Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

چهارشنبه ۳ مرداد ۸۶

هویت های رنگارنگ

 



جرقه نوشتن این مطلب، از اینجا و پاراگراف چهارم زده شد.

مسرت امیرابراهیمی نازنین زمانی که من را از نزدیک دید گفت همیشه گمان می کرده است من دختر خیلی جدی اخمویی هستم! می گفت از دیدن این دختر خندان و شیطانی که من باشم تعجب کرده است...رها چند وقت پیش می گفت قبل از اینکه وارد کمپین و بعد تحریریه زنستان شود، از من می ترسیده است و فکر می کرده است که من خیلی ترسناک و بداخلاق هستم! مریم همان جا می گفت که فرناز دو تصویر دارد؛ آنهایی که او را از نزدیک نمی شناسند گمان می کنند فرناز بسیار جدی، تند و ترسناک است و آنهایی که او را از نزدیک می شناسند بسیار دوستش دارند و می دانند چقدر خندان و مهربان و شاد است.

اظهار نظرهای کمابیش مشابه بسیاری را در این سالهای وبلاگ نویسی در مواجهه با کسانی که اول من وبلاگ نویس را شناخته اند و بعد من دنیای حقیقی را شنیده ام. این روزها به هویت های گوناگون و هم پوشانی آنها و غلبه هویتی بر دیگر هویت ها زیاد فکر می کنم...

من هویت های دیگری هم دارم که بسیار دوست دارم....هویت هایی جدا از من فمینیست، اکتیویست یا اهل قلم... حتمن خواننده های بسیاری نمی دانند که من خیلی جدی اهل رمان و داستان خواندن هستم و معمولن از اولین کسانی که تازه های زمان و داستان کوتاه ایرانی و غیر ایرانی را می خوانم... من به این هویت خود در وبلاگ نویسی چندان مجال بروز نداده ام. مسلمن عده بسیاری از خواننده ها نمی دانند که من چقدر موجود شیطان و شری هستم! حتا خیلی از آنهایی که من را از نزدیک هم دیده اند؛ آخر مخاطب وبلاگ دوست دارد فرناز وبلاگ نویس را ببیند، پس من با هویت وبلاگ نویس خود سر قرار حاضر می شوم و هویت های دیگر هر یک گوشه ای کز می کنند.

این وبلاگ زیادی شناخته شده است؛ اعتراف می کنم که عده ای هستند که اینجا را می خوانند و من هیچ دوست ندارم آنها خواننده این وبلاگ باشند. بارها هنگام نوشتن حضور آنها در این وبلاگ، در ذهنم رژه رفته است و آزارم داده است. اتفاقن عده ای از آنها در دایره نزدیک ترین دوستان و عزیزانم هستند.

هویت وبلاگ نویسی من بیش از حد غالب شده است؛ بارها در گردهمایی ها یا جلسات با مهمانی ها دلم می خواسته که کسی نداند من فلانی هستم... به خصوص مراسم هایی که اتفاقن کاملن مربوط به جنبش های اجتماعی و به خصوص جنبش زنان بوده است. اعتراف می کنم که بارها ته دلم ذوق کردم که کسی جلو آمده یا ایمیل زده است و عامل جذب شدن خود به حوزه زنان را وبلاگ من و نوشته هایم دانسته است. اقرار می کنم که قند تو دلم آب شد وقتی عده ای از فعالان کمپین یک میلیون امضا در شهر یزد در میزگردی با محور کمپین یک میلیون امضا گفتند که از وبلاگ من کمپین را شناخته اند و تشویق شده اند که به این حرکت بپیوندند.

روی دیگر سکه اما احساس معذب بودن و خودسانسوری است که گریبانگیرم می شود. وقتی در جمعی معرفی می شوی، نام تو معمولن انقدر گره خورده و تنیده با وبلاگت هست که حاضران در جمع فوری یاد وبلاگ بیفتند و دو هویت غالب تو در این وبلاگ یعنی زن فمینیست و اکتیویست.... بعد معمولن ورق برمی گردد... بحث ها می رود به حوزه زنان...می دانید، من اتفاقن هیچ علاقه ندارم مدام درباره حوزه زنان و مشکلات زنان حرف بزنم و بدتر از آن درگیر بحث دونفره بشوم...می دانم تعجب می کنید. اما باور کنید همین طور است. گواه این حرف نیز دوستان صمیمی دنیای مجازی هستند. من اصلن دوست ندارم حضورم در جمعی باعث شود محور صحبت ها معطوف به فمینیسم و زنان و رد و نفی و تایید و پذیرش آن شود. من فضای گفتگوها را باز، چند وجهی و متنوع دوست دارم... من خیلی وقت ها از صحبت درباره روزمره گی های پیش پا افتاده بسیار بیشتر از فضای سیاسی و اجتماعی و جنبشی لذت می برم...من بارها عمدن موضوع بحث ها را تغییر می دهم... به خصوص هیچ حوصله بحث کردن با مخالفان را ندارم. معتقدم انرژی بیخود مصرف کردن است، من کار خود را می کنم... من از مدان حرف زدن و بحث کردن درباره آرمان و عقیده فراری هستم....اثربخشی کار اجتماعی عملی به نظرم هزار برابر بحث و صحبت و نقد است.

این وبلاگ زیادی باز و شناخته شده است؛ هویت های دیگر من را بلعیده است... گاهی احساس عدم امنیت گریبان من را می گیرد... من از اینکه فقط دو هویت من بارز و غالب باشد گریزانم... از توضیح مداوم عقیده و بینش و تفکرم متنفرم... از کنترل هویت های دیگرم که تصویر من وبلاگ نویس را خدشه دار نکنند خسته ام... از این خلط غریب که عده ای حرف من را دیدگاه مرکز فرهنگی زنان یا از ان شاخ دارتر باور کل جنبش زنان محسوب می کنند خسته و بیزارم... من انسان ها را رها دوست دارم، با دغدغه های ریز و درشت روزمره تا آرمانی شان... درباره این وبلاگ باید تصمیمی جدی گیرم...

Permalink | Comments 20
 


 

.:: نظرات خوانندگان



سلام
من مزاحم قدیمی هستم
از اونجایی که ایمل و افلاین جواب نمدید ، اینجوری مزاحم شدم
می خواستم ببینم 5 دقیقه وقت آزاد دارید؟؟؟

-----------
فرناز: سلام...من ایمیلم رسمن سرطان گرفته! واسه خودش عشقی کار می کنه !!!! بله وقت دارم :-)

مهدی یوسفی :: 15 مرداد 1386 5:43 بֽظֽ


اره تو كه راست ميگي خانم عزيز

دركتون همين قدره عزيزم كه با مسخره بازي و توهين به شخصيت انسان ها ميريد بالا و انتظار داريد. منطق شما منطق بي منطقيه
هيجي نمي فهميد هيچي . شماها تنها آبروي خانم ها رو مي بريد و هيچ كار ديگه اي نميكنيد چرا نظر قبل من رو ننوشتي
خانم شجاع
واقعا كه شدي محافظ منافع زنان با مسخره بازي و توهين به افراد و شخصيت افراد متاسفم برات

-------
فرناز: جز مزخرفات قبلیت چیزی ازت نبود ای قبله عالم! ای فهیم! ای باشعور! :دی

كورش :: 13 مرداد 1386 6:12 بֽظֽ


فرناز عزيز سلام ، اول از همه خوشحالم كه دوباره ميتونم وبلاگت را ببينم راستش فكر كردم فيلتر شده كه من نميتونم بازش كنم و كلي ترسيدم. در مورد مطالب وبلاگت بايد بگم كه من هم حدودا دو سال است كه خواننده وبلاگت هستم و من هم از موضوع كمپين از اين طريق مطلع شدم.من فكر ميكنم اگر يكنفر خواننده دائم وبلاگ تو باشه ، از طريق اون ميتونه به خصوصيات زيادي از تو پي ببره مثل شجاعت ، فن كلام ، مهرباني، دل رحمي ... و البته فعال در امور زنان . برخلاف تصورت وبلاگت تك بعدي نيست و من فكر نميكنم هدف اوليه تو از شروع به وبلاگ نويسي شناساندن خودت بوده باشه. نظر من اينه كه همينطور ادامه بده و بيشتر بنويس .من هم برايت آرزوي موفقيت و شادي مي كنم.

----------
فرناز: ممنونم نسترن جان... خوشحالم که این پست را نوشتم تا در جریان دید و نظر خواننده های وبلاگ درباره خودم قرار بگیرم. راستش الان یادم نمیاد دیگه هدف اولیه ام از وبلاگ نویسی چی بود نسترن جان!

نسترن :: 13 مرداد 1386 4:59 بֽظֽ


به اطلاع خواهران فمنيست مي رساند كه از اين پس بليط اعزام به فضا با 50% تخفيف در اختيار اين عزيزان قرار خواهد گرفت

تعاوني 17 :: 13 مرداد 1386 4:14 بֽظֽ


وایییییییییی خیلی خوشحالم اومدی فرناز جونم

---------
فرناز: انقده دلم براتون تنگ شده ناهید جان گل...بوس

nahid :: 13 مرداد 1386 2:43 بֽظֽ


جالبه! خيلي جالبه ! براي آزادي مي جنگيد(!!!) اما خودتون بزرگترين سانسور كننده ها هستين كه حتي اجازه درج نظرات رو نميديد اگه نظر من اشتباه بود مثل باقي نظرها يه توضيح بهش اضافه مي كرديد!
واقعا متاسفم كه يك سري زن و دختر هاي بي فرهنگ بي استدلال بي خرد و بي . . . شدن حافظ منافع ضايع شده ي زنان.
مطمئن باشيد اگر قرار باشه تحولي در زمينه زنان صورت بگيره به دست ما مردا صورت مي گيره چون شما ها نه لياقت اين كار رو داريد(بدليل سانسور چي بودنتون) نه تفكر اين مساله رو

----------
فرناز: چی میگی جناب؟! اول صبحی چیه آب روغن جوش آوردی؟ این سرور هنوز نصفه روز هست که دوباره راه افتاده! چی واسه ما رفتی بالا منبر و اتهام می بندی و مزخرف میگی؟ باشه ناجی بشریت و نجان دهنده زنان جهان! تو که راس میگی!

كورش :: 13 مرداد 1386 7:56 قֽظֽ


من از جايي شنيده بودم كه شما به فضا اعزام شديد و به اين خاطر نبوديد ! ظاهرا اخبار موثق نبوده

بهروز :: 13 مرداد 1386 4:12 قֽظֽ


سلام خانم فرناز
خوشحالم که با سایتتون آشنا شدم
مطالب قشنگی دارید وخیلی اوقات به جهت واقعی بودنشون، تلخ .
درد رابطه با مشروطه چیزی جمع کردم ( ننوشتم ) که فکر کردم باید نظر شما رو در باره ی مشروطه بپرسم .
خوشحال می شم به سنگستان من هم سرب زنید ...
...
..
.
یا علی مدد است

میثم :: 13 مرداد 1386 0:22 قֽظֽ


درخواست لغو حکم اعدام روزنامه‌نگار و فعال .
در خواست حمايت.

شيرين ناز :: 12 مرداد 1386 10:06 بֽظֽ


چه عجب خانم . ما که چشممون به این وبلاگ سفید شد !! جدا که مرگ بر امریکای جهان خوارت (!) :دی

--------
فرناز: به به...سلام لیلا جان. خوبید؟ خوشید؟ بابا دلمون تنگ شده بود والا :-)

لیلا :: 12 مرداد 1386 8:04 بֽظֽ


پس همه مشكل هويت دارند . من ترنس هستم . مثل شما با ذهنم مشكل ندارم . يه خرده از تن و بدنم خوشم نمي ياد شروع كردم به خوندن و فكر كردن و پول در اوردن براي اينكه عمل كنم . دختر بشم . به دوستاي فمينيست شما سر زدم . نمي دونم تو كه بالاي وبلاگت لينك دادي كه بعد سكس چه كار كنيم . چند وقت پيشا لينك داده بودند به ماجراي "سهيلا" توي روزنامه اعتماد كه بچه اش رو كشته بود و... شايد خوندي تو پي گير خبر ها هستي . اين رو مي خواستم بگم : نمي دونم هر چقدر هم وحشت و بلا سر زن ايراني حتي زن ايراني فمينيست بياد بازم فقط به طبل دگر جنس گرايي مي كوبه . وبلاگ تو رو خوندم ولي هيچ وقت آدم بد اخلاق و اينا به نطرم نيومده . سلامت باشي . تازه وبلاگ درست كردم . چون كمتر تنها باشم . حرفام هم بزنم . ميشه بياي سر بزني ؟ آره ؟ مرسي . اگه حوصله كردي بيا . خوب باشي

----------
فرناز: حتمن سر می زنم :-)...و بله! ماجرای دردناک سهیلا را هم خواندم...

fblogger :: 12 مرداد 1386 5:10 بֽظֽ


فرناز گرامی!

خیلی خوشحالم که این جملات را از شما خواندم...
در مورد برخی خانم های دیگر فعال که مثل شما وبلاگ دارند احساس می کنم تک بعدی شده اند... حتی در مورد یکی شان یک بار خواستم بگویم که زیاد متمرکز شدن به مسائل زنان (به ویژه) باعث ناراحتی و افسرگی شدید می شود و این قابل فهم است... این حوزه ایست که شما با اشکالی از ظلم و اجحاف سر و کار دارید که برای اغلب این مردم کاملا صحیح و موجه به نظر می رسد...

خوشحالم که وقتت را صرف کارهای دیگر هم می کنی. در مورد وبلاگ پیشنهاد می کنم برای خنثی کردن اثر این وبلاگ موفق وبلاگ دیگری درست کنی و وجه دیگری از شخصیتت را آنجا نشان دهی... در وهله ی اول به خودت و اگر دوست داشتی به دیگران هم... احتملآ تنها راه این است...

به من هم یه موقع سر نزنی ها...
باریک الله...

----------
فرناز: نیما جان! کاملن موافقم که به نظر عده ای از دوستان تک بعدی شده اند و خود من انگار در وبلاگ به این بلا گاهی دچار شده ام. در مورد راه اندازی وبلاگ تازه باید فکر کنم؛ بیشتر ترجیح می دهم همین جا از ابعاد دیگر شخصیتی ام بنویسم.

راستی! کلی تبریک بابت جایزه ....واقعا استحقاقش را داشتید. می گویم یک وقت به زنستان مطلب ندهید ها!! باریکلا
:دی

نیما :: 3 مرداد 1386 10:16 بֽظֽ


یعنی حالا من هم باید اعتراف کنم که من هم چند سال پیش با تو شناختم خیلی چیزها و مفاهیم رو و تو بودی سبب آشناییم با کمپین و بعدها فعالیتم در آن... خب باشد گفتم هانی تعداد قندهایی را که می خواهی در دلت آب کنی بیشتر کن :دییی در ضمن نگران نباش شیطنتت کاملا هویداست (چشمک) :*

---------
فرناز: دیگه مزرعه نیشکر داره آب میشه :دی.....جدی پیداست؟ چه خوب! آخه من آدم هایی که همیشه جدی هستند را دوست ندارم و شیطنت به نظرم صفت خیلی مثبتی هست.

fateme :: 3 مرداد 1386 8:04 بֽظֽ


من ميدونم شما بادي بيلدينگم هستي. و همچنين آشپز خوبي كه باقاله پلوهايي كه با گوشت قرمز ميپزه معركه است!

----------
فرناز: آقا من چیکار کنم هربار می گویم بیایید برویدم باقالی پلو با گوشت قرمز بخوریم کار دارید اخه؟ :دی....فردا بعدازظهر خانه شما هستم. شام دیگه جدی برویم باقالی پلو بخوریم :دی

ماه محو :: 3 مرداد 1386 6:02 بֽظֽ


من ميدونم شما بادي بيلدينگم هستي....!

---------
فرناز: می بینم که داری افشاگری می کنی :-))

ماه محو :: 3 مرداد 1386 6:00 بֽظֽ


خط به خط متن توضیح از خواننده انگار توضیح من بود! خوب من با خوندن وبلاگ تو بود که روی مسائل حقوق زنان حساس شدم و از این جهت میتونم بگم وبلاگ تو منو از خیلی جهات فمینیست کرد. یه مدت هم همونطور که گفتی فکر میکردم مرکز فرهنگی هر ایرادی داره تو باید جواب بدی..اما با صبر خودت و تیپ آدمی که من باشم( که اهل گوش دادنه) دوزاریم افتاد. دیگه سعی میکنم حداقل آگاهانه اذیتت نکنم.

شاید بهتر باشه ابعاد دیگه ات رو هم بذاری اینجا بروز کنند. من واقعا پست کیوان رو که خوندم شاخم داشت درمیامد! به هر حال تو رو خدا وقتی من اومدم ایران ایندفعه و انشاالله قسمت شد ببینمت با همه ابعادت بیا سرقرار. اوکی؟

------------
فرناز: من کلی مشتاقم تو را از نزدیک ببینم انار جان. این بار حتمن امدی هماهنگ می کنیم هم را ببینیم :-)... اون پست کیوان را خیلی ها وقتی خواندند شاخ درآوردند :-)) تقصیر خودم هست که به جنبه های دیگر شخصیتی ام تو وبلاگ مجال بروز ندادم.

Anar :: 3 مرداد 1386 5:51 بֽظֽ


شهامت افرادی مثل شما که با نام واقعی خود وبلاگ می نویسن و البته به عنوان یک فعال اجتماعی هم شناخته شده هستند قابل تحسین هستش مخصوصا وقتی در وبلاگت هرازگاهی گریزی هم می زنی به دل مشغولی ها و احساسات و روزمرگی ها و ... و خب از اون طرف داستان ادم های کم ظرفیتی که با نهایت بی جنبگی به جای نقد های منطقی فقط پیگیر این هستن که سنجاق شون رو در زندگی خصوصی تو فرو کنند و از هر نکته ای پیراهن عثمانی (!) درست کنند برای پوشش عقده های شخصی و حسادت هاشون در مقابله و جدال با شخصیت فرناز سیفی بعنوان یک فمینیست و فعال اجتماعی .

------------
فرناز: و بودن خواننده های فهیم و پیگیر و دوست داشتنی مثل شما یکی از بزرگ ترین لذت های وبلاگ نویسی است لیلا جان.

لیلا :: 3 مرداد 1386 5:33 بֽظֽ


mikhastam chand ta dalil beshmaram ke chera in weblog et ra nabaiad avaz koni vali didam too 2 ta comment e ghabli behtar neveshtan!faghat iek koochooloo begam,ke man ham hich vaght to ra adam e jedi ii tasavor nakardam va hamishe shojaate to va baghie ie faalin ra tahsin kardam.omidvaram ke hamin tor be neveshtan dar in weblog edame bedi,har chand ke midoonam kare sakhtie va man ham bar ha aasabani shodam,vaghti too baghie ie ja ha khoondam ke dar morede neveshte haie to arajifi neveshtan.movafagh bashi
-----------
فرناز: من واقعن شرمنده این همه لطف و مهربانی می شوم...مرسی. به تعطیل کردن این وبلاگ فکر نکرده ام؛ یعنی راستش نزد خواننده هایی مثل شما احساس دین و مسئولیت می کنم...فقط به تغییر دادن تم این جا فکر می کنم :-)

Parisa :: 3 مرداد 1386 5:12 بֽظֽ


فرناز جان، اولاً من اصلاً تو را اینطور که دیگران قبلاً آشنایی از نزدیک تصور کرده اند، ندیده ام و ای کاش یک سر پاشی بیایی اینجا ببینیم که موضوع حقیقت دارد؟ ولی اگر هر کسی مثل من همیشه به اینجا سر زده باشد حتماً آن هویتهای دیگر تور ا هم لابلای نوشته هایت دیده و شناخته است. و بگزار بیشتر برات بگم تا قند تو دلت بیشتر آب شه. من با فعالیتهای زنان ایران از همین وبلاگ تو آشنا شدم. از همین طریق بود که به زوایا و بعدهای مختلف فعالیت اکتیویستها با خبر شدم. از همین طریق بود که بیشتر و بیشتر خودم رادر ارتباط با میهنم حس کردم. ( البته یکبار هم آنقدر از دستت دلخور شدم که همین پشت مونیتور نشستم به زار زدن).
روانی قلمت، نگاه تیزت، آگاهی و جسارتت و... خشم و فریادت، غمها و افسردگی هایت، خنده و مزه پرانی هایت و... همه همه را من در این مدتی که به اینجا سر میزنم دیده و حس کرده ام. البته میدانم که انسانها فوق العاده پیچیده اند. به قول وودی آلن که در فیلمی از زنی که تازه بهش دل بسته میپرسد: تو کی هستی و چند تایی؟ با اینحال میخواهم بگویم اینطورها هم نیست که آن دوستان گفته اند. زنده و شاد باشی

----------
فرناز: وای راست راستی قند تو دلم آب شد موناهیتا جانم :-*... راستش از این به بعد به هویت های دیگرم هم بیشتر مجال بروز بدهم، حس می کنم اینجا تک بعدی شدم و این خوب نیست. واقعا من حس می کنم چند تا هستم! بابت اینکه اشکت را دراوردم هم شرمنده :-(

موناهیتا :: 3 مرداد 1386 1:23 بֽظֽ


راستش اين يكي از ترسهاي من در راه اندازي وبلاگ بوده و هست. هميشه وبلاگ نويسها (به خصوص زنان وبلاگ نويس) را و شجاعتشان را تحسين كرده ام و معتقدم خودم موجود ترسويي هستم.
وقتي وبلاگنويس معروفي باشيد ترسش خيلي بيشتر است. من فكر مي‌كنم چند عامل وبلاگ نويسي را به كاري مخاطره ‌آميز تبديل مي‌كنند: 1) نويسنده زن باشد 2) نويسنده زني جوان باشد 3) نويسنده ساكن ايران باشد 4) نويسنده آدمي چندوجهي باشد (يعني نقشهايش در جامعه فراتر از نقشهاي معمول باشد) 4) به سياست و اجتماع گوشه چشمي داشته باشد 5) وبلاگش جزء معروفترينها باشد
پس وقتي فكرش را مي‌كنم مي‌بينم كساني مثل شما امشاسپندان عزيز خيلي شجاعيد. خيلي

-----------
فرناز: ممنون سارا جان :-).... کاملا با مواردی که برشمردید موافقم.

saraس :: 3 مرداد 1386 1:17 بֽظֽ