Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

پنجشنبه ۲۶ بهمن ۸۵

بی مترادف...

 



آرام آرام به طرف قفسه هایی می رود که چند نفری نزدیکش ایستاده اند؛ یکی دنبال کتابی از « گونتر گراس» است، آن یکی روی پاشنه پا ایستاده و نگاهش روی کتاب های قفسه فوقانی می لغزد، دیگری کتابی در دست راهش را به طرف صندوق کج می کند. آرام آرام به طرف قفسه می رود؛ زانو می زند و نگاهش روی کتاب های پایین ترین طبقه می لغزد...دستش آرام پیش می رود و در یک لحظه کتابی را بر می دارد و سریع می چپاند لای کتاب های درسی و غیر درسی که در دست گرفته است. بلند می شود و می ایستد و با صدایی که زیر لب نیست، صدایی که حکم اعلان دارد می گوید: ندارند...

تصویرهای مشابه، کمی پس و پیش، شیوه های کمی متفاوت تر، سرعت عمل بیشتر یا کمتر...موضوع اما یک چیز است. شاید همه دیده باشیم، شاید هم در زمره کسانی باشیم که بازیگر این صحنه بوده ایم.

سه بار شاهد « کتاب دزدی» بوده ام؛ هر سه بار سکوت کرده و دم نزده ام. حسی عجیب و درونی مانع از آن شده است که به فروشنده ها اعلام کنم که شاهد بوده ام فلان خانم یا آقا کتابی را دزدیده است...چند جمله روتین در ذهنم رژه رفته است. جمله هایی از جنس در مملکتی که میزان مطالعه مردم انقدر پایین است...کاش همه دزدها کتاب می دزدیدند....حتمن نیاز دارد خوب...جمله هایی که خودم را هم قانع نمی کنند، چه رسد به دیگری!

چه چیزی است که ربودن کتاب را در ذهن من مترادف هیچ دزدی دیگری قرار نمی دهد؟ چرا نسبت به فردی که کتابی را می دزدد، حس منفی پیدانمی کنم؟ زمانی به دوستی که خود در شهر کتاب کار می کند گله می کردم از رفتار فروشنده های کتاب و به خصوص «نشر ثالث» که فروشنده ها با رفتاری توهین آمیز با فاصله دو قدم دنبال تو راه می افتند و چهار چشمی همه را می پاینند و اصل را بر این گذاشته اند که همه دزدند، مگر آنکه خلافش ثابت شود! و هیچ فکر نمی کنند که این کارگاه بازی زننده نه در شان کتاب و فرهنگ است و نه چنین مکانی...گفت چون هر کتابی که دزدیده شود، پول کتاب از حقوق اندک فروشنده کم می شود و به پای او نوشته می شد. و من با خشم فکر کردم چه سیستم مزخرف ارباب رعیتی! چندر غاز حقوق فروشنده ها جوابگوی چیست که چنین جریمه ای را هم از آن کم می کنند؟...اما راستش چیزی هست که باز باعث نشد حس منفی نسبت به کتاب دزد پیدا کنم...

راستی! رد پای اعتماد در مقوله فرهنگی مثل کتاب کجا گم و گور شده است؟ نمایشگاه کتاب را دیده اید؟ چند بار ورقه های سفید را دیده اید که با ماژیک قرمز و سبز و مشکی روی آن نوشته اند: به کتاب ها دست نزنید!" و به فاصله هر ده سانت چسبانده اند روی سینه ردیف کتاب ها...و چشم هایی که هر حرکت چشم و دستت را می پایند...چیزی این میان گم و گور است. مگر نه؟

شهلا لاهیجی در مصاحبه ای گفته بود: « در نمايشگاه هاي عمومي کتاب در کشور ما به بازديد کنندگان مي گويند به کتاب ها دست نزنيد؛ ولي من مي گويم دست بزنيد، دستمالي اش کنيد، کتاب را حس کنيد، يک صندلي بگذاريدتا هر کجايش را وقت داريد بخوانيد . اصلا کتاب را به خانه ببريد، پس هم نياورديد مهم نيست، فقط بخوانيد، فقط بخوانيد!»... چیزی در ذهن من چرخ می خورد...چیزی هم این میان گم و گور است. مگر نه؟

پ.ن: کتاب فروشی های معتبری چون امیر کبیر، خوارزمی،نیک و...از سیستم های مدرن استفاده می کنند و هولوگرامی را در کتاب می زنند که تا تایید نشود، امکان خروج کتاب از کتاب فروشی نیست. امیدوارم این رویه فراگیر شود؛ جدن توهین آمیز است که همیشه یک نفر بپا دنبال مشتریان کتاب که اکثرن فرهنگی هستند، راه می افتد!

Permalink | Comments 16
 


 

.:: نظرات خوانندگان



bazam nashod farnaz joon

ba ctrl+shift ham nemisheh

----------
فرناز: همممم....زبان کامپیوتر را اصلا فارسی کردید؟

parvin :: 1 اسفند 1385 0:21 قֽظֽ


Salam,
delam tang shode bood, chetori?
ketabforooshie Magroody's too tabagheye sevvome City Centere Dubai ro hatman didi. radife vasatesh behtarin ja baraye dokhtaraye man bood ke doost dashtan har 5shanbe asr beran. mineshastan vasate ketabforooshi chand ta ketab mikhoondan. ino jeddi migam, nushine 5 sale yeki 2 ta ketab mikhoond va yeki dige ro ham mikharid ke too mashin ta beresim khoone bekhoone. shirine 7 sale ham yek ketab mikharid ke khoone bekhoone yek ketab ham entekhab mikard va shoroo mikard be khoondan va har bar ke miraft baghieye ketab ro mikhoond. man vaghean oonja ro doost dashtam va shayad az maadood jahaye dubai bashe ke miss mikonam. kash hamchin jayee too iran ham bood.farhange ketabkhooni ro too bache ha roshd mide. hamintor baraye bozorgtara. jaleb inja bood ke na tanha kasi chizi be in bache ha nemigoft, agar 2 hafte nemiraftim karmandaye oonja soraghemoono migereftan. shayad baraye inke har ketabi ro ke bache ha barmidashtan sare jash migozashtan...... kheili oonja ro doost daram. heif ke alan dooram.....

-----------
فرناز: من هم دلم براتون تنگ شده بود مهشید جون:)....بله دیدم و بسیار هم دوست داشتم. یک بار هم در مالزی یک همچین کتاب فروشی رفتم و انقدر پرسه زدم که همراهم طفلی کلافه شده بود از دست من :))

Mahsheed :: 28 بهمن 1385 11:16 بֽظֽ


chera man farsi inja nemitoonam type konam?
shomaha chetori type mikonin? lotfan be man ham yad bedin

-----------
فرناز: نمی دونم چرا نمی تونید فارسی تایپ کنید پروین خانم...من دکمه کنترل و شیفت را با هم فشار می دهم و زبان فارسی می شود.

parvin :: 28 بهمن 1385 9:24 بֽظֽ


دفعه اولی هست که قصد کامنت دادن برای نوشته هات رو دارم اما مدتهاست که میخوانمت.. خیلی قبلتر از اینکه به واسطه اون بازداشت در فرودگاه اینقدر معروف بشی.. راستش الان که این مطلب رو خوندم قدر کتابفروشی جمع و جور و نقلی شهرمون رو میدونم هرچند از هر ده کتابی که قصد خریدشون رو داری فقط 2-3 تاش رو اونجا میتونی پیدا کنی و مجبوری برای خرید چند تا عنوان کتاب رنج سفر رو به جان بخری اما محیطش اونقدر صمیمی و دوستانه هست که خودم به شخصه هفته ای چندین ساعت رو به چرخ زدن بین قفسه هاش میگذرونم...

--------------
فرناز: چقدر خوب که همچین کتاب فروشی در شهرتان هست :)

عرفان :: 28 بهمن 1385 0:03 بֽظֽ


خانم سیفی، پستهای سرزمین رویائی راجع به دختری که با دوست پسرش دستگیر شده را خوانده اید؟
چرا فعالان زنان در این مورد نظری نمی دهند؟

------------
فرناز: بله خواندم...چون لزومن همه اقدامات و تلاشی که می کنند در وبلاگ هایشان یا سایتشان انعکاس پیدا نمی کند و درباره هر اتفاقی هم قرار نیست قلم فرسایی کنند. در این مورد هم دارند آنچه در حد توان و امکانات آنها است انجام می دهند. مهم تراز نظر و فریاد وامصیبتا، اقدام عملی است که انجام می دهند.

Roya :: 28 بهمن 1385 7:28 قֽظֽ


سلام
شاید هر کتابی رو نشه تو کتابخونه ها پیدا کرد ولی کتابهای زیادی رو هم کتابخونه ها دارن ؛ الته خیلی جاها هم هست که کتاب امانتی میدن و یه مبلغ جزئی رو هم واسه چند روز میگیرن ... شاید نتونیم بگیم دزدی دزدی ست و مثل یه جریان سیاه و سفید به قضیه نگاه کنیم ولی به هر حال نیاز فرهنگی با دزدی ارضاء نمیشه ؛ مطمئنم

----------
فرناز: جمله آخرت درسته :)

حمید :: 27 بهمن 1385 11:20 بֽظֽ


من هفته آينده وقت دارم هر وقت شما بگيد

--------------
فرناز: پس خبر می دهم :)

ماه محو :: 27 بهمن 1385 3:00 بֽظֽ


فرناز گلي!
راستش من خودم معمولا كتاب فروشي نمي روم و بيش تر كتاب هايم را سفارش مي دهم يا دوستان بياورند و يا ... گاهي هم كه كتا ب فروشي مي روم تاييد مي كنم حرفت را. ديدي گاهي اصلا ازت مي پرسن دنبال چيز خاصي هستي؟!!! انگار كتاب ميوه است. من يك بار به يكي شون تذكر دادم بهم گفت اينجا محل فرهنگي است، پارك نيست كه بگردين!!!! منم با پررويي گفتم اتفاقا من از چريدن بيم كتاب ها لذت مي برم. نمي دانم تو هم اين لذت را داشتي كه از كودكي بين كتاب هاي خانه هي وول بزني و هي مرتبشان كني؟ من نمي دانم چرا نمايشگاه هاي كتب در ايران اين لذت را نمي فهمند. تازه اين را هم نمي فهمند من حداقل حق دارم مقدمه يك كتاب را بخوانم.

-----------
فرناز: من هم دقیقن همین حس را دارم سینا و کلی لذت می برم که بی تصمیم خاص میان کتاب ها چرخ بزنم، بعد این سوال دقیقن جی میخواهید هم نه فقطدر مورد کتاب در مورد لباس و کفش و غیره هم من را ناراحت می کند.

سينا :: 27 بهمن 1385 0:52 بֽظֽ


سلام فرناز خانم امیدوارم حالتون خوب باشه یه شعری گفتم البته اگه اسمشو بشه گذاشت شعر به موضوع ارتباط چندانی نداره ولی بی ارتباط هم نیست ببخشید بهتر از این بلد نبودم

چیزی نمانده است
که بگویم
هرچه بود
از شکست نور و مردن ستاره بود
در این خانه
نوری نیست
من هم
چراغ خاموشم را
به آخرین کسی که فریاد زد هدیه دادم

همیشه شاد و سربلند باشید

-----------
فرناز: ممنونم نیما جان که شعرتان را با ما هم قسمت کردید:)

نیما :: 27 بهمن 1385 0:22 بֽظֽ


من گاهی لابلای کتاب های یک کتاب فروشی اونقدر می چرخم و سرم گرم میشه که حتی گذشت زمان رو فراموش می کنم و چند باری هم در حین این کتاب گردی ها با صحنه های مشابه برخورد داشتم و هیچگاه هم زبونم به اعتراض باز نشده یا واکنشی نشون ندادم ! شاید بقول شما این تنها نوع دزدی ست که نسبت بهش حس منفی ندارم . در مورد کتاب فروش ها هم بقول معروف " عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی " فکر می کنم در زمره مشاغلی ست که حتما باید با چاشنی عشق امیخته باشه . در شهر محل زندگی من کتاب فروشی معتبری هست که فروشنده هم انسان بسیار فرهیخته و مطلعی ست و هم بارها شاهد بودم که برای مشتری های شناخته شده اش هیچ محدودیتی در مورد کتاب ها قائل نیست شاید عجیب باشه اما چندین جلد کتاب رو به امانت می بری و هر کدام را که بعد از مطالعه خوشت اومد مبلغ رو پرداخت می کنی . ساعت ها هم میشه بین کتاب ها سیر و سیاحت کنی و حتی توسط خود ایشان در جریان تازه های نشر هم قرار می گیری .
( فرناز جان بابت ایمیل و ارسال ایمیل ادرس همکارتون هم سپاس فراوان )

--------------
فرناز: خواهش می کنم لیلا جان :) ...من هم تا چندسال پیش یک کتاب فروشبی کوچک می شناختم که صاحبش پیرمرد نازنین فرهیخته ای بود که همیشه هم مشغول مطالعه بود و متاسفانه فوت کردند:(

لیلا :: 27 بهمن 1385 11:30 قֽظֽ


به نظرم این برخوردهای غیرفرهنگی که در سطوح سخت افزارانه فرهنگ رخ می دهد ، درک کردنی است، اما اجازه دهید نمونه توهین آمیزتر آنرا که بارها برای من پیش آمده و حتما دوستان اهل مطالعه فراوان هم آنرا تجربه کرده اند ، را برایتان بازگو کنم. بنده در سن 32 سالگی ، الان حدود10 سال است که از دانشگاه با مدرک کارشناسی فارغ التحصیل شده ام. اما بارها شده است که در اماکن عمومی علی الخصوص در وسایل نقلیه عمومی نظیر اتوبوس ، تاکسی و هواپیما در مسیرهای طولانی که کتابی در دست ، وقت خالی خود را با مطالعه پر می کرده ام ، با پرسش احمقانه ای آنهم از سوی کسانی مواجه شده ام که بزرگسالتر از من و احتمالا تحصیل کرده تر از من بوده اند ، ولی با نگاهی فرادستانه از من پرسیده اند : آیا شما دانشجو هستین؟
یعنی متاسفانه در نظر قاطبه اهالی فکر و اندیشه در این مملکت آنانی وقت و بی وقت کتاب می خوانند که حتما دانشجو هستند و نتیجه اینکه مطالعه را دیگران نشاید!!!

-----------
فرناز: وای درسته محمد جان...من هم چند بار با همچین سوالی مواجه شده ام.

محمد :: 27 بهمن 1385 11:09 قֽظֽ


shayad yek ketab forosh ba to va ma ham aghide nabashe...on bishtar be zararesh negah mikone ta manfeati ke az ketab khan kardan mardome yek jameee nasibesh mishe.masaleye mohem ine ke kash ketbkhanei ya nasheri peyda mishod ke ketabhasho be rasme amanat dardastrase hame migzasht...mese karbaschi ke enghadr gol kasht to mayadin o park ha ke dige kamtar ba padideye gol kandan tavasote mardom movajehim,fekr mikonam ba in ravesh dige kamtar ba ketab dozdi ham taraf beshim.

------------
فرناز: آره نازنین....مسلمن در جایگاه آن کتابفروش یا ناشر که باشیم دید متفاوتی خواهیم داشت. نمی دانم دیدی یا نه که تازگی ها در مترو و اتوبوس ها سبد مطالعه کتابو نشریات گذاشته اند؛ فعلن مردم کتاب ها و روزنامه های داخل آن را با خود می برند و متاسفانه سر جایش نمی گذارند. اما امیدوارم شهرداری این خرکت را ادامه بده تا مثل همان گل کندن که کم شد، این هم فرهنگش جا بیفند:)

nazanin kazemi :: 27 بهمن 1385 10:52 قֽظֽ


یادم نیست که کدوم انتشاراتی در نمایشگاه کتاب بود که هیچ کاغذی هم مبنی بر دست زدن به کتاب هم نبود، اسم نویسنده ی آشنایی که اسم این کتابش را نشنیده بودم نظرم را جلب کرد و کتاب را برداشتم تا ببینم کی منتشر شده که خانوم فروشنده چنان برخورد بدی کرد که برای چند لحظه نمی دونستم چی بگم و به دو تا کتاب اشاره کردم که قصد خرید دارم و فقط سال انتشارش را می خواستم ببینم و کلی عذرخواهی کرد که صبح چند تا کتاب دزدیده شده و مجبوریم...
دوستم هم یه نگاهی به من انداخت که ببینم قیافه ات به دزدا می خوره یا نه؟!
یکی از شهر کتاب ها هم موقع خروج تمام کتاب ها را با فاکتورها چک می کنه..

من کتاب فروشی کوچک و آشنایی را که نه کسی مثل دزد بهت نگاه می کنه و نه بپا داری و تا هر وقت که بخوای می تونی بین انبوه کتاب ها که به خاطر فضای کم روی هم انباشته شده، باشی و کسی نگاه سرزنش بار و کلافه را همراهت نمی کنه را ترجیح می دم.. حس خوبی داره با حوصله کتاب انتخاب کردن و تورق کردن.

نمی دونم چرا وقتی راههای بهتر و مدرن تر با کمترین توهینی هست ازش استفاده نمی شه؟!

-----------
فرناز: لیلو جان! تجربه من هم میگه کتاب فروشی های کوچک که خیلی هم شناخته شده نیستند خیلی برخورد بهتری دارند.

Lilo :: 26 بهمن 1385 10:49 بֽظֽ


فرناز جان سلام، در بسیاری کشورهای دیگر و از جمله پیش ما، هر کتاب تازه‌ای به یک ماه نمی‌رسد که در کتابخانه‌ها برای قرض گرفتن در دسترس است. اگر کتابخانه‌ی محل هم نداشت، سفارش می‌دهند در عرض چند روز فراهم می‌کنند. من مطمئنم آن خانم یا آقا هم موقع برداشتن کتاب وجدان راحتی ندارد. نمی‌خواهم توجیه کنم اما گرانی کتاب یا پایین بودن سطح درآمدها فکر می‌کنم خیلی تاثیر دارد. حرف خانم لاهیجی هم درست است. در کتابفروشی‌های اینجا صندلی هم هست که بنشینی و کتابی را که می‌خواهی خوب مطالبش وارسی کنی. مبادا فکر کنی بقیه‌ی جاهای دنیا بهشت فرهنگی است اما این امکانات، حداقلی و طبیعی تلقی می‌شوند.
شاد باشی

------------
فرناز: پویا جان! این ایده خیلی خوبی است که در کتاب فروشی فضایی را به خواندن کتاب اختصاص بدهند. الان چند تا از انتشاراتی ها کافی شاپ هم دارند، اما متاسفانه به مشتری اجازه نمی دهند کتابی را هم انتخاب کرده و در کافی شاپ کتاب فروشی مطالعه کند.
پویا

پویا :: 26 بهمن 1385 8:24 بֽظֽ


سلام.
احترام شما به کتاب و فرهنگ و فرد کتابخوان ستودنی است. اما این احترام می بایستی منطقا چشم آدم را به پدیده های ضدفرهنگی باز کند. من به عنوان کسی که خود کتاب دزدیده است، معتقدم که «دزدی دزدی است». این حرفی بود که یکی از مشتریان یک کتابفروشی وقتی که از فروشگاه بیرون آمدم در خیابان به من گفت. و من خودم را همیشه مدیون این فرد می دانم.

---------
فرناز: مانی جان! من هم به جمله هم معتقدم و هم به نظرم جمله کلیدی ارزشمندی است، اما نمی دونم چرا در این یک مورد گیچ می شوم و نمی تونم موضع گیری شفاف و دقیق داشته باشم! :)

مانی :: 26 بهمن 1385 6:58 بֽظֽ


می بینی خواهر جان!دقیقا من هم نسبت به کتاب دزدی چنین حسی دارم!کاش همه دزدها کتاب دزد باشند!خودت فکرش را بکن!شندر غاز حقوق کفاف چه را میدهد که یک نفر بخواهد حالا هر ماه کتاب هم بخرد؟!هم دزدی بده هم کتاب خوندن خوب!واقعا این وسط یه چیزی گم و گوره!اصلا تو همه جای زندگی ما یه چیزی گم و گوره! تبلیغ می کنند که کتاب بخوانید خوب کسی که پوب ندارد کتاب بخواند چه بکند؟!جواب می دهند کتاب خانه های عمومی!حالا اگر اونجا کتای باب میل نداشت چی؟!2 حالت دارد یا باید کتابهای مطابق با هژمونی غالب را بخواند یا کتاب بدزدد!می بینی دوباره بر می گردیم سر جای اول!!مثل یک معمای حل نشده!واقعا این وسط یک چیزی گم و گور شده!

------------
فرناز: آره نیلوفر! یک جور عجیب غریب چند وجهی است که آسان نمی شود در قبالش موضع گرفت.

نیلوفر :: 26 بهمن 1385 6:51 بֽظֽ