« بله دوستان عزیز! من می ترسم، نه تنها وقتی سرکوب ام می کنند می ترسم بلکه از ملتی می ترسم که وقتی کسی در بند است می گوید" خوب شاید هم جرم اخلاقی داشته یا حتمن چیزی بوده!!"...من از گروهی می ترسم که به جای آن که کسانی را که امکاناتی دارند، اما زندگی را به روزمرگی می گذرانند را به فعالیت و حرکت تشویق کنند، برعکس می آیند کسانی را مورد حمله و تهمت و توهین قرار می دهند که در حد توان اندک شان قدمی کوچک بر می دارند. من از کسانی می ترسم که روابط شخصی و درگیری های شخصی شان را در موقعیت های سرکوب مطرح می کنندچون تصور می کنند نوبت آنها نیست.من از جامعه ای می ترسم که همواره منتظر است کسی بیاید که مثل هیچ کس نباشد و آنها را نجات دهد. من از مطالب دوستانی که با استفاده از همان کلمات روزنامه های تندروی محافظه کار نوشته می شودمی ترسم ،حتا اگر محتوای متفاوتی داشته باشد! من از کسانی می ترسم که روزی سه بار غایت آرمان هایشان و آن نهایت هایی را که احتمالن ده ا سال بعد تحقق می یابد تکرار می کنند، بدون آنکه هیج نقشه و حرکتی برای تحقق عملی آن آرمان ها داشته باشند.
من از جامعه ای که غر می زند، اما ارزش های حاکمان اش را بازتولید می کند، می ترسم. من از خشونت نهفته در این جامعه ای که ضعیف کش است می ترسم. من از گروه کوچکی از زنان طبقه متوسط که خود را نماینده تمام اقشار زنان( از همه قوم ها، مذهب ها و طبقات) می داند اما منافع طبقاتی خود را نیز نمی شناسد و نمی توانند از آن دفاع کنند می ترسم.
من از کسانی که با اقتدار و با استفاده از کلماتی صحبت می کنند که همه اعتماد به نفس دیگران را از آنها سلب می کند می ترسم. من از کسانی که از نظارت استصوابی در رنج اند اما خود در جایگاه ناظر، کسانی را که می خواهند در حرکتی برای زندگی اجتماعی بهتر سهیم شوند، صلاحیت شان را رد یا تایید می کنند، می ترسم. من از طرح های کلانی که تکلیف اقتصاد، سیاست و... را در سطح جهانی معلوم می کند ولی هرچه می خوانم متوجه نمی شوم در زندگی روزمره ام چگونه باید عمل کنم می ترسم.
من از جملات کلی و قاطعی که " مو لای درزش نمی رود" و با صدای کلفت و رسا بیان می شود و هرگونه پرسش گری را در ذهن مخاطب از بین می برد می ترسم...بله دوستان خوبم، من از خیلی چیزها می ترسم، باور کنید و دلخور نشوید.»
بخشی از مقاله «باور کنید من از خیلی چیزها می ترسم»، نوشته نوشین احمدی خراسانی، منتشر شده در وب سایت تریبون فمینیستی ایران
Permalink |
Comments 25
.::
نظرات خوانندگان
hello,all
guest1982 :: 10 فروردین 1386 5:46 بֽظֽ
کلید واژه "آموزش" است. آموزش برای همه ، همه جا و همه وقت. آموزش دو سوی و تعاملی. تا وقتی امکان برای آموزش دادن و آموزش دیدن هست ، نباید ترسی داشت. باید امید، انرژی، شور،حال ، حرکت ، پشتیبانی ، احترام ، عشق و گذشت داشت و به دیگران بخشید و از دیگران گرفت. باید همه مان آموزش ببینیم. آموزش کوهها را جابجا می کند.....
محمد :: 26 بهمن 1385 6:38 بֽظֽ
سلام... دوباره سلام. اين يعني من بخشيده شدم؟ يعني ميتوانم حالا ديگر بابت بچگيهاي چند وقت پيشم شرمنده نباشم؟ راستي... يك سوژهي خوب. امروز دوازدهم فوريه بود. روز جهاني كودكان كار... خيلي جاي مانور دارد. همانقدر كه زنان، كودكان هم در دنيا تحت ظلم و ستماند...
فقط دعا ميكنم جنجالسازي و كودكيهاي آن دورانم باعث نشده باشد تصوير درب و داغان شكل گرفته از من در ذهن شما، حسابي سياه و كبود باشد.
يعني فواد خاكنژاد به شما نگفته كافه تيتر ميزبان وبلاگنويسهاي برگزيدهي سال خواهد بود؟
http://ghur.blogspot.com/
----------
فرناز: آهان! حالا یادم اومد:)...نه شرمنده نباشید:)...من اصولن آدم کینه ای نیستم :)
كوروش ضيابري :: 23 بهمن 1385 8:56 بֽظֽ
سلام... ميدانم حال و حوصلهي خواندن كامنت طولاني نداريد و كامنتهاي طولاني را هم يك خط در ميان ميخوانيد. زياد طولش نميدهم هرچند كلي حرف براي نوشتن دارم و داشتم...
راستش من هم خسته شدم از بس خبر دستگيري و شكنجه و زندان شنيدم. آن زماني كه پدرم را از دم در خانه چشم بسته گرفتند و بردند و چهار روز حتي نگذاشتند تلفني با او حرف بزنيم، وبلاگ و روزنامههاي اصلاحطلب دركار نبودند تا خبرش جايي درز كند. من هم آنموقع از چپ و راست و خاتمي و دوم خرداد چيزي نميفهميدم... شايد هشت يا نه سالم بيشتر نبود.
بعد از اينكه پدرم آزاد شد، وقتي ازش ميپرسيدم چپ يعني چي و راست يعني چي، ميگفت: راست يعني خوب و چپ يعني بد..
و از اون به بعد بود كه پدر من، ديگر انقلابي سابقي نبود كه يك بار تيتر زده بود: در بنياد شهيد را بايد گل بگيرند...
همان كسي كه تيتر ميزد خفقان حاصل كجفهمي است يا دگماتيسم...
و بعد از آن، نوبت مادرم شد كه اگر يك سر مختصري به سايتش در www.pourhamrang.org بزنيد، متوجه ميفهميد كه فقط كافي است تا ذرهيي، يعني ذرهيي شناخته شود و يك انقلاب فكري عجيب اتفاق بيفتد... يك زن شهرستاني تنها كه هر زمان دلشان خواست، احضارش ميكنند، از روزمرهترين كارهاي زندگياش تا تزهاي پاياننامهاش ... همه چيز را ميپرسند و...
خيلي خيلي خوشحالم از آزاديتان. بعد از آن سري جسارتهاي من و پاسخهايي كه شما داديد و خجالت من كه تا مدتها اجازه نداد عذرخواهي كنم و وقتي كه عذرخواستم نيز بيجواب ماند تا اينكه فهميدم قرار است چند هفتهي ديگر در كافه تيتر ملاقات كنيم، بهترين فرصت اين بود كه با يك تبريك، تيري در تاريكي رها كنم، هرچند بعيد است بخشيده شوم...
از آن زمان، خيلي ميگذرد و من حالا 16 سالم شده. يعني بزرگ شدم...؟
------------
فرناز: آقای ضیابری عزیز! اولن که ممنونم از لطفتان...و متاسفم بابت آنچه بر پدر و مادرتان رفته و می رود...شرمندگی لازم نیست، من دوست ندارم هیچ کس را شرمنده ببینم. بزرگی هم به سن نیست...به رفتار افراد است. چند هفته دیگر کافه تیتر چه خبر است؟:)
كوروش ضيابري :: 23 بهمن 1385 8:13 بֽظֽ
من ازون چشا میترسم!
--------
فرناز::D
qolang :: 23 بهمن 1385 6:10 بֽظֽ
نهنگ سواري رو براتون پست گذاشتم،
قربانت
پيمان
--------
فرناز: وای مرسی :)
peyman :: 23 بهمن 1385 2:44 بֽظֽ
فرناز جان
فکر کردم خودتی که می ترسی می خواستم بگویم نترس من اینجام :D
---------
فرناز: خانم محتشمی پور عزیز! خودم هم از همه این چیزها که نوشتم می ترسم:)...حالا هوایم را دارید؟:D
فخری :: 23 بهمن 1385 11:44 قֽظֽ
همه اینها ترسناک هستند ؛ من خودم هم نمیدانستم که علت فرارم همینها بوده ؛ ضعیف کشی بصورت یک گراف از بالا به پایین و یک طرفه ؛ اونهایی که کاملا مخالف عقیده های سفت و سختشون عمل میکنند ؛ اونهایی که با قدرت کلام حقیقت رو در فاصله سانتیمتری صورتت انکار میکنند و میدانی که بهتر از تو حقیقت را میدانند ؛ مقلدان بی فکر که بدنبال هویت میگردند و نمیدانند و نمیخواهند بدانند که بی هویتی خود هویتیست بس شریف تر از هویت عاریه ای ؛ اونهایی که ایدئولوژی را مطلق میدانند و برایش خون میریزند و به چالش کشیدنش را کفر ؛ در قلب پرچم من قرارش میدهند بی اینکه از من پرسیده باشند .
------------
فرناز: درسته بهداد جان...ترسناک هستند و گاهی هم این آدمها مثل یک کابوس سر آدم هوار می شوند و چقدر هم که تعدادشون زیاده بهداد...
بهداد :: 23 بهمن 1385 10:13 قֽظֽ
فرناز جان مقاله قشنگي بود،زندگي ما آدمها پر ازاين تناقضات و پارادوكسهاست، نقابهاي متفاوتي كه از ترس روزگار به چهره ميزنيمچهره خودمون رو از ياد برده،فراموش نكن اونهايي كه نقاب به چهره نمي زنن بايد بهاشو بپردازن و هنوز جامعه ما آماده نشده كه يكپارچه بهاي اين كار رو بپردازه، پس بي نقابي اقليت رنج آوري ميشه......
------------
فرناز: پیمان عزیز! حق با شماست...رنج آور هم هست؛ گاهی هم زیاد.
peyman :: 23 بهمن 1385 10:12 قֽظֽ
فرناز جان! من دیر خبردار شدم.یعنی راستش ایتالیا بودم و تازه برگشتم و بی نهایت ناراحت شدم. دو شب پیش جویای احوالت از پوریا بودم. قدم هایت استوار و محکم دختر نازنین و مهربون. فقط یادت نره مغلوب مزخرفات آدم های بخیل، حسود، هوچی و بیکاره نشی. می بوسمت.
------------
فرناز: به به! سلام شهریار جان:)...آقا پارسال دوست امسال آشنا:)...مرسی از این همه کلمات پر انرژی و چشم قول می دهم مغلوب نشوم.
شهریار :: 23 بهمن 1385 9:43 قֽظֽ
من بیشتر از ترس نفرت از مردمی دارم که همه دیکتاتور زده اند و از سوی دیگر خودشان در حوزه حقیر و ریز زندگی نکبت بارشان دیکتاتورهایی هستند چموش و نادان که صد البته درکی از فهم و شعور ندارند و توانی ندارند که ببینند کسی هست که ارزاد رای و ازاد فکر حرکت می کند و ترس تو به جا است از مردم کثیف و حقیر دیارت
------------
فرناز: جدن هم ترسناک است روزبه...خیلی هم ترسناک ...
روزبه :: 23 بهمن 1385 9:18 قֽظֽ
salam,
lotfan ye negah be in link bendazid ke dar moorede shoma neveshte shode
http://mollah.blogspot.com
-------------
فرناز: چند بار با یک آی پی می آیید این پیام را می نویسید؟:)...پیام قبلی شما در دو پست پایین را جواب دادم. باز هم باید تکرار کنم که من این وبلاگ ها را به این دلیل که نه با علایق من سنخیت دارد و نه با پرنسیپ هایم نمی خوانم؟:)
Farshid :: 23 بهمن 1385 5:27 قֽظֽ
عجيبه که يادم رفت بگم. هند هستم. و ممنون.
----------
فرناز: :)
ندا :: 23 بهمن 1385 3:15 قֽظֽ
و من هم میترسم
اما از موارد دیگری فرناز جونم
...
----------
فرناز: انگار همه کوله باری ترس را به دوش می کشیم شهلا جانم
شهلا :: 23 بهمن 1385 0:33 قֽظֽ
سلام
آدرس ايميلتون همونيه كه بالا نوشتيد؟
-----------
فرناز: iranianfeminist@gmail.com
siavash :: 22 بهمن 1385 7:02 بֽظֽ
فرناز جان لطفا اگه امکان داره مطالب نوشین رو روی سایتت بزار. چون از اکانت من تریبون فمینیسمی فیلتره. ممنون.
------------------
فرناز: مونا جان! تریبون فمینیستی ایران مدت ها است که فیلتر است و من هم این بخش را از روی پرینت نوشته نوشین که از همان وقت در میان اوراق خود دارم نوشتم. اگر تونستم فیلتر را دور بزنم، مثاله را برایت کپی می کنم و می فرستم.
مونا2 :: 22 بهمن 1385 6:45 بֽظֽ
نسبتاً بی ربط: اومده بودم آدرس کمپين يک ميليون امضا رو بردارم که گم کرده بودم، اون جمله کبک های سر در برف رو ديدم. من بعد از حدود ده ماه وبلاگ فارسی مو فقط برای اين باز کردم که به مردم از احتمال حمله هوايی و يا حتی اتمی خبردار کنم، بعضی ها اومدن فحشم دادن که البته مهم نيست. اما اينکه بقيه هم بی تفاوتن يا می گن از دست ما چه کاری بر مياد خيلی غير منتظره بود برام. همينزوری درددلم گرفت منظور خاصی نداشتم.
امروز داشتم فکر می کردم منم شايد بتونم در بين دانش جو های ايرانی اينجا برگه يک ميليون امضا رو پخش کنم. حالا اگه دوست داشتيد بفرستيد يا اگه کسی برای ادامه تحصيل خواست بياد بدين بياره. البته اميدوارم بتونم توجه ايرانی های بی خيال اينجا رو جلب کنم.
------------
فرناز: ندا جان! کاش می گفتید در کدام کشور هستید. به هرحال تمام متون لازم یعنی دفترچه "تاثیر قوانین برزندگی زنان" و فرم های امضا به صورت فایل پی دی اف در ب سایت کمپین هست. می توانید از سایت دانلود کنید و امضا بگیرید و بعد امضاها را به صندوق پستی کمپین که در وب سایت ذکر شده ارسال کنید. پیشا پیش ورودتان به کمپین را هم تبریک می گویم :)
ندا :: 22 بهمن 1385 5:42 بֽظֽ
منم مي ترسم فرناز جان، درست ميگن در خفقان بايد از همه چيز ترسيد.;)
----------
فرناز: آره گندم جان...
گندم :: 22 بهمن 1385 3:58 بֽظֽ
نگران ات بودم و خوشحال ام که از اوین در امده ای لینک وبلاگ ات را می گذارم کنار وبلاگ ام امیدوارم فعلن فیلتر نشود.یک کتابی هست به اسم ساعت 4 آن روز نوشته ی مهین محتاج مربوط به ساواک و قبل از انقلاب/ نوشته هایت را که می خواندم دلم می لرزید و صحنه های کتاب جلوی چشم ام بود .حالا وضع بهتر شده نسبت به دهه 50 و 60 ولی به هر حال زندان جای افتضاحی است .خانواده ات و خودت را همیشه تحسین کرده ام .
-----------
فرناز: ممنون غزل جان...و بله زندان جای بسیار مزخرفی است.
غزل :: 22 بهمن 1385 1:19 بֽظֽ
وایی منم ترسیدم.افسرده هم شدم.!
mohi :: 22 بهمن 1385 11:31 قֽظֽ
سلام ؛ واسه اینکه ببینم جواب دادی یا نه ؛ امروز صبح اولبن کاری که بعد بلند شدن انجام دادم این بود که بیام نت !!! !!! ( چه هدف والایی !!! )
در ضمن کسی هم نگفت خزعبلات بازتاب رو بخون ؛ من گفتم بخش طنزش - گاها - (البته گفته بودی یه استاد فارسی داشتی که رو کاربرد و صحیح نوشتن کلمه ها تاکید داشته پس به جای "گاها" باید نوشت "گاهی" !! ) خستگی آدم رو درمیاره ؛ البته اگه فارغ از هرگون دید سیاسی جناحی نگاه بشه باهاش !!
------------
فرناز:می بینم که استادم تاثیر رو شما هم داشته ها:)
حمید :: 22 بهمن 1385 8:45 قֽظֽ
سلام
(از بابت آنکه ایمیل نادرست داده ام مرا ببخشید.)
اظهار خوشحالی صمیمانه من ، بابت آزادیتان را ، بپذیرید.برای آنکه به زحمت نیفتید نظر مزتبط با پست قبلیتان را اینجا مینویسم. شاید کمی از دنیا به دور به نظر بیابم اما در قرائت نوشته هایتان هر لحظه تجسم تصویری از چشم های نگران پدر و مادرتان پیش رویم بود.چشمانی که شاید ندیده ام ولی در تجسم احساس پدران ومادران در هیچ چشمی خطا نمیکنم. شب سختی را گذرانده اید ولی بغض چشمان پدرتان که انگار تداعی کننده پدر خودم است در کل روایات شما کلافه ام میکند.شمع هایی که مادرتان شاید نذر دیدن نگاه دوباره تان کرده است انگار در قلب من میسوزد. این مقدمه برای آن بود تا همدلی خود را با والدینتان اعلام کنم و به ایشان بگویید که بسیار کسانی مثل من بوسه بر چشمانی میزنند که در نگرانی و اشک شب ها را تا صبح باز میمانند تا جگر گوشه شان برگی از تاریخ این مرز و بوم را ورق بزند.بگو یید که حداقل من یک نفر تمام احترام و همدلی خود را یکجا تقدیم حضورشان میکنم.بگویید اگر چه رشد جوانه ها زیباست اما ما حرمت ریشه را از یاد نمیبریم.چشم روشنی خاک سارانه مرا به خانواده ابلاغ کنید ، با یک سبد اسفند بر آتش ، مباد که چشمی شوری کند.
-----------
فرناز: به روی چشم..می گویم:)
رضا :: 22 بهمن 1385 2:18 قֽظֽ
این نوشته خانم احمدی خراسانی از این نظر برام جالب بود که در این چند روز گذشته در مواردی با تک و توک نوشته هایی از متاسفانه خانم های بلاگر برخورد کردم که به نظر من بطرز غیر منصفانه ای هر چند بطور غیر مستقیم مواردی رو زیر سوال برده بودن ! هر چند مخاطب باید عاقل باشه همان موقع هم با خودم فکر کردم این یا غرض و مرض شخصی ست یا بدبختانه چیزی که بهش میگن "حسادت " !
----------
فرناز: :)
لیلا :: 22 بهمن 1385 1:16 قֽظֽ
فرناز عزیزم خیلی خوشحالم از اینکه دوباره مثل قبل مینویسی و از اینهایی که قصد ترسوندنت رو دارن نمیترسی ....بازهم خدا رو شکر که اونها هم فهمیدند مطالبات زنان ایرانی چیز غیر عادی و عجیبی نیست ! هرچند ظاهرا تلاش برای رسیدن بهش از نظر اونها خطرناکه و ممکنه باعث سواستفاده بشه و ...
---------
فرناز: مرسی سمیه گل...خوبی؟
سمیه :: 22 بهمن 1385 0:08 قֽظֽ
وجدانا 90 درصد این صوبتها به دلمون نشست
شوما خودتون خوبید ایشاللا ؟؟؟ ای بابا ، راستی یادمون رفت بیاییم سر سلامتی بگیم هااا
-----------
فرناز: خوبم آقای دکتر:)...شما خوبید؟
دکتر عباس پارتيزان :: 22 بهمن 1385 0:03 قֽظֽ
|