گاهی که دلم برایش تنگ می شود می روم سراغ فیلم "واکنش پنجم". انگار گوهر خیراندیش در نقش "زیر مدینه" تکه هایی از او را تصویر می کند...تکه هایی از بودنش...وقتی که هنوز بود. نه سیه چرده بود و نه تنومند، تن صدای بلندی هم نداشت. اما کاراکتر "زیر مدینه" تجلی او بود...
موهایش را حنا می بست...سرش را که می شست، فرق را از وسط سر باز می کرد، روسری هایش همیشه گلدار بود. ریز جثه بود ... از نسل زنانی که در مکتب ها از ملاباجی ها سواد قرآنی آموخته بودند. گرمای تابستان بود یا سرمای زمستان، دو سه تکه لباس کلفت روی هم می پوشید، گره روسری گلدار را محکم می کرد و از در خانه بزرگش بیرون می زد... در شهرشان زن و مرد، پیر و جوان، رئیس و مرئوس تا او را می دیدند به احترامش بلند می شدند و می ایستادند. بارها دیده بودم پیرمردی یا پیرزنی دست به کمر به سختی بلند می شود تا احترامش را به او نشان دهد، هرچه اصرار و حتا پرخاش می کرد که چرا بلند می شوید گوش نمی دادند...عزیز بود، محترم بود و امین مردم.
مدیر بود و رهبر...اصلا سرشت او را با مدیریت و رهبری عجین بود. زیر چکمه های مردسالاری، فرهنگ زن ستیز و سنت که نقش زندان را داشت، غریزه او هم سوکوب می شد. با تدبیر زنانه اش برای ارضای این میل به مدیریتش چاره اندیشیده بود... خانه ملک مطلق فرمانروایی او بود. تنها از سلیقه و باور خود فرمان می برد...سرکش بود و با هوشیاری و تدبیر عصیان گری ذاتی خود را به شیوه ای جلوه گر ساخته بود که همه را وادار به تحسین می کرد. سنت مردسالارانه زن ستیز ریشه دار را علیه خود بر نمی انگیخت...زیرکانه دورش می زد، مثل موم در دستش نرم می کرد و سنت ریشه دار مردسالار در ذکاوت او رنگ می باخت، کم عیار می شود و پوسته قدرتش شکاف بر می داشت... و بعد لبخندهای مرموز او بود...لبخندهای غرق لذت از قدرت...قدرتی که عرف و سنت یکه تاز هزاران ساله را که در آن شهر دور با چماق و زور بیشتر نیز حاکم بود را باب میل خود تغییر داده است، منعطف ساخته است و نرم...
تصویر سجاده اش جلو چشم هایم می لغزد...آخر نمازش بود. آخر نماز دست ها را بالا می برد، با هر دعایی که نجوا می کرد یکی از انگشتان را خم می کرد...گاه می شد که شش بار از همه انگشتان دست خم می شد...عمه آن سوی اتاق غیبت دخترخاله اش را می کرد..میان نجوای دعاها ناگهان با صدایی تحکم آمیز گفت: "استغفرالله"... عمه زود دست و پا را جمع کرد و زودتر از آن حرفش را قطع کرد. نزد او کسی حق بدگویی از احدی را نداشت...
در خانه اش به روی همه باز بود...بیشتر از همه زن های توسری خورده مفلوکی که از یوغ افسار سرکوب پدر پرت می شدند به افسار کوبنده تر شوهر...زنی که چادر را تا روی ابرو پایین کشیده بود سراسیمه از در پا به حیاط بزرگ خانه می گذاشت، آرام هق هق می کرد و مظلومانه و با ادب و نزاکت سلام می داد. بفرما می زد و زن هنوز ننشسته صدای شیون اش بلند می شد...همیشه جایی از تن این زنها کبود بود...همانطور که قلیانش را می کشید چشم ها را تنگ می کرد و خوب گوش می داد...دست آخر یکی از دخترهایش را صدا می زد که برای زن نالان و گریان شربت بیاورد و رو به زن می گفت: شب را همین جا بمون. فردا صبح علی الطلوع می روم سراغ این مرد نامردت...چشم های زن نالان که پر از هراس می شد به او بور می شد: "هان؟ چیه؟ از مشت و لگدش می ترسی؟ نره خر اگر آدم بود که دست روی تو بلند نمی کرد".... این تصویر آشنا بارها تکرار می شد...یک بار صبح که گره روسری را محکم کرد، دست من هشت ساله را هم گرفت و با هم راهی خانه یکی دیگر از این نره خرهای بزن بهادر شدیم... مرد عبوس و خشمگین به پشتی تکیه داده بود، سر و صدای بچه ها خانه را برداشته بود. مرد فوری به احترام او بلند شد و سلام کرد، رو به بچه ها تشری زد و آنها را بیرون از اتاق راند، تنها بچه ای که ماند من بودم، این هم از مزایای نوه این زن بودن بود...صاف و صریح رفت سر اصل مطلب، چشم هایش را تنگ کرد و گفت: به تو هم می گویند مرد؟ تو اصلن آدمی؟ ... مرد جا خورد ...گفت و گفت...توپید و باز هم توپید...بعد در یک موقعیت حساس ناگهان آن روی سکه را عیان کرد، لحنش مهربان شد و شیرین، زیر بغل مرد هندوانه گذاشت، از انتظار زیادی که از آقایی مثل او می رود گفت، عضلات صورت مرد باز شد و سرمست غرور شده بود...دست آخر هم از مرد قول گرفت که حرمت گیس سفید او را نگه دارد و نرم خو باشد و زندگی را به کام زن و بچه و خودش تلخ نکند. چقدر روان شناس بالفطره بود و نحوه رفتار با این مردان را خوب بلد بود. خانه که رسیدیم از دم در با صدای بلند رو به زن گفت پاشو الان میاد دنبالت، به جای این همه آبغوره گرفتن هم یاد بگیر حرفت را بزنی.. مرد که دنبال زن آمد دم در پرسید" راستی! صنم چرا صبح که آمدم خانه بود؟ مگه مدرسه ندارد؟" ...گفتند بسشه دیگه! خواستگار داره و می خواهند شوهرش بدهند. باز اخم هایش تو هم رفت و رو به زن کرد و گفت: "فسقله بچه را چه به شوهر کردن؟! واسه شوهر کردن همیشه وقت هست. بفرستید درسش را بخواند که فردا لنگه تو رزق و روزیش بند تنبون مرد نچسبیده باشد"...به در می گفت که دیوار بشنود...خیلی بعدتر فهمیدم در شهر دور او یک تنه خانه امن بود و مددکار و حقوقدان و مشاور خانواده!
تهران را دوست نداشت...به عشق ما می آمد و دوست نداشت از خانه ما جم بخورد. سرم را که روی کتاب های مدرسه خم می کردم می گفت:" آ باریکلا! ننه مادر درست را بخون که پس فردا محتاج تنبون هیچ مردی نباشی که خرج نان و آبت را بده، بی منت هیچ مردی خوب بخور، بپوش، بگرد و عشق دنیا را کن"...این جمله را زیاد تکرار می کرد...حالا هم که دیگر نیست، هر وقت غرق در کار می شوم و مامان وبابا از اینکه زیاد وقتی برای آنها ندارم گله می کنند خنده کنان می گویم که این همه بدو بدو می کنم که محتاج تنبون هیچ مردی نباشم...تهران شلوغ و دودگرفته را دوست نداشت.
سرطان به ریه هایش رحم نکرد...بیمارستان که بستری بود دیدنش نمی رفتم، نمی خواستم تصویر زن مقتدر و سرحالی که او بود بشکند...تا اینکه بالاخره گقتند در بخش مراقبت های ویژه زیر کوهی لوله و سرم و دستگاه چندباری نام مرا صدا زده است...سراسیمه به دیدنش رفتم، کفش هایم را با دمپایی های پلاستیکی بخش عوض کردم و آرام آرام بالای تخت او رفتم. زیر کوه لوله ها مثل یک جوجه نحیف بود...دستش را گرفتم و اشک هایم سرازیر شد...از گریه کردم متنفر بود...کنترل اشک ها از دست من خارج بود. دو سه دقیقه بعد نیمه هشار دستم را فشار داد و تقلا کرد ماسک اکسیژن را از صورتش کنار بزنند...میان خس خس سینه نگاهش را به چشم های اشک آلود من دوخت و گفت: " تو هم که تا دنیا دنیاست همیشه یک بشکه اشک رو کولت می ندازی و اینور و اونور می کشی..."
وقتی هم که مرد در مراسم تشییع جنازه حاضر نشدم...تقلا می کنم تصویر او زیر انبوه لوله ها و ماسک اکسیژن را از ذهن پاک کنم...برای من او همان زنی است که روسری های گلدار سر می کرد، صریح و رک و راست بود و آنقدر عزیز و محترم که حتا آنهایی که از صدقه سر انقلاب دو روزه ریش درآوردند و تسبیح گردان شدند، همان هایی که پسرش را به جرم فعالیت سیاسی گوشه زندان انداختند، نیز تا اخر عمر او سعی می کردند جلو او آفتابی نشوند، او را که می دیدند حاج آقاهای همیشه شکم جلو داده موش می شدند، سر را شرمگین پایین می انداختند و سلام می دادند و او با سر افراشته به سردی یخ جواب سلام آنها را می داد...روزی که مامورها به خانه اش ریختند تا دار و ندار آنها را دنبال اعلامیه ای، بیانیه ای، کتابی یا دست نوشته ای زیر و رو کنند، هیچ ماموری از شهر حاضر نبوده و روی این را نداشته که به خانه او یورش ببرد و دست آخر هم مجبور شدند چند نفری کمیته چی از شهر مجاور صدا کنند....
حالا دلم که هوایش را می کند می نشینم بازی گوهر خیراندیش در نقش "زیر مدینه" در "واکنش پنجم" را تماشا کردن...همین دو سال پیش عمه هایم گفتند چیزکی از او در وجود من است و به من ارث رسیده است...و من عجیب غرق لذت شدم و غرور...این روزها چندباری به خوابم آمده است...در خواب به او می گویم هنوز هم یک بشکه اشک را روی کولم اینور و آنور می کشم و زود آبغوره می گیرم...اما خیالش جمع باشد که محتاج تنبون هیچ مردی نشدم که خرج نان و آبم را بدهد و منت رزق و روزی از او کشم...
Permalink |
Comments 7
.::
نظرات خوانندگان
فرناز عزيزم چقدر باشکوه بود اين سرگذشت... يادش گرامی!
-----------
فرناز: دلم برایت تنگ شده :-*
نازخاتون :: 6 تیر 1386 7:48 بֽظֽ
سلام امیدوارم حالتان خوب باشد
مدتی به علت دسترسی نداشتن به اینترنت مطالب شما را نمی خوندم الان که فرصت دست داد خواستم سلامی بکنم و جویای احوالتون بشم
خوشحالم که این متن آخرتون رو خوندم من هم هنوز یاد مادربزرگهایم من رو متاثر میکنه
امیدوارم همه ما رهرو خوبی برای مادربزرگ شما باشیم
همیشه شاد باشید خداحافظ
---------
فرناز: سلام. مرسی از احوال پرسی :-)....خوب باشید.
نیما :: 4 تیر 1386 11:30 قֽظֽ
ای کاش همه اهل فکر بودند
ای کاش ....
---------
فرناز: ای کاش...
مهیار :: 2 تیر 1386 3:07 بֽظֽ
آخي . چه خوب .چه زندگي پرغروري. دلم مي خواد آدم ها بفهمند كه قدرت فقط به مرد بودن نيست.
---------
فرناز: :-)
پديده :: 2 تیر 1386 2:48 بֽظֽ
فرناز جان! نوشتهع پر درسی بود. البته یک دختر ایران دوست مثل تو که ریشه های عمیق تاریخی داره کمتر از این انتظار نبود. می بینی همین سنتی هایی که گاهی مخصوصا دوستان اصلاح طلب جدیدمان (همان مامورین ریشوی سابق)، آنها را تکفیر می کنند در عمل چقدر حتی از ما جلوتر بودند؟ خیلی جالب بود و درس آموز برای من. من نمی دونم هدفت نوشتن یک متن نوستالژیک بود یا تکرار یک درس زندگی، اما من با شناختی که از تو دارم اهل نوستالژی نیستی. به هر روی چند بار متنت را خوندم و از زوایای مختلف درس گرفتم. مرسی فرناز جان.
---------
فرناز: سینا جان! منظور اصلیم دقیقن همین نکته بود که انقدر فکر نکنیم فقط دانشگاه رفته هایی که مدام هم کلمات قلنبه سلنبه را تکرار می کنند معنای مدرن بودن هستند که خیلی وقت ها هم اصلن نیستند!! من بارها دیدم انسان های در دل سنت مذهبی که هیچ هم انتظار نداریم بسیار جلوتر و کاراتر از خیلی از ماها هم هستند :-)
سینا :: 2 تیر 1386 8:49 قֽظֽ
ممنون که یادش رو با ما شریک شدی.
---------
فرناز: خواهش می کنم انار بانو:-)
Anar :: 2 تیر 1386 2:45 قֽظֽ
خدایش بیامرزاد.برکت خانه بود و دلگرمی دلهای نگران...
--------
فرناز: :-)
حامد :: 1 تیر 1386 9:46 بֽظֽ
|