دستم را دراز می کنم و موبایل را از روی میز کنار تخت برمی دارم... دکمه ای را فشار می دهم، نور آبی رنگ صفحه نمایشگر صاف می خورد به چشم...چشم ها را کمی تنگ می کنم، یک ساعت و ربع است که خوابیده ام...از پشت این پرده کلفت و تیره رنگ آفتاب زیاد مجال خودنمایی ندارد.
ملحفه را که تا می کنم، می روم سمت در اتاق...دستگیره را به پایین می کشم...در باز نمی شود!....دوباره و سه باره و ده باره...هرگز در اتاق قفل نمی کنم...حالا هم در را قفل نکرده ام...اما در خیال باز شدن ندارد...با صدای بلند اهل خانه را صدا می زنم که این در چرا باز نمی شود؟...
حالا یک در، مرز دو فضای متفاوت شده است...مرز هیاهو و سکوت...مرز تقلا و سکون... مرز شلوغی و تنهایی... بیست دقیقه ای گذشته است که اهل خانه که به هر ترفندی برای باز کردن در و شکاندن دستگیره متوسل شده اند و افاقه نکرده است، به کلید ساز زنگ می زنند... به تعداد افراد آن سوی در حالا سرایدار ساختمان و کلیدساز هم اضافه شده اند...
آن سوی در همهمه حرف ها است...یک لحظه صدای چکش....لحظه ای صدای پیچ گوشتی و دسته کلید... یکی تن خود را محکم به در می کوبد...یکی دستگیره را چندبار پشت سر هم بالا و پایین می کند...این سوی در من، لباس خواب نارنجی و سفید بر تن کف زمین درست کنار میز کنار تخت نشسته ام، مورچه ای فاصله بین تخت و میز را هی می رود و می آید...نگاه من بین فاصله تخت و میز هی در نوسان است... اتاق غرق در سکوت...
مورچه مسیرش را عوض می کند؛ تخت را دور می زند و می رود در فاصله تنگ بین تخت و پنجره...بلند می شوم، روی تخت غلتی می زنم و خودم را در فاصله تنگ بین تخت و پنجره جا می کنم...مورچه می رود زیر پیراهن خواب نارنجی و سفیدم... از پنجره زل می زنم به سبزی درختان روبرو و دلم هوس یک لیوان شیر می کند... آن سوی در صدای کلیدساز دیگری هم اضافه شده است...چه کسی باور می کند این در قهوه ای آنقدر چموش باشد که حتا خیال جا خالی دادن و شکستن زیر کوبش تن ورزشکار و ورزیده برادرم را هم نداشته باشد؟! ...
مورچه از شکمم بالا می رود...سرم را داخل یقه پیراهن می کنم و زمزمه می کنم: چه مورچه کوهنوردی! چقدر هم تند بالا میری! نفس کم نیاری!....صدایی مهیب...در می شکند....یک، دو، سه، چهار، پنج، شش نفر آن سوی مرز... مورچه می رسد به گردنم...می رود بالاتر...بالاتر... دستم را که زیر چانه ام می گیرم مسیرش را تغییر می دهد...گم و گور می شود در هیاهوی حاصل دری که شکسته شد و آدم های آن سوی مرز....
Permalink
|