دیدم برادر میرزا پیکوفسکی، همسایه معظم و محترم وبلاگی دعوتمان کرده است یلدا بازی کنیم. من هم فی الفور فکرم رفت به اعترافات مگویم و آستین ها را بالا زده و شش تایی از این ناگفته ها را رو کرده و پته را آب دادیم. پس لبیک یا آمیرزا !
1- بهترین و آسان ترین راه خر کردن من شیرینی است! یک دانه نان خامه ای یا رولت به تنهایی کار صد فدایت شوم، دورت بگردم، قربانت شوم، نفله ات شوم را درباره من می کند. از قدیم هم گفتند فلفل نبین چه ریزه...
2- من اصولن جیغ زدن بلد نیستم، تنها در یک حالت جیغ می زنم، آن هم از نوع ماورا بنفش و گوش فلک کر کردن و آن هم زمانی است که سوسکی سر راه من قرار گیرد. بله! اعتراف می کنم که از سوسک آن چنان می ترسم که در همان زمان اگر برگه ای به دستم بدهند که تعهد کتبی با مهر و امضا و اثر انگشت دهم که از فمینیسم و فمینیست بودن استعفا دهم فی الفور امضا کرده ام! در همین راستا یک بار که در خانه تنها بوده و مشغول پخت و پز، یک سوسک محترمی سر و کله اش پیدا شد و من جیغ زنان در حالی که لباس خواب بر تن داشتم و ماهیتابه ای در دست بدو به سراغ خانه همسایه روبرویی رفتم تا لطف کنند و منت بگذارند و به خانه ما تشریف بیارند تا سوسک را نفله کنند. البته اینکه آقای همسایه از میان جیغ های بنفش من چطور کلمات و تقاضای بنده را شنید و تشخیص داد خود معمایی است!
3- اعتراف می کنم که هنوز جهت های جغرافیایی را با هم قاطی می کنم و اگر کسی به من اینگونه آدرس دهد که مثلا ضلع شرقی میدان یا جنوب شرقی بلوار بی شک گم و گور شده ام!
4- دروغ چرا حافظه اسمی من افتضاح است و اقرار می کنم که بسیاری مواقع زمانی که فردی جلو آمده و خود را معرفی کرده است من فقط فیلم بازی کرده ام که وی را شناخته ام و الکی سلام احوال پرسی گرم کرده ام. و روم یه دیفال این اتفاق در کنفرانس ها یا جلساتی که وبلاگ نویسان حضور داشته اند زیاد رخ داده است.
5- دو سه روز پیش یک دوست عزیزی داشت می گفت من هیچ وقت درک نکردم چطور فلان کس روزی روزگاری در جایگاه دوست پسر تو قرار داشت؟ صرف اینکه آدم معروفی بود؟من در کمال شرمندگی هیچ توجیهی برای آن فلان کس ندارم و تنها زمانی در زندگیم بود که انگار مسخ شده بودم و کاملن کنترلم در دست دیگری بود. من رسمن اعلام می کنم بابت آن فلان کس هیچ توجیهی جز اینکه جوانی کردم و لابد در آن سن آدم تحت تاثیر نام و شهرت افراد قرار می گیرد ندارم. من رسمن می گویم که غلط کردم و حاضرم هزار بار هم از رویش بنویسم!
6-- این آخری بدترین و وحشتناک ترین سوتی همه عمر و زندگی من است که هنوز هم از یادآوریش سردرد می گیرم. وجدانن هم از درگاه همگی شما عزیزان استدعا دارم این را که خواندید دیگر به رویم نیاورید. خداوند عزتتان دهد! بابت جریحه دار شدن عفت عمومی نیز پیشاپیش عذر می خواهم. و اما این سوتی وحشتناک از این قرار است که زمانی میان دایره دوستان ما عادت شده بود که هر حرفی را بر می گرداندیم و از جملات با جابجایی یکی دو کلمه مفهومی تازه می ساختیم. در یکی از همین روزها در راه پله دانشکده استاد بزرگواری را دیدم که آقایی حدودن پنجاه و پنج ساله هستند، ترم پنج با وی درسی داشتیم و کلی هم از آن کلاس آموخته بودیم. یک سال و نیمی می شد که اصلن این استاد را در دانشگاه ندیده بودم، ایستادیم به حال و احوالی به این شرح:
استاد: به به! سلام فرناز خانم! خوبی؟ چه می کنی؟
من: خیلی ممنون استاد! شما خوب هستید؟ کم پیدایید.
استاد: از کم سعادتی من هست که شما را نمی بینم. من هم بد نیستم. ترم چندی الان؟
من: دیگه آخرهایش هست.
استاد: خوب به سلامتی. شوهر نکردی هنوز؟
من: ( به عادت همان بازی میان دایره دوستان که جمله ها را برمی گرداندیم) شوهر بایدمنو بکنه استاد....
و همین که جمله لعنتی تمام شد تازه فهمیدم چه گفتم و برای اولین بار در زندگی تا بناگوش که سهل است، گردن به بالا مثل لبو سرخ شدم. بدبختی بزرگ این بود که درست از فردای این روز کذایی این استادمان را که یک سال و نیم بود اصلن ندیده بودم، هر روز خدا در حیاط و راه پله و دم در کلاس می دیدیم و ایشان هم دریغ از ذره ای بزرگواری که به روی خودش نیاورد، هربار چشمش به من می افتاد نیشش تا فرق سرش باز می شد. من در همین راستا ناچار شدم یک درس را که از شانس بد من اکثر کلاس هایش با این استاد تشکیل می شد، تا ترم آخر به تاخیر بیاندازم!
و من این عزیزان را به ادامه بازی دعوت می کنم:
زنانه ها، داوود پنهانی، فصل زن، آزادنویس، آبچینوس، آقای سیدآبادی ملقب به هنوزآبادی ( خوب چیه؟ شش تا شد که شد!!)
Permalink |
Comments 32
.::
نظرات خوانندگان
خوب آخرش نگفتی شوهر کردی یا .....
......
ولی هنوزم که به حرفت فکر می کنم خندم می گیره.
امسال ما رو هم دعوت کن حتما شرکت می کنیم.
----------
فرناز: شب یلدا انگار بهتون خیلی خوش گذشته ها:دی
مهدی :: 20 بهمن 1385 10:51 قֽظֽ
به خدا اينقدر خنديدم پاي اين پست شما كه ديدم نظر ندم نامرديه
از افسردگي چند هفته اي نجاتم داديد.
كار كمي نيست ادم را بخنداني. گرچه حال نمي كردم با يلدا بازي ولي سال بعد اولين كسي را كه دعوت مي كنم شماييد.
يادتان باشد تا يلداي بعد
---------
فرناز: خوشحالم که شاد شدید:)
mohammad :: 26 دی 1385 3:12 بֽظֽ
سلام
اين بازي شب يلدايي هيچ فايده اي برا من نداشته باشه اقلا" اين خوبي رو داشت كه بتونم با يه وبلاگ زيبا با نويسنده اي با ذوق و البته متاسفانه فمنيست آشنا بشم
خوشحال ميشم هر وقت آپ كردين خبرم كنين
من برم بقيه نوشته هاتون رو بخونم
عليرضا :: 17 دی 1385 4:01 بֽظֽ
من وقتی داشتم اعتراف می کردم یک سوسک هم کشتم!
پیوند شما بی درنگ و بی اجازه به سفرنامه الکترونیک اضاقه شد...
-------------
فرناز: مرسی :دی
مسافر هندوستان :: 11 دی 1385 2:09 بֽظֽ
امشاسپندان گرامي!
تدبير (اخلاق) حرفهاي يك فعال سياسي رو رعايت نكردي.
آخه كسي كه تو مملكتي زندگي ميكنه كه روشنفكراي اپوزيسيونش هم چشم ديدن فمنيستها رو ندارن آدم مياد نقطه ضعف ميده دست جماعت؟!
زبونم لال، زبونم لال، اگه پات به بازداشتگاه بيفته و يه ساعت تو رو تو انفرادي نگه دارن با تو بوق كردن وحشتت از سوسك جنبش فمنيسم ايران را بر باد ميدي كه خانم.
ميدوني كه اينا حاضرن براي امنيت خودشون هم شده هفتاد ميليون نفر رو بصورت زنجيرهاي از دور خارج كنن.
بدبختي اينجاست اگه حتي يكهو هفتصد تا سوسك تو انفرادي ول كنن هم جرم قانوني نكردن، و نميشه از اين كار بعنوان شكنجه ياد كرد.
هفتصد تا يه جا؟!!!
اسم ما رو كه يادت مياد؟ يا نه؟!
هفتصد تا؟!!!
-----------
فرناز: آريالای سینا هدای عزیز! حق با شما هست :)....به قول شما بیایید و ثابت کنید شکنجه هست:دی....معلومه که شما را یادم هست :)
سينا هدا :: 9 دی 1385 2:58 قֽظֽ
سلام ... جالب بود، من از سوسک نمیترسم ولی از مورچه چرا ... همیشه هم مراقبم بازی با کلمات باعث شرمندهگیام نشود .. کار سختی نیست ...
موافقم! گاهی توجیه علاقهای که به شخصی داشتیم واقعا غیر ممکن میشود ...
سوسن جعفری :: 7 دی 1385 9:46 قֽظֽ
فكر ميكنم خيلي بي مزه بود!
واي شما دختراي (اون هم از نوع فمينيستش)چه قدر تشنه هستيد؟
اما خدا با صابران است،
--------------
فرناز: فکر می کنم خیلی ترسو هستید. وای شما منتقدان این دختران فمینیست چقدر بزدل هستید که جرات اسم و ایمیل نوشتن هم ندارید! اما خدا با ترسوها نیست!
..... :: 6 دی 1385 11:45 قֽظֽ
با درود به شما . من از افعاني ها به شدت بيزارم چرا كه در تباني با سرمايه داران ايراني ؛ با دختران ايران ازدواج كردند و در رفتند . بقدري از آنان نفرت دارم كه تمام شدني نيست. مهماندوستي هم حدي دارد. از بزرگان و انسان هاي شريف افغاني عذر مي خواهم . به قدري نفرت دارم كه گفتني نيست و به من حق بدهيد. در آن شرايط سخت از شما پذيرائي كرديم.ولي شما در جواب به ما و ناموس ما خيانت كرديد. نمي دانم چرا اين همه بچه درست مي كنيد ؟ ما ايراني ها از دست اعراب و مغول و آمريكا و انگلستان و اقا محمدخان و.. بلا كشيديم . شما را به خدا دست از سر ما برداريد.
---------------
فرنماز: کدام پذیرایی را کردیم؟!! اینکه دست مهندس و تحصیل کرده و پزشک افغانی بیل دادیم گفتیم فعلگی کند؟!! یا اینکه با ان نگاه از بالا نفرت انگیز انها را نظاره کردیم؟!! یا همین نژاد پرستی احمقانه چندش اور؟! بعد همین ایرانی های گل و بلبل گروهان گروهان بچه درست نمی کنند؟! دزد و قاتل و تجاوزگر ندارند؟!! همه گل هستند و بلبل؟!
جمشيد :: 6 دی 1385 9:48 قֽظֽ
وای جقدر خندیدم...
نمیخوام به روت بیارم اما خیلی خندیدم...
اونوقت بعدشو نگفتی چیکار کردی؟ آب شدی رفتی تو زمین یا ...
تصور که میکنم ....
-----------
فرناز: مثل این هایی که تصادف می کنند و بعد تصادف را به خاطر نمی آورند، من هم اصلا یادم نیست چیکار کردم!!
احسان :: 4 دی 1385 8:37 بֽظֽ
عالی بود . به خاطر جنبه های اروتيک قضيه ، 6 بهترين بود . البته ميدونيد ،گفتن و شنيدن اين جور مطالب نوعی لذت جنسی را در بر دارد . ببخشيد که خيلی بد جنسم .
-----------
فرناز: خیلی بدجنسید! :دی
رضا :: 4 دی 1385 5:55 بֽظֽ
من اصلا به روي خودم نميارم اين آخري رو:
نننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننههههههههههههه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
arezoo :: 3 دی 1385 11:11 بֽظֽ
اول ازهمه سلام
دوم از همه اینکه من همیشه وبلاگت رو می خونم ولی تا بحال کامنت نذاشته بودم ( چون اصولا یه مقدار مشکل کالیبر دارم:)))
سوم از همه یه سوال مهم شما که در مقابل سوسک جیغ ماوراء بنفش سر میدهید آیا در مقابل شپش عکس العمل خاصی دارید؟ اگر عکس العمل شما به مقدار قابل توجهی توفیر دارد و خطرناک تر است بیایید با هم یک سری به دفتر ریاست محترم جمهور بزنیم شاید افاقه کرد و قضیه هولوکاست هم حل شد ...
چهارم از بقیه اینا شوهر ها که از این بخار ها ندارند بگردید یه شوهر خوب بکنید :) البته این مطلب را با سرخی هر چه تمامتر نوشتم :) چون خودم یک زمانی شوهر بودم و البته منو کشتند
بیخیال
ادامه بازی چیه؟
بزن بریم که منتظر نوشته های بعدی هستم
-------------
فرناز: شپش را راستش بهش فکر نکردم تا حالا! :D
لبخند تلخ :: 3 دی 1385 6:12 بֽظֽ
فرناز جان.
تنبلی را کنار گذاشتم و نگفتنی ها را نوشتم ، ولی کار سختیه ها :)
------------
فرناز: مرسی که دعوت را قبول کردی مهشید جونم :)
Mahshid :: 3 دی 1385 4:54 بֽظֽ
:(
-------
فرناز: آرزو جونم! چرا غصه ای؟
آرزو :: 3 دی 1385 4:16 بֽظֽ
با درود و آرزوی بهروزی و پيروزی
از زمانی كه تو پرشينبلاگ مینوشتين تا حالا خوانندهی وبلاگتون هستم (با فاصلهی بازديد روزانه تا ماهيانه). اما به ياد ندارم كه تا حالا تو هيچ پستی براتون پيام گذاشته باشم! نمیدونم چرا!؟ همين جوری! اينقدر تعداد پيامهايی كه براتون ميذارن زياده كه ديگه نيازی به گذاشتن پيام از طرف خودم احساس نكردم! (يه عالمه فكر كردم تا بالاخره اين بهانه رو پيدا كردم!!!). البته اگه خاطرتون باشه همون موقع كه تو وبلاگ قبلیت كه غالبش قهوای بود (آدرسش رو يادم نيست) مینوشتی يك بار از طريق مسينجر با هم صحبت كرديم، شايد يادت بياد اگرم خاطرت نيست طبيعيه چون فكر كنم مربوط به دو سال پيشه! (جهت يادآوری: صحبت به فروهرها هم كشيد...)
به هر حال... هميشه از خوندن مطالبتون لذت بردم و بسيار از شيوه نگارشتون خوشم میياد نه اونقدر خشك و رسمی مینويسی كه آدم از خوندن مطالبت حوصلهش سر بره و نه اونقدر بیقاعده و هر چی آمد خوش آمد! مینويسی كه آدم انگيزش رو برای مطالعهی نوشتههات از دست بده.
لپ كلام: نمرتون در وبلاگ نويسی 20
صحبتی كه در پايان دارم جملهایست كه هميشه به دوستان فمنيستم میگم: از زنان بنويسيد اما نه تنها برای زنان!
خوب بالاخره نمرديم و يه چند جملهای در اين وبلاگ شما نوشتيم.
راستی من و دوستانم در كرمانشاه بیصبرانه منتظر رسيدن كمپين به كرمانشاه هستيم و داريم مقدمات رو برای برگزاری كارگاه آموزشی فراهم میكنيم. اول يه ليست 50 نفره گرفته بودم ولی گويا حد نصاب هر كارگاه 20 نفره، ما هم هی داريم با بی رحمی تمام از تعداد بچهها كم میكنيم.
به اميد رهايی و سرافرازی
با ياری حق و با تلاش هم
-----------------
فرناز: خیلی ممنونم از این همه لطفتان و مهربانی که دارید. شرمنده ام کردید. فکر کنم کارگاه کرمانشاه یک هفته دیگر هست. درسته؟ پیشاپیش ورود شما و همه دوستن عزیزتان در کرمانشاه رابه کمپین را هم تبریک می گویم :)
كاوه كرمانشاهی :: 3 دی 1385 11:21 قֽظֽ
شماره 6 معرکه بود .
مرسی که از من هم دعوت کردی گلم. اما این روزها و این مسائل استکهلم تمام انرژی ام را گرفته. شرمنده فراوووون.
برای نوشتن در این نظرخواهی تو هم که باید از هفت خوان رستم رد شد
--------------------
فرناز: مهشید جان! خواهش می کنم عزیزم :) امیدوارم خوب باشی، داریم به روز تولدت هم نزدیک می شویم ها :)
Mahshid :: 3 دی 1385 10:19 قֽظֽ
این اعترافات از قلم نه ببخشید از کیبورد شما خیلی جالب بود . یکجورایی چون همیشه نوشته هاتون خیلی جدی هستش چاشنی طنز این نوشته اون حال و هوا رو تلطیف کرد .
------------
فرناز: مرسی لیلای عزیز....دیگه زدم به سیم آخر و خودزنی :))
لیلا :: 2 دی 1385 10:56 بֽظֽ
خيلي ناشيانه دروغ ميگويي و اصولا ادم بدقولي هستي اينها را هم به خصوصيات ناگفته تان اضافه كنيد
---------
فرناز: !!!!!
فرزين :: 2 دی 1385 10:00 بֽظֽ
بسی جالب و آموزنده بود. خدمتت عرض شود که خیلی از آقایون هم از این سوسکهای سوغات آمریکا می هراسند، درست مثل من! برای من بیشتر چندش آورند و در کشتنشان هم خود کفا هستم. فقط از وقتی فهمیدم که چشمهایشان رنگی می بیند و زلزله را پیشبینی می کنند، دوست دارم بجای جانور خانگی یکی داشته باشم که از بخت بد در این تبعید هشت ساله حتی یکی هم ندیده ام.
بدرووود
----------------
فرناز: والا من حاضرم زلزله بیاد بمیرم تا اینکه یکی از این ها داشته باشم :دی
پیام :: 2 دی 1385 7:38 بֽظֽ
من سوسك رو با دست مي كشم مثل پشه!! امتحان كنين شما ها هم!;)
----------
فرناز: راس میگی؟:O
سينا :: 2 دی 1385 2:48 بֽظֽ
voooowww
kheyli naz o bahal bood khanoomi khoob?
----------
فرناز: خوبم زهره جان. شما چطورید؟ :)
zohreh :: 2 دی 1385 0:35 بֽظֽ
در مورد سوسک که نگو میدونی یکی از شرطهای قبل از ازدواج من چی بود؟؟؟ سوسک کشی و هر گونه عملیات مربوط به اون با آقای همسر:)
مورد پنجمت هم که آخرش بود:))
------------
فرناز: عجب شرط باحالی :))
pani :: 2 دی 1385 11:52 قֽظֽ
فرناز عزيز با تمام احترامي كه برايت قائلم . بهت پيشنهاد ميكنم چند وقت سكوت كني و به غناي تئوريك خودت بيفزايي. به قضاوت ديگري احتياج نيست. به تناقضهاي دلايل خودت در دو انتخابات اخير نگاه كن. البته همه اين اشتباهات رو داشتيم و يكي از دلايلش پيچيده بودن اوضاع ايرانه. فكر ميكنم در اين دوران حساس و سخت همه مون به دوفاكتور اساسي احتياج داريم. مطالعات تئوريك و رفتن در بين تودههاي مردم كه مسلما ما وبلاگ نويس ها نيستيم. به تو و تمام دوستانت در زنستان و كمپينگ خسته نباشيد ميگويم. باقي بقايت...
-------------
فرناز: تناقض با پوست اندازی دو بحث کاملن متفاوت هست. آدم هایی که هیچ تغییر و تحولی ندارند از نظر من مثل مرداب راکد هستند و همیشه تو یک شعاع محدود دست و پا می زنند. ممنون هم می شوم نظر را در کامنت پستی که مربوط به این موضوع هست بگذارید :)
شهاب :: 2 دی 1385 11:10 قֽظֽ
salam farnaz joon man modatiye blogeto mikhoonam vali in avali bare comment mizaram in baziton kheyli jaleb bood man ke mordam az khande bekhosose shomare 5
-------------
فرناز: :D
elham :: 2 دی 1385 4:29 قֽظֽ
السلام علیک خواهر جان!
در 2 وجه مشترکیم:
من هم تا سر حد تپش قلب و مرگ از سوسک بی صاحاب شده می ترسم!!
بنده هم لنگه خودت اگر کسی بگوید ضلع شمال میدان بایست از ضلع جنوبیش سر در میارم!!تازه حافظه آدرسیم هم شدیدا داغانه!!!
خلاصه اینکه یلدات مبارک خواهر جان!
--------
فرناز: مخلصیم خواهد جان :-*
نیلوفر :: 2 دی 1385 1:30 قֽظֽ
واااااااای فرناززز! به این اخری انقدر خندیدمممم!
------------
فرناز: اگه بدونی چه دردناک بود که از فردایش هر روز خدا این استاد بزرگوار را می دیدم:((
اروس :: 2 دی 1385 1:26 قֽظֽ
هی به تو گفتم خوب موندی،شماره آخری اعترافت رو که خوندم دیگه مطمئن شدم خوب موندنت به اون قضیهی ور رفتن یا ور نرفتن ربطی نداره،بلکه رازِ دیگهای توش نهفته است :ي
باید بدیم توی مانیفست فمینیستی چند مورد اضافه کنن مثل همین شمارهی آخر....
اونوقت یه سوال دیگه هم اینکه شما همیشه با دوستات از این بازیهای مهیج میکنید؟
خلاصه که شب یلدایی کلی سوژه دادم دستت واسه آپدیت کردن هاااا!
عنوانِ این پست را هم باید میذاشتی :6 دلیلِ خوب موندنِ فرناز!
---------------
فرناز: این شماره آخر خدایی خیلی ضایع است...اضافه ام نمی کنم:))...آره خدایی! سوژه را اساسی حال کردم:دی
سورئالیست :: 2 دی 1385 1:03 قֽظֽ
vai kheli bahal booddddddddddddddddd makhsosan ghesmate 5.
------------
فرناز: :D
shirin :: 1 دی 1385 8:34 بֽظֽ
سلام فرناز خانم امیدوارم حالتان خوب باشد
دوباره صداقت و شجاعت شما را تحسین می کنم
اگر من جای شما بودم نمی توانستم بعضی از اتفاقات زندگیم را در وبلاگم بنویسم بخصوص که با بعضی ها که وبلاگم را می خوانند رابطه چشم در چشم داشتم
------------
فرناز: مرسی از لطفتان. فکر کردم جالبیش اینه که از چیزهایی نوشت که درباره شون حرف نمی زنیم و نمی گوییم، وگرنه بقیه چیزها را که راحت در زندگی روزمره هم می گوییم. هیجان بازی به همین اعترافاته به نظرم :دی
kdlh :: 1 دی 1385 7:57 بֽظֽ
فرنازي به غير از وقتي كه سوسك مي بين يك وقت هاي ديگه هم جيغ بنفش مي كشي ها!!!! يك راهنمايي مي كنم يكشنبه هاي اول هر ماه.......دي:
البته اون جيغ ها راهگشا است
----------
فرناز: هان! اون را یادم نبود :)))
مريم :: 1 دی 1385 3:49 بֽظֽ
شنیده ای
تو
آسا ن
دروغ می گویی
که به آب ،
قدم می زنی
و به زمین پر می کشی
و کوچک ریز
نگران گریه های خیس زیر بارانی
که ترا بیاد می آورند
به وقت خالی بودن
زه هر چیز .
iraj :: 1 دی 1385 7:15 قֽظֽ
حالا نمیشد یهجوری لو بدی اون آقامعروفه کی بوده که یلدامون حسابی هیجانی بشه؟!
----------
فرناز: نه دیگه :دی....خودزنی چقدر آخه؟:دی
هادی نیلی :: 1 دی 1385 6:57 قֽظֽ
|