پدرم بار دیگر سکته کرد... یک بار دیگر پیشانی مهربانش را دانه های عرق سرد مثل زمهریر پوشاند... یک بار دیگر تعادل خود را از دست داد و زمین خورد... ما بار دیگر هراسان هر یک گوشه ای دویدیم... همه با ناله و زمین خوردن نازنین پدرم از خواب پریدیم.... برادرم هراسان دوید طرف آسانسور تا ماشینش را از پارکینگ بیرون کشد و تازه در ماشین بلوزش را تن کرد... من دوان دوان دنبال لباس گرمی که تن بابا کنیم و پتویی که روی شانه هایش اندازیم.... مامانم ناله کنان باز ده ها بار پشت سر هم گفت: عرق سرد کرده....بالا میاره...عرق سرد کرده...بالا میاره....مادرم پدرش را زود از دست داد...پدرش وقتی مرد شصت و سه ساله بود...پدرش اول بالا آورد، بعد عرق سرد کرد و روی زمین افتاد، بعد تمام کرد...
پدرم اول بالا آورد، بعد عرق سرد کرد و روی زمین افتاد... در بیمارستان دکتر زیر گوش برادرم زمزمه کرد: اگر چند دقیقه دیرتر رسیده بودید....این بار حتمی تمام کرده بود...امروز پرسیدم چند دقیقه؟ ...نگاه نافذ از زیر عینک خیره شد و جواب داد سه چهار دقیقه... سه دقیقه می شود صد و هشتاد ثانیه...چهاردقیقه دویست و چهل ثانیه... سه دقیقه می شود فاصله دم در خانه تا سر کوچه...چهاردقیقه فاصله دم در خانه تا چند متر آن طرف تر از سر کوچه...
نازنین پدرم باز در ان اتاق بی روح با قوانین خشک بستری است که اسمش هست سی سی یو... و باز چشم ها خیره به مانیتور کوچک بالا سرش که خطوط آن قرار است هستی او را ثبت کنند... و باز رنگ صورتش به سفیدی دیوارهای سرد روبرویش ... و باز لبخند مهربان همیشگی بر لب صبورانه می گوید: این ها عوارض شناسنامه است بابا جان!
Permalink |
Comments 41
.::
نظرات خوانندگان
Salam, omidvaram ke pedaret zoodtar khoob beshe va be khoone bargarde... Omidvaram ke betoonam bebinamet. dobare emsal ham in shans az dastam raft. felan boos va bye
------------
فرناز: مرسی مهشید جانم...خیلی حیف شد نتونستم ببینمتون :-(
Mahsheed :: 12 مرداد 1386 8:49 بֽظֽ
الان این پست رو دیدم فرناز جان. تمام موهای بدنم سیخ شد از ناراحتی. الان حالشون چطوره؟
-------------
فرناز: الان خیلی بهتر هستند پریسا جانم. مرسی :-*
پرگلک :: 12 مرداد 1386 5:37 بֽظֽ
سلام فرناز عزیزم
خیلی متاسفم ،اگر کاری کمکی از من بر می اید خبرم
با عشق
ناهید
--------
فرناز: مرسی ناهید جان عزیز من...بوس
ناهيد :: 3 مرداد 1386 0:57 بֽظֽ
سلام
فرناز عزیز
امیدوارم حال پدرت هرچه زودتر خوب بشه و دوباره کنار هم باشی.
ضمنا شما هم این قدر او را حرص نده و بیشتر مواظبش باش! می دانی که نگرانی و اضطراب برای او سم است و قلب یک پدر بیشتر از همه چیز برای دخترش می تپد و همیشه نگران اوست. می دانی که؟!
---------
فرناز: سلام گلنسا جان کم پیدا! مرسی از همدردی و دعای سلامتی... حق با شماست گلنسا جان. این نوع زندگی که من انتخاب کردم مدام توام با استرس و فشار عصبی هست که به اطرافیان هم سرایت می کند :-(
گلنسا :: 3 مرداد 1386 1:04 قֽظֽ
شما رو ندیدم اما ندیده هم شما رو هم پدر ومادر عزیزتونو دوست دارم. اسممون مثل هم هست ولی از زمین تا آسمون با هم تفاوت داریم به شما حسودیم میشه. خوش به حالت باعث افتخار پدر و مادرت هستی.امیدوارم پدر عزیزت خوب و سرحال بشه
----------
فرناز: مرسی از این همه مهر و لطفت فرناز جان. شرمنده ام می کنید :-)... چرا اخه به من حسودی می کنی همنام؟ :-)
فرناز :: 3 مرداد 1386 0:29 قֽظֽ
دوست نديده من.
پدري كه فرنازي به استواري و استقامت فرناز عزيزمان تربيت كرده خود صد البته پايدار و پر از استقامت خواهد بود.
براي پدر عزيزتان سلامتي آرزو مي كنم و از خدا ميخوام كه هر چه زودتر به آغوش پر مهر خانواده بر گردن.
---------
فرناز: خیلی ممنونم :-)....امیدوارم، امیدوارم که پایدار و با استقامت باشم فائره خانوم عزیز.
فائزه ماهيچي :: 2 مرداد 1386 7:50 بֽظֽ
راستش میدونم لجظات سختیه. و جز امیدوار بودن کاری از دستمون بر نمیاد. امیدوارم هر چه زودتر شاد و سالم برگرده خونه.
--------
فرناز: مرسی لیلا جانم :-*
لیلا :: 2 مرداد 1386 6:53 بֽظֽ
خانوم جان! انگار تو منی.....دعا می کنم برای بابای خانه فرناز و برای تو که لحظه های اضطراب را می گذرانی.....آرام باش بانو، خوب می شود بابا....
---------
فرناز: خیلی ممنونم....راستی! چرا انگار من شما هستم؟ :-)
مانا مهر :: 2 مرداد 1386 5:45 بֽظֽ
من هفت سالم بود که پدرم رو از دست دادم بزرگترین حسرت زندگیم نبودن اون هست . . . از صمیم قلب دعا میکنم پدر شما خیلی زود سالم و سرحال برگرده خونه
-------
فرناز: متاسفم بهار جان :-(.....خیلی زیاد... می تونم درک کنم چه حسرن بزرگی است عزیزم :-(
بهار :: 2 مرداد 1386 4:34 بֽظֽ
این جور وقتها فقط میشه گفت : امیدوارم که بهتر بشن و بیان منزل و کلی آرزوهای خوب دیگه برای پدرتون کرد.منم همین هارو میگم.با کلی آرزوهای خوب دیگه و چند برابر برای پدرتون.
---------
فرناز: و من را شرمنده این همه مهربانی می کنید :-)
mohi :: 1 مرداد 1386 6:42 بֽظֽ
انشالله زود زود خوب می شه پدرت.. نگران نباش عزیزم. همه چیز درست می شه..
-------
فرناز: مرسی دنیا جانم :-*
دنیا :: 1 مرداد 1386 6:37 بֽظֽ
نگرانيم.
---------
فرناز: ممنون شهاب جان
ماه محو :: 1 مرداد 1386 4:07 بֽظֽ
سلام
با اينكه شما را نديده ام و تنها از همين نوشته ها تا حدودي مي شناسم ، اين پست تاثير گذار باعث شد بگويم متاسفم و آرزوي سلامتي .... پدرها ، نمي دانم چرا حس مي كنم پدرها به يكباره پير مي شوند .
دلم براي پدر خودم خيلي تنگ شد .
--------
فرناز: من هم همین حس را دارم...پدر من واقعن یکباره پیر و شکسته شد...
Mehdi :: 1 مرداد 1386 10:23 قֽظֽ
فرناز عزيز، از صميم قلب براي پدرت آرزوي سلامتي ميكنم. مطمئنم پدري كه دختري قوي مثل تو بزرگ كرده حتما خودش هزار بار قويتره و در مبارزه با بيماري پيروز ميشه .
---------
فرناز: نسترن جان! مرسی از مهربانی تان... امیدوارم قوی باشم.
نسترن :: 1 مرداد 1386 9:17 قֽظֽ
farnAz jOn, az samime delam ArezO mikoanm zOd khOb shan. vali cheghadr in ghaziyeye zamAn moheme. kheili vahshatnAke ke mA tO tehrAn i zendegi mikonim ke 3-4 daghighe faghat poshte cherAghim, terAfik ke kamashe.
----------
فرناز: ممنون رها جان...درسته! واقعن تو شلوغی و هیاهوی این شهر بزرگ سه چهار دقیقه یعنی هیچ...بعد ناگهان اینجور مواقع بحرانی هست که ارزش ثانیه های این دقایق روشن می شود.
rahaa :: 1 مرداد 1386 8:57 قֽظֽ
نازنینم فرناز
الان نوشته ات رو خوندم و دلم لرزید . شاید بدونی که نادیده چقدر دوستت دارم و برات احترام قائلم . راستش گاه گاه که در نوشته های شخصی ت تصاویری از روابط خانوادگیت رو به تصویر کشیدی باعث شده نسبت به پدر عزیزت هم حس بسیار خوبی داشته باشم و احساس می کنم رابطه تو با ایشان فراتر از ارتباط خونی و صرفا پدر دختری هستش . برای عزیزت ارزوی سلامت دارم و امیدوارم هر چه زودتر در خونه و کنار شما باشه . سوالی هم بذهنم رسید که با خوندن کامنت ها دیدم BAHarr پرسیده و تو هم پاسخ دادی . مراقب خودت هم باش . این جور وقت ها اطرافیان به انرژی و روحیه بیشتری نیاز دارن . به امید خبرهای خوب خوبت به زودی .
----------
فرناز: لیلا نازنین! ممنون از این همه مهربانی و لطف بی دریغ...من هم نادیده شما را بسیار دوست دارم و برایم خواننده ای ارزشمند و دوست داشتنی هستید. ممنون از همدردی و آرزوی سلامتیتون برای پدرم. درست حدس زدید...پدرم عزیزترین فرد زندگی من است که از او بسیار اموختم.
لیلا :: 1 مرداد 1386 8:50 قֽظֽ
فرناز جان
بای پدرتون از صمیم قلب آرزوی سلامت و بهبودی دارم. امیدوارم خبر سلامتیشون رو هرچه زودتر بشنویم.
---------------
فرناز: مرسی....ممنونم از این همه مهربانی.
لاچین :: 1 مرداد 1386 7:12 قֽظֽ
یکی از شروط سلامتی ایشون دور کردن نگرانی از خودتونه ... امیدوارم که هرچه زودتر بهبودی حاصل بشه
----------
فرناز: خیلی ممنون...سعی می کنیم نگرانی هامون را کنترل کنیم.
مهیار :: 1 مرداد 1386 4:57 قֽظֽ
این جور وقتا جز دلداری کاری از آدم بر نمی یاد ولی من مطمئنم پدر مثل شیر تو حتما زود خوب می شن. بوس
---------
فرناز: امیدوارم سینا جانم...بوس.
سینا :: 1 مرداد 1386 4:52 قֽظֽ
فرناز جان از صمیم قلب آرزو میکنم که پدر گرامیتون هر چه زودتر حالش خوب بشه و تو دوباره شاد بشی دخترک...
---------
فرناز: خیلی ممنونم فاطمه جان :-)
fateme :: 1 مرداد 1386 3:45 قֽظֽ
فرناز جون، نمی دونم چی بگم جز آرزوی سلامتی برای پدر و آرامش برای تو و خانواده ات. همیشه از نوشته هات معلومه که چه رابطه عاطفی عمیقی داری با پدرت و می تونم تصور کنم چه حالی داری الان. امیدوارم حالشون خوب شه و همینجا بیای خبر خوب بدی.
---------
فرناز: خورشید جانم! مرسی از آروزی خوبت....اره! بابام عزیزترین و نزدیک ترین فرد در زندگی به من هست و انسان زلال و کم نظیری که همیشه به انسانیت کم نظیرش غبطه خوردم. مرسی صنم جانم...
خورشید :: 1 مرداد 1386 3:21 قֽظֽ
فرناز جان امیدوارم بابا زودتر خوب شن و بیان سر خونه زندگی ما هم که همسایه ایم کمکی چیزی از دستم بر بیاد بگو کوتاهی نمی کنم
----------
فرناز: مرسی از مهربانیت روزبه جان :-)
rouzbeh :: 1 مرداد 1386 3:03 قֽظֽ
كافه اي وا كرده ام براي خودافشايي هاي شبانه ام. دلپيچه هاي يك لز-بين وامانده. در ميانه ي گيجي دودهاي سيگاري كه آغشته به ماتيك اند و هزار تمناي بي پاسخ زنانه ي ديگر. شما را به فنجاني تلخكامي دعوت مي كنم.
sarah.T :: 1 مرداد 1386 2:52 قֽظֽ
با آرزوی بهروزی برایشان .هوایشان را خیلی داشته باش.
----------
فرناز: این عذاب وجدان لعنتی که بخش عمده ای از دلهره ها و نگرانی هایش به خاطر من بوده دست از سرم بر نمی داره...
eghbal :: 1 مرداد 1386 2:26 قֽظֽ
فرناز عزيزم:* متاسفم مي فهمم چه جس و حالي داريد. خدا رو شكر كه رد شده. كمكي از دستم بر اومد خوشحال مي شم.
--------
فرناز: مرسی دوست جان عزیزم... سوالی داشتم ایمیل می زنم مزاحمت می شوم کلی :-)
arooooos :: 1 مرداد 1386 1:41 قֽظֽ
انشاءالله كه بزودي شفا پيدا كنن
--------
فرناز: ممنونم...
لات اينترنتي :: 31 تیر 1386 10:45 بֽظֽ
امیدوارم پدرت زودتر خوب بشه و با هم برگردید خونه فرنازجونم.
نترس و نگران هم نباش. دکتر شاید خواسته شلوغش کنه که حواستون جمع باشه.
---------
فرناز: مرسی کتی جونم... امیدوارم همین طور باشه!
سایه :: 31 تیر 1386 9:28 بֽظֽ
Bar-e avval bist sal pish bood the pedaram sekteh kard, do sal baad yek amal-e vakhim dasht keh seh rag-e ghalbash ra baz kardand va goftand enshallah dah sal-e digar ham omr mikonad. Hala dah sal as anmogh'e gozashteh va tabehal dah bar oo ra be ccu bordeh-im. Vali hkobhbakhtaneh hanooz ham zendeh va nesbatan sar-e hal ast. In ra goftam keh bedooni ba daroo va darman-haye akhir, adamha mitoonand zendegi toolani va khoobi hatta baad as chand sekteh ham dashteh bashand. Omidvaram pedare azize to ham hamintor.
--------
فرناز: ممنون که تجربه شخصی خودتان را با من قسمت کردید. امیدوارم سایه پدرتان از سرتان کم نشود...
Kamran :: 31 تیر 1386 7:58 بֽظֽ
:(
---------
فرناز: :-(
سرزمین رویایی :: 31 تیر 1386 7:50 بֽظֽ
یعنی وبلاگ آدم ها را اینقدر به هم نزدیک می کند؟ حس بدی دارم. برای ایشان سلامتی آروز دارم. اما اصلا مگر این آرزوها به دردی هم می خورند؟ این جور مواقع باید چیزی نوشت؟ همه خوانندگان وبلاگت می دونند که تو این روزهای سخت رو می گذرونی و با پدرت به خونه برمی گردی. به خاطر همون چند دقیقه عزیز که ایشون رو زودتر رسوندید.
-----------
فرناز: اخ مرسی آقای فرنگی عزیز... هیچ وقت تو زندگی این اندازه قدر ثانیه ها و دقیقه ها را ندانستم...
آ / ف :: 31 تیر 1386 6:47 بֽظֽ
salam Farnaz e aziz
motaseffam ve arezoye salamatiye har che zoodtare perdare azizat ra daram
------------
فرناز: ممنونم از لطفتان و آرزوی خوبتان. مرسی...
neylabak :: 31 تیر 1386 6:32 بֽظֽ
سلام فرناز جان
براشون آرزوی سلامت می کنم. امیدوارم هر چه زودتر از نگرانی دربیایید و اخبار خوش داشته باشید برامون.
----------
فرناز: ممنون از آروزی خوبتان خانم دکتر احمدنیای نازنین!:-)
از زندگی :: 31 تیر 1386 6:05 بֽظֽ
ای وای فرناز جان امیدوارم خطر برطرف بشه. نگران نباش عزیزم. زود خوب می شه حتما
---------
فرناز: مرسی آذر جانم...نگران که هستم، اما امیدوارم ...
آذر :: 31 تیر 1386 5:54 بֽظֽ
امیدوارم حالشون هر چه زودتر خوب بشه.
--------
فرناز: ممنونم :-)
40tike :: 31 تیر 1386 5:30 بֽظֽ
omidvaram ke har che zood tar be salamati morakhas beshan az bimarestan
--------
فرناز: امیدوارم پریسا جان...
Parisa :: 31 تیر 1386 5:30 بֽظֽ
خیلی ناراحت شدم. امیدوارم زودتر با حال خوش و دماغ چاق از بیمارستان مرخص شن تا قلب شما و خانواده شاد شه. دیگه هم از این اتفاق ها نیفته.
------
فرناز: ممنون از همدردیت حاجی عزیز!
حاجی واشنگتن :: 31 تیر 1386 5:17 بֽظֽ
آرزو می کنم که هر چه زودتر حالشان بهبود یابد
موفق باشی
نیما
---------
فرناز: ممنون نیما جان.
نیما نیلیان :: 31 تیر 1386 5:12 بֽظֽ
سلام.
خیلی ناراحت شدم. امید داشته باشید. حالشون خوب میشه و دوباره برمیگردن خونه.
همین
-----------
فرناز: مرسی...سعی می کنم تحت هیچ شرایطی امیدم را از دست ندهم.
محمد آزادی :: 31 تیر 1386 5:07 بֽظֽ
آيا کارهای اوليه مهمی هست که بشه اينطور مواقع انجام داد تا مثل همون چند دقيقه زود رسيدن به شدت موثر باشه در حال بيمار . به عبارتی بهترين عکس العمل در لحظات «حياتي». و آيا شما همتون اون کارها رو بلديد ؟
--------
فرناز: بله بهار جان و به نظرم انجام همان کارها به دادمان رسید. چون این بار متاسفانه حمله خیلی جدی بود...
BaHaar :: 31 تیر 1386 4:53 بֽظֽ
از ته دل آرزو میکنم زودتر سالم به خونه برگردند و سایه شون بالای سر شما باشه. خبر سلامتیشون رو امیدوارم هرچه زودتر اینجا بخونم. مواظب خودت باش.
-----------
فرناز: ممنون از آرزوی خوبت انار جان.
Anar :: 31 تیر 1386 4:47 بֽظֽ
وای! خدای من! خیلی ناراحت شدم. از صمیم قلب دعا می کنم هرچه زودتر حالشون خوبه خوبه خوب بشه...
---------
فرناز: مرسی سیما جانم...
سیما :: 31 تیر 1386 4:43 بֽظֽ
|