هفته ای نیست که لااقل سه بار از کنارش رد نشوی... از همان تابستان چهارده سالگی که کارنامه ثلث سوم را هم گرفتی و دلت غنج زد که حالا می روی دبیرستان... آن روزها ورود به دبیرستان در ذهن چهارده ساله ما یعنی بزرگ شدن، یعنی طعم درست و حسابی نوجوانی.
ده سال هفته ای لااقل سه بار از کنارش رد شدی... هرچند سال دیدی که دیوارهایش را رنگ تازه زدند، حدیث و شعارهای تازه روی دیوارهای سفید نوشتند، زمین آسفالت پشتی، تبدیل به بازار میوه و تره بار شد. یادش بخیر! پنجره کلاس 2/2 که تو هم شاگردش بودی به این زمین آسفالت که زمین فوتبال پسران بود باز می شد... پنجره ها نرده داشت... روزی که مدیر و ناظم کشف کردند که چند نفری از کلاس 2/2 سر و سری با چند نفر از پسرک های شانزده هفده ساله گرمکن به پای زمین فوتبال پیدا کرده اند، پنجره ها رنگ سفید خورد... نور آفتاب دیگر بی دریغ نبود، کدر و غم گرفته از پشت لایه های ضخیم سفیدی زشت پنجره ها دهن کجی می کرد.
ده سال لااقل هفته ای سه بار از کنارش رد شدی... هیچ وقت هوس نکردی دوباره پرده سبز بدقواره در ورودی را کنار بزنی و وارد حیاط نقلی باصفای آن شوی و بگویی سلام!... چرا حالا؟ .... خنکای بستنی نسکافه را مزه مزه کنان سربالایی را به طرف خانه بالا می روی... سیصد متری مانده تا از کنارش رد شوی، چهاردخترک سیزده چهارده ساله، شاد و شنگول، کوله پشتی ها بر دوش از کنارت رد می شوند. روپوش ها همان رنگ است...مقنعه ها همان رنگ... اینها هم مثل سیزده چهارده سالگی ما کفش های کتانی گنده به پا دارند... مثل ما آستین های روپوش را تا آرنج بالا زده اند...مثل ما هرهر به هر چیز بیخودی از مورچه بالدار گرفته تا صدای بوق کامیون می خندند... با هر بوق ماشین و صدای جون گفتنی لپ هایشان از خوشی گل می اندازد و لب هایشان به خنده باز... دلم تنگ سیزده چهارده سالگی ام می شود.
پرده بدقواره سبز رنگ هنوز هست...کنارش می زنم و وارد می شوم... فراش مدرسه چه پیرتر شده... می پرسد کارم چیست؟... می گویم روزی من هم در این مدرسه درس می خواندم... استخر کوچک حیاط هنوز خالی است و ترک خورده و بچه های آشغال پفک و چیپس را داخل آن انداخته اند....درست مثل ما...حتمن هنوز ناظم بداخلاق سر این اشغال ها داد و قال می کند...
در دفتر مدیر را می زنم...تق تق تق....بفرمایید... سلام خانم اف..! ...سلام. خوش آمدید. امرتان را بفرمایید... من فلانیم، ده یازده سال پیش اینجا درس می خواندم...یادتان هست؟؟... زودتر از او صدای ناظم که از در دیگری وارد شده است جواب می دهد: معلومه که یادمان هست. یک بار برای اینکه امتحان ریاضی ندهید شوفاژ کلاس را ترکاندید...می خندد...می خندم...مدیر هم...هر سه می خندیم...با چه مهربانی و محبتی بغلم می کنند...و چقدر هر دو پیرشده اند... با چه اشتیاقی می پرسند که حالا چه می کنم، چی خواندم، چه کاره ام، شوهر کرده ام یا نه... در که باز می شود، معلم ریاضی دوم و سوم راهنمایی داخل می شود.... هنوز همان طور گرد و قلنبه است ...چهره اش هنوز هم بی نهایت دوست داشتنی... ناظم می گوید بیا! بیا ببین یکی از دخترهامون اومده دیدنمون... واژه "دخترهامون" چه نرم بر دلم می نشیند...
زمان تنها مسکن و مرهم نیست... همه چیز را دگرگون می کند... وقتی دور می نشینی، از جایگاهی دیگر آن وجه دیگر شخصیت ها را هم می بینی که زیر نقاب های مسئولیت های خشک مجبورند گم و گور شوند... این روی مدیر و ناظم را وقتی شاگرد آن مدرسه باشی، مجال کشف کردن نیست... دستم را می گیرند، مهربانی و نگاه های سرشار از عطوفت خود را بی دریغ نثار می کنند... با چه صمیمیتی در آغوشم می کشند و قول می گیرند که باز هم سری بزنم...
دستم را به دیوارهای بوفه می کشم... دیوارهایی که روزی نبود یادگاری روی آن نویسیم... حالا سفید است...در این سالها بارها رنگ خورده است...من بیهوده دست می کشم و دنبال ردی از یادگاری هایی هستم که اینجا می نوشتیم... از در که بیرون می آیم، چند قدم آن طرف تر، روی گرمای جدول های سیاه و سفید می نشینم و بغضم می ترکد... حس تعلق یعنی همین... یعنی همین حس مالکیت عجیبی که هنوز در رگ هایت به یاد مدرسه ده یازده سال پیش داری ...و مثل بچه های تخس دوست داری به این دخترک های با روپوش صدری که از جلسه امتحان بیرون می آیند بگویی: هی! اینجا مدرسه ما هست ها!!
Permalink |
Comments 17
.::
نظرات خوانندگان
حس آشنايي بود.منم هميشه به دبستان و راهنمايي و مهدم سر مي زنم اما دبيرستان ودانشگاه نه!
شيرين ناز :: 25 تیر 1386 11:58 بֽظֽ
حس غریبی
...
داستانک :: 24 تیر 1386 8:05 بֽظֽ
اینو میخواستم یک چیز دیگه بشه ولی این شد:
http://openmind.persianblog.com/1386_4_openmind_archive.html#7143795
با اینکه اصلا باهات موافق نیستم ولی یادت کردم...
علیرضا :: 24 تیر 1386 2:10 قֽظֽ
امیر در علامه بلاگ.در وبلاگهایتان بگذارید
علامه بلاگ :: 23 تیر 1386 11:54 بֽظֽ
یادت می یاد چند سال پیش یه پست نوشتی که یه بار کاپیشن قرمز پوشیدی و ناظم تو رو دعوا کرد . تو اون پستت نوشته اون یه ادم کاملا روانی . عقده ای بود .
برای من همیشه مدیر ها و ناظم ها ی من همین حکم رو دارند
به هیچ عنوان از دیدن هیچ کدوم خوشحال نمی شم و تا اخر عمر هیچ کدومشون رو به خاطر ضربه هاس روحی که به من زدند نمی بخشم .
---------------
فرناز: اون ناطم روانی دبستانی بود که درس می خواندم و هرگز هم رفتارش را فراموش نمی کنم. اما اینجا مدرسه راهنمایی بود که رفته بودم.
مریم :: 23 تیر 1386 10:55 قֽظֽ
من دوران مدرسه در يك شهر ديگه بودم. هنوز هم هر وقت به اون شهر سفر مي كنم مي رم به مدرسه هام سر مي زنم. حست رو دقيقا مي دونم. گاهي حسرتش رو مي خورم. نمي دونم چقدر با اوني كه بودم فاصله گرفتم.
-------------
فرناز: من دنیال تکه های خودم در گذشته می گردم.
پديده :: 23 تیر 1386 10:30 قֽظֽ
سلام ای آشنای عشق و احساس
سلام ای تک درخت بوته یاس ...
و ای کاش هرگز زود دیر نمی شد برای بودن ها ...
mehran lione :: 23 تیر 1386 9:39 قֽظֽ
delam tang shod, farda shab miam tehran, shayad manam ye sari beram madrese. ba inke man 15 sal mishe ke az oom madrese biroon oomadam. torike hatta baraye karaye edarim ham mamanam miraft oonja. delam baraye moaleme riazim, khanome soleimani, tang shod. kheili kheili. heif ke kam mimoonam..... 2 rooz. bas nist. rasti kheili delam mikhad bebinamet. har chand ke ketab ro hanooz khodam tamoom nakardam:-(
----------
فرناز: آخی.... من هم دوست دارم ببینمتون :)
Mahsheed :: 23 تیر 1386 1:09 قֽظֽ
وای فرناز چقدر حس هست در این نوشته . برای هر کدام مان به گونه ای . گاه دور و گاه نزدیک . چهارده سالگی من خیلی دورتره مثل یک رویای دور . یک دست هم نیست . پخش و پلاست ! اما سه ماه زیبای پاییزی سال سوم راهنمایی رو هیچوقت فراموش نمی کنم با دخترکان سرحال و شیطان هم کلاسی و نیمکت قهوه ای اخر کلاس که هر کدام به سهم خود روی میزش اثری از عاشقانه های نوجوانی حک کرده بودیم وفضای زمین بازی و تور والیبال و سبد های بسکتبال و اون میز پینگ پونگ فکسنی (!) که دور و برش علیرغم همه محدودیت های پوششی و غیره سرشار از انرژی بود .
----------
فرناز: لیلا جان! چهارده سالگی شیرین تری از ما داشتی ها :-) .... کل لوازم ورزشی مدرسه ما یک حلقه بسکتبال بود و دو تا توپ بسکتبال :-)
لیلا :: 22 تیر 1386 5:05 بֽظֽ
hese ghamangizi hast vaghti ke beri too hamoon kelasi ke danesh amooz boodi be onvane moalem dars bedi be zoor jeloye ashkhato migiri va ehsase gharibi mikoni, vaghti khodeto too oon nimkathaye ghadimi peida nemikoni delet par mikeshe ke to poshte oon nimkata zire miz pofak bokhorio az khande beterki va yeki dige gaye in khanoom moaleme physice bad akhlagh bashe!
-----------
فرناز: آخی........
leila :: 22 تیر 1386 11:48 قֽظֽ
حس تعلق یعنی همین... یعنی همین حس مالکیت عجیبی که هنوز در رگ هایت به یاد مدرسه ده یازده سال پیش داری ...و مثل بچه های تخس دوست داری به این دخترک های با روپوش صدری که از جلسه امتحان بیرون می آیند بگویی: هی! اینجا مدرسه ما هست ها!!
....
خیالم راحت شد که درحس های این گونه ام آنقدرها هم تنها نیست. شاید همین کافی باشد. نه؟
--------------
فرناز: برای من همیشه دیدن افرادی که با هم حس های مشترک داریم جالب و دوست داشتنی هست :-)
نگین :: 22 تیر 1386 2:23 قֽظֽ
منم می خواااااااااااااااااام! واقعاً خیلی دلم می خواد برم مدرس هایی که توشون درس خوندم رو ببینم. حیف که دیگه تو اون شهر نیستم. این پست تو داغ دلمو تازه کرد!
----------
فرناز: آخی....
روزهای بی خاطره :: 22 تیر 1386 0:03 قֽظֽ
فرناز جان! من این حس غریب رو بیش از هر چیز به دانشگاه دارم. جامعه هفت هزار نفره ای که هر روز هوس می کردیم بهمش می ریختیم. الان هر وقت از کنار نرده دانشگاه رد می شم دلم پر می کشه واسه اینکه شده حتی یک واحد دیگه بهم بدن ... ولی برای من بیش از حس مالکیت حس آزادی اون وقتا بیشتر اهمیت داره. آزادی از هر قید و بندی اینکه وقتی می رفتی با استاد کار کنی استاد ازت نمی پرسید مجردی؟ دوست دختر داری؟ می خوای زن بگیری؟ ولی الان پیش هر کارفرمایی بری این سئوالا پشت هم ردیفه.... گویی غیر از قوانین سن هم در کشور ما در میزان ازادی تاثیر داره
---------
فرناز: من برعکس تو به دانشگاه محل تحصیلم ذره ای حس تعلق ندارم سینا :-)
سینا :: 21 تیر 1386 11:28 بֽظֽ
کاملا آشنا بود صدا ...شدید لی! درک می کنم شما را ...
---------
فرناز: حس مشترک خیلی ها است:-)
یوتا :: 21 تیر 1386 10:35 بֽظֽ
قشنگ بود شاید به همان دلیل که موناهیتا میگوید. نوستالژی دوستانی که دیگر از آنان خبری نداری و میترسی که خبری از آنان بگیری! شاید دیگر نباشند و شاید هم باشند و ترا یا نشناسند و یا نخواهند بشناسند. گذشت زمان همان کار " فیلترینگ وزارت ارشاد" را میکند با این تفاوت در این مورد، خاطرههای بد فیلتر میشود و وزارت ارشاد خوب ها فیلتر میکند. در بلاگ نیوز لینک شد.
----------
فرناز: ممنونم :-).... چه تشبیه جالبی کردید.
عمو اروند :: 21 تیر 1386 9:01 بֽظֽ
dokhtar jun ashke mano ke dar avordi...cheghadr khub ke tokhs budio hame to ro yadeshun bude, man enghadr saketo aroomo namaree budam ke fekr nemikonam kasi yadesh biad. delam havase didane madresamo kard :)
--------
فرناز: من نقشه شربازی ها را طرح می کردم، اما خودم تو فاز اجرایی نقشی نداشتم :)).... خیلی بدجنس بودم خدایی :))
maryam :: 21 تیر 1386 6:21 بֽظֽ
... و اینجا است که بیشتر باید درد تبعیدی ها را فهمید. وای که چقدر دلم میخواست منهم .........
--------
فرناز: می تونم حس کنم موناهیتا جان....
موناهیتا :: 21 تیر 1386 3:32 بֽظֽ
|