آن مرد، صاحب یک کافیشاپ معروف در خیابان فرشته، بلوز صورتی را با کراوات صورتی ست میکند، کت چهارخانه سفید و مشکی خوش دوختی بر تن میکند. بوی ادکلن او از همان دم در کافی شاپ هم شامه را نوازش می کند. پشت میزهای این کافی شاپ از مربی های تیم پرسپولیس و بازیکناناش و انواع و اقسام خوانندههای این روزها که بگذریم، اکثرن دخترها و پسرهایی نشستند با چهره و تیپهایی مطابق آنچه هر روز مد است.
مرد صاحب کافی شاپ جلو هر میز میایستد و خوش و بشی میکند؛ خوش برخورد است و مردمدار. همه آن دختر و پسرهای پشت میزها که بعد مانور اماکن بدو میروند، فقط تو میمانی و دوستت و مردی سی و خوردهای ساله که که مشتری قدیمی این کافی شاپ است و پسر جوانی آن سوتر. مرد صاحب کافیشاپ با حرارت شروع میکند بدگویی از این قشر "پولدارهای بالاشهر نشین":
این قشر "پولدار بالا شهرنشین" آدم نیستند چون هر کدام یک ماشین هشتاد میلیونی زیر پا دارند؛ جیبهایشان را کمیته امداد امام نکردهاند، چون نرفتهاند به احمدی نژاد رای بدهند و دنبال رفسنجانی موس موس کردهاند.
مشتری سی و خورده ای ساله با پوزخند میگوید که مرد صاحب کافی شاپ یک هفته تمام پوستر بزرگ احمدینژاد را پشت شیشه زده و شبها برای احمدینژاد روی دیوارهای شهر پوستر میچسبانده است. رگ گردن مرد صاحب کافی شاپ بالا میزند و تند و تیز شروع به دفاع از احمدینژاد میکند وبه ما اشاره میکند و بد و بیراه به این پولدار بالا شهریهایی که ما باشیم و چون ماهی صد میلیون درآمدمان شده است هشتاد میلیون، زیر پایمان دارد از ترس میلرزد. و هوار که مردم عاشق این رئیس جمهور هستند و بهترین رئیس جمهور ایران اوست و لاغیر.
مرد صاحب کافیشاپ سفت و سخت معتقد است که چون اسرائیل و آمریکا بمب اتم دارند، ما هم باید داشته باشیم. او خوشحال است که با بدحجابی مبارزه میکنند. او ناراحت نیست که همین نیم ساعت قبلش از اداره اماکن به مغازه او آمدند و همه مشتریها از ترس و نفرت گذاشتند و رفتند و حالا ساعت هشت شب در کافیشاپ همیشه شلوغ او فقط ما ماندیم که پوست کلفتیم و لابد پررو که نام اماکن لرزه بر تنمان نمی اندازد. او مغازه اش قبلا چندباری به دلیل مشتری بدحجاب پلمپ شده است؛ اما خیال کردید ناراحت است؟ می گوید احضاریه که هربار آمده است رفته اماکن و ماموران صدیق با بزرگواری گذشت کردهاند.
مرد صاحب کافیشاپ پیراهن و کراواتهایش را ست می کند، کتهای خوش دوخت بر تن میکند، کاپوچینو را با هزار و یک طعم از شکلات گرفته تا پرتقال میفروشد، با همه مشتریهای پولدار بالاشهری بدحجاب با ماشینهای هشتاد میلیون تومانی خوش و بش و احوال پرسی میکند، مغازه اش در بهترین جای فرشته نمیدانم چقدر می ارزد، یک فنجان کوچک اسپرسو را دوهزار و هشتصد تومان میفروشد، یک برش پای سیب را دو هزار و پانصد تومان. در را که پشت سر مشتریهای حود میبندد، بد و بیراه و تمسخر است که به سوی آنها پرتاب میکند و عشق "رایحه خوش خدمت" و هیئت پدرش در میدان شهدا و سانتریفیوژهایی که قرار است همه ما را غنی کند ورد زبان او.
خواستم بگویم برای دیدن مردمی که به رایحه خوش خدمت رای دادهاند، در شهرها و روستاهای دور چرا پرسه میزنید؟ و برای نمایش مجسم "عقده و کینه طبقاتی" چرا کتابها را ورق میزنید؟
Permalink
|