لحظه هایی هست که از دیدن افراد مسن و سالخورده غبطه می خورم. همان هایی که نرم و خموش پذیرفته اند که زمان کوتاه است، حقیقتی که در جوانی هرچقدر زور بزنی و زور بزنند از پوست رد نمی شود تا برسد به سلول ها و جا خوش کند و نرم و آرام نفوذ کند. دیده اید کار امروز را به فردا نمی اندازند؟
لحظه هایی هست که به لذت ها و عادت های افراد مسن غبطه می خورم، نامه را با خودکار و روان نویس می نویسند، نامه های قدیمی را ته کمدی و سوراخ و سنبه ای نگه داشته اند، با رادیو الفتی شیرین دارند،دست های آنها اشیا قدیمی را جوری دیگر لمس می کند، اشیا قدیمی انگار زیر دست ما غریبه اند... گنجشک را با نگاهی عمیق نگاه می کنند که درکش برای ما دور است، غریب است.
صبح و طلوع برای آنها انگار مفهومی دارد صد و هشتاد درجه متفاوت از من و تو و ما. دیده اید چه ساده و بی دریغ خدا را شکر می کنند؟ به خاطر پیش پا افتاده ها و سادگی های روزمره زندگی...دیده اید به محض اینکه از مرگ و رفتن حرفی بزنند، همه انگار که از قبل با هم هماهنگ کرده باشند یکصدا و با نچ و نچ و زبانم لال گفتن می پرند تو حرف آنها؟ هیچ وقت حواستون بوده است که چه مظلومانه سکوت می کنند و غرق تنهایی می شوند؟ کسی حتا حوصله ندارد با او از مهم ترین اتفاق پیش رو زمان کوتاه باقی مانده حرف بزنند و چند دقیقه ای گوش خرج این واقعه کند...
Permalink |
Comments 19
.::
نظرات خوانندگان
مرسی فرناز جان! خیلی خوب نوشتی مثل همیشه!
---------
فرناز: خواهش خانم دکتر نازنین :-)....دلم هم براتون تنگ شده ها :)
از زندگی :: 20 خرداد 1386 3:14 بֽظֽ
سلام
در مورد ناگفته ات فقط ميتوانم بگويم
تبريك فرناز جان!
---------
فرناز: انقدر تابلو بود سودابه جان؟ :D
سودابه رادفرد :: 20 خرداد 1386 2:51 بֽظֽ
همه نوشته هات رو دوس دارم اما این مدل نوشته ها رو بیشتر .
----------
فرناز: مرسییی لیلا جان :-*...خودم هم فکر کنم این ها را بیشتر دوست دارم. هرچند پر خودسانسوری هست! :-)
لیلا :: 19 خرداد 1386 7:19 بֽظֽ
دل من يه روز به دريا زد و رفت /خنده اي به رسم دنيا زد و رفت /زنده ها خيلي براش كهنه بودن /خودشو تو مرده ها جا زد و رفت /يهويي خسته شد و تنگ غروب /سنگ توي شيشه ي فردا زد و رفت/طفلكي تازكي آدم شده بود /به سرش هواي حوا زد و رفت = ؟؟؟
Virus :: 19 خرداد 1386 7:06 بֽظֽ
:X
-------
فرناز: :-*....Miss you!
k1-35 :: 19 خرداد 1386 4:15 بֽظֽ
با تاخير ، خوبي كه؟
---------
فرناز: بد نیستم...تو خوبی شاه دوماد؟ :-)
ماه محو :: 15 خرداد 1386 5:25 بֽظֽ
يکي از دردناک ترين ادراکات پيري ديدن پيري تدريجي پدر و مادري هستن که هيمشه کنارت بودن و نگاه هايي که داري چروک مي خوره و رنگ هايي که داره بشاشيتش رو از دست ميده دلم رو سخت سخت مي لرزونه ..ترس ناکه فکر اينکه پير ها زماني دويدن و انگار از به هيچايي نرسيدن اين روزها اينچنين بيحال و يرمق شمارش معکوس را به انتظار نشسته ان
--------
فرناز: آره روزبه! دیدن این پیری تدریجی گاهی خیلی سخته.
روزبه :: 12 خرداد 1386 2:17 بֽظֽ
خيلي عزيزند خيلي
----------
فرناز: بله:-)
شروين :: 12 خرداد 1386 0:33 بֽظֽ
سلام. اینجا رو خودم با سعی و خطا پیدا کردم. پس نیازی به ایمیل زدن نیست.
-----
فرناز: مگه گم شده بود؟:-)
مهدی هنرپرداز :: 12 خرداد 1386 11:46 قֽظֽ
esme weblogeto avaz kon bezar "laas khoshkehaye man va morteza "
morteza sosbox :: 11 خرداد 1386 11:50 بֽظֽ
kooooooooooooooooofte :D
anyways lol
Morteza :: 11 خرداد 1386 5:11 بֽظֽ
mage man haapoo hasam ke soot bezani
ey dokhtar bad
)
---------
فرناز: :D:D:D
Morteza :: 11 خرداد 1386 3:45 قֽظֽ
روزگارا یاد باد،یاد باد آن روزگاران،یاد باد.
یه چیز تو مایه های این جمله ها همیشه میگن.من افسرده شدم بخاطرحال خودم که منم یه روز میشم مثل اونها و آیا اون موقع هم کسی هست که به حال ما غبطه بخوره؟
--------
فرناز: نمی دانم... خودخواهانه هست اگر دوست داشته باشم کسی باشد که غبطه بخورد؟؟
mohi :: 11 خرداد 1386 0:13 قֽظֽ
shoma keh baz dari minevisi....khasteh boodi az hameh chiz khosh-hal boodam keh yek moddat majboor nistam bekhunamet....bemaanad keh oon baar ham keh goftam vaghty neminevisi shad-taram beh khodet gerefti baskeh az khod motshakkeri !!!! hala ham aziz har vaght az zendegi-ye lanati khasteh mishi borow ba BBC mosahebeh kon keh halet jaa biyad....cheh taaji beh sar-e maa o digar doostanemoon mizanid dar iraaaaaaaaaaaaan...."mobarez-e sokhanvar"!!!! that was the funniest joke ever
------------
فرناز: حتما عزیز جان! :-) ... شما هم به جای خواندن جایی که دوستش نداری برو قدم بزن. هوا هم الان خوب و مناسبه :-)
iman :: 10 خرداد 1386 7:13 بֽظֽ
زمان میگذرد
تو به غبطهی امروز نزدیک میشوی
و من در حسرت دیروز از برای امروز، غبطه می خورم
----------
فرناز: غبطه فردا را چه کنیم؟
مهیار :: 10 خرداد 1386 6:56 بֽظֽ
http://noosha.malakut.org/
سارا بازوبندی
http://nooshaafarin.persianblog.com/
sara.bazoobandi@gmail.com
lol
it just took 1 min
amri bashe :D
---------
فرناز: مرسیییییییییی :-) خیلی ممنون. امر دیگه بود سوت بزنم ؟:D
Morteza :: 10 خرداد 1386 6:25 بֽظֽ
عیدی امسال رو که میخواست بده ، گفت اگه سال دیگه زنده بودم.... دیگه هیچی نشنیدم ؛ افتادم رو پاهاش، رفتن این یکی رو دیگه نمیتونم نمیکشم
------
فرناز: می فهمم...
eghbal :: 10 خرداد 1386 5:31 بֽظֽ
فرناز جان درود بر تو
گل من،
بنده مصاحبه ات را بی بی سی را در بلاگم وارد کردم.
از اینکه سخنوری مانند تو در ایران داریم و برای دفاع از حقوق پایمال شده زنان هستی، خیلی خوشحالم.
حیف که نتونستم در ایران ببینمت...
فدایت
بدرود
---------
فرناز: شهلا جان! شما همیشه من را شرمنده مهربانی و لطفتان می کنید :-*.
شهلا :: 10 خرداد 1386 2:20 بֽظֽ
همه عمر بر باد رفت...باد بر آسمان برخواست...ما آسمانی
شدی
-------
فرناز: چه زیبا! مرسی :-)
حامد :: 10 خرداد 1386 2:13 بֽظֽ
|