم ندارن!
----------------
فرناز: کوشای عزیز! من آرمان های خیلی دوری ندارم. از پیروان فلسفه تحریم انتخابات به مثابه یک عمل سیاسی نیستم. تنها انتظار دارم میان شعارهای یک گروه و رفتارها و عملکرد تناسب برقرار باشد و ترجیح می دهم مدام از یک سوراخ گزیده نشوم.من فکر می کنم این تصور برای شما به وجود امده است که من معتقد به فلسفه تحریم هستم که نیستم. اگر واقعا لیستی بود معقول از افرادی مورد اعتماد با حداقل های پرنسیب مورد نظر من حتما شرکت کرده و به ان لیست رای می دادم. من ترجیح می دهم روی جنبش های اجتماعی سرمایه گذاری شود و نیرو وانرژیم را در این جنبش ها صرف کنم که بدنه جامعه هستند و اعتقاد دارم با گسترش و قوی تر شدن این جنبش ها شاهد تغییرات خواهیم بود. لازم به توضیح هم هست که از هیچ گونه انقلابی حمایت و دفاع نمی کنم و مخالف سرسخت آن نیز هستم.
koosha :: 24 آذر 1385 9:07 بֽظֽ
فرناز گرامی!
در مورد موضوع کمپین که با هم صحبت کردیم می خواستم اطلاعات کامل تری داشته باشم. مشخصا چه کمکی می توانیم انجام دهیم یا چه شرایط و امکاناتی این کار طلب مب کند.
شاد باشید و پایدار.
-------------
فرناز: وارطان عزیز! من شماره تلفن شما را نگرفتم. درسته؟ می شود خواهش کنم شماره تلفنتان را برایم اییمل کنید تا باهاتون تماس بگیرم و دقیق تر صحبت کنیم؟
وارطان :: 23 آذر 1385 0:52 بֽظֽ
اونی که از وزارت فرهنگ و ازشاد اسلامی دوره خاتمی مجوز فعالیت گرفته، توی سالنهای دولتی شهر کتاب و فرهنگسرای نظامی گنجوی و خانه هنرمندان و فرهنگسرای بانو و آمفی تئاتر شهرداری منطفه 6 و دانشگاهها برنامه برگزار کرده و دو بار از وزارت کشور خاتمی مجوز کار خیابانی (مقابل سفارت فلسطین و پارک لاله) گرفته احتمالا عمه من بوده نه مرکز فرهنگی زنان! یه چیزی ننویس که با درباره مای سایت خودتون در تعارض باشه!
http://herlandmag.com/about/
----------------
فرناز: لطف کنید حق هیچ کس را به لطف تقلیل ندهید. چهار بار هم همین وزارت کشور مجوز هایش را لغو کرده، ده بار هم مجوز نداده، صدبار هم ورزات اطلاعات فخیمه احضار کرده ،به عمه خانم هم خیلی سلام برسانید:)
مریم :: 23 آذر 1385 9:15 قֽظֽ
فرناز عزيز. من اين نظر را براي آقاي سيد آبادي نوشتم ولي وبلاگشان طوري تنظيم شده كه ارور ميده و نظر قبول نميكنه و من چون بدون كيبورد فارسي با زحمت تايپ كردم اينجا كپي ميكنم. در ضمن من نه عضو گروهي هستم. نه اونقدر مطالعه كردم كه بگم فمنيستم هر چند موافق اين حركتم و اصلا در ايران هم زندگي نميكنم
آقاي عزيز با خيلي از استدلالهاي شما موافق نيستم.
ولي مقايسه راي دادن و توي خيابان ريختن! و داستان ارزش گذاري براي زندگي شما! ديگه واقعا شاهكار است.
عزيز جان اون كه راي نميده و توي خيابان ميريزد اصلا با اين سيستم كانديد و رد صلاحيت مشكل دارد.
تحريمي بيچاره داره ميگه نره. شما دوست عزيز ميگي بدوش!
مثل اينكه من كسي را كه غذاي ذريايي دوست ندارد به رستوران دريايي دعوت كنم و همش اصرار كنم كه از توي منو يكي را انتخاب كن. جون من! تمنا! خوشمزه است! بيا قزل آلا انتخاب كن كه كمتر از ماهيهاي ديگه بو ميده!
آقاي سيدآبادي عزيز اگر بعضي امروز به شما راي نميدن. اينجانب سال 76 هم راي ندادم. چون خاتمي كانديدايي كه در شان من و كشور من و مطالبات من باشد نبود. خوشبختانه يا متاسفانه خاتمي هم با رفتار انفعالي خود حتي يك لحظه هم مرا پشيمان نكرد
از حرف كساني هم كه حرف از راي به بد و بدتر ميزنند هم خسته ام
دفعه بعد "بدتر" امروز "بد" ميشود و يك بد تر كنارش!!!
maryam :: 23 آذر 1385 8:58 قֽظֽ
شما در جایگاهی نیستی که تعیین کنی یا حتی بفهمی من دنیا رو چطوری می بینم.
--------------
فرناز: ایضا شما خانم :)
Neda :: 23 آذر 1385 8:06 قֽظֽ
با مطلبی با عنوان "دانشجویان مظلوم" به روزم.
در این مطلب از شما نام برده ام اگر موردی هست تذکر بده.ممنون
------------
فرناز: جالبه! دوماه تمام است که به ما توهین می کنند و از تهدید به سیلی گرفته تا باحال خطاب کردن ما و بابا فهمیدیم خیلی مهم هستید و خودخواه و هرکی رای ندهد اصلا شهروند نیست به ما اطلاق می شود، آقای جواد روح هم میاند با این هرزنامه خود تیر خلاص می زنند، بعد اگه حرف ها و اظهارات خودشان را کنار هم بچینیم که نشان دهیم چطور با چک و لگد دارند با ما رفتار می کنند می شویم هم رده آقای روح!! این هم برای خودش تفکریه دیگه :)
من او هستم :: 23 آذر 1385 1:37 قֽظֽ
ببخشید! من قصد توهین نداشتم. به هر حال فکر نکنم جایی از کامنتم توهین آمیز بوده. به هر صورت شرمنده ام.
------------
فرناز: آقای شهسواری عزیز! شما در کامنت خود نوشته اید تحریمیها به دنبال کسی میگردند تا همهی کارها را به جای خودشان انجام دهد. تحریمیها پیگیر نیستند. تحریمیها فقط دنبال ایجاد هیجانند. تحریمیها از یک تفکر ایجابی پیروی نمیکنند. تحریمی ها سلبیاند. ممکن است احمق نباشند (که مسلما در اکثر مواقع نیستند) اما نشان دادهاند که دستکم در بزنگاههای تاریخی چند سال اخیر تصمیماتی غیر عقلانی و منطبق با خواستههای دشمنان آزادی میگیرند.... این توهین نیست؟ این همه فرد تحریمی همه هیجان طلبند؟ همه دست رو دست لم دادند و نشستند و هیچ نمی کنند؟ بعد فکر می کنید با این دیدی که نسبت به دیگری که مثل شما نمی اندیشد دارید می توانید او را ترغیب به حمایت کنید؟ حق نداریم از این ادبیات و ادبیات مشابه ناراحت شویم و رو برگردانیم؟
شهاب شهسواری علویجه :: 23 آذر 1385 1:37 قֽظֽ
درود
مولائی :: 23 آذر 1385 1:24 قֽظֽ
با عرض معدرت
و
مرسی
یرای ابراز لطف و رفع سو تفاهم در مورد انار و عبا شکلاتی و چلچراع و اتش بیاران معرکه!
پ.ن
منظ.ور از ار.اس.اس / اتوم ... یک چیزیست که من نمیدانم چیست. ولی هم وبلاگ شما لازمش دارد و هم سایت کانون. قارسیش میشه "خروحی" !
پ.ن.ن
با سلام به دکنر عباس پارتیزان کینگ اف این جور چیزهای کامپیوتری لاتلتد !
-------------
فرناز: درباره آر اس اس به طراح سایت گفتم و قول داده به زودی برای بخش های مختلف این وبلاگ آر اس اس بگذارد.
web-A-ward / وب - آ - ورد :: 23 آذر 1385 0:45 قֽظֽ
خانوم !
خیال کردبم از این که به انار خوردن با اآخوند عبا شکلانی افتخار میفردمودین حخالت مبکشین!
می بخشبن!
-------------
فرناز: آقا! من در عمرم با هیچ عبا شکلاتی انار نخوردم . فکر کنم اینجا را با وب سایت هفته نامه چلچراغ اشتباه گرفتید :)
web-A-ward / وب - آ - ورد :: 22 آذر 1385 11:50 بֽظֽ
فرناز جان عالی نوشتی، کاش یکی دموکراسی و آزادی را برای همین حزب به اصطلاح دموکرات تشریح میکرد. به نظر من هم فرقی میانشان نیست. همین که اجبار در کار هر دو گروه میآید صلاحیتشان به باد میرود کسانی که با اجبار میخواهند نمایندهی مردم شوند، البته آنهایی که به اجبار مردم را از انتخابات میرانند هم چزو همین دستهاند.
خوشحال شدم که مطلبت انسانی بود.
-----------
فرناز: ممنون فواد جان :)
فؤاد :: 22 آذر 1385 11:19 بֽظֽ
با نسلام
به فرناز
و
به وبلاگ زن ایرا نی
که همین چند وقت پیش به روی امشاسپندان شمشیر کشیده بود !
..........
پ.ن
با
تاسف که ار.اس .اس / اتوم سایت کانون.. و ویلاگ امشا سپندان "غنی" تشده است.
..............
پ.ن.ن
آری
تنها به انسانیت و روش های "غنی" شده آری می گوییم!
----------------
فرناز: البته انرژی هسته ای از قرار دویست تومان بسته ای هم حق مسلم ماست و راه اندازی وبلاگ برای آتش بیار معرکه شدن و بد و بیراه گویی هم خود کسب و کاری است به هرحال. نه؟
web-A-ward / وب - آ - ورد :: 22 آذر 1385 10:26 بֽظֽ
خانوم امشا جون ، ما در مبباحثات تحليلي كه با آقامون اينا داشتيم به ايشون فهمونديم كه هيچ رقمه دنبال حزب بازي و اين چيزا نباشن و اگه خواستن راي بدن فقط و فقط به زورو zoro راي بدن كه هميشه توي فيلمهاش(!) هواي محرومين رو داره !
-----------
فرناز: البته دکتر عباس پازتیزان من رابین هود را هم پیشنهاد می کنم که با خصوصیات جامعه ایرانی هم بیشتر هماهنگ است ;)... سوباسا کارتن فوتبالیست ها نیز پیشنهاد می شود.
دكتر عباس پارتيزان :: 22 آذر 1385 10:26 بֽظֽ
سلام فرناز خانم امیدوارم حالتان خوب باشد
من همیشه به وبلاگ شما سر میزنم و از آن لذت می برم ولی برای اولین بار ÷یام می گذارم
همیشه از جسارت شجاعت و مهربانیتان نسبت به انسانها و زنان یاد می کنم
امروز هم از این متن زیبایتان خیلی استفاده کردم حتی در مورد رای دادن یا ندادن از حرفهای شما استفاده خواهم کرد البته با اجازتون
نکته خوب و دیگری که داشتید این بود که به تمام پیغام ها پاسخ دادید
همیشه شاد باشید خداحافظ
-------------
فرناز: ممنون از لطفتان آقای نیما.
نیما :: 22 آذر 1385 8:27 بֽظֽ
فرناز عزیز:
سلام. با اجازه قسمتی از این مطلب شما را همراه با لینک در وبلاگم گذاشتم.
با مهر،
شیما کلباسی
------------
فرناز: خواهش می کنم خانم کلباسی.
شیما کلباسی :: 22 آذر 1385 6:40 بֽظֽ
ظرفیت دموکراسی؟ احتمالا یا شوخی می کنی یا یادت رفته "حالت به هم می خورد" از مایی که از مدتی پیش از بازی اصلاحات دلزده بودیم.
------------
فرناز: من مثل شما دنیا را این اندازه صفر وصدی نمی بینم و راه را هم بر روی پوست اندازی های خودم نمی بندم. اصولن هم افرادی را که راه های پوست اندازی را بر روی خود می بندند فاقد ظرفیت دموکراسی می بینم:)
Neda :: 22 آذر 1385 6:25 بֽظֽ
یک چیز دیگر هم بود که بعدا از خواندنش تعجب کردم . بیحرمتی به انسانیت تعریفش از منظر شما این است که به آدم بی توجهی شود و برای من این است که انسانی را بکشند . از نظر شما در زمان دولت اصلاحات احضلار می کردند الان فرقی نکرده اما مطمئن نیستم فرقی نکند! شما حق حرف زدن دارید من و یا مشارکت این حق را به شما ندادیم که از شما بگیریم ( کما اینکه ممکن است دیگران این حق کوچک را هم از شما بگیرند) اما من به عنوان یک انسان که برایش مرزهایی که شما با سایر انسان ها می گذارید بیهوده است به شما پیشنهاد می کنم که به نتایج کارهایتان و به عواقبش بیاندیشید . (به زندگی سوگند که این حرف تهدید نیست!) کسانی که گذشته را فراموش می کنند همان هایی هستند که در آینده آن را تکرار می کنند . دوست من نگذارید فضا بیشتر از این رادیکالیته شود . شما و من مسئول عواقب نظراتمان هستیم خصوصا وقتی آن ها را اشاعه می دهیم و نتیجه ها درحال بهبود نیستند . باور کنید با خواندن متن شما نظرم در مورد رای ندادن تغییر کرد باور کنید...
-------------
فرناز: و باور کنید نظر من هم در این دوماه با خواندن هرزنامه ها، توهین ها، تهمت ها، تمسخرها و بد و بیراه های وبلاگ نویسان مشارکتی تغییر کرد و از خودم شرمسارم بابت این همه توهینی که در این سالها شدم و باز هربار به این عده اعتماد کردم. ظرفیت دموکراسی خواهی این قوم با این دید قومی، بسته، تنگ و مرز پررنگ خودی و غیر خودی بی نهایت محدود است و اصلا دموکراسی از نظر آنها چیزی است بسیار دور از معنای راستینش.
oham :: 22 آذر 1385 2:06 بֽظֽ
دوست عزیزم سلام.این روزها هوا خیلی سرد است اما خب خیلی چیزها هست که می تواند آدم را گرم کند! یکی از آن چیزها را چند روز پیش در جلسه احسان نراقی شنیدم (والبته او با تو خیلی فرق دارد او نه تنها در صحبت هایش جانب حرمت و احترام را نگاه می داشت بلکه من از او چیزی در مورد تحریم نشنیدم ) با این حال من چون فرزند انقلابم و مبارز حرف هیچ بزرگتری برایم سند نیست و همین می شود که در این سرما برای تو بنویسم! دوست من شیوه ی استدلالات شما خیلی جالب است مثلا ببینید:"من به حرمت و حیثیت انسانی می اندیشم.." و از این نتیجه می گیرید که در انتخابات شرکت نمی کنید . با این حساب می شود از منطق شما بهره گرفت و گفت : من چون به حرمت و حیثیت انسانی می اندیشم پس خائنین به آن را می کشم و بعد کم کم تبدیل به یک پینوشه ی با حال شد!
--------------
فرناز: دوست عزیز! شما حواست به یک مساله مهمی در این میان نیستو ان هم اینکه این مرزبندی بی معنای خائن و غیر خائن برای من محلی از اعراب ندارد. چیزی که حضرات در قدرت خیلی به ان علاقه دارند. دستاویز جالبی هم هست.نه؟
oham :: 22 آذر 1385 1:49 بֽظֽ
خانم فرناز. من هم یک فعال سازمانهای غیردولتیام اما از اینکه کتک بخورم و به دنبال سالن بدوم و فحش بخورم هیچ وقت ناراحت نمیشوم چون نسبت به عملی که انجام میدهم علاقه دارم. نمیخواهم کس دیگری به جای من کاری انجام دهد رای نمیدهم تا کسی بیاید و آن کارها که من میکنم را بکند. رای میدهم تا فرصتهایم بیشتر شود. رای میدهم تا امکان ایجاد NGO داشته باشم. رای میدهم تا حداقل اگر فیلترم کردند قانونا بتوانم پیگیری کنم. رای میدهم تا دستکم قانون معنایی داشتهباشد. من دیگر با تحریمی ها بحث نمیکنم چرا که اعتقاد دارم رای تحریمیها بیارزش است. تحریمیها به دنبال کسی میگردند تا همهی کارها را به جای خودشان انجام دهد. تحریمیها پیگیر نیستند. تحریمیها فقط دنبال ایجاد هیجانند. تحریمیها از یک تفکر ایجابی پیروی نمیکنند. تحریمی ها سلبیاند. ممکن است احمق نباشند (که مسلما در اکثر مواقع نیستند) اما نشان دادهاند که دستکم در بزنگاههای تاریخی چند سال اخیر تصمیماتی غیر عقلانی و منطبق با خواستههای دشمنان آزادی میگیرند.
-------------
فرناز: آفتاب آمد دلیل آفتاب! یک نمونه دیگر از جمع آوری رای با توهین و فحش و لگد...
شهاب شهسواری علویجه :: 22 آذر 1385 1:00 بֽظֽ
سکانس یک
الف : می دانی چرا نمی توانیم دور یک میز بنشینیم؟
ب : چون میزی وجود ندارد!
----------
سکانس دو
الف : من یک میز ساخته ام بیا دورش بشینیم.
ب : چه جالب! ولی نه! تو بیا دور میزی که من ساخته ام بنشین.
----------
سکانس سه
الف : میزت را خراب کردم. بیا پیش من بشین.
ب : متاسفم. نمی توانم. من هم میز تو را خراب کردم.
---------
سکانس آخر
الف : چرا می خواستیم دور یک میز بنشینیم؟
ب : چون بجز همدیگر کسی را نداشتیم.
الف : پس چرا میز ها را خراب کردیم؟
ب : چون فقط به میز فکر کردیم نه به خودمان.
صفحه سفید می شود.
------------
فرناز: بهرنگ جان! این یک بار را از بیخ اشتباه گرفتی دوست عزیز. در دعوای سر میز من و امثال من نه حضور داشتند، نه دنبال سهم بودند، نه چشمی به این میز و میزهای دیگر داشتند و دارند.
بهرنگ :: 22 آذر 1385 11:23 قֽظֽ
سلام فرناز..
من اولین باره که این جا کامنت می گذارم . واقعا به خاطر این یادداشت منطقی و قوی ممنون...این روز ها این بهترین چیزی بود که در مورد انتخابات و تحریم خواندم . از کسی مثل جواد روح هم انتظاری از این بیشتر نمی رفت . فکر می کنم جوابش را همان کسانی که برایش کامنت گداشته اند داده اند . من با اجازه ات به این پست لینک دادم..
--------------
فرناز: هانیه جان! من آنقدر از یادداشت آقای روح رنجیدم که از دیروز از هرچی دوست فعال دانشجویی دارم عذرخواهی می کنم! حس می کنم آنقدر این تهمت ها و ناسزاها به دور از انسانیت و ناجوانمردانه بوده است که تک تک ما وظیفه داریم از دانشجوها که بیشترین آسیب را از جانب اصلاح طلبان متحمل شدند و حالا هم اینگونه تحقیر می شوند دلجویی کنیم.
هانیه بختیار :: 22 آذر 1385 5:26 قֽظֽ
Roshanfekrane Jalebi darim, Daneshjooha hataki mikonan, Rooh be oona Hataki mikoneh ke chera Hataki mikonin, Amshas be Rooh o Mosharekat Hataki mikoneh ke chera hataki mikonin, hatman farda yeki digeh in masire ashnaro edameh mideh. Rotab kardeh key mane rotab konad, azize dele baradar!!
---------
فرناز: راستی! شما چرا آنقدر شجاعت نداری که سخنت را با نام و اسم و رسم درست بگویی؟ یاهو که می گوید چنین ایمیلی را نمی شناسد!!
Ali :: 22 آذر 1385 4:19 قֽظֽ
مشکل ما تند رفتن است از سوی همه.
یک فرد همه چیز یک تفکر نیست.
یک عکس العمل هم آخر دنیا نیست.
قضاوت مطلق نکنیم، چشم بسته حمایت نکنیم، راحت هم نفی نکنیم.
-----------
فرناز: پنگوئن جان! هشت سال را نبینیم؟ چند رفتار توهین آمیز، هتاکی و عملکرد نادرست به دور از انسانیت می خواهی برایت ردیف کنم دوست من؟ من هم مطلق نگر نیستم، اما شان آدمی حرمت دارد و فکر می کنم وقتی از سوراخی بارها گزیده شدی درست آن است که دیگر به ان سوراخ دخیلی نبندی.
پنگوئن :: 22 آذر 1385 0:54 قֽظֽ
خانم سیفی عزیز با تمام اختلاف نظر که با شما قبلا داشتم و احتمالا بعدا هم خواهیم داشت! اما به گمانم اکنون در یک جبهه ایستاده ایم!
یک از زیباترین متن هایی بود که در این چند وقت خواندم ! مخصوصا در مورد اعدام های 67 و داستان این شیبانی واقعا به زیبایی مرز هایت را روشن کرده ای!
خوشحالم که دوستان فمنیست ما با هر گرایشی تمام توهمات خود را نسبت به این دروغگویان به دور انداخته اند!
خانم سیفی عالی بود!
در ضمن من با کات شاتن وبلاگت را باز کرده ام خوشبختانه هنوز فیل تر نیست!
----------------
فرناز: آقای شمس عزیز! همه ما مسلما در مسایلی با هم اختلاف نظر داریم و شاید اصلا درست برعکس هم بیاندیشیم، همان طور که من و شما با هم اختلاف های فکری و دیدگاهی بسیار زیادی داریم.اما فکر می کنم ظرفیت دموکراسی ماها لااقل آنقدر گنجایش داشته باشد که همدیگر را خفه نکنیم؛ چیزی که من در خیلی ازدوستان مشارکتی مان در این مورد خاص نمی بینم. مرسی از لطفتان و امیدوارم این بار فیل تری در کار نباشه :(
فواد شمس :: 22 آذر 1385 0:40 قֽظֽ
از کی تا حالا اظهار نظر جوادروح شده موضع مشارکت که اینجوری تند می روید ؟
اگر هتاکی بداست توهین و هتاکی به احمدی نژاد هم بد است . شما که لمپنیسم تحکیمی را پاس می دارید از لمپنیسم اشخاص دیگر ایراد نگیرید ؟
وبلاگی هم که برداشت شخصی خود را از یک صحبت به عنوان خبر درج می کند شایستگی ندارد که در جایگاه منبع قرار بگیرد . دانشجویی که انقدر قوه ی تحلیل ندارد که بفهمد از این حرکات به ظاهر شجاعانه اش چه استفاده های تبلیغاتی بر ضد او و اهدافش نمی شود شعور سیاسی ندارد . شما هم که او را پاس می دارید به همان اندازه از قوه تحلیل بی بهره اید .
هیچ چیز ایده آل نیست . مشارکت نزدیک ترین حزب به افکار ماست . انقدر که من و امثال ما با دیدن همه ی نا ملایمات دست از تلاش بر نمی داریم . اگر بنا باشد با فلان حرف جواد روح و فلان جلسه ی سید ابادی و حنیف مزروعی دست از تلاش برای هدف برداریم که بدا به حال آن هدف و آن کشوری که ما فعالین سیاسی و اجتماعی آن باشیم .
شک ندارم که روزی امثال اقبال مهاجرانی که از مشارکت و فعالیت بریدند به جمع مشارکت و مشارکتی باز خواهند گشت .
به عملکرد خود نگاه کنید خواهید دید که چرا به شما سالن نمی دادند .
--------------
فرناز: هی به این نزدیک ترین حزب به افکارتان رای بدهید، چون اصولن فقط شما تحلیل و شعور دارید و بقیه همه گاو هستند. چقدر این نکته اشتراک در میان همه مشارکتی ها و سمپات هایشان مشابه است که عالم را گاو می پندارند و خودشان را ستاره های درخشان نبوغ و تحلیل و شعور. فقط مانده ام با این همه شعور و نبوغ چرا این اندازه پیاپی شکست می خورند؟چقدر هم پرتلاش هستید...اخه می دانید اصولن تلاش یعنی اینکه هر سال فقط بدو بری یک رای بدی. منطق مشارکتی است دیگر، چه می شود کرد؟ :) من بنازم هشت سال عملکرد مشارکت را که عالمی را خیره خود کرده است. حزبی که سمپات هایش آدم هایی مثل شما و روح باشند که قدرت دیدشان تا نوک دماغ هم حتا نمی رسد وضعیتش معلوم است دیگر:) متاسفم که درکتان نمی رسد سهم سمپات ها و سینه چاکان و ادبیات انها به خصوص در این روزها چقدر مهم است.راستی! جمله آخرتان هم در راستای دموکراسی رفرمیستی مذهبی مشارکتی بود دیگر؟
مرتضی میری :: 22 آذر 1385 0:00 قֽظֽ
خانم فرناز
من سخنرانی آقای روح نبودم که قضاوت کنم - البته حرف های ایشان را قبلا و در مناسبت های مختلف زیاد شنیدم
-
به شما تبریک میگم که با این شجاعت نظری را که من چندین سال است جرات گفتنش را ندارم - بیان کردید
موفق باشید و از عربده های لمپن ها نترسید
-----------
فرناز: قربان شما :)
مهتاب :: 21 آذر 1385 10:26 بֽظֽ
متنفرم از نگاه های توام با تفرعن این حضرات نسبت به جماعت . ........ اون لینک نوشته اقای بهنود خیلی جالب بود .
----------
فرناز: لیلا جان خیال کردند با گله احشام طرفند.
لیلا :: 21 آذر 1385 10:24 بֽظֽ
فرناز جون وبلاگت یهو برای من امروز فیلتر شد... الآن هم با فیلتر شکن بازش کردم! وبلاگ صنم و پرستو هم همینطور....
خودت مشکلی نداری؟
-----------
فرناز: وای ساچلی جان دوباره فیل تر شدم؟:( من خودم هم وبلاگ صنم و پرستو را فیلتر شده می بینم البته
ساچلی :: 21 آذر 1385 9:20 بֽظֽ
جدا از این که سر رای ندادن هم عقیده هستیم نقدت تنها شبهه ام را بر طرف کرد فرناز ...
--------
فرناز: شبهه ات چی بود فواد جان؟
فواد خاک نژاد :: 21 آذر 1385 8:52 بֽظֽ
فرناز عزيز حرف هات حقيقت خيلي تلخيه! همون حقيقتي كه باعث شد مدتي قبل يكي از لينك هام رو حذف كنم! من هم بيشتر از هر چيز نگران احترام و هويتي هستم كه نذاشتن تو اين دعواها چيزي ازش باقي بمونه! فمنيست ها هم كه حالا حالاها بايد بكشند از همه طرف! همچنان هم شك دارم براي شركت! اما يه جاي ذهنم بهم مي گه بايد كم كم حساب هامون رو تسويه كنيم! با همه طرف... موضوع بد و بدتر نيست اما عده اي هستند كه دست كم براي نوع تفكرشون بيشتر مي شه رو خواسته ها مانور داد! و حساب پس گرفت.(البته اميدوارم مثل هميشه!)
فكر مي كنم ماها گيج كننده ترين زمان رو داريم سپري مي كنيم...
-----------
فرناز: رها جان! من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم باید خطوطو مرز هایم و حساب هایم با همه روشن باشه و اجازه ندهم ازم به عنوان یک مهره سو استفاده کنند:)
سفيد :: 21 آذر 1385 8:14 بֽظֽ
مشارکت چیزی که به راحتی به شعور آدم توهین میکنه
توی این 8 سال مشارکتی بودن واقعن همین دستمو گرفت.
-----------
فرناز: دیگه آقای مهاجرانی شما که خودت هشت سال مشارکتی بودی این را بگی ما باید چی بگیم!
eghbal :: 21 آذر 1385 7:32 بֽظֽ
|