Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

یکشنبه ۲۷ خرداد ۸۶

روزهای تف دیده و داغ...

 



تارا می گوید از این گرمای بی امان تا آخر تابستان بعید می داند زنده بماند!... همین دو روز پیش کسی به گونه های تبدارم اشاره کرد و از گرما گفت و هوای خفه و داغی عجیب این روزها. سوال خود آمد، چرخی زد و نشست...کسی شعله درون را نمی بیند؟...شعله سرخی که پوست و استخوان و گوشت این روزها در حرارتش ذوب می شود و تغییر شکل می دهد.

دلم خنکای یک گلوله برفی را می خواهد...هرچند که در لحظه ای ذوب خواهد شد میان حرارت این شعله سوزان...یک گلوله گرد برفی، سفید و سرد...ذوب شود، جاری شود در من...مثل "اتفاق" که با هر نفس در من جاری است...

دلم بی قرار این بی امان لرزیدن است...دست هایم را آنقدر می گشایم که کمر به جلو خم می شود...چقدر است اندازه این آغوش؟ تا کجاست؟...اندازه سرنوشتی را قسمت کردن شاید...

نه! نه! گونه های تبدار از گرما و هوای خفه و داغی این روزها نیست...تقصیر سوزانندگی خورشید، خیابان های تف دیده و این لباس های زوری نیست...کسی شعله درون را نمی بیند؟

Permalink