Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

سه شنبه ۲۶ تیر ۸۶

همین جوری!

 



- پوست تن حساسی دارم...با کوچک ترین برخوردی با هرچیز از در و دستگیره گرفته تا زمین خوردن، چنان کبود می شود که اگر کسی نداند فکر می کند چه خشونت علیه زنان و کتک کاری شدیدی نسبت به اینجانب صورت گرفته است!! اگر هم زخم شود، اثر کم رنگ زخم تا مدت ها روی پوستم باقی می ماند.... در مطب دکتر پوست تا شروع به توضیح حساسی پوست تنم کردم، حرفم را قطع کرد و گفت: برای اینه که ماهی نمی خوری. ماهی نمی خوری، درسته؟....وقتی در جوابش تایید کردم که لب به ماهی نمی زنم، گفت اصطلاحن خشک گوشت شده ای و درمان هم همین است که هفته ای لااقل دوبار ماهی بخوری. در راستای معالجه و درمان و تر گوشت شدن، چند روز پیش بعد از چلاندن سه لیمو ترش روی یک تکه ماهی قزل آلا با چشم بسته دست به کار خوردن این موجود غیر محترم(!) شدم... یک قاشق، دو قاشق، سه قاشق...قاشق چهارم و بدو دستشویی و بالا آوردن... من ترجیح می دهم تا آخر عمر خشک گوشت باقی بمانم و همواره اثرات خشونت علیه زنان(!!) روی تنم باشد، نخواستیم بابا جان! نخواستیم...!

- از تلفن بیزارم و فراری... همه اقوام و دوستان خانوادگی می دانند اگر تنها خانه باشم، محال است تلفن خانه را جواب بدهم. دلیلم هم ساده است؛ اولن نود و پنج درصد موارد کسی با من کاری ندارد و بعد هم اینکه همه بشریت می دانند چقدر از تلفن گریزانم. هشتاد درصد موارد هم گزینه ویبره تلفن همراه ام فعال است و روزی دوبار نگاهی بهش می ندازم تا اگر از کسی شش تا تلفن و ده تا اس ام اس دارم که بابا کار واجب دارم، به او زنگ بزنم! حالا تازگی ها روزی دوبار نگاه به تلفن همراه به روزی یک بار گاهی هم دو روز یک بار تقلیل پیدا کرده!! گریزانی تازه ای هم پیدا کردم... از ایمیل فراری شده ام. من که روزی حداقل شش بار میل باکس همیشه لبریزم را چک می کردم، الان به زور روزی یک بار سراغ میل باکس می روم، نگاهی سرسری می اندازم، ایمیل های بسیاری را حتا باز هم نمی کنم و فوری صفحه ایمیل را می بندم. خلاصه من شرمنده اگر ایمیل ها بی پاسخ مانده اند... انشالله این گریزانی تازه درمان شود لااقل!

- بابا والا یاهو مسنجر این جانب هک نشده و من هم نمردم! فقط در راستای گریزانی از جینگولجات دنیای مدرن، قرنی یک بار با چراغ روشن سروکله ام در مسنجر پیدا می شود.

- یک بار آرش عاشوری نیا ( ملقب به کسوف باشی) می گفت انقدر از دنیال کارهای اداری امور رفتن بیزار است که روزی بخواهد طلاق بگیرد، چون حوصله کارهای اداری و دادگاه و این چیزها ندارد بی خیال طلاق می شود! حالا من به قدری از کاغذبازی ها و بورکراسی اداری گریزانم و فراری، که روزی بخواهم ازدواج کنم به دلیل دنگ و فنگ های اداری و آزمایش و محضر و عاقد و کلاس و دنگ و فنگ های دیگری در این راستا، بی خیال شده و قید ازدواج را می زنم. حوصله ندارم والا!! یعنی تا این حد؟!...آره جان شما! تا این حد!

- یکی از بی فایده ترین کارهای دنیا به نظر من خواندن نقد فیلم و نقد کتاب است... بدتر اینکه معیار فیلم دیدن و کتاب خواندن عده ای نقدهای منتقدان است؛ و اصلن اول نقد را می خوانند تا بعد تازه بروند سراغ فیلم یا کتاب!

- شما هم مثل من چند تا دختر دبیرستانی را با هم می بینید راهتون را کج می کنید؟ چرا انقدر عده ای قابل توجه از دختر دبیرستانی های این نسل پررو و بددهن و لات منش شده اند؟! چنان متلک هایی حواله زن و مرد و پسر و دختر می کنند که من با دهان باز سر جایم میخکوب می شوم! ما هم والا دبیرستانی بودیم ننه!! آخر الزمان شده...! ولی سوژه خوبی برای گزارش می تواند باشد...بر پدر و مادر هرکس که سوژه ام را بدزدد صد لعنت!

- در راستای همان گریزانی و نفرت از تلفن، نابغه ای که من باشم همواره یادم می رود که وقتی تلفن همراهم را می خواهم تو کیفم بگذارم قفل کنم. در نتیجه، دستم از روی کیف می خورد و تلفن برای خودش آخرین شماره را می گیرد، بعد طرف گوشی را برمی دارد و بعد چند تا الو الو می بیند صدای من میاد که دارم با بغل دستیم حرف می زنم و گاه آبروریزی ها و سوتی های ناجوری هم پیش می آید که برای اطلاع از دو فقره آنها می توانید به دو تن از همین اهالی محترم وبلاگستان و بابای بیچاره ام مراجعه کنید!! در همین راستا علما به بنده نصیحت کرده اند که آزادی زنان را فعلن بی خیال، حافظه ات را تقویت کن که یادت نره تلفنت را قفل کنی آبجی!

- بعله! ما هم بلدیم روزمره بنویسم...!!

Permalink | Comments 20
 


 

.:: نظرات خوانندگان



سلام فرناز جان
همون طور كه گفته بودم من قبلاً هم زياد پيشش نميرفتم اما الان دسترسي به اون مرد بزرگ ديگه آسون نيست . . .
در مورد اينكه گفتم احتمالاً يك هقته ، چون زمان رو اون تعيين ميكنه نه من. بهش مطمئنم. بايد برم پيشش و چقدر خوشحال ميشم اگر تو رو هم ببينم . . . منتظرت هستم . . .

----------
فرناز: بهت زنگ می زنم علی جان :-)

علي :: 1 مرداد 1386 6:26 قֽظֽ


سلام فرناز جان
نگفتي منو شناختي يا نه ؟! فكر نكنم :)
خب الان يادت ميآد :)
يادته يه بار يه خوابي ديدي؟ همون نوزادي كه تو رو ميكشيد زير آب؟ يادته گفتم درويشي سراغ دارم كه مطمئنم كمكت ميكنه؟ يادته درويش چي گفت؟! چقدر برام عجيبه كه در تعبير خوابت اون موقع دقيقاً همين چيزايي رو گفت كه تو الان در جواب به من نوشتي :) جالبه كه چقدر قبل از اين ، توي خواب به تو پيام داده شده بود... چقدر براي من جالبه . . . چقدر زياد . . . ! چه اهميتي داره كه كسي به اين حرفا بخنده . . . مرسي از جوابي كه برام نوشتي. ممنون خانم :) خب حالا منو يادت اومد؟ حالا يه چيز ديگه! جايي رو سراغ دارم كه مطمئنم آدرس گم شده هات رو بهت ميده . . . ( منظورم همون درويش نيست ) فرصت ملاقاتش احتمالاً فقط تا يك هفتۀ ديگه هست. ديگه به خودت بستگي داره :) مواظب سلامتي خودت باش . . .

------------
فرناز: علی جان! معلومه که شناختمت :-).... مگه میشه نشناسم؟ یاد آن درویش بخیر.... هنوز پیشش میری؟ فقط حیف سگ او هی میامد تمرکز من را بهم می ریخت. حسابی کنجکاوم کردی!! کجا؟ چرا فقط یک هفته علی؟!

علي :: 31 تیر 1386 10:46 قֽظֽ


سلام فرناز عزيز . . .
منو ميشناسي ؟ !
هر دو مطلب (دور، مثل چهارده سالگی و همين جوري ) رو خوندم .
ميدوني دوست قديمي . . . همۀ آدمها در مركز خود يك گوهر وجودي بسيار زيبا و پاك و معصوم دارند . . . يك وجود بسيار دوست داشتني . . . اما روي اين هسته ناب به مرور و با برخوردهاي اجتماعي و يا با تربيت هاي خاص، لايه هايي از افكار متفاوت مي نشيند... ترس . . . نا امني . . . قضاوتها . . . قضاوت شدن ها . . .مسئوليت ها . . . اي كاش هاي گذشته . . . واهمه هاي آيندۀ ناديده . . . خشم . . . و اين افكار كم كم روي آن گوهر ناب را ميگيرند. و اين لايه ها ميشوند يك عايق . . . يك پوشش . . . و تا اكثر قريب به اتفاق ارتباط ها بر مبني نياز است، فقط لايه ها با هم ارتباط برقرار ميكنند. بله ! نزديكي ها در حد همين لايه باقي ميماند و كاري به عمق ما ندارد . . . و همين است كه در برخوردهاي كاري كه هيچ، گاهاً حتي در بازگشت از مجالس شادي نيز احساس سنگيني بيشتري ميكنيم و همين است كه دوام ارتباط ها اين چنين شده . . . و لذا ميشويم همين كه الان شده ايم . . . فراري از اجتماع ها و ارتباطها . . . اما زمانيكه اين افكار كمتر بود ، آن لايه هم نازك تر بود و ارتباطها عمق و صميميت و پاكي بيشتري داشت. . . مثل ارتباطهاي دوران مدرسه . . . همان عشقهاي خالصانه به همكلاسي . . . به معلم . . . به زنگ تفريح  بله دوست عزيز آن ديوارها و درها . . . آن تخته سياه . . . و آن حياط يادآور آن ارتباطهاي بسيار پاك تر از الان است ديدن آنها و قرارگرفتن در آن فضا، ما را به ياد وجود آن گوهر ناب و آنچه به سرش آمده مياندازد . . . كه شايد الان پر از غبار شده به طوري كه بضي از ما حتي منكر وجود آن ميشويم. . . در آن فضا ذهن ، ناخودآگاه ما را با آنچه در آن زمان بوديم مقايسه ميكند و واكنش و (( بيرون ريزي )) اكثر ما ، بغض و گريه است . . .
منم چند وقت پيش رفتم دبيرستانم . . . و خدا ميداند چقدر سخت بود بيرون آمدن از آنجا. كجا هستن اون دوستام؟ چي شد اون همه برنامه ريزي براي آينده؟ اون همه آرزو . . . اون همه انرژي پايان ناپذير . . . اون همه خنده هاي آزادانه و بي ملاحظات فعلي و از عمق وجود . . . اون همه. . . اون همه فراغت بال و حس پرواز؟ تو رو خدا كسي آدرسشو ميشه به من بگه؟ :(

------------
فرناز: علی جان! من نشانی خیلی چیزها را در گذشته جا گذاشتم. تکه هایی از خودم را در گذشته جا گذاشتم که بی آن تکه ها ناقصم و هرچی هم می گردم نمی دانم تو کدام پیچ . خم زندگی آنها را گم کردم :(

علي :: 30 تیر 1386 10:29 قֽظֽ


سلام
يكي دو سال پيش بود كه در مسير ننگيني از پادگان به خانه مي امدم ( خسته و كوفته و با آن لباسهاي لعنتي ) چند دختر و پسر دبيرستاني در انتهاي اتوبوس دعوايشان شد و آنچنان بار هم كردند كه تمام مرد و زن هاي سن سال دار از خجالت سر را پايين انداخته بودند ! اتفاقا اونجا هم همه مي گفتند آخر الزمان شده . بابا ما را دست كم گرفته اي ؟ امده بوديم انقلابمان را صادر كنيم ....

--------
فرناز: :D

Mehdi :: 30 تیر 1386 8:24 قֽظֽ


ما دوتا ماهی بودیم........

-------
فرناز: :D

Reza :: 29 تیر 1386 7:14 قֽظֽ


آهان ...
پس قضیه اینه :) !!!؟

--------
فرناز: دقیقن کدام قضیه مد نظرتان هست؟ :-)

مهدی یوسفی :: 29 تیر 1386 2:48 قֽظֽ


فرناز جان واقعا روزمره ات چسبید. مردم از بس خبر بد خواندم از بس دلم برای همه لرزید. این را که خوندم فکر کردم چه خوب ... مردم زندگی هم می کنند...
زمان جنگ وقتی کسی تخم مرغ بیدا می کرد انقدر خوشحال می شد که برای همه اقوامش در خارج هم می نوشت که من سی تا تخم مرغ خریدم تا اونها هم خیلی خوشحال شن! حالا هم وقتی یکی از دوستان از مسائل روزمره و ماهی و تلفن و دخترهای لات می نویسه همه این ور آب خیلی خوشحال می شن. والله به خدا ! آخه این هم شد مملکت، یک روز نیست که آدم اعصابش به هم نریزه. بنابراین زنده باد ماهی و دخترهای لات و شوخ وشنگ و بی تربیت و نقد کتاب و تلفن های فک و فامیل و...(در مورد بوروکراسی چون جزو همان قسمت اسمشو نیاره حرفی نمی زنم...)

-----------
فرناز: من هم والا دیگه از هرچی خبر هست فرار می کنم. اصلن سعی می کنم بخش خبر هیچ رسانه ای را نخوانم بسکه پشت سر هم خبرهای تلخ و آزاردهنده و ناامید کننده شنیدیم. زنده باد دلخوشی ها و روزمره های زندگی :-) ...در ضمن ما کلن خیلی اردات داریم. می دانید دیگه؟ :-)

Madame M :: 28 تیر 1386 9:35 بֽظֽ


من با کمپین موافقم. اما فکر کنم وقتی دستگیرمون کنن برای شکنجه بهمون ماهی بدن. اون وقت من مجبور می شم همه چیزو اعتراف کنم. حالا بررسی کنیم ببینیم تحت این شرایط به صرفه است کمپین راه بندازیم؟:دی

------------
فرناز: اوه اوه! من هم که شکمو...عمرن دست به اعتصاب غذا بزنم، بعد هی ماهی می دهند بیچاره می شوم. از گشنگی حتا به قتل و قاچاق هم اعتراف می کنم :-)))

سیما :: 28 تیر 1386 8:45 بֽظֽ


بله! ما كه بالاخره بعد از مدت ها فرصت فرموديم و قصد داشتيم با مهشيد خانم به ديدارتان مشعوف شويم را هم با اين عادت قشنگتان پيچانديد :)) حالا راستشو بگو عادته يا مي ترسي تلفن از نهادهاي مربوطه باشه؟ :دي

----------
فرناز: جان تو عادتم هست سینا جان :-)

سينا :: 27 تیر 1386 5:50 بֽظֽ


فرناز عزیز
با تشکر از تو بابت نوشتن روزمره ها.زندگی گاهی اوقات به همین مسائل به ظاهر کوچک و بی اهمیت ! ربط مسقیم دارد.و خوش به حال کسی که به این مسائل توجه دارد . چون این هم بخشی از زندگی است.امیدوارم بازهم از این روزمره ها بنویسی

....
فرناز: با شما موافقم آقا حامد....این مسایل ساده خودش کلی مهمه :-)

حامد :: 27 تیر 1386 0:14 بֽظֽ


be jaane bacham agar shookhi konam! man hich emaili nadashtam. hatta tooye spam ro ham har rooz negah mikonam ke ye vaght narafte bashe unja. mishe dobare resendesh koni lotfan? az aval mozahemat bud dige :)

----------
فرناز: مریم جان! یا اییمل من خل شده یا ایمیل تو!! من باز برایت می فرستم عزیزم.

maryam :: 27 تیر 1386 11:23 قֽظֽ


چه روز مرهء دلنشيني!

--------
فرناز: مرسی :-*

arooooos :: 27 تیر 1386 9:46 قֽظֽ


ma az kheiresh gozashtim madar! cheshmemoon be emaile shoma khoshk shod! ba in tosifati ke kardi dige kollan naomid shodam :)

---------
فرناز: مریم شوخی می کنی!!!! مگه ایمیل من دستت نرسید؟ مگه اسکن ها به دستت نرسید دختر؟!!!!!!! شوخی می کنی!:-O

maryam :: 27 تیر 1386 2:59 قֽظֽ


بسیار مشعوف شدیم از خواندن روزنوشت شما X:

---------
فرناز: قربون شما :X

مهتاب :: 27 تیر 1386 1:50 قֽظֽ


Salam, avalan ke engar chand rooz pish shomareye manam jozve missed callha boode vali darket mikonam chon manam az telefon AAJEZAM. badesham, man asheghe ghazaye daryayee hastam, hame jooresh.... az ghoorbaghe va meiigoo gerefte ta hashtpa, vali az mahie salmon bizaram.... be joz oon hame jooresho khordam male kheili keshvara. mitoonam begam behtarin ghazaye daryayee ro chiniha daran. albate ajibe ke ba in chizayee ke chiniha mikhoran ghaza daryayee hashoon kheili khoobe. hmmm, omidvaram ke shoma ham az in be baad vaghean lezzat bebarin

----------
فرناز:مهشید جان! تلفنتان چند هست؟ والا من آخه انقدر هر روز زیاد تا میس کال دارم، درست نمی دانم چی به چیه. ای بابا! کاش قبلش ایمیلی هماهنگ می کردیم :-( ... حیف شد. بعد هم من تو آسیای جنوب شرقی از شدت بوی بد روغن و غذاهای دریایی مثل نی نی کوچولو بارها نشستم زمین و گریه کردم!!!!

Mahsheed :: 27 تیر 1386 1:36 قֽظֽ


AKH AKH GOFTI...MAN AHAM AZ ZANGE TELEPHONEO HARFZADANO CHATO .. ASLAN AZ HAR SEDAYI MIKHAM
DIVOONE SHAM...NEGARANAM

-----------
فرناز: فکر کنم بیزاری از همه اینها با هم که من هم دچارش شدم عارضه موقتی ناشی از اتفاق هایی روزانه و دلتنگی و خستگی باشد هانیه جانم. اما واقعن هیچ کدام اینها ذره ای جای صحبت چهره به چهره و دیدن چشم های افراد را نمی گیرد هانیه. مگه نه؟

HANIEH BAKHTIAR :: 26 تیر 1386 11:47 بֽظֽ


اخ من که عاشق ماهی هستم اگه سه روز یک بار ماهی نخورم می میرم !!! قزل رو که دیگه نگو . هلاکشم . اما جالبه که من هم علیرغم ماهی خور حرفه ای بودن مشابه مشکل پوستی تو رو دارم خیلی وقت ها حتی نمی دونم کبودی ایجاد شده منشا ایجادش (!) چی بوده ! به جان خودم !
در مورد تلفن هم بشدت باهات تفاهم دارم !!! دختر جان من همسن تو که بودم (حالا چه سالی همسنت بودم رو بی خیال :دی ) اصلا تلفن یک دقیقه از دستم نمی افتاد . حالا هم اگه علاقه ام به تلفن کم شده احتمالا اثرات بالا رفتن سن هستش .
دیگه این که روزمره نویسی ات حرف نداره . نمی نویسی اما وقتی این مدلی می نویسی خیلی روان و به دل نشستنی میشه :-*

----------
فرناز: پس در کمپین در حال راه اندازی علیه ماهی ها نمی تونید عضو بشوید :دی... مرسی لیلا جان. حالا شاید تشویق شدم یک کم بیشتر روزمره نوشتم. گراهام بل هم اصلن این چی چی بود اختراع کرد آخه؟:-)

لیلا :: 26 تیر 1386 11:31 بֽظֽ


من ماهی هم میخورم . ولی اگر باد به پوستم بخوره چنان قرمز و متورم میشه که انگار شلاق خوردم . لطفن مرا راهنمایی کنید.

---------
فرناز: وقت ویزیت از منشی گرفتید؟ :دی

eghbal :: 26 تیر 1386 11:23 بֽظֽ


ای بابا من تا حالا فکر می کردم این به خاطر اینه که خیلی سفیدپوستم. اما خوش بختانه از ماهی خوشم می آد اما ماهی نمی خورم چون می ترسم. آخه گویا ماهی ها تازگیا استرپتوکوک گرفته ان و اگه مبتلا بشی حتما مردی خدای نکرده. حالا فعلا ماهی رو بی خیال شو تا این مرضه بگذره بعد. این همه سال گوشت خشک بودی یه چند وقت هم روش مادر

---------
فرناز: ننه تا آخر عمر همون گوشت خشک بمونم بهتره والا تا خوردن این موجودات دریایی:-)

آذر :: 26 تیر 1386 9:54 بֽظֽ


وای فرناز جون مرسی به خاطر ماجرای ماهی. یه نفر پیدا شد که حال من رو موقع ماهی خوردن درک کنه. به من هم دقیقا همین حالت دست می ده اما نمی دونم چرا هیچ کس نمی تونه قبول کنه من از ماهی متنفرم.
بقیه موارد هم جالب بود. شما هم خوب روزمرگی می نویسید ها;)

-----------
فرناز: می گویم بیایید یک کمپین علیه ماهی راه بندازیم:دی

سیما :: 26 تیر 1386 8:01 بֽظֽ