اولین بار که به شکار رفتم، همان آخرین بار شد. از آن حماقت های بی دلیل... شاید وسوسه دیدن کویر بود...شاید کنجکاوی حس بدوی...اما حماقت برازنده ترین توصیف است. ما چهارنفر بودیم و یک جیپ و بیابان تفدیده و داغ...انگار کن تا بی نهایت، صاف و یک دست و داغ، داغ و تفدیده. جیپ را او می راند، پیراهن سفید بر تن داشت و حلقه نقره ای انگشت دوم دست چپ هیچ تناسبی نداشت با آن بیایان صاف و تفنگ ها و آن همه فشنگ...
پیراهن سفید بر تن داشت و جیپ را می راند... خسته شان کرد...گوزن ها را می گویم. آن یکی با پیراهن خاکی رنگ پشت سر هم تیر شلیک می کرد، سر برگرداند و خواست به او فشنگ بدهم. من مات نگاهش کردم، گرمای آفتاب تنم را خیس عرق کرده بود، دستم اما یخ کرده بود، و درونم سرد بود، سرد سرد. حتمن از آن نگاه مات فهمید، که دستش را دراز کرد و چند تایی فشنگ را چنگ زد و باز تیر بود پشت تیر.
دومی را هم که زد، رفتند سراغ آخری. این یکی اما نمی دوید دیگر، آرام و ساکت کناری ایستاده بود، خوب می دانست که اینجا دیگر آخر خط است، تکان هم نمی خورد. نگاه های غمگین و بی پناه زیاد دیده ام، راستش اصلن عادت دارم در چشم ها دنبال ردپایی بگردم، حسی، دردی، رازی، انتهایی حتا. اما نگاه این موجود بی پناه وسط بیابان...آن عجز و تسلیم که نیم نگاهی به آن هم دلت را خالی می کرد، آن انتظار... ما را می دید و نمی رفت، تکان هم نمی خورد. به حرف آمدم، ناگهان آن بهت رفت، دیگر صامت و بی صدا میخکوب صندلی نبودم و دست هایم چرم صندلی را چنگ نمی زد. افتادم به التماس...که نزند...این یکی را نزند...که برویم...اصرار پشت اصرار...هرچه گفتم بی فایده بود. پوزخند های تمسخرآمیز، نگاه های پست و کلمه های زیر لب...بچه سوسول...دختره لوس ننر...خانم تق تقی دل رحم...اولین شکار همان آخرین شکارم شد و آن نگاه های بی پناه، تسلیم و پر از وحشت کابوس شب های بسیار...
Permalink
|