Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

یکشنبه ۱۰ تیر ۸۶

غیر منتظره ها اتفاق می افتند...

 



«م» را از زمانی که هجده ساله بودم می شناسم. با «ر» ازدواج کرد؛ بعد از دو سال دوستی عاشقانه. سه سال بعد هم پسری به دنیا آورد... یکدیگر را دوست دارند، زندگی آرام و شادی دارند، زندگی جمع و جور و دوست داشتنی.

***

«ب» را از بیست سالگی می شناسم. پزشک داروساز است و آق دکتر جمع دوستانه چندین ساله ما. «ب» دوست دیرین «ر» هم هست، از دوران دبیرستان علامه حلی تا امروز.

***
تلفن زنگ می خورد؛ صدای «م» غمگین است. می پرسد کی وقت دارم تا مرا ببیند و درباره موضوعی مهم حرف بزند؟ می پرسم خیلی ضروری است؟ آره را که می شنوم می گویم همین امروز بعدازظهر...

***
دست هایش را با حالتی عصبی و پر از هراس دور فنجان قهوه حلقه می کند، صدای آرام و غمگینش را در هیاهو میزهای بغل به سختی می شنوم...او می گوید، من یخ می کنم...

***
«ر» به یک سفر کاری رفته بوده است...«م» خانه تنها بوده است...«ب» می آید تا یکی دو سند را به «ر» بدهد...«م» می گوید که «ر» سفر رفته است و تهران نیست...می گوید حالا بیا تو، چای هم تا چند دقیقه دیگر آماده می شود...

***
صدای هراسانش می گوید اصلن نمی دانم چطور اتفاق افتاد....نه کشش قبلی بود، نه علاقه و عشق و محبتی...تو که سال ها است ما را می شناسی...نمی دانم چطور شد که «ب» بی دلیل مرا بغل کرد، نمی دانم چطور شد که من مقاومتی نکردم، نمی دانم چرا الکی الکی با هم خوابیدیم، نمی دانم...

***
دست هایم را دور فنجان قهوه ام حلقه می زنم و می پرسم بعد چی شد؟...

***
پریودش که عقب افتاد، آزمایش می دهد...باردار شده بود...خوب می داند که از «ب» باردار شده است نه از همسرش...من یاد شوخی «ر» می افتم وقتی که می خندید و می گفت به کاندوم های این دوره زمانه هم اعتماد نیست و پسرک کوچک و نازشان را بغل می کرد...

***
به «ب» مطلقن از اینکه از وی باردار شده است حرفی نزده است...به «ر» هم که ابدن...چند سال است بار این راز را تنها به دوش می کشد و حالا چند ماه است که عذاب وجدان مثل خوره از درون او را می خورد...

***
می پرسم بعد آن همخوابگی با «ب» چه شد؟...می گوید هرگز دیگر هیچ کدام به روی خود نیاوردیم...هرگز دیگر چنین اتفاق عجیبی نیفتاد...هر دو حیران بودیم که چرا اصلن چنین اتفاق غیر منتظره عجیب و بی دلیلی رخ داد...

***
می پرسد می خواهم به «ب» و «ر» بگویم...بگویم؟

***
می گویم رازها بهتر است راز بمانند... الان خودت تنها زجر می کشی و پریشانی...اگر بگویی هر سه نفر زجر می کشید و زندگی چهار نفر مختل می شود و شاید هم بپاشد...گفتنش تو را از این عذاب راحت می کند، اما حاصل دیگری ندارد...فقط بحران...فقط زجر...فقط از هم پاشیدن...

***
من به پسر کوچولوی بیگانه از همه جا بی خبری می اندیشم که حقش نیست بداند پدرش آن دیگری است که دوست صمیمی پدر و مادر است...و به مردی که انصاف نیست بداند همه مهر پدری را نثار پسرکی کرده است که در واقع پسر دوست صمیمی دوران مدرسه تا حالا است... و به واژه ای به اسم "حق"...

***
زیر لب زمزمه می کنم: "غیر منتظره ها اتفاق می افتند «م» "... و باز یخ می کنم.

Permalink | Comments 48
 


 

.:: نظرات خوانندگان



خنده ام می گيره بعضی ها چطور موضوع رو در حد فاجعه می کنن. روزی چندتا بچه فقط تو عراق دارن می ميرن؟ انقدر که ديگه به اخبارش عادت کرديم و حتی زياد متاثرمون هم نمی کنه.

مردی که بهش خيانت شده، بچه ای که شايد روزی بفهمه پدرش کس ديگه ايه و زنی که اين افکار رهاش نمی کنن ناراحت کننده است، شکی نيست.

اما از اين اتفاقات همه جای دنيا می افته و در کشورهايی با قوانين و فرهنگ بازتر و معقولتر، انقدر "فاجعه" نمی شه.

خنده دار اينجاست که تقريبا هيچ کس به خيانت اون دوست دوران مدرسه اشاره نمی کنه. تمام تقصير به عهده زن هست.
اين اتفاق بين دو نفر افتاده و مطمئنا م نبوده که پريده يقه مهمونش رو گرفته.
عاقلانه بود که جلوی اين اتفاق رو می گرفت، يا اگه می خواست -مثلا اگه کششی وجود داشت- رابطه اش رو اول با ر تموم می کرد. که البته تو ايران غير ممکنه تقريبا.
فرض کن بری دادگاه بگی من می خوام از شوهرم جدا بشم چون نسبت به کسی غير از اون کشش احساس می کنم.
يآ اصلا بگی من کششی به شوهرم ندارم. بهت می خندن و فکر می کنن عقلتو از دست دادی.

از بحث پرت افتادم. بله اين خيلی بده که اين پدر نمی دونه بچهء خودش نيست که داره بزرگ می کنه. اينکه بچه وقتی بفهمه چطور می خواد باهاش کنار بياد و ضربه می خوره.

اما
1- اون آقا هم مقصره. حداقل به اندازه م.

2- اين مشکل راه حل داره.

------------
فرناز: آره ندا جان! اتفاقا می خواهم یک پست در این باره بنویسم که هیچ کس به نقش م توجه نکرد و همه کاسه و کوزه ها را سر زن شکستند!

ندا :: 17 تیر 1386 7:07 بֽظֽ


البته از حق نميشه گذشت و كاملا اشكاره كه م زمينه اين كارو داشته و صددرصد تعهد چنداني نسبت به ر نداشته . اما در كشوري زندگي ميكنيم كه خودتون بهتر ميدونيد. اما راه حلي كه به عقل ناقص من ميرسه اينه كه م يه بهانه اي براي طلاق جور كنه و تمومش كنه. ميتونه بعدا به ازدواج با ب هم فكر كنه. چطوره؟

-----------
فرناز: نمی دانم...

امير :: 16 تیر 1386 0:07 بֽظֽ


خوب اینکه فقط یک داستان بود ولی واقعیت، در واقعیت چند سالی هست که به گوش همه واژه_ی سقط جنین رسیده و اصولن اگه کسی نخواد و بچه دار بشه زیاد سخت نیست و اگه کسی ناخواسته باردار بشه و بزار زمان از دست بره پس حق، همون حقی که گفتید، حقشه که زجر بکشه و آخرش هم یه روزی دهن باز کنه و زندگی_هایی رو تبدیل به جهنم کنه.
_____________________________________________
راستی انجمن فمینیست_های آمریکا از شصت سال پیش آموزش روشهای خانگی سقط جنین به اعضاشون شروع کردن. این که مادر بتونه تصمیم بگیره که بچه رو بخواد یا نه و اینکه یه زن بتونه بدون ترس از چند هفته_ی آیندش "بخوابِ" اینها هم می_تونن حق باشن؛ مگه نه ؟

-----------
فرناز: این یک داستان نبود. یک اتفاق حقیقی بود.

بابک :: 16 تیر 1386 9:32 قֽظֽ


چرا قضاوت نکنیم؟! مگه اشتباه (گناه) کردن شاخ و دم داره؟ به نظر من که بالاخره دادگاهی تشکیل می شه بابت این اشتباه. حالا اگه الآن نه بعد از مرگ- که اونجا فقط مجازات ها مشخص می شن.- پس بهتره خودشون الآن این دادگاهو تشکیل بدن. کاری به مجازات اون دو نفر ندارم، اما بالاخره هر سه نفر باید واسه ادامه دادن تصمیم بگیرن، این حقشونه. نه فقط یه نفر یا دو نفر. می دونم که خیلی حرفم زمخت و بی احساسه و انجام دادنش سخت و شاید غیرممکن، اما به نظرم در آینده حتی واسه اون بچه هم بهتر و زیبا تره.

محمدرضا :: 15 تیر 1386 11:57 بֽظֽ


باورم نمیشه که یه داستان تا این حد به واقعیت نزدیک بشه!!!
تو داستان "مترجم دردها" از کتابی با همین عنوان رو خوندی؟! ددستان دقیقاً همینه!!!

ولی واقعاً سخت و عذاب آوره :((

---------
فرناز: کتاب را کامل نخواندم. داستانی با این تم را نخواندم.لازم شد بروم دوباره سراغش.

روزهای بی خاطره :: 15 تیر 1386 11:42 بֽظֽ


نفس گیر و شوکه کننده بود فرناز جان و خوب همون طور که گفتی غیر منتظره ها اتفاق ...

leila :: 14 تیر 1386 0:46 بֽظֽ


این خانم واقعاً مقصر است. به دلیل آن رابطه خارج از ازدواج و البته خیلی بیشتر به دلیل تولد آن کودک .قطعاًآن مادر میتوانست با خوردن چند عدد قرص ld از تولد کودک پیشگیری بکند .از این نکته که بگذریم به نظر من آن خانم باید بداند که در زندگی همه ما گناهانی هست که باید بار آن را به تنهایی به دوش بکشیم .این اتفاق شاید برای هر کس دیگری هم رخ بدهد .شاید نیاز بدن هر کدام از ما،ما را هم در چنین موقعیتی قرار بدهد و تنها او نیست که در زندگی اش بار گناهی را به دوش میکشد.اما آنچه مسلم است در هیچ حالتی بدون درد وعذاب نمیتوان از چنین بحرانی گذشت نباید به دنبال راه حلی برای درست کردن اوضاع بودچون آب این رود به سر چشمه نمیگردد باز. به نظر من برای همه بهتر است که این راز مکتوم بماند بیش از همه به خاطر آن کودک.آن خانم باید آن خاطره را فراموش کند و همین که دیگرخود را در چنین شرایطی قرار ندهد کافی است.

هیوا :: 14 تیر 1386 11:59 قֽظֽ


Salam farnaz jan, az in etefagha hame jaye donya miofte, mamoolan ham pedar bi daghdaghe zendegisho mikone va zan hatta agar ke kesheshe ghabli dashte bashe ba khatere inke yad gerefte ke hameye taghsira motevajehe oon hast ( in masaleye ejtemayee too commente kheilia moshakhase). hatta agar hich moshkeli pish naiad zan hamishe khodesho sarzanesh mikone. hala bar farz etefaghi oftade(bazia migan eshtebah shode, dar oon mogheiate zamani va makani be jaye oon do nafar naboodan, mitooneste behtarin rahe hal baraye yek moshkele maghtayee bashe), khob behtare be fekre in bood ke az pish amadane badtarin etefagh ke mitoone dar gir shodane zan ba ghavanine jazayee bashe jelogir kard. rasti agar ma tarife gostarde tari az khanevade dashte bashim va oon ro faghat yek kanoone "nuclear" nabinim, mitoonim be rahati ghabool konim ke pedare hoghooghi ta abad be onvane pedare haghighi oon bache ro doost dashte bashe. va pedare haghighi ke az hame ja bi khabar hast, khob niazi be inke dar bozorg kardane in bache sahmi dashte bashe nemibine. shayadam midoone be rooye khodesh nemiare, be har hal mitoone az dayereye khanevadeye in bache biroon bashe. hala midoonam hezar bar chasb inja be man mikhore, vali man nemitoonam traditional basham, bi bando bari ro ghabool nadaram vali ghabool daram ke har chizi momkene. bayad ghavi bood va vaghiat ro paziroft, bayad hozeye deed ro kami bozorg kard ke zendegi rahat beshe. heif ke in ketabi ke behet moarefi kardam hanooz tamoom nashode, jomee miam iran, doost daram bebinamet. albate faghat 2 hafte iran hastam va faghat 2 rooz tehranam.. doost daram ke sina ro ham bebinam. hala, agar forsati shod....ghorbanet, bye

-----------
فرناز: مهشید جان! کتاب را خیلی کنجکاو شدم که حتمن بخوانم. من هم دوست دارم شما را ببینم. اگر فرصت داشتید من که با کمال میل میام:-)

Mahsheed :: 13 تیر 1386 7:51 بֽظֽ


سلام فرناز جان.
خیلی خیلی ناراحت کننده‌ست به خصوص برای اون بچه! این موضوع صد در صد لو خواهد رفت. با یک مشکل نه چندان بزرگ پزشکی که برای بچه به وجود بیاد این رابطه پدر و پسر مشخص می‌شه و به نظرم اون موقع احتمالا بدترین زمان خواهد بود. بهتره این موضوع زمانی گفته بشه که این خانم توانایی کنترل شرایط و پیش‌بینی روداشته باشه.

ضمن اینکه ضمیر ناخودآگاه اون بچه رو نباید فراموش کرد. چندین سال قبل اتفاق تقریبا مشابهی برای یک مادر رخ می‌ده و اون مادر هم همین راحت‌ترین راه‌حل یعنی پنهان کردن موضوع رو انتخاب می‌کنه(راحت‌ترین راه‌حل از نظر من هست و شاید اشتباه کنم)، اون بچه در سن حدود ۹ سالگی اون‌قدر کابوس می‌دیده و اون‌قدر بی‌خوابی می‌کشه که تحت درمان چندین روان‌پزشک قرار می‌گیره، نمی‌دونم چه مدت طول می‌کشه تا پزشکان از روی کابوس‌های بچه متوجه می‌شن که احتمالا موضوع مربوط به مادر هست و شرایطی که خود بچه درگیرش نبوده... بالاخره این وسط بیشترین صدمه متوجه بچه هست و خدا نکنه زمانی موضوع، رو بشه که حتا اون بچه هم نتونه مادرش رو ببخشه.

تعدادی از دوستان اشاره داشتند به اینکه این خانم باید خودش رو ببخشه راستش تصور نمی‌کنم این موضوع ممکن باشه، اگر اتفاقی بود که افتاده و تموم شده بود چرا، اما تا زمانی که این خانم درگیر این راز و عذاب وجدان هست به نظرم محاله که بتونه خودش رو ببخشه، چون فقط خودش درگیر این موضوع نیست سه نفر دیگه هم درگیر هستند.

با اینکه کاملا موافق این موضوع هستم که باید به فکر آینده بود و چراهای گذشته دردی رو دوا نمی‌کنه و قطعا ما در جایگاه قضاوت نیستیم! اما نمی‌تونم نگم که چطور این خانم نتونسته جلوی بارداریش رو بگیره؟ اون هم با علم به این موضوع که الان راه‌های فراوان و بسیار ساده‌ای هست. به راحتی می‌تونست جلوی این اتفاق رو بگیره...!

پیشنهاد من اینه که ایشون با سه نفر مشاوره جدی داشته باشند و تا زمان حل شدن کامل، موضوع رو رها نکنن به خاطر فرزندشون. یک پزشک باتجربه، یه روانشناس باتجربه و یک جامعه شناس باتجربه.

امیدوارم مشکل به نوعی حل بشود و کسی آسیب جدی نبیند و همه‌چیز قابل جبران باشد.

-----------
فرناز: من یک روانشناس باتجربه خوب بهش معرفی کردم و برایش وقت گرفتم سفید جان! امیدوارم بتواند موثر باشد. این همه عذاب وجدان و درگیری فکری حتمن در آینده روی بچه هم تاثیر می گذارد.

سفيد :: 13 تیر 1386 2:45 بֽظֽ


نمي دونم چرا متوجه نشدم. حرف تو درسته كه بعضي ها بدون كشش قبلي مي تونند با كسي همخوابگي داشته باشند ولي فكر مي كنم اين جواب حرفهاي من نبود. مي تونم بگم كه حتي اگر اين كار رو به دليل يك حس لحظه اي انجام داده حداقل پيامدهاش رو سنجيده تر رو به راه مي كرد. (البته مي دونم كه هيچ كس جاي كس ديگه اي نيست و ما از دور به راحتي مي گيم اين كار درسته اين كار غلط)
ببخشيد ولي تفاوت هاي مرد و زن رو نمي تونم انكار كنم. درضمن نمي خواستم ناراحتت كنم.

------
فرناز: من که اصلن ناراحت نشدم پدیده جان :-)....دلیلی ندارد که ناراحت بشوم عزیزم:-)....حرفم هم این هست که نمی توانیم درباره چیزی که مبنا علمی و بیولوژیکی ندارد اینطور قطعی صحبت کنیم.

پديده :: 13 تیر 1386 1:03 بֽظֽ


ببين فرناز جون، ما از جنس زنيم و مي دونيم كه" نمي دونم چطور اتفاق افتاد" معني نداره. نمي شه گفت بدون هيچ كشش قبلي يا ... از اين حرف ها. به نظر من اگر بگه كششي نسبت به هم داشتند خيلي شرافتمندانه تره (اين اشتباه اول). حالا بعد از اون به هر دليلي كه اتفاق افتاد نگه داشتن بچه حماقت مطلقه. باز هم به نظر من مي تونسته از به دنيا اومدن بچه بدون اينكه "ب" بفهمه جلوگيري كنه (اين اشتباه دوم). حالا كه عذاب وجدان گرفته براي رهايي از عذاب وجدان مي خواد زندگي چندين نفر رو به خطر بندازه. حتي اگر به خطر انداختن جونشون نباشه. اخرين اشتباه اينه كه براي راحت شدن از عذاب وجدان اغرار كنه.
با وجود اينكه من آزادي رو حق هر انسان مي دونم با تك تك رفتار اين خانم مخالفم و به راحتي مي تونم بگم كه اين خانم خيلي خودخواهه.
باور كن سردرد گرفتم.

----------
فرناز: پدیده جان! این حرف که چون ما از جنس زن نیستیم نمی توانیم بی کشش قبلی با کسی همخوابگی داشته باشیم، هیچ مبنا علمی و بیولوژیکی و قطعیتی ندارد. از جنس همه حرف هایی است که می گوید زنها اینطورند/مردها انطور....من شخصن زنهایی را دیدم که می توانند بی کشش قبلی همخوابگی داشته باشند.

پديده :: 13 تیر 1386 10:49 قֽظֽ


حالم بده.خيلي بد.ايكاش خواب بود.اما نيست مگه نه؟

------------
فرناز: نیست...

شيرين ناز :: 12 تیر 1386 11:42 بֽظֽ


من فکر می کنم لحظات قبل از وقوع این اتفاق بهترین زمان بود برای اینکه این آقا و خانم به اخلاق و وفاداری فکر کنند. اما حالا که این اتفاق افتاده بدترین زمان است برای اندیشیدن به اخلاق. من جای م اگر بودم اکنون کاملا مادی فکر می کردم و این کودک را فرزند خانواده خود می دانستم و منطق خود را آنقدر قوی می کردم که بر تمام احساسم چیره شود و به چیز دیگری فکر نکنم.

------------
فرناز: نمی دانم...

افشین :: 12 تیر 1386 4:13 بֽظֽ


راستش تصمیم گرفتم اگه کسی دعوتم کرد برای صرف چای یا دعوتشو رد کنم یا چای رو دم در (درب) خونه طرف میل کنم. حتی اگر دعوت کننده مرد باشه!!! این جوری امنیتش بیشتر. بالاخره اینجا ایرانه و اتفاقات عجیب و غیر منتظره توش زیادپیش میاد.

------------
فرناز: من اعتقاد ندارم این اتفاق ها خاص ایران هستند.

رضا کیانی :: 12 تیر 1386 3:27 بֽظֽ


یاد صحنه ای از فیلم unfaithful افتادم .امیدوارم آن را دیده باشید . سکانسی که در آن زن پس از زمین خوردن؛ بین رفتن به آپارتمان پسر فرانسوی و سوار شدن به تاکسی از راه رسیده است ؛ مردد مانده بود و نهایتا....که همین سکانس رسیدن تاکسی در آخر فیلم مجددا در خاطرات زن تکرار میشد که بگوید کاش زن در همان لحظه تصمیم دیگری را میگرفت .....حال این ماجرا و اتفاقات نظیر این از این بایت رخ میدهد که خود را نمیشناسیم . من توجهی به اسلام سنتی ندارم همانی که غریب به این مضمون میگوید زن و مرد در مکانی تنها نباشند وگرنه نفر سوم شیطان خواهد بود... واقعا کاری با این باور های عقیدتی ندارم اما با کمال اطمینان میگویم با رسیدن به شناخت خود ؛ برخی از کارهای ما در زمانهای نفسگیر یا ... واقعا قابل پیش بینی است ... ما گیرمان تفکرات شبه روشنفکرانه است... دوستی در وبلاگ خود مینویسد که " هوس " چیز بدی نیست ؛ اری درست است اما نه زمانی که در تعهد رابطه شخص دیگری باشیم .یا لااقل تعهد را اینگونه تعریف نکرده باشیم ....حاشیه نروم ، کاش این ماجرا برای همه ما درس عبرت باشد ،... نمیگویم ادم بینزاکتی باشیم و مهمان را به خانه راه ندهیم اما همیشه پیشبینی رفتار خود را در این مواقع کرده باشیم که در گیر این ماجرهای عذاب وجدان نشویم !...نمیدانم مشابه پیام فیلم بالا شاید در صورت شناخت خود همان بینزاکتی و عدم تعارف به مهمان؛ بهتر از .... بگذریم این نصیحت ها دردی را دوا نمیکند اما قسمت دوم ماجرا دوستتان را کاملا مقصر قلمداد میکند ؛ و بهترین حرف همانیست که میگویند " خود کرده را تدبیر نیست ".... اگر در قسمت اول همه چیز ناگهانی شکل گرفت ؛ قسمت دوم یعنی عدم جلوگیری از"ادامه بارداری" چه معنایی میدهد؟........ بگذریم اینجا محکمه که نیست جوابهای گوناگونی وجود خواهد داشت ....اما به زعم من ، راه حل صحیح ابتدا در نگاه ایشان به زندگی نهفته است ؛ شاید در رومانتیک ترین روش؛ در صورت عدم ظرفیت پذیرش این مساله در روحیه همسر ، راه حل " جدا شدن بدون باز گویی علت جدایی باشد تا آن مفهوم "حقی " که شما اسم برد ه اید؛معنی پیدا کند که البته مسلم است که تلخ است و هیچ یک نمیپذیریم .از این که بگذریم میماند همان راه حل سکوت و دیگر هیچ . اما دریغ از زمانی که روزگار مشتمان را باز کند ، قدری فیلم هندی ببینید لطفا !

----------
فرناز: فیلم را هنوز ندیدم...اما با تعریف شما و دو سه نفر دیگر حتمن به زودی می بینمش.

امیر :: 12 تیر 1386 11:27 قֽظֽ


من هم با پنهان كردن قضيه مخالفم. به نظر من چرا بايد بار عذاب وجدان و ناراحتي ماجرا را كه دو طرف داشته فقط يك طرف قضيه، «زن» تحمل كند و آن آقا براي خودش راحت و بي خيال بچرخد؟ اين خصلت «بكن در رو!» را خود زنها به آقايان اعطا كرده اند! به عقيده ي من بهتر است ابتدا قضيه را با آقاي «ب» مطرح كند و او را راضي كند كه يك آزمايش ژنتيك از او و بچه انجام شود. شايد كه حرف شوهرش درست بوده و به كاندومهاي اين دوره زمانه اعتمادي نيست! و اينطوري كل قضيه حل مي شود و خيال خانم هم راحت! اما اگر معلوم شد «ب» پدر بچه است بايد اين دونفر سعي كنند كه با همفكري هم راهي پيدا كنند (مثلا در يك پروسه ي زماني يك جوري ذهن طرف را آماده كنند يا از يك مشاور به درد بخور روانشناس كمك بگيرند و...) قضيه را به «ر» هم بگويند. به هرحال به نظر من اين موضوعي نيست كه پنهان بماند. شايد در آينده بچه شباهت زيادي به پدر واقعي اش پيدا كرد يا به هر دليل ديگر قضيه در آينده معلوم شد كه به نظر من بالاخره هم خواهد شد، پس هرچه زودتر قضيه روشن شود (هرچه بچه كوچكتر باشد) بهتر است. چون من فكر كنم اگر مثلا يك مرتبه در دوره ي نوجواني اش قضيه را بفهمد ممكن است كل زندگي اش تباه شود. معلوم نيست در آن سن و سال چه برخوردي با قضيه بكند!

-------------
فرناز: الهه جان! نظر شما را به او خواهم گفت...

الهه :: 12 تیر 1386 9:46 قֽظֽ


شاید اگر منهم توی اون شرایط بودم این اتفاق می افتاد . از کجا معلوم ؟ یه لحظه است ... هیچ کس نمی تونه کسی رو برای این اتفاق سرزنش کنه ... کافیه سعی کنه خودشو ببخشه . گاهی پنهانکاری معنی ریا نمی ده . به نظرم باید بذاره همه چیز همین طوری پیش بره .

------------
فرناز: رها جانم! مهم همین حس شخصی لعنتی است که از درون آدمی را عذاب می دهد...

رها :: 11 تیر 1386 8:56 بֽظֽ


salam
benazare man behtarin kar ine ke khodesho bebakhshe va sai kone be shoharesh va bachash eshgh bede.bazgoo kardane in masale moshkeli ke hal nemikone ,hich be moshkelatesh ezafe mikone.

-----------
فرناز: امیدوارم...

shirin :: 11 تیر 1386 7:05 بֽظֽ


به نظر من اين اصلا منصفانه نيست که اين خانوم بخواد به تنهايي بار اين اشتباهو به دوش بکشه. در حالي که مردي که مسبب اين قضيه بوده و باردارش کرده اصلا خبر نداره . فکر مي کنم راه حل اين مشکل اين نيست که ميم خودشو قرباني کنه. اين که بايد خودشو ببخشه درسته اما گفتنش خيلي راحت تره تا متحقق شدنش! شايد بهتره هم همسرس و هم اون مرد از مساله آگاه بشن. شايد همسرش بتونه ميم رو ببخشه. اما پنهان موندن اين راز مي تونه کاملا زندگي ميم رو تباه کنه و تا ابد آزارش بده...
اما اين فقط نظر شخصي منه و من همه حقيقتو نمي دونم !

-----------
فرناز: ولی راستش من فکر می کنم نگفتن آن یک دردسر است؛ اما گفتنش هزار دردسر...

مرضيه :: 11 تیر 1386 6:01 بֽظֽ


سلام خانم سیفی

ماجرای عجیبی است که به عقیده ی من قسمت های از آن کامل عنوان نشده است . اما در این مورد به طرح چند پرسش و امید برای پاسخگویی شما به عنوان کسی که عنوان کننده ی این واقعه هستید بسنده می کنم :
1- تعریف بی اخلاقی و فحشا از نظر سرکار عالی چیست ؟
2- یک فرد بی اخلاق از نظر شما فقط می تواند یک مرد باشد و یا زنی هم می توان یافت که بی اخلاقی نماید ؟
3- چند همسری و عدم پایبندی به زندگی مشترک فقط برای مردان رذیلت است؟ اگر زنی چهره انسانیت را در هم شکست و تعهد ازدواج را زیر پا نهاد می تواند خود را ببخشد و طوری رفتار کند که گویی اتفاقی نیفتاده است ؟
4- خانم سیفی اگر شما و همفکران در جنبش فمینسیم ادعای اعتدال گرایی و تساوی و برابری دارید پس چرا رفتار و تفکر شما تا این اندازه با اعتدال گرایی متفاوت است ؟ مگر نه اینکه شما زیر ذره بین هستید و رفتار شما به پای جنبش زنان نوشته می شود ؟

خانم سیفی گرامی

اینجا مسئله ی جنسیت و ملیت و مذهب و نژاد مطرح نیست . پای انسانیت به میان آمده است . خانم م و آقای ر هردو ضد انسان و بشریت عمل کرده اند و شایسته ی مجازات .
به عنوان یک انسان منتظر پاسخ شما خواهم بود .

موفق باشید

-----------
فرناز: من مگر درباره مردان و اصولن روابط افراد هرگز قضاوت های صریح و تند کرده ام که شما مدعی هستید؟ من معتقدم روابط میان افراد چه زن و چه مرد بسیار موضوع پیچیده ای است که بدون توجه به فاکتورهای گوناگون نمی توان درباره آن حکم داد و اصولن هم از قضاوت درباره روابط انسان ها سعی می کنم اجتناب کنم. این چه ربطی به این دارد که من معتقدم حقوق انسان ها باید برابر باشد یا قانون رویه ای برابر و بی تبعیض نسبت به دو جنس پیشه کند؟ در نتیجه به ویژه سوال آخر شما به نظر من بی مورد است و از ان دست سوال هایی که پر از قضاوت و حکم دادن های نادرست است....ضمن اینکه به نظرم این ضعف مخاطب است که نوشته های شخصی یک وبلاگ شخصی را که اتفاقن بی قضاوت است را صرف فمینیست بودن نویسنده به پای جنبش فمینیسم می گذارد!

مرتضی میری :: 11 تیر 1386 3:41 بֽظֽ


فرناز جان ، مطلبت خيلي جالي و تكان دهنده بود. من معمولا سعي مي كنم در مورد رفتار آدمها قضاوت نكنم چون به نظر من هر رفتار و برخوردي با زمان و شرايطي كه اون رفتار توش انجام ميشه معنا و توجيه پيدا مي كنه. به هر حال من فكر ميكنم دوست تو هم اگر الان خانواده اش رو دوست داره بايد خودش رو ببخشه. من ميگم مهم نيست پدر بيولوژيك بچه كيه مهم اون كسيه كه بهش پدرانه عشق ورزيده . اصلا اين دوستت ميتونه تصور كنه اگه بچه دار نميشد و يك بچه اي را به فرزندي ميپذيرفت آيا در محبت خودش و شوهرش به اون كوچولو، پدر و مادر بيولوژيك مهم بودن ؟ به هر حال من براي آارمش دوستت دعا مي كنم و اميدوارم بتونه با موضوع كنار بياد چون اگه بذاره اين مسئله روحش رو بخوره شايد نتونه مامان خوبي براي فرزند عزيزش باشه

----------
فرناز: من هم فکر می کنم تا خودش را نتواند ببخشد اوضاع همین گونه خواهد بود نسترن جان...

نسترن :: 11 تیر 1386 1:51 بֽظֽ


آره ببخشید! قاتی کرده بودم؛ معذرت.

------------
فرناز: خواهش می کنم آقای فرنگی:-)

آ / ف :: 11 تیر 1386 1:49 بֽظֽ


آدم احساس غرور مي كنه از داشتن اين دوستان فهيم..

ليلا درست ميگه،‌ الان براي قضاوت در مورد اينكه اون روز چي شده و محاكمه در مورد سقط يه كمي ديره. انار تحليل خيلي قشنگي داره،‌
"پس سعی کنه خودش رو ببخشه و به خوشبختی بچه و شوهرش و چیزهایی که الان داره فکر کنه"

و نظر خودم:‌ لو دادن ماجرا خيانت مضاعف به بچه و به همسرشه، بهتر اينه كه شعار نديم كه حق اين است و حق آن. زندگي روحي و شخصيتي هر دونفر تا آخر عمر مختل و متحول ميشه و تبعات منفي اين كار به مراتب بيشتره.
ضمنن واكنش هاي خشمگين و ناگهاني در چنين وقايعي به راحتي مي تونه منجر به قتل يا خونريزي يا حداقل درگيري شديد بشه. از هم پاشيده شدن رابطه محبت آميز اين زوج و زندگي اون بچه،‌ هيچ مشكلي رو حل نمي كنه.

----------
فرناز: آره کیوان...من خودم به این شق قتل و خونریزی و درگیری که به نظرم آن هم به سادگی همین اتفاق غیرمنتظره می تواند رخ دهد فکر نکرده بودم...

k1-35 :: 11 تیر 1386 11:35 قֽظֽ


nemidoonam chera kasi nagoft ke age shohare re befahme va bezane be saresh madare bache mire zendan va shayad bere too liste sangsar va bache badnam mishe va khevadeha avare man be khianat dide mosbati nadaram vali age mard hamchin kari karde bood ab az ba tekoon nemikhord age migoft zan ya mibakhshid ke hame chi tamoom bood ya talagh migereft fagee nemishod ke injast ke be ghavanine zalemane pei mibarimvagarna shayad in zan targih midad khodesho az share in raze lanati khalas kone.

----------
فرناز: درسته لیلا....قانون زن ستیز نابرابر در این مواقع کاملن می تواند یک ابزار سرکوب و انتقام باشد.

leila :: 11 تیر 1386 11:24 قֽظֽ


kareshoon harzegi bood aziz joon

.... :: 11 تیر 1386 9:30 قֽظֽ


ببخشيد. ولي هر چي فكر مي‌كنم مي‌بينم اين يه داستان واقعي نيست. يعني حس مي‌كنم ساخته ذهن نويسنده است. آخه هم خود اتفاق خيلي غير عاديه (به خصوص در ايران) و هم اگر اتفاق واقعي باشد، اينكه كسي بتواند آن را براي ديگري تعريف كند غير عادي ‌تر است. (به خصوص در ايران!)
به نظرم شما مي‌خواستي عكس‌العمل خواننده ها رو در مورد همچين موضوعي بسنجي.
ببخشيد ديگه من يه ذره به همه چي مشكوكم!!
اما ايده فوق‌العاده اي براي داستان است و پرداختنش براي يك داستان كوتاه خيلي خوبه.

----------
فرناز: ساراجان! دوستانی که من را بهتر و از نزدیک می شناسند که نظر بعضی از آنها را هم اینجا می بینید می دانند که حساسیت خاصی دارم که داستانی ساخته تخیل و ذهن در وبلاگ ننویسم و معتقدم داستان تخیلی در وبلاگ تحویل مخاطب دادن به نوعی توهین به شعور وی است. در ایران هم اتفاق های بسیار عجیب و عجیب تری می افتد؛ تنها کافی است با تامل و دقت نگاه کنیم و اگر فردی درگیر قضاوت کردن های مداوم نباشیم، دیگران به ما اعتماد می کنند...به همین سادگی.کلید این نکته "قصاوت نکردن" است.

ساراs :: 11 تیر 1386 8:51 قֽظֽ


باور کردن اینکه این داستان واقعیست دشوار نیست. هر چه فکر می کنم نمی دانم چرا نمی توانم کسی را مقصر بدانم. در زندگی لحظاتی هست به همان گنگی و ابهامی که این همخوابگی اتفاقی در آن رخ داده است. شاید برای درک بهتر چنین لحظاتی باید به زندگی جانوری و هم سنخی زندگی انسانی خود با سایر گونه های زنده بیشتر بیندیشیم. آنچه آن دختر را رنج می دهد عدم تطابق درون و بیرونش است. تصنعی است که مجبور است بخاطر آن لحظه خاص که دستخوش یکی از آن لحظات مبهم غریزۀ زندگی شده بدان تن دهد و نقشی است که باید علیرغم توانفرساییش برای همیشه بازی کند. برای کاستن از این اندوه باید روح را پربار تر کرد: من نمی دانم تجویز هر چیز چقدر در چنین شرایطی درست است. اما گمان می کنم اگر خود در چنین شرایطی بودم اولاً درباره زندگی های واقعی انسان ها و رنج های دیگران داستان می خواندم. یکی از راه های غلبه بر درد، فراز آمدن بر قله های بلندی است که بتوان از آنها رنج دیگران را نیز دید. وقتی که توجه کنی چقدر دایره رنج هایی که روح می تواند متحمل شود گسترده است، اندازه رنج خود را بهتر می فهمی و درک می کنی که در کلکسیون بزرگ رنج های بشری، رنج تو گاه گم می شود. دیگرانی بوده اند که از پس رنج های بس بزرگ تر بر آمده اند... باید خواند ...
دوم آنکه من گاه می توانم تصور کنم که اگر از دوران کهولت به زندگی خود بنگرم چگونه هر چیز معنایی عمیق تر و اصیل تر خواهد یافت. کهولت می تواند نیاز و عشق تو را به همه دیگران پر رنگ تر کند و تناقض ها و بحران های پشت سر گذاشته شده را در کوره یک عمر ذوب کرده باشد. در سن بالا شاید این دختر بتواند عشق بی تزویر بیشتری نسبت به همسرش، فرزندش و حتی نگاه آرام تر و پخته تری به آن همبستری آتشین و اتفاقی پیدا کند. آنچه شاید رنج امروز را کاهش دهد، تلاش برای کسب آن پختگی و عمق نگاه پیش از موعد مقرر آن است. آیا این دختر در دوست داشتن فرزند و همسرش امروز تردیدی دارد؟ شاید همه بخش بزرگی از این رنج را بتوان در پاکباختگی امروز به خانواده اش مستحیل کند.
نکته دیگری هم هست که چون سنخیتی با رنج روح و احساس گناه آن زن ندارد اینجا به اشاره ای از آن می گذرم، و آن اینکه، شاید فرهنگی که حس اخلاقی ما را پرورده است گاه با واقعیت های زندگی بیگانه است... این اتفاق برای هر کس دیگری نیز می توانست بیفتد

-----------
فرناز: چقدر نظر شما به نظرم برای او می تواند آرامش بخش باشد. ممنونم.

مهبد ص. :: 11 تیر 1386 5:27 قֽظֽ


عجیب است ! تو چطوری با اینکه با اسم اصلی مینویسی. همه هم میدانند که تو وبلاگ داری. از دوستان صمیمیت با ذکر شغل و حرف اول اسم نام میبری. اگر تابه حال کسی نفهمیده از این به بعد همه میفهمند:)) اگر ناراحت نمیشوی باید بگویم در نوشته هایت همیشه تناقض های اینچنینی هست. مثل آن زنی که همه وسائل زندگی‌ اش چوبی بود و بچه ای در شکم داشت که به اصطلاح عامه نامشروع بود. او هم حتما می دانست که تو وبلاگ داری و لابد خواننده ات هم بود و به راز داری ات ایمان داشت!

-----------
فرناز: من بدون کسب اجازه از کسی هرگز چیزی نمی نویسم ...شغل و حرف اول اسم و خیلی چیزهای دیگر را هم تغییر داده ام سرکار خانم صابری!

مهستی صابری :: 11 تیر 1386 2:19 قֽظֽ


آخه اين چه طرز داستان نوشتنه؟ "م" و "ر"و"ب" يعنی چی آخه؟ اگر قصد اختفای هويته، اسم مستعار بزار( که حتی سکيوريتی اش هم بيشتره)، جنسيت اشخاص تو داستان رو که نميشه با الف ب فهميد...من داستان رو تا وسط کار خوندم بعد يهو متوجه شدم ای بابا اين که زنه که...بعد مجبور شدم شيش بار اسکرول آپ و داون کردم که دوباره شخصيتهای قصه رو تو ذهنم بازسازی کنم...اين از اين..ولی راه حل از نظر من(برو حتی اين حرف رو به دوستت هم بزن، گرچه حرفام يه جورايی ممکنه عجيب بنظر برسه و يا مثلا بگی غيرمنطقی يا هرچی ولی راه حل همينه بنظرمن) : اولاٌ همانطوری که خودت گفتی بهترين کار اختفای اون از همه است و بهم نريختن زندگی چهار نفر..ولی حرف اصلی من چگونه حل کردن قضيه با خودشه..( وگرنه قسمت اول که الان اشاره کردم و همه مون برسرش اتفاق نظر داريم، يه چيز روشن و کاملا بديهيه..)...ببين، يه زن، يه بچه رو نه ماه تو شکمش نگه ميداره و از شيره جونش تغذيه اش ميکنه..بعد هم با کمک شوهرش با تمام دنيای مشکلات و مسئوليتهاش، بزرگش ميکنن و پا به پاش زجر ميکشن و دلواپسش ميشن و خرجش ميکنن و بزرگش ميکنن..۵ سال، ۱۰ سال، ۲۰ سال و يه عمر...حالا تو يه پروسه به اين عظمت و به اين پيچيده گی و به اين طولانی مدتی، واقعاً اون دو دقيقه و سی ثانيه ای که آقا هن و هن کردن و خانوم لنگا شون رو باز؛ چه اهميت ميتونه داشته باشه؟؟ از من ميپرسی؟ هههههيييييييچچچچچچ !!..اوکی، درسهای فلسفی و چه ميدونم حق و وجدان و اين چيزا رو تا صبح ميتونی برای من تعريف کنی؛ ولی ديگه کاريه که شده....بابا اينجا تو روزنامه اطلاعيه ميزنن و يارو که دوزار سر به تنش نمی ارزه ميره ۲۵ دلا ميگيره و اسپرمش رو اهدا ميکنه به يه خانم با هزار چس و فس و همه هم راضی...اين کاريه که شده، دنيا هم به آخر نيومده..حق و حقوق اون بچه و پدر و مادرش طی سالهای بزرگ شدنش و رشدش به اندازه کافی به گردن خودش و والديش که پاهاش پير ميشن ميافته...سعی کنه خيلی قضيه رو سخت نگيره( که سخت نيست و هيچ فايده ای هم نداره) و با يه نگاه مثبت به خودش و زندگی اش به شرايط عادت و باهاش تطبيق پيدا کنه...اولش سخته، ولی کم کم طوری ميشه که خودش هم باورش نميشه که چطور اين بحران رو پشت سر گذاشته... نگاه مثبت و آسون گرفتن کارها...گفت آسان گير کارها کز روی طبع، سخت ميگيرد جهان بر مردمان سخت گير...با عشق ـ نيــــکو

----------
فرناز: نیکو جان! به او نظرت را خواهم گفت...در ضمن همین "م" و"ب" و "ر" هم مستعار هستند :-)

Nikoo :: 11 تیر 1386 2:13 قֽظֽ


ميدانی که چرند ميگی؟ و ميدانی که اصولا حق نداری کسی که تا اين حد گيج و تحت تاثير است رو نصيحت کنی و در ضمن يادت نره که دوست صميمی هم حق داره بدونه که يه پسر داره و اون بچه هم خق داره که بدهنه که پدرش کيه. و اصلا نميخوام شروع کنم در مورد بيماريهای موروثی و خطری که اون بچه رو تهديد ميکنه اگر تاريخچه بيماريهای خانوادگيشو ندونه.

---------
فرناز: مهناز جان! چرا ده بار یک نظر را فرستادی؟ :-)...بعد هم من بیشتر از همه تو نصیحتم به بچه بیگناه توجه داشتم....حالا اگر به نظر تو چرند می آید، خوب نظر تو محترم هست. من هم ادعایی ندارم....با توجه به شناختم از هر سه و توجه به وصع بچه این را گفتم...درباره حق نصیحت کردن هم خوب من می توانم بهت بگویم میدونی که تو حق نداری برای من تعیین کنی کی را نصیحت کنم یا نه؟ :-)...

مهناز :: 11 تیر 1386 1:55 قֽظֽ


این خوبه که بیشتر کامنت‌ها این دوست شما رو دلداری دادن و ساپورت روحی‌ش کردن، اما آیا فقط از دید این خانم باید این وضعیت رو نگاه کرد؟

آیا پدر بیولوژیکی این پسر حق نداره بدونه که پدرشه و اگر مایل باشه در بزرگ کردنش سهیم باشه؟

آیا پدر حقوقی حق نداره که بدونه این پسرش نیست؟

آیا سرپوش گذاشتن بخاطر اینکه کمترین هزینه رو برای این دوست شما داره، معقول ترین راه حله؟

آیا مسئولیت پذیری حکم نمی کرد وقتی این دوست شما فهمیده بود حامله‌ست و نمی‌خواد هم بچه رو سقط بکنه، پدر بچه و شوهر خودش رو - دونفری که زندگیشون در این ماجرا تغییر خواهد کرد رو- در جریان می‌گذاشت؟

آیا این دوست شما الان هم حق داره برای دو آدم بالغ دیگه تصمیم بگیره و با زندگی‌شون بازی کنه؟

به نظر من درست‌ترین کار در یک دنیای معقول اینه که هر دو پدر رو از وضعیت مطلع بشن و اگر دو پدر و این دوست شما بالغانه برخورد کنند، ترتیبی می‌دهند که مصلحت بچه به بهترین وجه حفظ بشه و شکل رابطه خودشون هم بنا به ترجیح‌شون ممکنه تغییر کنه.

البته ما پدر بچه و شوهر این خانم رو نمی‌شناسیم که در این شرایط چقدر منطقی عمل خواهند کرد. اما قاعدتن مصلحت بچه بالاترین اولویت رو خواهد داشت.

------------
فرناز: من پدر بچه و شوهر را می شناسم....فکر می کنم با توجه به شناختم بهترین توصیه را کردم...هرچند واقعن نمیشه مطمئن بود

Once Again :: 11 تیر 1386 1:55 قֽظֽ


سلام. امیدوارم تو عقل داشته باشی و این "حروف" و این "شغل" ها و نشانی ها همگی ساختگی باشه. وگر نه این تویی که گند زدی.

-----------
فرناز: بله! همه را عوض کردم و با اجازه دوستم هم نوشته ام. در ضمن کمی مودب بودن هم فکر نکنم به جایی از دنیا بربخورد آقای فرنگی!

آ / ف :: 11 تیر 1386 1:25 قֽظֽ


من نه می گویم بی مسئولیتی نه بی اخلاقی ذهن و ارده درگیر زمان است و بسیاری از تعهد ها بع اهی و نگاهی شکسته و کلا همین ÷ا فشاری بر تعهد نوعی ترس از عدم تعهد ذاتی بشر است اتفاقی افتاده و اگر می شود فذاموشش کرد باید بشود و می دانم که می شود اما دز ÷یش زمینه ذهنم نمی توانم به همسر دوستم که دوست خودم هم می شود دیدی جنسی داشته باشم اما موقعیت ها متفاوت

---------
فرناز: آره روزبه....موقعیت ها متقاوت هست و این به نظرم مهم ترین نکته هست.

rouzbeh :: 11 تیر 1386 1:10 قֽظֽ


سرم شد اندازه‌ی متکا. چشهایم نیز به سختی دارند تیز می‌کشند.

----------
فرناز: من آن لحظات واقعن حس می کردم وسط سرمای زمستان پرتاب شدم...

سوشیانت :: 10 تیر 1386 11:16 بֽظֽ


فكر نمي كني فراتر از يه اشتباه بود و بي اخلاقي محسوب مي شه از هر دو طرف و خصوصا از طرف ميم كه باي به شوهرش تعهد مي داشت؟ حالا بوس و همخوابگي و حتي عدم كنترل باردار نشدن؟ هم بي اخلاقي است و هم بي مسووليتي. حالا به حساب يك لحظه اشتباه گذاشتن توجيه مناسبي است واقعا؟ مگر اينكه همه شان به رابطه آزاد معتقد باشند كه آنوقت هم باردار شدن باز هم مساله است.

-----------
فرناز: من یاد گرفته ام درباره روابط و اتفاق های میان انسان ها سعی کنم وارد قضاوت نشوم.

khanandeh :: 10 تیر 1386 11:15 بֽظֽ


از اینکه مو به تنم سیخ شد میگذرم ولی کلی سوال اومد تو ذهنم.
نمیدونم این بخاطر زن بودنم که بهم اجازه نمیده که این خانم مقصر بدونم و بگم که نگه بهتر ؟ و اینکه حقی به پدر بچه ندم در دونستن این قضیه .داشتم به این فکر میکردم که یه چیز تو این مایه ها واسه شوهر آدم اتفاق بیفته اون وقت بازم بهش حق میدم که بهم نگه؟
اصلا من به عنوان یه آدم حق دارم که واسه بقیه حق تایین کنم؟
وکلی سوال دیگه ....
ولی فکر کنم همگی در اینکه ایشون نباید به همسر و اون آقا بگن شک نداریم.به نظر من حق سقط جنین نداشته و جدا خوشحالم که یه اشتباه با یه اشتباه بزرگتر سعی نکرده از بین ببره.
سکوت...همیشه جواب میده.

-----------
فرناز: میدونی من شخصن به این نتیجه رسیدم درباره روابط و اتفاق های میان افراد شاید بهترین کار این باشد که هرگز وارد فاز قضاوت کردن نشد.

mohi :: 10 تیر 1386 10:12 بֽظֽ


واقعا مغزم سوت کشید! همیشه از این اتفاها می ترسم هر چند که تا این لحظه فکر نمی کردم همینطوری هم بشه یه همچین اتفاقی بیفته ! دهن اون زن که سرویس میشه! ای بابا مردم با یه بار همخوابی هم حامله میشن....صورتک نیش باز....

----------
فرناز: .....

mojgan :: 10 تیر 1386 8:50 بֽظֽ


تنها راه اینه که با خود اون موقعش مهربون باشه.خودشو ببخشه. شاید همیشه هم دونستن حق آدم ها نباشه. شاید دونستن بی انصافی در حق آدم ها باشه.

---------
فرناز: موافقم کتی....واقعن گاهی شاید دونستن بی انصافی باشد.

سایه :: 10 تیر 1386 7:36 بֽظֽ


ajab... ye chizi, doostani goftan chera seght nakarde hata gheire ghanooni, ama akhe che juri? belakhare ye hamdasti, hamrahi chizi mikhaste, ehtemalan khodesh ham too shok bude va dar hale baresie etefaghi ke oftade, va badesh ham ke dige dir shode. agaram zoodtar be fekre seght mioftad baz ham belakhare shoharesh mifahmid, ya nazdikanesh. alaki ke nist... bazi ham goftan bayad migofte be shoharesh, fekre khoono khoonrizi sho nakardan? be nazare man ke kare dorosti karde doostet. va be har hal gahi az in etefaghhaye ajibo gharib ham miofte dige:)

---------------
فرناز: دقیقن مریم جان....بالاخره همسرش می فهمید اگر سقط می کرد و خیلی بدتر می شد.

maryam :: 10 تیر 1386 7:04 بֽظֽ


حالا مطمئنه بچه از شوهرش نیست؟ نمیخواد یه تست دی ان ای بده از شوهر و بچه شون؟
به نظر من نگه. من بودم نمیگفتم(اما خیلی سخته). همینی که تو گفتی...واسه راحت شدن خودش نمیشه دو نفر دیگه رو به عذاب بندازه (شوهر و بچه اش)...بعد هم دیگه گذشته...اون موقع لابد به نظر خودش بهترین کار رو کرده...اگرنه خوب کار دیگه میکرد...پس سعی کنه خودش رو ببخشه و به خوشبختی بچه و شوهرش و چیزهایی که الان داره فکر کنه. کار دیگه ای که از دستش برنمیاد.
شاید اگه یخورده بره با بچه های بی سرپرست و مراکز بهزیستی کار داوطلبی کنه روحش آروم بگیره...ببینه شرایط خیلی سخت تر از اینی که خودش داره هم هست و ببینه که الزاما خودش خیلی مادر بدی نیست. اخلاق یه چیز کاملا نسبیه...من الزاما معتقد نیستم این خانوم کاملا بی اخلاق بوده ...اما اصولا ما مهم نیستیم...مهم اینه که خودش بتونه با مساله کنار بیاد و ببینه چی براش مهمتره.

-------------
فرناز: انار جان! من هم مثل تو فکر می کنم لزومن وقوع چنین اتفاقی معنایش این نیست که بی اخلاق هست و فکر می کنم اتفاق های غیر منتظره به هرحال ممکنه خیلی ساده تر از چیزی که فکر می کنیم به وقوع بپیوندند. به من می گفت مطمئن هست که بچه مال شوهرش نیست...

Anar :: 10 تیر 1386 6:14 بֽظֽ


اتفاقی ست که افتاده و حالا دیگه این که انواع فرضیات در نظر گرفته بشه که باید در همان مقطع چگونه تصمیم گرفته می شد خیلی دیر هستش . به قول اون وری ها (!) : It is too late . الان دیگه انتخاب بین بد و بدتر هستش و مسلما هر کدام هم بهایی داره که دوستتون خواه ناخواه باید پرداخت بکنه . حدس می زنم خودت با توجه به شناختی که از روحیات و طرز تفکر اضلاع این مثلث (!) داری احتمالا مناسب ترین گزینه رو توصیه کردی هر چند به نظر من با "صداقت" منافات داره .
پی نوشت بی ربط : فرناز جان ظاهرا طرح روی جلد شماره بیست و ششم بچه تون ! زنستان حرف و حدیث زیادی ایجاد کرده .

------------
فرناز: لیلا جان! تارا که طراح و عکاس این عکس بود توضیحی در زنستان نوشته است و دلیل انتخاب ما را هم :-)....از یک سری بچه پرادعای دچار توهم نبوغ و یک سری مردسالار ضد زن مغرض که به دلایل متعدد دنبال این هستند اراجیف لایق خودشان و حزبشان بار اعضای زنستان کنند که بگذریم، مخاطب در برداشت خود لزومن نباید مثل ما فکر کند. ما هم توضیح و دید خودمان را نوشته ایم، جالا اگر عده ای هم به سیاق همان ها که سر چهار تا موی دختر سلیمی نمین دانشگاه را می خواستند به آتش بکشند، اینگونه برخوردی دارند دیگر مشکل ما نیست:-)...من به خصوص با جمله آخر نوشته تارا و این فوبیا آشنا بسیار موافقم.

لیلا :: 10 تیر 1386 5:12 بֽظֽ


بالاخره یک روز رو میشه. زندگی آدم از کارهای بزرگش درست نمیشه .... از تصمیم های لحظه ای کوچک ... اما اینبار باید یک کار بزرگ بکنه

---------
فرناز: مثل چی؟

eghbal :: 10 تیر 1386 4:35 بֽظֽ


چه حس عجيبي بود خوندن اين نوشته ات....ياد فيلم بي وفا افتادم ....كه اون زن هم نمي دونست چرا اين اتفاق افتاد ولي ايكاش اين بچه رو همون طور كه ياسمن گفته سقط مي كرد...
راستي فرنازي يك چيزي....تو مطمئني آقاي «ب» و «ر» اين رو نمي خونند...

----------
فرناز: محبوب جونم! من اسامی و چیزهای دیگه ای را تغییر دادم :-) از دوستم هم اجازه گرفتم که با اعمال این تغییرات این را بنویسم تا شاید لابلای نطرات دیگران همفکری برای حل این بحران پیدا کند . خوبی عزیزم راستی؟

محبوب :: 10 تیر 1386 4:04 بֽظֽ


کار خيلی اشتباهي کرده که همان موقع به " ب" نگفته و سقط جنين نکرده . بدون شک يک دکتر داروساز اونقدر منبع و مرجع داشته که برای سقط جنين کمک کنه

-----------
فرناز: نمی خواسته او هم حتا بداند آخه....

BaHaar :: 10 تیر 1386 4:01 بֽظֽ


تو بايد داستان بنويسي عزيز دل من

-----------
فرناز: ای خواهر! بچه مون (زنستان) را چه کنیم اون وقت؟ چپ و راست ویژه نامه روزنامه ای به مناسبت فلان روز و بسان روز را چی؟ :D....بوسسسسس

حوا :: 10 تیر 1386 3:50 بֽظֽ


خیلی اتفاق دردناکیه...البته مقصرش هم م است که گویا خودش هم میدونه چی کار کرده...اگه وجدان داشته باشه که گویا داره احتمالا تا اخر عمرش وقتی چشمش به این بچه بیفته عذاب میکشه و این یعنی نابودی روحش...
چه میشه گفت وقعا اصلا مذهب به کنار به لحاظ اخلاقی هم اتفاق بسیار ناجوری افتاده دلم برای شوهره خیلی سوخت که این جور که شما گفتین احتمالا مرد خوبی هم بوده و حقش نبوده این جوری باهاش برخورد بشه...نمی دونم چی بگم فرناز جون واقعا متاسف شدم بعضی اشتباهات همه چیز ادمو ازش میگیره...این زن دیگه روی خوشی رو نمیبینه اگه وجدان داشته باشه.

-----------
فرناز: آره یاسمن جان....بعضی اتفاق ها واقعن یک عمر زندگی آدم را مختل می کنه...و بله! شوهرش مرد بسیار نازنینی هست.

یاسمن :: 10 تیر 1386 3:48 بֽظֽ


به نظرمن این جور وقت هاست که سقط جنین باید حتما انجام بشه حتی غیر قانونیش

یاسمن :: 10 تیر 1386 2:25 بֽظֽ


اينطور كه من شنيدم از اين اتفاقها اين روزها زياد مي افته بازم خوبه كه حداقل «م» غذاب وجدان داره ......... اين يعني وجود يه ذره حتي ذره .......

حميده :: 10 تیر 1386 0:54 بֽظֽ