Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

چهارشنبه ۴ بهمن ۸۵

شبیه می شویم...

 



جلو آیینه قدی دم در ایستاده ام، با یک دست روسری را روی سرم صاف می کنم و با دست دیگر زیپ چکمه ها را بالا می کشم...نگاهم به آینه است. از دستشویی بیرون می آید، در آینه نگاهی به خود می اندازد، موهایش را پشت گوش می زند. نگاهش می کنم... گردی صورتش، پوست سفیدش، فرم لب ها و گونه ها...چقدر شبیه او شده ام.

در آن عکس خانوادگی چهار سال پیش شبیه او نیستم، شبیه مردی هستم که بالای سر من ایستاده است و دست هایش روی شانه های من...همه سالهای کودکی هم شبیه مرد بودم و خواهرهایش...کم پیش نیامده بود که غریبه ای فکر کند دختر عمه وسطی هستم یا یکی از دخترهای عمه بزرگتر.

در فرودگاه با من به داخل سالن آمد، خداحافظی می کردیم که جلوه را دیدم ...جلوه با ناباوری گفت چقدر شبیه مامانت هستی و مامانم لبخند زد. نمی دانم با ناباوری همیشگی گفتم که نه من شبیه بابا و عمه هایم هستم یا نه...

تصویرش را در آینه پشت سر می بینم و ناگهان حیرت می کنم که چقدر شبیه او شده ام... همین دو هفته پیش آشنای تازه ای گفت از ده کیلومتری معلوم است مادر و دختر هستید، بس که شبیه هم هستید.

ریز بین شده ام... شش دانگ حواسم را می دهم به حرکاتش. چنگال را مثل او در دست می گیرم، موهایم را مثل او پشت گوش می زنم، سگرمه هایمان یک مدل در هم می رود، عصبانی که می شوم چانه ام می لرزد...درست مثل او.

آلبوم ها را می چینم دورم... من چهارساله در آغوش او، من شش ساله میان چمن ها با او و بابا، نشسته روی صندلی و من ده ساله بالا سر او و برادر شش ساله نشسته روی زمین، آلبوم پشت آلبوم...

کی شبیه او شدم؟...کی فکر می کرد چهره و حرکاتم نیز این اندازه شبیه او شود که دو قطب مخالف یک آهن ربا هستیم؟ با هم دعوا نمی کنیم، جرو بحث نمی کنیم، بهم گیر نمی دهیم، نمی فهمم این همه کشمکش های بین مادران و دختران را... من را همین طور که هستم پذیرفت، زمان برد، اما خوب پذیرفت. احترام می گذاریم به این دو دنیای کاملن متضاد...اما گاهی رنگ حسرتی در چشم هایش می آید و می رود....وقتی فلان مادر و دختر صمیمی با هم را می بیند که دنیایشان از یک جنس است...گاه آهی هم می آید و می رود... وقتی طلا و جواهراتش را بیرون می ریزد وبا اصرار به همه می گوید که این ها همه مال فرناز است و به هیچ کس دیگر حتا یک تکه اش را نباید بدهید...و واکنشی نمی بیند از این دختر...انگار می بیند که هیچ یک از آرزوهای مادرانه اش نسبت به دختر خود برآورده نخواهد شد...بس که از دنیای دیگری است این دختر....رنگ حسرت که می آیدو می نشیند در چشمانش، آرزو می کنم کاش دختر دیگر هم داشت، از جنس و دنیای خودش، که شادی و غنج زدن های مادرانه او را تکمیل می کرد.

او:داری میری بیرون مادر جان؟

من: آره! می روم فلان جلسه، یا فلان تجمع، یا سخنرانی فلانی.

او: مراقب خودت که هستی مادر جان؟

من:( لبخند زنان) هستم.

هفته ای چند بار این دیالوگ را تکرار می کنیم؟

Permalink | Comments 33
 


 

.:: نظرات خوانندگان



پاينده باشند. فرناز اين كپي بيست انگشت آماده است. چيكار كنم. ببخش براي تاخير.

--------
فرناز: وای مرسی :)....واقعا لطف کردید. فکر کنم اگر مریم را می بینید به مریم بدهید تا به من برسونه:)

ماه محو :: 14 بهمن 1385 8:20 بֽظֽ


دو آرزو برايت دارم از صميم قلب :
همان گونه كه پيش از اين نشان داده اي: شهامت
و اميدوارم همواره تو را اين گونه بيابيم: سلامت
نمي دانم آرزوي شهامت توام با سلامت اينجا شدني است يا نه؟
به هر حال كاري كه از من بر مي آيد همين دو آرزوست.

------------
فرناز: مرسی از آروزهای خوبتان :)

حميد هاتف :: 14 بهمن 1385 5:41 بֽظֽ


پاينده باشي

----------
فرناز: شرمنده نشد نایب الزیاره بشوم :)

ماه محو :: 12 بهمن 1385 11:34 بֽظֽ


چه خوب که این‌جا دوباره سرپا شد. اون‌طوری دلم گرفته بود.

---------
فرناز: قربون شما دوست جان :)....میگم یک روز بریم ددر :دی

الناز :: 12 بهمن 1385 10:06 بֽظֽ


سلام :) خيلي خيلي خيلي خوشحال شدم كه آزاد شدين. ايشالا كه هميشه موفق و پيروز باشي :)

محمد :: 12 بهمن 1385 6:23 بֽظֽ


بحث جدیدی رو با محور آیا کمپین باید تغییر قانون حجاب رو جز خواسته هاش مطرح میکرد یا خیر ؟! شروع کردیم اگر مایل هستید شرکت کنین .

فمینیست مسلمان :: 12 بهمن 1385 2:07 بֽظֽ


دیدی نبودی! حالا چی میکشه مادر؟ کجایین الان؟ ما که نگرانتان نیستیم ولی اینجای آدم دروغ گو...

بهروز :: 12 بهمن 1385 11:09 قֽظֽ


سلام
چه خبر از دستگيري؟
لطفا" هرچه سريعتر خبري از خودتان بدهيد.نگرانيم

سودابه رادفرد :: 12 بهمن 1385 9:19 قֽظֽ


ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com - چهارشنبه 11 بهمن 1385 [2007.01.31

فمینست های سکولار! مواظب باشید
سه نفر از بانوان فعال جنبش زنان هفته گذشته در حال سفر برای شرکت در یک جلسه در هند در زندان دستگیر شدند و پس از 24 ساعت آزاد شدند. ظاهرا قاضی برای نگه داشتن آنها هیچ دلیلی در دست نداشت، به همین دلیل بلافاصله دلایل کافی توسط حسین درخششمداری در اختیار قاضی و دیگران قرار گرفت. این حسین درخششمداری اخیرا بدجوری در حال درخشش و تابش و تلالوست. هر کسی که گرفتار دادگاه و وزارت اطلاعات می شود، این آقای محترم سابق بلافاصله مثل شاهدین روستایی دادگاه های مرتضوی که از پشت کوه می آوردند تا علیه این و آن شکایت کنند، بلافاصله یک مدرک جرم درست می کند که اگر هم دادگاه نمی خواد کسی را دستگیر کند، این موجود مدرکی برای دستگیری به دست قاضی و دادگاه و وزارت اطلاعات بدهد. این کار زشت است، به آن می گویند آدم فروشی و حتی در شرایط مشکلات شدید مالی و اقامتی هم آدم نباید دست به این کارها بزند. مقاله حسین سابقا درخشان که روز به روز دارد درخشش بیشتری پیدا می کند، با عنوان « فمینیست های سکولار، مواظب باشید.» را حتما بخوانید و واقعا مواظب حسین درخشان باشید، چون ممکن است ایکی ثانیه شما را هم بفروشد.

n :: 11 بهمن 1385 8:26 بֽظֽ


Salaaaam, koli delam shoor zad khanoomi. khoshalam ke bazam inja hasti...

------------
فرناز: مرسی که به یادم بودی مهشید عزیز:)

Mahsheed :: 11 بهمن 1385 7:50 بֽظֽ


فرناز عزیزم چشمام به جمال وبلاگت روشن ،دلتنگی هام تمام
و....دوباره من -فر -وب هورااااااااااااااااااااااااااااا


خوش آمدی

----------
فرناز: مرسی ناهید عزیز و گل:)

ناهید :: 11 بهمن 1385 6:35 بֽظֽ


فرناز خانم سیفی: پس از عرض سلام و دست بوسی، نمی دانی چقدر خوشحال شدم که الان آمدم و دیدم در کلبه ات باز شده است. می دانم خیلی مراقب خودت هستی ولی کمی بیشتر مواظبت کنی جای دوری نمی رود. با مهر ودوستی و احترام زیاد

--------------
فرناز: به روی چشم دکتر سیف نازنین :)

احمدسیف :: 11 بهمن 1385 3:32 بֽظֽ


سلام فرناز خانم امیدوارم حالتون خوب باشه
خیلی نگرانتون بودم از اینکه آزاد شدید خیلی خوشحالم
همیشه شاد سربلند و آزاد باشید

-----------
فرناز:مرسی:)

نیما :: 11 بهمن 1385 2:55 بֽظֽ


سلام. الآن که این کانت رو می گذارم. تازه خبر آزادی ات رو شنیدم. آزادی تو و منصوره و طلعت. خیلی خوشحالم. نمی تونم شادی ام را وصف کنم عزیز.....

نسیم :: 8 بهمن 1385 5:50 بֽظֽ


فرناز من هم خیلی شبیه مامانم هستم. داییم گاهی من را می بیند گریه می کند چون یاد بچگی های مامانم می افتد. می بینی چه احساس عجیبی است؟

مینا :: 7 بهمن 1385 6:07 قֽظֽ


يادم رفت بگم خوش بگذره سرزمين گاندي.

--------
فرناز: مرسی :)

ماه محو :: 7 بهمن 1385 2:38 قֽظֽ


ولی نیستی

--------
فرناز: مگه دیدی؟ :دی

khazan :: 7 بهمن 1385 1:10 قֽظֽ


salam Farnaz jan
ye soal dashtam?
vaghti shoma linki mizarid,be in mani ist ke matlabe neveshte shode dar oon link ro ghabool darid?
age intore man azatoon khahesh mikonam ke az ro hamoon linke mostarahe bi saboon berid va webloge nevisandeye oon khab(Bahar) ro bekhoonid va nazarate baghiaro.
ye kam fekr konam soetafahom shode .

-----------
فرناز: شیرین جان! لزوما به این معنا نیست که قبول داشته باشم. گاهی از چیزی حیرت زده شدم یا خشمگین و به آن لینک دادم. گاهی چیزی ابلهانه و خنده دار بوده وبه آن لینک دادم. البته اکثر مواقع معمولا از چیزی خوشم امده و به ان لینک داده ام:)

shirin :: 6 بهمن 1385 11:46 بֽظֽ


چقدر دلم ميخواد تاج محلو ببينم.

----------
فرناز: از طرف شما نایب الزیاره می شوم خب :دی

ماه محو :: 6 بهمن 1385 9:15 بֽظֽ


با درود بر شما
خوشحالم که با تارنمای شما آشنا شدم.امیدوارم بتونیم در مورد مسائل زنان وکودکان بتونیم با هم تبادل اطلاعات داشته باشیم.به ما سر بزنید.
پوریا پاک روان

بنیاد جوانه های سبز ایران :: 6 بهمن 1385 10:52 قֽظֽ


با درود دست عزیز
شما را لینک کردم در قسمت فعالین البته با اجازه
اگه قابل دونستید در خدمتم
موفق و همیشه پاینده باشید

زادی :: 6 بهمن 1385 4:35 قֽظֽ


سلام.با احترام.
من به بلاگت لینک دادم.

من او هستم :: 5 بهمن 1385 10:20 بֽظֽ


شاید این دیالوگ ها تکراری باشه اما همین جملات تکراری و دلواپسی های نهفته در پشت ان یکجورایی شیرینه . من که بیشتر از بیست ساله مادرم هزاران کیلومتر دورتر ازم زندگی میکنه این دغدغه های مادرانه واسم شده حسرت ! حالا دیگه بهش نیازی ندارم اما تلخی نبودش در اون زمان هایی که بهش نیاز داشتم اونقدر برام ازار دهنده است که دیگه محبت های از راه دور ده دوازده سال گذشته هم نتونسته اونو جبران کنه . بهر حال فرناز عزیز امیدوارم سال های طولانی سایه پرمهرش بر سرت باشه حتی اگر بقول خودت از جنس و دنیای هم نباشید حضورش موهبت بزرگیه :ایکس

------------
فرناز: می فهمم لیلا جان.... وقتی می روم سفر دلم برای دلواپسی هایش تنگ می شود.

لیلا :: 5 بهمن 1385 8:31 بֽظֽ


چیزی مثل دیدن واقعیتی است که انگار روزی به خواب آمده باشد و ذهن چه‌قدر سعی دارد درمقابل پذیرش آن مقاومت کند. جایی شاید بتوان تصویر آن گذشته را در مقابل آینه هم دید اما بسیار گذرا و محو.

-----------
فرناز" چه تشبیه مناسبی مهری عزیز:)

mehri jafari :: 5 بهمن 1385 8:25 بֽظֽ


زمان .. راستی چند بار اونو میگید تو هفته ؟!

--------
فرناز: فکر کنم زیاد بار:)

ریزگول :: 5 بهمن 1385 8:24 بֽظֽ


سلام فرناز خانم امیدوارم حالتون خوب باشه

من شبیه هیچکدومشون نیستم من با اونا فرق دارم فقط یه ناظر بی طرف میتونه بفهمه که تو؛ من و همه شبیهشون هستیم شاید به خاطر اینه که آدم از هرچی فرار کنه سراغش میاد
درسته که با هم اشتراک سیاسی اجتماعی اخلاقی و غیره ندارید ولی اینا که همه زندگی نیست به چیزای دیگه فکر کن به چیزایی که همدیگر رو به هم وصل میکنه کافیه چند روز بری سفر ؛تنها؛ اونوقت می فهمی که این دیالوگ به این سادگی هم نیست خیلی معنی داره و خیلی حرف پشتشه شاید سالها حرف؛ فقط تو این سالها؛ شاید هم تو این جامعه ما خیلی قسمتهاش حذف شده ولی بالاخره گفته میشه بعضی روزها در بعضی جاها همین چند جمله رو هم نمی شنویم من هم شبیه مادرمم شبیه پدرم با اینکه دوست نداشتم و ندارم ولی مطمئنم اگر برای کار از این شهر دور بشم اولین کسانی که به من زنگ می زنن اونان از طرف من به مادرتون سلام من رو برسونید و از طرف من برای تربیت کردن دختری مثل شما ازشون تشکر کنید

---------
فرناز: چشم:)

نیما :: 5 بهمن 1385 8:04 بֽظֽ


اتفاقا فرناز ، من هم که مامانت رو د یدم همن نظر رو داشتم که خیلی شبیه هم هستید!!!!!
ولی با خوندن نوشته ات، کلی دلم گرفت....

----------
فرناز: آخی، می بینی محبوب خودم تازه تازه دارم می فهمم شبیه هم هستیم...

محبوب :: 5 بهمن 1385 3:33 بֽظֽ


از وقتی یادمه من شبیه مادر خانومی بودم. فقط اون خیلی خوش اخلاق تر و مهربون تر از منه. همه ادمهای دنیا رو هم دوست داره. خب اینجوری حساب کنم اصلا شبیه نیستم. کم میارم همیشه ...:دی. راستی زال زالک میوه است.

----------
فرناز: آره! ولی چرا آقاهه به اون موجود بامزه گفت زال زالک؟!!

چندگانه :: 5 بهمن 1385 0:38 بֽظֽ


دوباره سوزش های تکراری بینی را به یادم آوردی!

rooz... :: 5 بهمن 1385 10:25 قֽظֽ


خدانگهدار مادر جونت باشد.
ولی این تفاوتها یه وقتی همچین میره توی اعصاب من که نگو...
به خدا من با دختر هام چنین مشکلی ندارم ولی با مامانم همیشه و همیشه داشتم و دارم.
خدانگهدار مادر منم باشد.
...
راستی در مورد این جمع آوری یک میلیون امضاء خیلی خوشحال شدم.
دست تمام دست اندر کارانش درد نکنه.
میدونی که خیلی دوستت دارم نازنینم...بــــــــــوس...

------------
فرناز: مرسی از دعای خوبتان و این همه مهربانی همیشگی تون شهلا جان عزیز:)

شهــــلا :: 5 بهمن 1385 2:34 قֽظֽ


سلام
زمان برد...بله زمان می برد ولی میشود!
مطمئنی این مطلب را تو خودت نوشتی؟من ننوشتم؟:)

---------
فرناز: گلنسا جون! من و شما نداریم...قابل نداره، دم در بده:D

گلنسا :: 5 بهمن 1385 0:53 قֽظֽ


خب... باز جایی شکرش باقی است که از نظر ظاهر شبیه هستید. جای من و مادر بیچاره ام بودید که دخترش هیچ رقمه شباهتی بهش ندارد و از همان آه های پنهانی که گفتید می کشد، چه می کردید؟ :)

-----------
فرناز: نمی دانم:دی

آذین :: 5 بهمن 1385 0:38 قֽظֽ


اره هممون شبیه میشیم و در عین حال هم همیشه به خودمون میگیم نه من این رفتار رو تکرار نمیکنم من این جوری نمیشم من.... تضاد بی پایانیه

پانی :: 5 بهمن 1385 0:02 قֽظֽ