Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

چهارشنبه ۲۲ فروردین ۸۶

روزهایی سرشار از حس های متضاد

 



غلت می زنیم در لحظه از غم به شادی... از خنده به ماتم...از آسودگی به گرفتاری... این داستان زندگی ما است،همه ما زنانی که نخواستیم در آرامش خانه پا دراز کنیم، یا که رنج و خشونتی را در پستو خانه پنهان کنیم، همه ما زنانی که به این همه تحقیر و تبعیض سیستماتیک قانونی اعتراض داریم.

تازه چند ساعتی از این آخرین بازداشت از سلسله بازداشت های سریالی می گذرد که می گوید وسط این همه خبر بد یک خبر نسبتن خوب بهت بدهم؟ آره را می گویم و منتظر خبر نسبتن خوب می مانم... می گوید که دارد ازدواج می کند و من می گویم که خوب حالا دروغ سیزده تو هم گل کرد؟ قسم می خورد که راست است و من در یک لحظه از غم غلت می زنم به شادی و از ته دل لبخند می زنم و فکر می کنم که این روزها پشت سر هم مرا ذوق زده می کند...اول با شروع دوباره وبلاگ نویسی و حالا هم این خبر.

می گویم میان شروط ضمن عقد این را هم اضافه کند که آقا داماد برای زنستان مطلب بنویسد! میان غم خنده مان گل می اندازد، می گویم از این به بعد اجازه هست برای داماد کامنت بگذارم یا نه؟ می گوید نه دیگه خواهر! به ناموس ما کاری نداشته باش و هر دو از خنده ریسه می رویم..

یک لحظه می خندیم...لحظه ای دیگر لبخند روی لب های ما ماسیده است...یک لحظه غم در وجودمان چنبره می زد...لحظه ای دیگر شادی های کوچک... غلت زدن میان حس های متضاد، تنیده در تار و پود راهی که انتخاب کرده ایم و به آن می بالیم... برایتان(+ +) بهترین را می خواهم... و شما یادت نره که آقای خوشبختی هستی ها :-)

پ.ن: این فیلم بیست انگشت ما بالاخره دست کدامتان هست؟ من باید یقه کی را بگیرم؟ :D

Permalink