Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

دوشنبه ۱۱ دی ۸۵

زن آپارتمان طبقه پایین

 



ده دوازده روز پیش

از پله ها بالا می روم. به پاگرد طبقه سوم می رسم؛ در را باز کرده است.

من: چه بوی بدی تو ساختمونتون میاد. این بو از کجاست؟

او: یکی دو روزی هست این بو میاد. فکر کنم از یکی از واحدهای طبقه پایین. صاحبش کانادا زندگی می کند و سالی دوبار به ایران میاد. لابد یخچال را خالی نکرده و چیزی گندیده و این بو ساختمان را برداشته است.

من: خوب نرفتید ببینید این بوی بد از کجا هست؟

او: بقیه هم مثل من صبح تا شب درگیر زندگی و کار. شب هم که خسته می آیند حوصله این پیگیری ها را ندارند.

من: ولی خیلی بوی بدی هست. خفه شدم.

او: الان پنجره را باز می کنم.

*****
حدود دو ماه پیش

یک کیسه دست من، دو کیسه دست او. از پله ها بالا می رویم، به پاگرد طبقه سوم می رسیم و او کلیدش را در می آورد. زن زیبایی در پاگرد ایستاده است.

زن: سلام

او: سلام خانم م. حال شما؟

زن: ممنون. تلفن آپارتمان من از صبح قطع شده است. قبض این دوره را هم پرداخت کرده ام. نمی دانم مشکل از چیست. می توانم از تلفن شما به هفده زنگ بزنم و خرابی را اطلاع بدهم؟

او: بله. حتما. بفرمایید. راستی! معرفی می کنم. ایشون فرناز دوست من هستند، ایشون هم خانم م همسایه طبقه پایینی ما.

من: از آشناییتون خوش وقتم.

زن: من هم همین طور.

کیسه ها را روی پیشخوان آشپزخانه می گذاریم. زن به هفده تلفن می کند و خرابی تلفن را اطلاع می دهد. از او دعوت می کنیم شریک چای و شیرینی ما باشد. قبول می کند و می نشیند. فنجان چای را روی میز جلوی او می گذارم.

زن: دستتون درد نکنه.

من: خواهش می کنم. نوش جان. چقدر شما چهره زیبایی دارید.

زن: وای مرسی. لطف دارید. چشم شما هست که زیبا هست.

چای و شیرینی، صحبت از هوا و ترافیک و شغل هرکس. یک فرم امضا کمپین یک میلیون امضا از کیفم بیرون می آورم و درباره کمپین و اهداف آن و شیوه کار توضیح می دهم. فرم امضا را از دستم می گیرد و با دقت می خواند.

زن: می توانم یکی از دفترچه هایی را هم که گفتید ببینم؟

من: متاسفانه الان دفترچه همراهم نیست.

زن: حیف شد.

من: دفعه بعد که آمدم براتون حتمن دفترچه میارم.

او: بهت یادآوری می کنم فراموش نکنی.

من: آره! حتمن یادم بنداز. مرسی.

زن: پس من فعلن امضا می کنم ، اما دوست دارم دفترچه را هم داشته باشم.

فرم را امضا می کند، دست خطی نرم و ریز دارد. آهی می کشد... تجربه ام می گوید درددل را شروع خواهد کرد. شروع می کند... زنی سی و هفت ساله، مطلقه، مادر یک پسر نه ساله که پیش پدرش زندگی می کند، تنها خواهر و برادرش ساکن آمریکا و پدر و مادر نیز معمولن پیش آن دو. دوسال پیش با مردی آشنا می شود و این آشنایی به دوستی منجر می شود. روزهای اول همه چیز خوب، مرد کم کم روی دیگر سکه را نشان می دهد. بددهن است و دست بزن دارد، شکاک و بدبین.

من: چرا رابطه تان را قطع نمی کنید؟

زن: مدت ها است می خواهم این کار را بکنم. تهدید می کند که بچه ام را می دزدد و خودم را می کشد. آنقدر دیوانه هست که همچین کاری بکند. قانون هم که حمایتی نخواهد کرد که شکایت کنم. اول یقه خودم را می گیرد به جرم رابطه نامشروع!

وقتی می رود، «او» می گوید که چند باری صدای کتک کاری و دعواهایشان را شنیده است.

*****

سه روز پیش

بخاری ماشین را روشن می کند و بسته آدامس را به طرفم می گیرد.

او: بالاخره فهمیدیم آن بوی بد از کجا بود.

من: از کجا بود؟

او: آن زن همسایه را یادت هست که ازش امضا گرفتی؟

من: آره! همان خانم که خیلی خوشگل بود.

او: آره! کشتنش...بوی جسد مانده او بود.

من: اوه! نه! کی کشتتش؟

او: فکر کنم بتونی حدس بزنی.

من: دوست پسرش...

او: آره! فراری شده و الان پلیس دنبالش است. بو که دیگه غیرقابل تحمل شد بالاخره به پلیس زنگ زدیم و آمد و در را شکست. در و دیوار خانه خون بود.

من: با چاقو؟

او: آره! هفده ضربه...

من: ...

Permalink | Comments 32
 


 

.:: نظرات خوانندگان



سلام
ازمحبت شما سپاس
امافرنازحقيقت اينه من بااون نظرشماهم مخالفم چون قانون ماازشرع اسلام تبعيت ميكنه درحاليكه شرع هم ماهيت زن ستيزانه ندارد ببينيد پيغمبراسلام به دخترخودش خيلي ارزش ميده و زن هم كه درجامعه عرب مثل كالا بوده توسط پيغمبر نصف حقوق مردعرب را يك مرتبه تحصيل كرده پس اين درواقع حكايت ازيك مبارزه داشته است واگربه همان شيوه ادامه پيدا ميكرد من معتقدم وضع براين منوال نبود چون حضرت مريم هم جايگاهش دراسلام حتي بيشتر از دين مسيحيت تعريف شده مانبايد بانگرش سطحي به همديگر تهمت بزنيم من معتقدم شما ادم نيكو سيرتي هستي ولي مطالعه نداري درباره بعضي چيزها بايدبه تاريخ مراجعه كني دوست عزيز نه به شعارهاي جدايي نگرانه
ضمنا نظرت درباره شعرچه بود حالا متوجه شديد يا به خاطر رعايت حال ما وعمل به موازين دموكراسي پاكش كردي

مسعود هوشمندي :: 22 دی 1385 2:35 قֽظֽ


سلام
برا ي رسيدن به يك هذف مشترك همت مردانه كفايت ميكندكه بايددروجودانديشه كردنه درجنس ضعيفه صفت مشترك براي هرضعيف النفس است خواه زن باشد خواه مردشمادرمردانگي خودشك نكنيدتضمينش بامرداست نه انكه ازنام اين صفت هم وحشت دارد
چنان
با نيك
وبد خوكن كه بعدازمردنت عرفي
مسلمانت به زمزمزم شويدوهندوبسوزاند
وياانكه
جان گرگان و سگان ازهم جداست
متحدجانهاي شيران خداست

دانشجوي حقوق

--------------

مسعود هوشمندي :: 15 دی 1385 4:58 قֽظֽ


برای حرکتی که در پیش دارید احترام قائلم و حمایت معنوی خودم رو از حقوق فراموش شده یا هیچ وقت نبوده ی زنان اعلام می کنم.
لطفا یه لگو معرفی کنید تا لینکتون کنم.

----------
فرناز: ممنون از اعلام حمایتتون. این وب سایت کمپین هست: http://we-change.org ...در سایت کد لوگو را خواهید دید :)

ستوده :: 14 دی 1385 6:29 بֽظֽ


تجربه ایست غم انگیز
به سالها و
به سالها و
به سالها
...

شاملو

بامداد :: 14 دی 1385 3:15 قֽظֽ


متاسف شدم خيلي!

---------
فرناز: بله :(

طناز :: 13 دی 1385 7:27 بֽظֽ


راست گفتید که "به نظرم نفس دوست پسر داشتن بسیار هم خوب و درست است،" راستش منم همیشه همینو به زنم میگم. خوب اگه اون بره دوست پسر بگیره منم دستم واز میشه که راحت برم واسه خودم دوست دختر بگیرم......... خیلی پست فطرتم نه؟!!!!!!!!

------------
فرناز: اینکه شما پس فطرت هستید یا نه نیز در حوزه تشخیص و تعیین من نیست!

reza :: 13 دی 1385 4:45 بֽظֽ


کاشکی در مورد چیز هم.... ای بابا ولش کن اعصابت خورد میشه. پس بگذریم. راستی یادت باشه درسته که مردا هممون عوضی هستیم ولی درجه این عوضی بودن فرق می کنه. یعنی هممون هم اینقدر عوضی نیستیم. بعضییا کمتر بعضیا
بیشتر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

--------------
فرناز: من هرگز در زندگی فکر نکرده و نمی کنم که مردها همه عوضی هستند یا زن ها همه گل و بلبل!!

reza :: 13 دی 1385 4:36 بֽظֽ


مرسی که سر زدید. من خواننده ای پرسروصدا هستم. ترجیح میدم اینطوری باشم. می دونی اگه همه ی اونای که میان اینجا مثل تو باشند و بی سروصدا سربزنند چه اتفاقی میفته؟ تو احساس تنهایی می کنی. نگو که برات مهم نیست. هست!!!! امیدوارم نارحت نشده باشی. موفق باشید و پیروز

-------------
فرناز: خوب درسته. اما خوبیش هم همین تنوع هست که بعضی ها بی سر و صدا هستند، بعضی ها کم سر و صدا و بعضی ها هم پرسروصدا:)

mahmood :: 13 دی 1385 2:15 بֽظֽ


افسوس، شايد نه به خاطر کشته شدن آن زن، که به خاطر تعدد اين گونه مسائل که انگار جزئي از زندگي روزمره مان شده!
دردناک بود، هفده ضرفه چاقو را نمي گويم، زندگي زني که به اميد ... اي بابا! ولش کن... خودت خوبي؟

----------
فرناز: خودم راستش را بخواهی نه...این روزها هیچ خوب نیستم :(

Kamira :: 13 دی 1385 2:06 بֽظֽ


خیلی فجیع بود. یه چیز و می دونستی دیوونه؟!؟!؟! متنهای اجتماعیت خیلی چسبناک هستند. بهت تبریک می گم. راستی تو با لینک دادن یا اینکه به وبلاگ بقیه سر بزنی اهمیتی نمی دی. نه؟؟ .. بهرحال موفق باشی

----------
فرناز: مرسی از تعریفتان. من لینک ندارم اما به وبلاگ های دیگران سر می زنم. منتها معمولن خواننده بی سر و صدا هستم :)

mahmood :: 13 دی 1385 1:18 بֽظֽ


in fajee shayad jozve kochektarin ettefaghayi bashe ke baraye zanane ma miofte . hameja in nabarabari dide mishe az toye khoneha gerefte ta dadgah haye khanevade az mahallehaye ayan neshin gerefte ta halabi abadha hame ja. bayad fekre asasi kard vagty yeki az namayandehaye zane majlese ma ba ganon rafee tabiz aleyhe zanan mokhalefat mikone dige che entezari bayad az mardha dashte bashim?i

---------
فرناز: آخ! نمایندگان زن مجلس را نگویید که دلم خونه :(

tala :: 13 دی 1385 0:44 بֽظֽ


حالا يكي به من بگويد اين احمق را بايد به دار كشيد يا نه؟ الان احساساتي شده ام و نمي توانم به اين فكر كنم كه چه چيز موجب بروز اين فاجعه شده است. البته آنقدر از اين اتفاق ها در مملكت ما مي افتد كه ديگر عادي شده. ولي كسي چطور به خودش اجازه مي دهد چنين كند؟ شايد نصف ديه را بدهد و خلاص! اول كه احساساتي مي شوي فقط فرياد مي كشي: طناب دارررررررررر! ولي آرام كه مي شوي به فكر فرو مي روي: طناب دار كه مشكلي را حل نخواهد كرد. آيا آن زن بازخواهد گشت؟ خير. ولي بايد به داد زن هاي ديگر رسيد. چرا كسي به اين راحتي به خودش اجازه مي دهد چنين كند. فرناز از تو سوال مي كنم كه چرا آن موقع به آن بنده خدا نگفتي به پليسي چيزي مراجعه كند و جريان را بگويد؟ نداشتن حقوق يك چيز است و آگاهي داشتن از حداقل حقوق چيز ديگر. كاش به جاي امضا گرفتن از او يك طوري كمكش كرده بودي. بگذريم.

-------------
فرناز: من عصبانیت شما را کاملن درک می کنم. می دانید در فعالیت اکتیویستی بارها و بارها لحظه هایی هست که می بینی اکتیویست بودن تو هیچ دردی را دوا نمی کند و این قانون تنگ و بسته روزنه ای باقی نگذاشته است. من همان روز شماره تلفن دوست وکیلم را به وی دادم تا تماس بگیرد و وقت مشاوره بگیرد تا ببینید از راه قانونی چه اختیارات و امکاناتی در اختیار او هست. و متاسفم که جز این هیچ از دست من بر نمی آمد :(

اسماعيل :: 13 دی 1385 0:18 بֽظֽ


فوق العاده تکان دهنده بود... نوشته و نکات جالبی را مطرح کردید. فقط چند خط آخرش باید با هیجان بیشتری نوشته می شد. انگار دو طرف مکالمه در مورد یک موضوع عادی بحث می کنند.
-----------

فرناز: واکنش های من توام با هیجان بود. شاید باید در پرانتز کمی توصیف حالتم را نیز می کردم. مرسی از تذکرتان :)

مسافر هندوستان :: 13 دی 1385 11:30 قֽظֽ


فرناز جان راستش از همان اولش تنم لرزید. چرا در این مدت کسی به فکر نیفتاد که این خانم کجاست؟ از حرفهایت حدس زدم که مجموعه آنقدر بزرگی نبود که کسی کسی را نبیند. آیا ما انقدر از هم بی خبر شدیم که کسی را در طبقه بالا و یا پایین بکشند و هیچ کس نه چیزی بشنود و نه ببیند و نه فکر کند که این خانم کجاست؛ نه فکر کند چرا در خانه اش انقدر بو می آید؟ این نه تنها داستان غم انگیز زنی است که خدا می داند چرا تن به چنین رابطه شومی داد و خودش را پس نکشید بلکه داستان تمام آدمهایی است که دارند کم کم تنها سرمایه خود را از دست می دهند و تنها می گویند ای بابا که وقت و حالشو دارد. حیف داریم این یکی را هم از دست می دهیم... آن چیزی که ارزشش از همه جا بیشتر بود و اینکه مواظب همدیگر باشیم و دست یاری مان همیشه به سوی دیگری باز باشد.
اما از این حرفها هم که بگذریم باید بگویم روز به روز نوشتارت زیباتر می شود. اگر پر آقایان بهت گرفت و خدای نکرده ما را از نوشته های قشنگ و پرمغزت محروم کردند باید بروی سراغ کتاب و داستان. چون به هر حال هیچ چیزی پایدار نیست و این نیز بگذرد.

-------------
فرناز: خانم امیرابراهیمی نازنین! به نکته خیلی مهمی اشاره کردید. به نظر می رسد در تجلیل از فردگرایی هم مثل خیلی مسایل دیگر دچار افراط شده ایم. الان دارم به این فکر می کنم که مثلن خود من همسایه روبرویی را که تنها چند متر باهم فاصله داریم نمی شناسم و چقدر درست می گویید که این جریان داستان همه ما آدم هایی است که داریم سرمایه خود را از دست می دهیم و ار دایره محدود روابط خودمان ان طرف تر را نمی بینیم. کاش شما با دید جامعه شناسانه خود چیزی در این باره بنویسید. مرسیییییییی از تعریفتان از قلم نصفه و نیمه من.....مثل همیشه لطف دارید :)

Madame M :: 13 دی 1385 11:11 قֽظֽ


سلام خانم فرناز. به نظر من ديد افراطي و يكجانبه انسانهاي فمنيست باعث ميشه كه اونها خيلي از حقايق رو نبينن. اگه الان يك همچنين وضعيتي براي خانمها پيش اومده بيشتر از آقايون خود اونها مقصر هستند. مگه كم هستند خانمهايي كه به زندگيشون خيانت مي كنن؟ مگه كمند خانمهايي كه با وجود داشتن شوهر و فرزند دوست پسر دارند؟ آيا به اونها هم حق مي دهيد؟
ثانيا، شما كه ميگيد داشتن دوست پسر بهتر از داشتن همسر است پس يعني همه جنبه هاي رابطه يك زن و مرد رو يك خانم بايد با دوست پسرش قبول كنه كه يكي از مهمترين عوامل تاثير گذار اون سكسه. من خودم در اين قضيه مشكلي نمي بينم اما چند درصد از مردم جامعه ما اين شرايط رو مي پذيرن؟ مطمئن باشين الگويي كه از نظر فرهنگي و عرفي در جامعه غير قابل پذيرش باشد هر چند كه از نظر حقوق طرفين عادلانه باشد اما قابل پياده شدن در جامعه نيست.

----------------
فرناز: دوست عزیز! در باره رابطه افراد با هم من از جایی به بعد تصمیم گرفتم که هرگز قضاوت نکنم. فرقی هم نمی کند که درباره مرد رابطه باشد یا زن رابطه. در ضمن، شما که من را متهم به دید یک طرفه می کنید چطور تنها خیانت زنان متاهل را می بینید و حرفی از خیانت مردان که چندین برابر زنان رواج دارد نمی زنید؟! هرچند که درباره خود بحث « خیانت» هم به نظر من نمی شود به آسانی قضاوت کرد و همان طور که گفتم من ترجیح داده ام تا می توانم خود را از قضاوت درباره روابط آدم ها دور نگه دارم. درباره بخش دوم صحبتتان هم مردم سالها است جلوتر از قانون و عرف سنتی حرکت کرده و می کنند و دوست پسر و دوست دختر دارند. اینکه قوانین ما دچار دگماتیسم هستند معضل بزرگی است و متاسفم که هنوز قانون و عرف ما بر این خیال است که با زور و حقنه می تواند از انسان ها روبات های یکسان بسازد.

امير ارسلان :: 13 دی 1385 9:55 قֽظֽ


سلام خانم فرناز. اميدوارم خوب باشيد. اتفاق ناراحت كننده اي بود. اميدوارم روزي برسه كه از اين وقايع تلخ يا اصلا اتفاق نيافته يا خيلي كم باشه. آيا همچنين روزي خواهد رسيد؟
اما يه موضوع مهم هم نبايد ناديده گرفته بشه و اون هم بي تقصير نبودن خود اين خانم است. چرا اكثر خانمها خصوصا در جامعه ما قادر به كنترل احساسات و روابط خودشون نيستند؟ اگر اين خانم عاقلانه فكر مي كرد مي ديد كه داشتن دوست پسر براي ايشون هيج جنبه مثبتي نمي تونه داشته باشه. ايشون اگر مي خواستند از تنهايي دربيايند بايد با انتخاب عاقلانه نسبت به انتخاب يك همسر اقدام مي كردند. آيا به نظر شما اين طور بهتر نبود؟ هر چند كه اين حرفها به هيج وجه توجيه كننده رفتار اون پسر پست نيست.

---------------
فرناز: من اصلا با شما موافق نیستم که برگزیدن همسر بهتر از داشتن دوست پسر هست! هر روز در اخبار این همه اخبار همسرکشی داریم. چه تضمینی هست که همسر بهتر باشد؟ به نظرم نفس دوست پسر داشتن بسیار هم خوب و درست است، اما موضوع انتخاب صحیح هست که خوب این خانم انتخاب درستی نداشته اند. هرچند همان طور که خودتان گفتید همه این حرف ها توجیه قتل نیست و نخواهد بود:)

امير ارسلان :: 12 دی 1385 10:46 بֽظֽ


چقدر برام دوره وغریب!! باید کاری کرد....

---------
فرناز: بله آیدا جان! هیچ چاره دیگری هم نیست.

ایدا :: 12 دی 1385 10:11 بֽظֽ


فرناز عزیز مدتیه که در اخبار حوادث بیش از قبل اخبار مربوط به قتل زنان تنها به چشم میخوره . معضلی که احتمالا روزبروز بر امار قربانیان ان افزوده خواهد شد . قبول دارم که قوانین حمایتی در این موارد یا وجود نداره یا متاسفانه ناکارامد هستش . اما فکر میکنم خود زن ها هم با جهل نسبت به قانون یا ترس هایی از ان نوعی که بهش اشاره کردی به این پدیده دامن میزنند و بدتر از اون وابستگی های بیمار گونه ای که از نظر روانی باعث میشه بعضی از خانم ها علیرغم مخاطرات روانی و جسمانی در اینگونه روابط بمونن صرفا برای اینکه باصطلاح مردی در زندگیشون باشه !

-----------
فرناز: درسته لیلا جان....امان از این وابستگی روانی که هزار برابر بدتر از وابستگی های مالی و غیره هست.

لیلا :: 12 دی 1385 7:33 بֽظֽ


فرناز جان میتوانم تصور کنم که تحت چه فشار روحیی بوده ای. میدانی ممکن است در روز ده ها مورد را که زنان به خاطر قوانین و نرمهای عقب افتاده و دست و پاگیر دچار خشونت میشوند و جسم و روحشان آزرده میشوند، یا تا آنجا زیر فشار قرار میگیرند که دست به خود کشی میزنند و.... را میشنویم ولی همینکه یکی را از نزدیک شناختی ضربه اش چندین برابر است. وای که خیلی کار داریم.

--------
فرناز: میدانی موناهیتا جان چیزی که من را آزار می دهد این است که خیلی وقت ها می بینی هیچ کاری نمی توانی انجام بدی و اکتیویست بودن و فمینیست بودن تو این توانایی را ندارد که مرهم دردی باشد :(

مواهیتا :: 12 دی 1385 6:25 بֽظֽ


Shenidi migan adam moohaye saresh ham raast mishe? in az oon majaraha bood ke moo be tane adam raast mikard. tasnake, khoobe ke man avale 19 salegim, terme avale daneshgah ezdevaj kardam va khoda ro shokr ke ba oon sene kame khodam va shoharam ke 21 sale bood (alan ke fekreshomikonam mibinam cheghadr maskhare bood)toonestim ba ham dorost kenar biaim. vali alan mibinam agar hanoz ezdevaj nakarde boodam, too in marhale ke senam az 30 gozashte dige baram kheili sakht mishod ke betoonam trust dashte basham. in masael ham mokhtase iran nist ke begim bayad az hamoon aval badtarin hads ro dar morede har etefaghi zad. in masael ro man ham too canada didam ham to europe., in chiza hame ja hast. moshkel ine ke ma zanha ba tavajoh be tamame moshkelati ke dar teye gharna ba marda hashtim, chetor mitonim pesaramoon (man ke pesar nadaram) ro tarbiat konim ke zede ma beshan. che nokte haye cultural hast toye angize haye tarbiatie ma va che fargh-hayee beine dokhtara va pesara mizarim, ma madaran, ke baese in hame division too jamee mishe? doroste begim az mast ke bar mast? ya masaele dige ham dar in mored dakhilan? hatman hastan, vali chetor ma zanha be onvane nimi az ejtemaa ta alan natoonestim kari baraye khodemoon bekonim. omidvaram ke in campaign betoone dari ro be sooye roshan shodane ayande baz kone ke ma dige shahede intor etefaghat nabashim.

---------------
فرناز: مهشید جان! به نکات مهمی اشاره کردید و موضوع ابعاد گوناگونی دارد. از مساله فرهنگی گرفته تا قانون نامناسب و ضد زن، سلطه مردانه تا انتخاب های نادرست افراد و غیره. من هم امیدوارم، از ته دل آرزو دارم این کمپین حداقل یک گام به پیش باشد.

Mahsheed :: 12 دی 1385 2:34 بֽظֽ


سلام فرناز خانم امیدوارم حالتان خوب باشد
مدتهاست نمی دونم دنبال مقصر بگردم یا دنبال علت باشم یا بترسم یا ناراحت باشم یا از خودم؛ جامعه ام؛ پلیسمون؛ قاضیمون؛ قانونمون؛ سرخورده و متاسف باشم
فقط می دونم سالهاست صفحه حوادث روزنامه ها رو نمی خونم

----------
فرناز: آقا نیما من هم راستش دیگه ماندم دنبال چی باید گشت...

نیما :: 12 دی 1385 2:29 بֽظֽ


خیلی ناراحت کننده بود. شوکه وحشتناکی بهم وارد شد. خیلی متأسفم....

---------
فرناز: نسیم جان! خودم به قدری شوکه شدم که تو ماشین نیم ساعت هیچی نگفتم و سکوت کامل کردم.

nasim :: 12 دی 1385 1:31 بֽظֽ


vaaaaaaaaaaay yani chi?

---------
فرناز: به همین سادگی :(

اروس :: 12 دی 1385 1:28 بֽظֽ


خيلي دردناك بود

------------
فرناز: اوهوم :(

پديده :: 12 دی 1385 11:02 قֽظֽ


خواستم بنویسم حیف شد که یکی از امضاهایتان سوخت شد. اما دیدم که واقعا بی‌شرمی است که از دست دادن جان یک انسان را به مزاح کشید (اگر ماجرای واقعی بود). واقعا تأسف برانگیز است.

راستی صفحه شما را که باز می‌کنم، بطور خودکار یک صفحه دیگر را هم باز می‌کند که خیلی مزاحم است و پر از اشکال. پشت هم خودش را بازآوری ( Refresh) می‌کند.

------------
فرناز: بله ماجرایی واقعی و بسیار غم انگیز بود. فکر کنم صفحه شمارشگر سایت باز می شود. درسته؟ و اولین نفری هستید که از رفرش مداوم این صفحه دیگر می گویید. من والا سواد فنی ام در حد باقالی هم نیست، اما به طراح وب سایت حتمن می گویم تا فکری برای این مشکل بکند. مرسی که اصلاع دادید.

مجید :: 12 دی 1385 10:36 قֽظֽ


چه طور همون 12 روز پیش حدس نزدی؟ایران محل بدترین حدسهاست، از اول مطلبت به دنبال یک خبر چندش آور بودم! در مورد مرگ،جنایت،خون،جنازه گندکرده....
راستی چیزی در مورد 193 کرد آواره در مرز اردن شنیدی؟چندین ساله که هیچ سازمان و کشوری به رسمیت نمیشناسدشون،داشت با دختری 20 ساله صحبت میکرد که از بیسوادیش می نالید و میگفت مثل کورها زندگی میکنه، نمیتونید این قضیه رو به سازمانهای حقوق بشری بکشید و کمکشون کنید؟؟؟؟؟

-------------
فرناز: خوب راستش من هنوز بدترین حدس ها همان ابتدا به ذهنم نمی آید. نه متاسفانه چیزی از وضعیت کردهای آواره ای که گفتید نشنیدم. خیلی ممنون می شوم ایمیلی به من بزنید و کمی توضیح بیشتر بدهید تا اگر می توانم از ارتباط کوچکم با نهادهای حقوق بشری استفاده کنم. خیلی ممنون.

PEYMAN :: 12 دی 1385 8:50 قֽظֽ


درود بر فرناز گلم
نمیدونم چرا زن در جامعه ما باید اینقدر زیر فشار باشه؟
خوب بگو زن بی خرد، این که دیگه شوهر و جریان با لباس سفید عروس و... نیست که اینجوری تحملش کردی
اینقدر که به قیمت جون خودت تموم بشه!!!!!
خدا بیامرزدش
...
بدبختانه اینباار که ایران بودم، وقت سر خاروندن نداشتم ولی دلم خیلی میخاست یه جورایی ببینمت، که نشد.
بارهای دیگر حتمن برنامه را جوری میریزم که بتونیم همدیگر را ببینیم.
فدای تو نازنینم و بدرود.

------------
فرناز: شهلا جان! من هم خیلی دوست دارم شما را از نزدیک ملاقات کنم. خوشحال می شوم این بار که ایران امدید بهم خبر بدهید تا همدیگر را ببینیم.

شهــــلا :: 12 دی 1385 4:19 قֽظֽ


وحشتناک بود! به جز امضا کردن و لوگو گذاشتن از این راه دور چه کاری از دست ماها بر میاد؟

----------
فرناز: انار جان! کارهایی مثل برپایی جلساتی در مثلن دانشگاه تون برای معرفی کمپین و اهدافش و جلب حمایت بین المللی برای کمپین و اگر هم در تولید و ترجمه مطالب برای وب سایت کمپین هم بتوانید به ما کمک کنید خیلی عالی خواهد بود :)

Anar :: 12 دی 1385 3:49 قֽظֽ


خيلي وحشتناكه...
و
تاسف‌آور...
):

------
فرناز: متاسفانه بله :(

ابوالفضل :: 12 دی 1385 0:45 قֽظֽ


واقعن هیچ توجیهی ندارد .
چاقو را که در دست می گیریم حتا خراشیدن پوست دست خودمان هم چندش آوره ... اونوقت این نه یکی نه دوتا نه سه تا... هفده تا !!!
نمی فهمم

--------
فرناز: دور و برمان هم پر از همین صحنه های خشونت هست اقبال جان...تلویزیون، روزمرگی شهری و همه چی :(

eghbal :: 12 دی 1385 0:09 قֽظֽ


سلام خانم سیفی

واقعا تکان دهنده و وحشتناک و متاسفانه فراوان هست . به امید روزی که کمتر شاهده اینگونه جنایت ها باشیم .

پیروز باشید

----------
فرناز: و متاسفانه روز به روز هم دارد بیشتر می شود:(

مرتضی میری :: 12 دی 1385 0:01 قֽظֽ


از این اتفاقا کم نمافته تو جامعه ی ما ! قتل شاید کم باشه ولی خیانت خیلی زیاده ...
وبلاگ بسیار خوبی دارید همیشه آرزو داشتم همچین وبلاگی داشتم . خوش باشین

----------
فرناز: مرسی از تعریفتان :)...بله و آنقدر اتفاق می افتد که داره عادت می شود.

رسول :: 11 دی 1385 11:53 بֽظֽ