Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

جمعه ۲۸ اردیبهشت ۸۶

"نبویا موسی"، فمینیستی که او را کمتر می شناسیم

 



"پسرهای دبیرستانی محله های داراب الگمامیز و سبتیاه همه با تراموا به دبیرستان می رفتند. تراموای این مسیر محل نشستن برای زنهای تنها نداشت، به همین خاطر در همان اولین روز دبیرستان برادرم همراه من آمد. در انتهای تراموا بی صدا نشستیم تا توجه کسی به من جلب نشود. حرف های پسرها را اما می شنیدم، مثل تف تو صورتم پرتاب می شد. داشتند از این دختر جلف می گفتند؛ همین دختر خودنمایی که جرات کرده است برای اولین بار در تاریخ مصر تلاش کند و با سماجت اسمش را در دبیرستان بنویسد و حالا قرار است هم کلاسی و هم مدرسه ای آنها شود. می گفتند دختره جلف حتمن به این خاطر به دبیرستان پسرها آمده که لوندی و عشوه گری کند. یکی از پسرها گفت اگر این دختره فقط در یک درس نمره مردود بگیرد، قسم می خورد جلو چشم همه او را لت و پار کند. به مخیله هیچ کدامشان نمی رسید این دختری که جرات کرده است و مبارزه تا اولین زنی در مصر باشد که وارد دبیرستان می شود، همین دختر ریز جثه آرامی است که با برادرش انتهای تراموا نشسته است."

می توان مدعی شد که آموزش و سوادآموزی زنان و دختران در مصر وام دار هیچ کس به اندازه "نبویا موسی"، دختر ریز جثه ای که مبارزه کرد تا سد حضور دختران در دبیرستان ها را بشکند، نیست. "نبویا موسی" در سال 1886 در روستایی در قسمت شرقی مصر متولد شد. پدر نظامی اش در دوران کودکی او در یک عملیات نظامی کشته شد و مادرش دست او و برادرش را گرفت و راهی قاهره شد تا برادرش بتواند درس بخواند. به برادرش اصرار کرد تا آنچه را که در مدرسه می آموزد به او نیز یاد دهد. قرآن را هم در خانه می خواند و به شیوه خود تفسیر می کرد. در سال 1903 که دبستان دخترانه عباس در قاهره باز شد، راهی این مدرسه شد و دوران ابتدایی را خیلی زود با موفقیت پشت سرگذاشت.

" اگر این موضوع که رفته ای و اسم خودت را در تربیت معلم نوشته ای حقیقت دارد، از همین لحظه رابطه مادر و فرزندی ما تمام شده و تو را عاق می کنم." این جمله را مادرش روزی که فهمید او در دوره سه ساله تربیت معلم نام نویسی کرده است به زبان آورد و نبویا محکم ایستاد و گفت:"بسیار خوب! من این دوره را طی خواهم کرد و اگر بخواهی مانع من شوی خرح زندگی و تحصیلم را از مستمری پدرم خواهم پرداخت."

دوره سه ساله تربیت معلم را گذراند و به مدرسه ابتدایی عباس بازگشت؛ این بار در کسوت معلم. خیلی زود متوجه نابرابری دستمزد بین معلمان زن و مرد شد. دستمزد معلم های مرد تقریبن دوبرابر زنان بود. شروع به اعتراض کرد؛ می گفت دولت با ما زنان درست همان رفتاری را دارد که موقع تقسیم ارث به کار می برد و ما را نیمه محسوب می کند. می گفت ما زنان هم مثل معلم های مرد دوره سه ساله را گذرانده ایم و درست به همان میزان ساعت تدریس می کنیم. شروع به نوشتن نامه به وزارت آموزش و نوشتن در این باره در روزنامه ها کرد. بالاخره وزارت آموزش برای آرام کردن او گفت دلیل آنکه دستمزد معلم های مرد تقریبن دوبرابر زنها است، به این خاطر است که آنها دوره دبیرستان را هم طی کرده اند. امری که در مورد زنان مصداق ندارد.

nabawiya.jpg

نبویا موسی بدون نقاب در کلاس درس

وزارت آموزش چه نادرست فکر کرده بود که با این توضیح " نبویا موسی" آرام می نشیند و دست از اعتراض بر می دارد! عزمش را جزم کرد تا وارد دبیرستان شود، به همه مقامات نامه نوشت، هر روز به وزارت آموزش رفت و آنقدر پیگیری کرد تا بالاخره به او اجازه دادند در یک دبیرستان پسرانه نزدیک به محل زندگی اش نام نویسی کند؛ او سد ورود زنان به دبیرستان را شکست. بعد از گذراندن دوران دبیرستان، به او دستمزدی برابر معلم های مرد پرداختند و اولین زن مصری شد که در قبال کار مساوی با مردان، دستمزد برابر نیز دریافت کرد.

در سال 1908 اولین دانشگاه مصر تاسیس شد و نبویا بار دیگر شروع به تلاش کرد تا وارد دانشگاه شود. این بار موفق نشد، اما از او به عنوان سخنران دعوت کردند تا در دانشگاه درس هایی را ارائه دهد. نام او انگار یا " اولین ها" گره خورده است، در یک اقدام جسورانه و غیر قابل انتظار از سال 1909 پوشیه را کنار گذاشت و اولین زن مصری شد که بدون نقاب در عرصه عمومی ظاهر شد و خیلی آرام استدلال کرد که در جامعه مصر نقاب مفهومی طبقاتی دارد و او نمی خواهد سلسله طبقاتی را سر کلاس درس بازتولید کند. اهمیت این اقدام او را وقتی می توان بهتر فهمید که بدانیم تازه در سال 1923 بود که فمینیست هایی چون "هدی شراوی" یا " ملک حیفنی نسیف" آرام آرام پوشیه و چادر را کنار گذاشتند.

نبویا صاحب امتیاز و مدیر مسئول نشریه با نام "مجله زنان جوان" نیز بود که عمده مباحث آن معطوف به برابری زن و مرد و لزوم استقلال اقتصادی و آموزش زنان بود. مقالات بسیاری هم درباره زنان و آموزش در روزنامه معروف "الاهرام" نوشت.در سال 1924 به سمت بازرس کل مدارس دخترانه مصر منصوب شد و چندین کتاب درباره مباحث آموزشی دختران، تحصیل دختران و یک رمان نیز نوشت. در بحبوحه جنبش استقلال مصر نیر مانیفستی با عنوان " زن و کار" را نوشت که بر دیدگاهی فمینیستی- ناسیونالیستی منطبق بود.

او هرگز ازدواج نکرد، معتقد بود در جامعه سنتی و مردسالاری همچون مصر ازدواج برای زنی چون او مانع و سد پیشرفت خواهد بود. اعتقاد راسخی به لزوم استقلال مالی زنان برای رسیده به برابری داشت و می گفت نمی توانیم انتظار داشتیم زنها به افرادی کنشگر، پویا و مفید در جامعه تبدیل شوند مگر اینکه نیرو انرژی خود را مصروف آموزش زنان و ترویج اسقلال مالی کنیم.او به دلیل سازماندهی و شرکت در یک تجمع علیه دولت مصر زندانی شد و مشاغل دولتی خویش را از دست داده و امتیاز نشریه اش نیز لغو شد. "نبویا موسی" در سال 1951 در سن شصت و پنج سالگی از دنیا رفت. جایی نوشته بود:

"مردها عادت دارند مدام از تفاوت میان زن و مرد صحبت کنند. آنقدر این کار را ادامه می دهند که انگار دارند درباره دو گونه متفاوت جانداران حرف می زنند. انگار یادمان می رود که انسان ها گونه ای از جانداران هستند که تحت قوانین طبیعت که برای هردو جنس برابر و یکسان است خلق شده اند. اگر این درست بود که برای مثال غریزه گربه نر با گربه ماده متفاوت است، می شد درباره انسان نر و ماده هم چنین ادعایی کرد. هیچ دانشمندی ادعا نکرده است که گربه ماده برای مثال میل به پریدن و بازی کردن دارد و گربه نر میل به موضوعات جدی و عقلانی! هیچ جانورشناس و دانشمندی ادعا نکرده است که سگ نر صادق و باهوش است و سگ ماده احمق! قضیه زن و مرد هم همین است. چه چیز باعث شده فکر کنید چون زن جثه ظریف تری دارد نیازمند و محتاج شما مردان است؟به هیچ وجه بیشتر از آنچه شما به زن نیاز دارید، به شما نیازمند نیست. یک زن می تواند همه کارها و وظایف یک مرد را انجام دهد..."

Permalink | Comments 12
 


 

.:: نظرات خوانندگان



سلام ... خوبستین ؟! ... راستش من توی یکی از پستهای آبان پارسالتون دیدم که کافه هفتادوهشت رو پیشنهاد کردین ... خودمم دنباله آدرسش بودم ... ممکنه بگین دقیقا کجاست ؟!

---------
فرناز: لیلا جان! کافه هفتاد و هشت در خیاان کریم خان، خیابان آبان جنوبی هست.

لیلا :: 9 خرداد 1386 3:14 بֽظֽ


خیلی خیلی ممنونم. خیلی جالب بود. فقط اگه لطف کنید املای انگلیسی نام و نام خانوادگی ایشون رو هم بنویسید تا در صورت تمایل بتونم اطلاعات بیشتری در موردشون کسب کنم٬ یک دنیا ممنون میشم. (حقیقتش خودم حالت های مختلف رو امتحان کردم ولی گویا در زمینه ی اسامی مصری خیلی کم سوادم :">)

-----------
فرناز: خوشحالم که براتون جالب بود. املای انگلیسی اسم ایشون هست: Nabawiya Musa

cache :: 1 خرداد 1386 0:20 بֽظֽ


سيب زميني ها رنده مي شوند

كودك خيس كرده است

شير سر مي رود

غذا مي سوزد

آتش سرد مي شود

و زني ميان فرصتهاي آشپزخانه دود مي شود

( بابك بهاري ،ازمجوعه "يك هويج تازه " )

---------
فرناز: :-)

مهیار :: 31 اردیبهشت 1386 8:25 قֽظֽ


این هم چنان یک کامنت نیست.

به جان عزیز شما من هرچه سعی میکنم صفحه سایت باز نمیشود.
منظور از خبرگزاری فقط صفحه خبر سایت بود.

-----------
فرناز: کاوه جان! این سرور زنستان و سیستم کدنویسی آن دست آخر یا من را روانه تیمارستان می کنه یا مریم حسین خواه را!! اما قراره خیلی زود تغییراتی اساسی رخ بدهد که به حول و قوه الهی از شر این مشکلات خلاص!!! در ضمن ما خیلی ارادت داریم ها :-)

کاوه :: 31 اردیبهشت 1386 7:57 قֽظֽ


از اینکه شخصیتهای مختلفی را معرفی می کنید سپاسگزارم .
در مورد شیرین عبادی می خواستم بگم که اوایل زیاد از او خوشم نمی اومد البته تبلیغات منفی هم علیه ایشان زیاد بود هم از داخل هم خارج . ولی حالا می بینم هیچ کدام از آن هذیان گوها جرات انجام دادن حتی یک درصد از کارهای شیرین عبادی رو نداشتند و ندارند .
به شهامت شیرین عبادی حالا کاملا اعتقاد دارم و برایم قابل ستایش است .

-------------

فرناز: خواهش می کنم عماد عزیز. مردم ما متاسفانه عادت دارند درباره همه افرادی که دغدغه انسانی دارند و برای زندگی بهتر تلاش می کنند هذیان گویی کنند و اراجیف ببافند. من هم به شهامت ایشون اعتقاد کامل دارم.

عماد :: 31 اردیبهشت 1386 1:01 قֽظֽ


این مطالبت خیلی جالبن فرناز جان. واقعا تلاش این زن ها تحسین بر انگیزه... ممنون که می نویسی

---------
فرناز: :-*

اروس :: 30 اردیبهشت 1386 8:08 بֽظֽ


نمیدونم چرا ولی به نظرم جالبترین زنی اومد که تا بحال برچسب فمینیست روش بوده....
دوست داری بیای بازی؟

--------------
فرناز: :)

فرنده :: 30 اردیبهشت 1386 7:49 بֽظֽ


سلام فرناز جان
تو نميدوني كه با اين مطالب چه انرژي مثبتي به من ميدي. وبلاگ ات و خيلي دوست دارم.
مرسي مرسي

--------
فرناز: شروین عزیز! من را شرمنده می کنید. مرسی :-)

شروين :: 30 اردیبهشت 1386 1:54 بֽظֽ


این یک کامنت نیست.
ببخشید چی به سر زنستان و ازون مهمتر خبرگزاریش اومد؟؟

---------
فرناز: کاوه جان! زنستان سرجای خود هست و به روز می شود. منظورت از خبرگزاری را هم متوجه نشدم.

کاوه :: 30 اردیبهشت 1386 0:31 بֽظֽ


عالی.
چند وقتی بود از فمینیست های محبوب چیزی نمی نوشتید ...

----------
فرناز: مرسی از لطفتان

زیرمتن :: 30 اردیبهشت 1386 9:39 قֽظֽ


سلام فرناز جان!
خيلي جالب بود و جالبتر و تامل برانگيزتر از آن متني بود كه براي خانم شيرين عبادي نوشته بوديد.

------------
فرناز: مرسی از لطفتان سودابه جان.

سودابه رادفرد :: 29 اردیبهشت 1386 4:52 بֽظֽ


ممنونم فرناز. خیلی جالب بود.

---------
فرناز: خواهش می کنم آذر :-)

آذر :: 29 اردیبهشت 1386 0:35 قֽظֽ