Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

جمعه ۹ شهریور ۸۶

اسمش را بگذارید غم...

 



دیشب حوالی ساعت سه از خواب پریدم...شاید پانزده دقیقه ای طول کشید تا یادم آمد این تخت غریبه، این اتاق با سقف شیروانی اش و این آیینه بالای سرم کجا است و باید به ان خو کنم.... ژاکتم را به تن کردم و از در تاریکی سیزده پله را شمردم و از طبقه بالا پایین آمدم؛ از نشمین رد شدم، دری که رو به حیاط بی نهایت سرسبز و آب نمای زیبایش است را باز می کنم....سرما تا مغز استخوانم نفوذ می کند و باز یادم می آید که اینجا همه از هوای خوب این روزها حرف می زنند!! و من از سرما می لرزم... چشم هایم را که می بندم یادم می آید که زندگی ام را در دو چمدان نارنجی چپاندم و با ملغمه ای از احساسات متناقض، از خشم گرفته تا دلتنگی غریب، بی خداحافظی از کسی، با سکوتی غریب که دل خودم هم از غربتش می گیرد ایران را ترک کرده ام، ادامه تحصیل، تجربه های تازه، زندگی نو...همه این واژه های کلیشه ای تهی از احساس...و حالا چمدان های نارنجی ام را در جایی بسیار دورتر از ایران و همه آن هایی که عزیز جانم هستند، در خانه نقلی زیبایم ، باز کرده ام ...چقدرطول می کشد به این شهر غریب، دور و بی نهایت سبز عادت کنم؟ چشم هایم را باز می کنم...سردم است...

Permalink | Comments 90
 


 

.:: نظرات خوانندگان



سلام فرناز عزيزم
ببخشيد كه كمي دير برات مينويسم.آخه يه ايميل برات فرستادم ولي جوابي نگرفتم گفتم شايد آدرست عوض شده و به همين دليل اينجا برات مينويسم.فقط ميخواستم بگم كه جات در كنارمون خيلي خاليه.گرچه هيچ شكي ندارم كه يكي يكي راههاي ترقي برات باز ميشه و با درد دوري از خانواده هم كنار مياي. فردا ميريم خونتون براي آش پشت پات.ميخوام حسابي به جات بخورم و برات دعا كنم عزيزم. اگه آدرست عوض شده آدرس جديدت رو بده كه عكسهايي رو كه فردا ميگيرم برات بفرستم.
دوستدار دختر خاله عزيزم
ساناز

-----------
فرناز: ساناز گل و ماه من! من ازت ایمیلی نگرفتم عزیزم....به این ادرس فرستادی: iranianfeminist@gmail.com ؟ آخیییی.....برایم حتما عکس بگیرید بفرستید ها...من دلم براتون تنگ شده...خیلی....بوسسسسسسسسسسس

ساناز :: 19 شهریور 1386 10:17 بֽظֽ


سلام فرناز جان
همون موقع كه اين متن رو خوندم برات ايميل دادم. اميدوارم به دستت رسيده باشه . . . به يادت هستم . . . تحول بخير . . .

----------
فرناز: نه علی جانم! ایمیلی ازت به دست من نرسیده :-(

علي :: 19 شهریور 1386 9:23 قֽظֽ


سلام فرناز جان
من فرنوش تهراني هستم.امروز به طور اتفاقي وبلاگت رو خوندم و فهميدم كه رفتي.اميدوارم كه هميشه خوب و خوش و موفق باشي.نگذار كه غم و غصه و غربت تو رو از پا بندازه چون مي دونم كه تو قوي تر از اين حرفا هستي.موفق باشي و دلت هميشه شاد

------------
فرناز: فرنوش جانم...مرسی عزیزم....یاد آن سفری که رفتیم بخیر :-)

فرنوش :: 17 شهریور 1386 6:18 بֽظֽ


اين دوري و غم به تجربه و هدفي كه داري مي ارزه . موفق باشي . اميدوارم كه هم چنان وبلاگتو بنويسي ، خواننده ي هميشگي ِ نوشته هات هستم .


---------------
فرناز:ممنون از آرزوی موفقیت نهال عزیز :-)

nahal :: 16 شهریور 1386 5:32 بֽظֽ


سلام
عجیب بود. سورپرایز شدم. ظاهرا همکشوری شدیم! منم ساکن لاهه و مشغول تحصیل در لیدن هستم. کمی تعجب کردم زوله تا آنجا که میدانستم به جز یک مدرسه عالی مهندسی ، دانشگاه نداشت. شاید هم اطلاعات من قدیمی و غیر معتبر باشد. در هر صورت برات آرزوی موفقیت دارم. راستی هر چند خودم رو قابل نصیحت کردن نمیدونم ولی راستش بنظرم هنوز نرسیده زیاد روی غم غربت ( جز واسه لوس کردن!) در درون خودت تاکید نکن. آدم رو بی جهت دپرسیو میکنه و از استفاده ماکزیموم از امکانات و شرایط باز میداره. هر چند فکر کنم زرنگتر از اینها باشی.
اگر در هر زمینه ای کمکی از دست من بر می اومد و دوست داشتید تماس بگیرید. اگه خواستید با ایمیل موبایل رو بدم.
با بهترین آرزوها
کوشا

---------
فرناز: مرسی....والا من کلا یک مقداری لوس هستم اصلا :-)

کوشا :: 16 شهریور 1386 2:37 بֽظֽ


ّبندده خدا پدرت! چه می کشه؟!!!!!

----------
فرناز: ؟!

reza :: 15 شهریور 1386 5:33 بֽظֽ


farnaz junam ba inke dele hameye ma baratun tang mishe ama shuru yek zendegiye sharshar az aramesh va movafaghiyat ro baratun arezu mandam...va be omide bazgashte mojadadet be iran:-)

---------------
فرناز: مرسی نگار جانم :-*

نگار :: 15 شهریور 1386 11:11 قֽظֽ


سلام فرناز جان. چه بي خبر؟ روزنامه نگاري؟
اميدوارم موفق باشي.
بعيد مي دونم ديگه برگردي اما هرجا هستي خوب باشي و قوي

----------
فرناز: آره مهناز جان....مرسی عزیزم:-*

مهناز ميناوند :: 15 شهریور 1386 8:23 قֽظֽ


هیچ باورم نمیشه تو الآن تو Zwolle هستی...این روزهای سرد میگذره.غصه نخور جونم

-----------
فرناز: :-)

ariachne :: 15 شهریور 1386 2:49 قֽظֽ


با سلام خدمت مبارز و فمینست گرامی خانم سیفی خیلی ناراحت شدم از اینکه از پیش ما رفتید ولی خوشحالم به خاطر ادامه تحصیل و رسیدن به هدفت رفتی امیدوارم هر جا که باشی موفق باشی فقط خواهشآ وبلاگت را رها نکن پون که خیلی دوستش دارم امیدوارم یه روز به ایران برگردی و به مبارزاتت ادامه بدهی فقط یه سوال می تونم بپرسم چه رشته و چه کشوری تحصیل می کنید؟

---------------
فرناز: ممنون از ارزوی موفقیت....روزنامه نگاری می خوانم، در هلند.

ازاد :: 15 شهریور 1386 0:33 قֽظֽ


سلام
منم یه ایرانی دور از وطن هستم و چه بخوام چه نخوام به این (جهنم سبز) که من اسمشو گذاشتم عادت کردم ......
امیدوارم موفق باشین و دلتون سبز باشه و همیشه ایرانی ...
شب باشین....
نیما

----------
فرناز: ممنونم.

nima :: 14 شهریور 1386 11:44 بֽظֽ


aadat mikoni, mesl-e hameye digaraan, sakhtish faghat sad saal-e avvalash ast. Mohem in ast ke betavaani in sad sal ra davam biavari!
Movafagh bashi, rasti kodoum gousheye donia hasti? Ba'id midounam ke too sarzamin-e yakh zadeye Canada bashi?

--------------
فرناز: صد سال اول....یهو بگو دو تا عمر! نه کانادا نیستم:-)

sarbehava :: 14 شهریور 1386 8:15 بֽظֽ


امیدوارم یه روز با خوشحالی برگردی :-) و همچنین اینجا نوشتن رو فراموش نکنی
موفق و سلامت و شاد باشی

-------------
فرناز: ممنون لیلا جان...امیدوارم درسی که می خوانم برای فعالیت هایم در ایران مفید باشد. اینجا نوشتن را هم قول می دهم فراموش نکنم.

leila :: 14 شهریور 1386 3:17 بֽظֽ


سفر با چمدان های نارنجی ، چشم ها را به خود خیره می کنه.
سفر سردی که دارین به روزهای گرمش نزدیک می شه اگه بدونین چطور باید گرمش کرد
پله ها را نشمر چون تعدادشون در روند گرما تاثیر داره میتونی با دویدن روی پله ها خودت رو گرم کنی :دی

اونجا که هستی یه دوربین خوب لازم داری تا از تمام لحظاتی که در اونجا هستی فریم به فریم عکس تهیه کنی
تا در آینده بتونی از لذت ببری
و واسه اونهایی که توی خونه تو ایران منتظرتن به هدیه بیاری
قدر بدون لحظه بر نمی گردن!

------------
فرناز: دوربین همراه خود دارم؛ اما راستش چندان اهل عکس گرفتن نیستم و همیشه از دوربین فراری هستم! سعی می کنم قدر لحظه ها را بدانم :-)

dastanak :: 14 شهریور 1386 3:13 بֽظֽ


سفر اگر چه جان کاه است و با سرگردانی همراه.اما بيش از آن جان افزاست و عبور از سرگردانی بزرگ تر! به جمع مسافران سرگردانی خوش آمدی! به اميد ديداری ديگر

------------
فرناز: ممنون آقای ضیایی عزیز.....امیدوارم باز فرصت دیدار شما باشد :-)

سام الدين ضيائی :: 14 شهریور 1386 10:42 قֽظֽ


حالا هي پينگ كن!! مام هي بودو بودو بيايم به اميد خبراي جديد، بخوريم توي ديوار!!آخه خدا رو خوش مياد؟

-----------
فرناز: والا به خدا من پینگ نمی کنم....نمی دانم کدام بیماری هی پینگ می کند. من از این اخلاق ها دارم آخه رفیق؟ :-)

k1-35 :: 14 شهریور 1386 10:21 قֽظֽ


من از دنیا به دورم الان فهمیدم. کلی خوشحالم که اومدی برای درس. خیلی تجربه خوب و عالی هست که به نظرم به خیلی سختی هاش می ارزه. و البته خب یه دنیا غم و سختی هم داره، از همه بدتر اینکه آدم گاهی دچار دوگانگی می شه. دلش ایرانه و در عین حال باید بپذیره که تو یه جامعه دیگه هم داره زندگی می کنه که نباید ازش عقب بمونه. چی می خونی حالا؟ مطالعات زنان؟ تحقیق مشترک راه بندازیم؟! ;)

-------------
فرناز: مرسی صنم جونم... آره تجربه عجیبی هست. با هر تصمیمی بالاخره آدم چیزهایی را از دست می دهد و چیزهای تازه به دست می اورد دیگه. گاهی هم دل آدم برای چیزهایی که دیگه نیست بدجوری تنگ می شود. روزنامه نگاری دارم می خونم، که شدیدن می توانیم تحقیق مشترک راه بندازیم :دی

خورشید :: 14 شهریور 1386 6:33 قֽظֽ


سلام
خوش آمدید
امیدوارم هر وقت تونستید بیایید بلژیک پیش ما، راهی نیست تا اینجا
موفق باشی

-----------
فرناز: سلام آقای نیلیان نازنین....چشم. حتمن میام و شدیدن دوست دارم شما و مهشید جان را ببینم.

نیما نیلیان :: 14 شهریور 1386 5:09 قֽظֽ


از خیلی دور از خیلی وقت پیش بهتون تبریک می گم!
مطمعنا شما هرجا که باشید با این قلم زیبایی که دارید و احساسات پاک همیشه موفق خواهید بود.

----------
فرناز: مرسی از لطفتان آراز جان :-)

آراز سرابی :: 13 شهریور 1386 4:05 قֽظֽ


امید که هر جا که هستید موفق باشید و مثل همیشه پویا و فعال!

------------
فرناز: ممنونم سمیه جان :-)

سمیه :: 13 شهریور 1386 0:38 قֽظֽ


موفق باشی فرناز جونم..

----------
فرناز: مرسی دنیا عزیزم :-*

دنیا :: 12 شهریور 1386 10:51 بֽظֽ


mobarakeh, adat mikoni natars...

------------
فرناز: امیدوارم .....

رسول نمازی :: 12 شهریور 1386 9:47 بֽظֽ


به دورترها که نگاه میکنم یاد دختر کوچولويی می افتم که با هم روزگاری داشتیم گذر زمان دختر کوچولو رو به مبارز و مجاهدی
تبدیل کرد برای تغییر مفهوم خیلی از ساختارهای غلط
آخ که چقدر از این که از ما دوری دلم گرفته امیدوارم به همه آرمانهای زندگیت برسی . افقهای طلایی از آن تو باد. میبوسمت

------------
فرناز: عزیز دلم.....یاد وسطی بازی کردن هایمون بخیر نازنین....یاد گشتن ها و خرید کردن هایمان تو پاساژهای تهران....دلم خیلی برایت تنگ میشه...

نازنین :: 12 شهریور 1386 9:14 بֽظֽ


nakone be havaye laleha rafti holand farnaz jan!

------------
فرناز: لاله های زیبا :-)

delaram :: 12 شهریور 1386 9:08 بֽظֽ


فرناز عزیز
مدتی که از دور میشناسمت حالا که اومدی نزدیکای ما امیدوارم ببینمت .

------------
فرناز: شما کجا هستید نسیم جان؟ :-)

نسیم :: 12 شهریور 1386 8:11 بֽظֽ


به نظرم دنيا خانم كمي حرصشون گرفته :دي

-----------
فرناز: :دیییییییی

پريسا :: 12 شهریور 1386 3:46 بֽظֽ


هر جا هستی خوش باشی. چند ماه اولش سخت ولی بعدش عمرا اگه بخوای برگردی ایران ;) فکر کنم به داهات ما نزدیکی اینورا اومدی خبر بده.

-----------
فرناز: داهات شما کجا هست؟ :دی

40tike :: 12 شهریور 1386 2:09 بֽظֽ


فرناز جان اونجا اوج نژاد پرستی دوستان هلندی امروز و استعمارگران کلاسیک دیروز رو درک خواهی کرد زیاد طول نمیکشه
بذار بهتر با چشمانتان شاهد باشید چطور زنان در قالب قوانین متمدنانه برای اهداف ج ن س ی در تی وی های پ و ر ن و سایتهای ج ن س ی به شیوه متمدنانه قرن جهانی سازی خرید و فروش میشن اینجوری بهتر هویت زن غربی رو درک میکنید البته این همه چیز نیست معنای فروپاشی نهاد خانواده در کشوری که در راس هم ج ن س بازی دنیا قرار داره در نوع خودش شاهکاره تمدن مورد نظر شماست

بعضی کلمه ها رو جدا جدا نوشتم خدایی ناکرده دولت کریمه !!! و وزارت خونه صفار هرندی سایت شما رو بهانه فیلتر قرار نده راستی چرا شما مثل صفار سانسور رو دوست دارید؟!
عجب !!

oh oh farmoodin ke emailo vared konam sorry
nemdoonestam pas shod 3 bar

--------------
فرناز: !!!

خشایار هخامنشی :: 12 شهریور 1386 0:26 بֽظֽ


موفق باشی فرناز.
:)
شاد بودن رو هم از خودت دریغ نکن. حیفه.

-------------
فرناز: مرسی پرستو :-)....امروز احوالت را از منصور می پرسیدم. تو کی راهی هستی؟

پرستو :: 12 شهریور 1386 11:12 قֽظֽ


khoobe are oonja be darde to mikhore!
boro ba chand ta harzeye bi hormat doost sho bebin chejoori oona shorteshoon ro jeloye pesar haye mokhtalef pain mikeshan!
farhange to yeki be oonja mikhore!!

------------
فرناز: شما شاهکارهای خلقت زیر کدام بوته تا حالا قایم شده بودید؟ :-))))

donya :: 12 شهریور 1386 9:41 قֽظֽ


این هم یک مرحله جدید از زندگیست. مبارک است.

اما رفتی و بعضی ها داغدار شدن. دیگه سوژه ای برای نوشتن نخواهند داشت!

----------
فرناز: والا حاجی جان آن بیکارها و علاف هاشون از اینجا هم که باشم سوژه برای نوشتن پیدا می کنند!! :دی....خوبی شما؟:-)

حاجی واشنگتن :: 12 شهریور 1386 5:39 قֽظֽ


فرناز تو هم رفتی؟...تازه ایمیلمو نوشته بودم که برات بفرستم باکلی بهونه که اون همه کارایی که تابستون باهات داشتم موکول شد به حالا!
فرناز جان من تا حالا ندیدمت و تنها چیزی که منو به تو نزدیک کرد همین وبلاگ بود.اما...اما نمی دونم چرا الان بغض کردم! نمی دونم چرا حس می کنم دلم یه عالمه برات تنگ می شه؟
...خنده داره نه؟!
بی نظیرترین روزا رو برات آرزو می کنم. امیدوارم هرجا که هستی بدرخشی همونطور که شایستشی.
خوب باشی خانوم گل

----------
فرناز: آخی عزیزم! کاش زودتر می گفتی بهم عزیزم....مرسی برای این همه مهربانی....بغض نکن دختر خوب. اینجا می نویسم هی :-)

مونا :: 12 شهریور 1386 1:53 قֽظֽ


بورس تحصیلی به دانشگاه آزادی ها؟؟؟ نکنه هلند داره بورسیه خیرات میکنه!!!!

-------------
فرناز: آره جیگر جان....الهی موش کور بخورتت :-))...حالا چرا یکی و نه دو تا؟ :-))

یکی :: 12 شهریور 1386 0:29 قֽظֽ


یک عدد سیما سجادیانی بی نهایت از شما سپاسگزار است بانو :دی (بانو و :دی ش رو به مدل میرزا بخون:*)

-------------
فرناز: ما کلی ارداتمند یک عدد سیما سجادیانی گل هستیم ...بوسسسسس

سیما :: 12 شهریور 1386 0:11 قֽظֽ


Salam, bavaret mishe man too Zwolle zendegi kardam?Yek modati chon too laiden kelase zaban natoonestam begiram majboor shodam beram Zwolle. khoda komaket kone Dutch zood yad begiri. Rasti, darset kei shoroom ishe? midooni ke Sina ham Delft hast. kheili khoshalam oonja hasti, shayad man zemestoon ye sari biam ya Holland ya beram Italy. Yek mahe pish ham Holland boodam. kash mitoonestam kheili chizaro behet begam... midoonam ke Zwolle ba Delft faselash ziade, nemishe ke Sina khoone begiri. Shadidan havas kardam bazam biam Holland. midoonam ke tabestoon hatman miam.... Kheili delam tang shod yedafe. Delam mikhad ye Big Hug behet bedam barat arezooye movafaghiat konam.

------------
فرناز: چه جالب مهشید جان :-)...درسم از فردا شروع می شود و به زبان انگلیسی هم هست. البته هلندی هم باید کم کم برای زندگی عادی یاد بگیرم و به نظرم خیلی زبان سختی امده!! آره...امروز باخبر شدم سینا هم تقریبا همسایه من شده :دی.....چقدر عالی میشه که یک سر اینجا بیای مهشید جان. چقدر ذوق کردم.

Mahsheed :: 11 شهریور 1386 11:22 بֽظֽ


اتفاقآ چند وقت پیش در رشته ی مورد علاقه ام فلسفه دانشگاهی در اوزنابروک آلمان پیدا کردم که انگلیسی زبان بود و شهریه نمی گرفت. با یک آقای ایرانی که اونجا پی اچ دی می خوند تلفنی صحبت کردم این قدر از مردم آلمان و به خصوص اوزنابروکی ها بد گفت که من پاک از آلمان منصرف شدم. ایشون در واقع از رفتار سرد اونا افسرده شده بود و به من گفت مرد حسابی آخه تو توی تهران نونت کمه آبت کمه...
حالا که فعلآ موندم. شنیدم فرانکفورت شهر متفاوتیه تو آلمان از این لحاظ. چون بزرگه و خارجی زیاد داره مردمش ذهن بازتری دارند... شهری که شما هستید چطوره؟ اسمش رو چطور باید تلفظ کرد؟

------------
فرناز: شهر بی نهایت سرسبز و آرامی است که جزصدای طبیعت هیچ صدایی انگار ندارد! تلفظ آن به فارسی بخواهم بنویسم می شود " زوئله" ....مردم همتااینجا به نظرم خونگرم و مهربان آمده اند. البته برای قضاوت هنوز زود است.

Nima :: 11 شهریور 1386 11:10 بֽظֽ


ghazie hivos o az in harfas dige na?

----------
فرناز: نه بامزه! اسم چیزی به نام بورس تحصیلی به گوشتون خورده احتمالا؟ :-)

lMoosa LOwenkrands :: 11 شهریور 1386 8:18 بֽظֽ


1.بازم مجبوريم آرزو كنيم عزيزي موفق باشه و محكم .
2.اميدوارم فردايي كه برگشتين و گذشته رو نگاه كرديد از اين تصميم راضي باشيد .
3.بازم اميدوارم و مطمئنم اين فاصله مانع فعاليتهاتون نميشه.

---------
فرناز: امیدوارم....امیدوارم :-)

mohi :: 11 شهریور 1386 7:50 بֽظֽ


فرناز جونم همین حالا از رفتنت آگاه شدم
البته کمی شوکه دارم برات می نویسم
گلم من که در ایران نتونستم ببینمت، شاید در اروپا بشه!
خیلی دوستت دارم
تو افتخار ملی ما زنان ایرانی هستی
بــــوس
مـــاچ
خدا همیشه و همه جا نگهدارت باشد.

---------
فرناز: امیدوارم اینجا حتما ببینمتون شهلای نازنین....شما همیشه به من لطف دارید :-)

شهلا :: 11 شهریور 1386 7:13 بֽظֽ


man alan den haggam farda miram delft. to koajyi? kash gofte budi baham khune migereftim male man ke kheili gerune 330 euro :)) kodum univi to?

--------
Farnaz: bayad to naghshe bebinam cheghdr fasele darim :D

sina :: 11 شهریور 1386 6:43 بֽظֽ


salam. farnaz jan toham mes eman bedune khodafezi rafti? man hollandam to kojayi? tel va adreseto baram email kon shayad tatilat betunim hamo bebinim? kheili khoshhalam ke toham injay

____________

Farnaz: WOW! I'm there too!!baba che aali....kodom shahri doost jan? to key rafti rasti bi seda?!i

sina :: 11 شهریور 1386 6:38 بֽظֽ


رابرت سی. میلز می گوید در آمریکا گروه قدرتمند نخبه ای وجود دارد؛ مردانی سفید پوست، پروتستان و البته ثروتمند هستند که علایق نزدیک و منافع مشترکی دارند ... که درنهایت قدرت در میان این گروه می چرخد
البته پاراگراف بالا عیناً مطالب میلز نیست،اما چیزی که می خواهم راجع به آن بگویم«گروه نخبه قدرتمند» است.در کشور ما این مفهوم بیش از حالت سیاسی جنبه فرهنگی دارد.اگر بشود به سبک میلز از«گروه نخبه قدرتمند» در ایران معرفی بدست داد می شود گفت:«مرد، مسلمان(شیعه)، ثروتمند»-هرچند فاکتورهای دیگری (مثل قومیت) هم می توان بدست داد.- تعریف من از قدرت عاملی است که اجازه می دهد فرد آن طور که می خواهد زندگی کند (و حتی در شرایطی دیگران را مجبور را کند آن طور زندگی کنند که او میخواهد!) حالا یک سئوال: چگونه می توان خارج از این اقلیت نخبه قدرتمند بود و به خواست خود زندگی کرد؟
من به عنوان یک«دختر غیر مسلمان از طبقه متوسط » این سئوال را می پرسم
شما جوابی دارید؟
افتخار می دهید به عنوان پاسخ در وبلاگم کامنت بگذارید؟

مژگان :: 11 شهریور 1386 4:58 بֽظֽ


ديگه وقتش بودها! موفق باشی.

-----------
فرناز: مرسی ندا جان :-)

Neda :: 11 شهریور 1386 4:54 بֽظֽ


استاد، پس اون شامي كه به ما دادي شام آخر بود؟ راستي تو بلاد كفر، باقالي پلو با گوشت پيدا ميشه؟البته از نوع حلال گوشت!

-----------
فرناز: استاد با عیال بیایید اینجا، باز باقالی پلو با گوشت بدهیم خدمتتون. والا گوشتش را که یافتیم فعلا :دی

ماه محو :: 11 شهریور 1386 4:11 بֽظֽ


سلام
واي يعني شما واقعا از ايران رفتيد ؟؟؟؟
خوب اين كارتون دليلي هم داره حتما؟ يعني فقط به دليل ادامه تحصيل؟؟؟؟ اينجا هم كه ميشد؟؟؟
اينجوري هم كه نوشتيد معلومه ايران رو بيشتر دوست داريد. نميدونم چي بگم. اميدوارم فشار غربت اونقدر نباشه كه به شما سخت بگذره. موفق باشيد.

--------------
فرناز: انقدر کار عجیبی است از ایران رفتن؟!!

علي :: 11 شهریور 1386 3:02 بֽظֽ


عزیز دلم دخترای من خوبند. گلشن امسال می ره مدرسه .هر جا باشی یادت همیشه تودلم می مونه.

------------
فرناز: ممنون زهره جان..بابت این همه خوبی و مهربانی تون.

زهره :: 11 شهریور 1386 1:52 بֽظֽ


هر جا كه هستی شاد باشی و شاد زی...

----------
فرناز: مرسی :-)

کاوه كرمانشاهي :: 11 شهریور 1386 1:20 بֽظֽ


دلم برات خیلی خیلی تنگ می‌شه. اون روز می‌خواستم بیام تو راز و بگم که همون یه بار، بس بود که بفهمم چقدر خوب و مهربونی؛ بس بود که حس کنم صد ساله می‌شناسمت، که دلم بی‌نهایت برات تنگ بشه اما نمی‌دونستم اجازه دارم بگم رفتی یا نه.
دلم برات تنگ شده اما خیلی امیدوارم به اون ناهاری که قراره سه تایی با هم بریم. تا اون موقع بگرد و یه رستوران خوب پیدا کن:)
:*******

-------------
فرناز: سیما جانم دل من هم برایت خیلییییییی تنگ میشه. برای ان همه خوبی و مهربانی که در وجودت دیدم. دنبال رستوران هم می گردم، از نوعی که بشه تا خرخره بخوریم :-))....بوسسسسسسس

سیما :: 11 شهریور 1386 1:15 بֽظֽ


امیدوارم که هرچه زودتر عادت کنی و تجربه های تازه شادت کنند / رفتند برای من یه خوبی داره اگه کم پیدا بشی دلم شور نمیزنه و هی فکر نمیکنم که برات اس ام اس بزنم یانه نکنه اوضاع رو بدتر کنه و.......

-------------
فرناز: مرسی ساناز جانم....دلم می خواست قبل رفتن یک بار دیگه می دیدمت.

ساناز :: 11 شهریور 1386 0:31 بֽظֽ


نکنه از دست من فرار کردی ؟ کجا گذاشتی رفتی همساده ؟!

---------
فرناز: اوهو! من یقه تو را اینجا هم می گیرم ها :دی....یک جایی تو اروپا.

داریوش کبیر :: 11 شهریور 1386 0:30 بֽظֽ


فرناز عزیز تو هم رفتی پس؟ بهترین کار رو کردی این گه دونی با این مردم کثافتش لیاقت امثال تو رو نداره همون بهتر که بری و بتونی نفس بکشی هم خودت هم ذهنت ...خیلی وقته ندیدمت ولی حالا که میبینم دیگه دم دست نیستی احساس دلتنگی می کنم :) شاد باشی دختر

-----------
فرناز: مرسی روزبه جانم...دل من هم براتون تنگ میشه.

rouzbeh :: 11 شهریور 1386 0:27 بֽظֽ


فرناز جان سلام ، نميدونم بگم خونه نو مبارك يا بگم حيف كه رفتي. ولي ميدونم بايد بگم واقعا متاسفم كه اينجوري رفتي .اميدوارم اونجا تجربه هاي جديد و فضاي تنفسي بازتر جاي تنهايي هات رو پر كنه و از صميم قلب آرزو مي كنم هرجا كه هستي موفق باشي و نوشتن اينجا رو فراموش نكني .

---------
فرناز: ممنون نسترن جان...نوشتن اینجا را هم قول می دهم فراموش نکنم.

سترن :: 11 شهریور 1386 0:02 بֽظֽ


ONE:It is fun to see that our weblog can simply be up and running wherever you go.
It can be renewed and edited from anywhere as well, isn't this lovely??
TWO: It takes more than 15 mins to realize that we are as old as the universe, i.e. several billion yrs.
So does anyone know how many more years we will experience brand new things???
Experiencing is always fun and never painful.

----------
Farnaz: I hope so ...

سامان :: 11 شهریور 1386 11:42 قֽظֽ


سلام فرناز جانم

دلم گرفت.خیلی هم زیاد.همه عزیزان میروند.....

---------
فرناز: دل خودم هم زهره جان! دختر گلت خوبه؟

.....زهره :: 11 شهریور 1386 9:49 قֽظֽ


برایت آرزوهای خوب خوب می کنم دخترک به همراه دلی شاد...


-----------------
فرناز: مرسی فاطمه جانم :-)

fateme :: 11 شهریور 1386 8:44 قֽظֽ


من که هنوز بعد از سه سال و هفت ماه (روزش رو هم مي خواي؟) عادت نکردم. اميدوارم تو زودتر عادت کني

-----------
فرناز: امیدوارم میترا جان....

ميترا :: 11 شهریور 1386 6:48 قֽظֽ


farnaz aziz ,to mano nemishnasi vali man be khoondanet adat daram delam bart shoor mizane vaghti nisti va mehret too delam ga gerefte vaghti shenidam to ham bare safar basti hes kardam iran cheghadr dare tanha mishe hameye oonai ke doosesh daran daran be fakre raftan mioftan vali man ba in tagrobe ashenam roozaye aval engar too kahbi yavash yavash hey moghayese mikoni bad shoroo be kashf mikoni behesh adat mikoni va dige az bargahstan vahshat dari halati ke man in rooza daram shayadam etefaghate digei da daroone to biofte vali in tajrobe kheili arzeshmande va sai kon ke az hichi natarsi joz adama!har ga hasti shad bashi va age too oghianoosie boodi bande dar bast dar khedmatet boodam vali engar ke invara nisti!

-----------
فرناز: من خوشبختم که این همه دوست نادیده خوب و مهربان دارم لیلا جان. ان طرف ها نیستم... این روزها فعلا فقط گیجم.

leila :: 11 شهریور 1386 3:52 قֽظֽ


فرناز جان! بی خبر رفتی! چند روز پیش از دوستان جویای احوالت بودم ولی اونها هم بی خبر بودند.
هر جا هستی، پر انرژی و شاد باش. رفتنت برای من یک بدی داره و اون هم اینه که دیگه کتابی اگر معرفی کنی احتمالن من نمی تونم تو ایران پیدا کنم. چقدر خوب بود وقتی می اومدم وبلاگت و اسم کتابها و نویسنده هاشون را یاد داشت می کردم می ذاشتم تو جیب کیف پولم برای وقتی که گذرم به کتاب فروشی افتاد.
احساست را حفظ کن (البته احساس های خوب را)
به امید دیدار دوباره.

-------
فرناز: آخ! داغ دلم را تازه کردی لیلا جان....یکی از بزرگتریناندوه های بعد از این من همین به روز نبودن در مورد کتاب های فارسی خواهد بود :-(....به جادی هم سلام برسان. دلم برای مهربانی جفتتان تنگ شده است.

لیلا :: 10 شهریور 1386 11:35 بֽظֽ



سفر برون کند از طبع مرد خامی را

کباب پخته نگردد مگر ز گرد ید ن

--------
فرناز: :-)

فرزین :: 10 شهریور 1386 10:37 بֽظֽ


farnaz jonam kaaaaaaaaare kheili khobi kardi koli halesho bebar. dostaye khob peyda kon ke dargire tanhai nashi
age mikhay dorost pish bere be aghab aslan negah nakon gozashte i dige vojod nadare. khanoomi movazebe khodet bash. khoshhalam ke omadi nazdik tar be man. shayad ye rozi hamo didim take care :*

---------------
فرناز: به تو نزدیک شدم آسیه جانم....اما سخته گذشته را ول کرد و فراموش کرد...امیدوارم ببینمت روزی عزیزم :-*

asiyeh :: 10 شهریور 1386 7:32 بֽظֽ


omidvaram ke in rooz haie sakhte avalie ra har che zood tar begzarooni?kesi ra mishnasi injaii ke oomadi?movazebe khodet bash!D

----------
فرناز: مرسی پریسا جانم....چندنفری رامی شناسم....هرچنددوست صمیمی ندارم.

Parisa :: 10 شهریور 1386 6:34 بֽظֽ


"رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل"
مراقب خودت باش

----------
فرناز: چشم :-)

مهیار :: 10 شهریور 1386 6:27 بֽظֽ


فرناز عزيز
در سفر بودم كه خبر پروازت را شنيدم. راستش هم خوشحال شدم و هم ناراحت. خوشحال از اينكه بالاخره توانستي از اين قفس تنگ و محدود رهايي يابي و به سمت دنياي باز و بدون محدوده بروي و ناراحت از اينكه ديگر من و افراد خانواده نمي توانيم به اين زودي ها از نزديك ملاقاتت كنيم.
غم غربت سخت است ولي با شناختي كه از تو دارم مطمئن هستم كه بر اين غم غلبه خواهي كرد. قوي باش و با اراده اي آهنين فقط به هدف و به آينده روشنت بيانديش و مهم تر از همه مواظب خودت باش.
از صميم قلب برايت آرزوي موفقيت مي كنم و روي ماهت را مي بوسم.
ساحل افتاده گفت گرچه بسي زيستم
هيچ نه معلوم شد، آه كه من كيستم
موج ز خود رفته اي تيز خراميد و گفت
هستم اگر مي روم، گر نروم نيستم

------------
فرناز: مرسی از اینهمه مهربانی و لطفتان خاله هاله گل....چشم! مراقب خودم خواهم بود و سعی می کنم با این عم کنار بیام.

خاله هاله :: 10 شهریور 1386 4:15 بֽظֽ


تو هم ؟!!! هر جای دنیا که هستی برات بهترین ها رو ارزومندم فرناز جان .

-----------
فرناز: اره لیلا جان...من هم :-(

لیلا :: 10 شهریور 1386 3:15 بֽظֽ


فرناز جان امان از درد غربت توی اون غروبای غمگین و زیبای لندن قلب ادم چنگ چنگ میشه و یک جورایی فشرده میشه و سنگینی میکنه یاد خاطرات گذشته و دور که هر دم دور تر میشه چشمان ادم رو بر اب میکنه ولی فرناز جان عادت میکنی اولش سخته باید خودت رو غرق در کتابها کنی امید وارم موفق بشی و هر جه میخواهی همان شود به امید روزهای خوش و شاد

-----------
فرناز: مرسی زیبا جان....بایدخودم را غرق در کتاب ها کنم....درست می گویید

زیبا :: 10 شهریور 1386 3:07 بֽظֽ


سفر همیشه بد هم نیست! ممکنه چند وقتی رنج‌آور باشه، ولی بعدها باهاش کنار میای. موفق باشی

-------------
فرناز: مرسی نیکان جان :-).... امیدوارم سختی اولش زود بگذره.

نیک آهنگ :: 10 شهریور 1386 2:26 بֽظֽ


واسه چی رفتی اروپا ؟
چرا پیش من نیومدی؟
دفه بعد خواستی بری خارج اول یه مشورت کن!
بعدشم ، نمی خوای بگی کجایی؟

-----------
فرناز: ببخشید! نمی دانستم باید اول از شما اجازه بگیرم! :-)

homa :: 10 شهریور 1386 1:11 بֽظֽ


راستش در سالگرد شروع به فعالیت کمپین منتظر نوشته های تو بودم از حال و روز فعالان آن. اما حالا در بین آن ها نیستی.
هر جا که هستی موفق باشی و خوش. خداحافظ

---------
فرناز: اما دلم و فکرم همیشه با انها است....

پنگوئن :: 10 شهریور 1386 1:07 بֽظֽ


فرناز جان امیدوارم هرجا هستی موفق باشی و روزی دوباره ببینمت.می بوسمت.

---------
فرناز: مرسی آزاده جان عزیزم :-*

azadeh :: 10 شهریور 1386 11:41 قֽظֽ


اي بابا!
يکدفعه دلمان برايت تنگ شد سخت.
يکدفعه افسوس و اندوه وجودمان را فرا گرفت !!
انگار يکي که حسابي ميشناختيم از کنارمان رفت !!!
و چقدر افسوس براي ايران که يکي ديگر هم رفت.

----------
فرناز: ممنون از مهربانی تان :-)

من و پري :: 10 شهریور 1386 11:20 قֽظֽ


فرناز جان. از تصميمت خبر نداشتم. اميدوارم موفق باشيي ي ي ي ي ي. مثل هميشه قوي و مصمم! بوس بوس بوس! من خيلي چيزا از تو ياد گرفتم. خيييييلي!

----------
فرناز: من هم همین طور دوست جانم....برای من تو همیشه نمونه یک زن موفق، کاردان و بی نهایت لایق هستی. بوس بوس بوس!

اروس :: 10 شهریور 1386 11:12 قֽظֽ


استاد زياد زير آبي نرو اكسيژن كم مياري!

----------
فرناز: استاد ما که عمریه روی آبیم!

ماه محو :: 10 شهریور 1386 10:57 قֽظֽ


فرناز جان موفق باشی
مهم نیست کجا و چقدر دور
مهم این است که سلامت باشی
زمان جمع شدن دور هم دوباره فرا می رسد

------------
فرناز: ممنون پیمان جان... امیدوارم این زمان فرا برسد.

پیمان :: 10 شهریور 1386 10:14 قֽظֽ


فرناز عزیزم برات یه دنیا آرامش و موفقیت آرزو می کنم. مواظب خودت باش عزیزم.*

----------
فرناز: مرسی نگار جونم :-*

نگار :: 10 شهریور 1386 8:34 قֽظֽ


چه یهو. خوش اومدی هر جا که اومدی :)
سخت نگیر. آدم به همه چیز عادت می کنه.

----------
فرناز: چهار تا رفیق مثل مریم گلی دور و بر آدم باشه زود عادت می کنه که موجود نیستید :-(

مریم گلی :: 10 شهریور 1386 8:21 قֽظֽ


من خیلی دلم می خواد بیام
برای درس خوندن
اینجا کامپیوتر خوندم اما .........
تقریبا هیچ کدوم از بر و بچز ما مهندس از آب در نیومدن
چیزی برای یادگیری بهمون یاد ندان
خودمون, خودمون رو کشیدیم تا ترم آخر

می خوام بیام
اما می ترسم
از تنهایی, از بی خبری
می ترسم بیام و یه شب که حال مامان بد می شه, نباشم
می ترسم

تو اما نترس
قوی باش
سخت ترین تجربه های آدم, با گذشت زمان با ارزش ترین تجربه هاش می شن
مواظب خودت باش
این طرفها هم اگه کاری بود, روی ما حساب کن داداچ!

-----------
فرناز: راستش کمی ترسیدم :-)....اما عادت می کنم :-)

زن زمانه :: 10 شهریور 1386 6:44 قֽظֽ


فرناز عزيزم، از ابتدای پستت تا انتهايش انواع و اقسام حس​ها به سراغم اومد. هم خوشحال شدم چون از حرکت خوشم مياد.​ از رفتن و يه جا نماندن. از دنيايی که درش رو باز کردی و قدم در اون گذاشتي. ​زندگی در غربت هر روزش دانشگاهی​ست به گمان من. يا شايد برای من اينطور بوده نازنين... هم غم نوستالژيکی به سراغم اومد. بچه​های ماهی مثل تو با اون همه ايده​ و فکر و سرزندگی و نشاط مجبورند برند.​ دور دور دور... ايران بانو باز هم يکی ديگه از فرزندان خلفش رو از دست داد... هم دلم درد گرفت برای دلتنگی و غمت که اميدوارم کمرنگتر بشه که حتما خواهد شد. مطمئنم... هم هيجان​زده شدم که نزديک شدی به من ( خودخواهی رو می​بينی؟) شايد دوباره در گوشه​ای از اين دنيای کوچک! با هم يک چای يا قهوه با شيرينی تر بخوريم. نظرت چيه؟ می​بوسمت...

----------
فرناز: ناز خاتون عزیزم! دقیقن مجبوریم بریم...مجبور.... این اجبار سخته. خیلی سخت... امیدوارم باز روزی هم را ببینیم عزیزم... و بنشینیم دل سیر گپ بزنیم :-)

نازخاتون :: 10 شهریور 1386 4:54 قֽظֽ


گویا تو از من هم غریبانه تر کندی و رفتی. سه ماه و پنج روز است که رفته ام.(آمده ام؟!) چمدان قرمز ام را جایی گذاشته ام که دایم به چشمم بخورد. که یادم نرود این جا خانه ی من نیست. عادت نمی کنم. عادت نمی کنی. بنفشه نیستیم که وطن را با خود ببریم هرکجا که می خواهیم. بید مجنونیم. ریشه ها مان در ایران، شاخه های آویزان و پریشان مان در غربت. سه ماه و پنج روز گذشته است و هر روز صبح که چشم باز می کنم فکر می کنم که در ایرانم و در خانه ی خودم و رفتن ام خوابی بیش نبوده است!

----------
فرناز: اره گلی جان من....کاش بنفشه بودیم...کاش....هیچ وقت آسان می شود اصلن؟

گل ناز :: 10 شهریور 1386 3:10 قֽظֽ


فرناز جان، به تجربه هایی فکر کن که در پیش است. البته دوری مادر و پدر سخت است و گمان نکنم عادتمان شود.

-----------
فرناز: دوری از همه انهایی که برایت عزیز و مهم هستند سخته پریسا جان....سخته...

Parisa :: 10 شهریور 1386 2:01 قֽظֽ


می خواستم بگم تجربه ی مفید. گفتم تازه. ا
اگر پاریس هستی من این دو هفته اون طرفها هستم. یه ایمیل بزن.

--------
فرناز: نه اونجا نیستم دوست جونم :-(...دفعه بعد اومدیب اروپا بیا اینورا :)

سایه :: 10 شهریور 1386 1:41 قֽظֽ


نترس. بهش به چشم یه تجربه ی خیلی خیلی تازه نگاه کن:)

-----------
فرناز: سعی می کنم نترسم کتی :-)

سایه :: 10 شهریور 1386 1:39 قֽظֽ


عــــــجـــــــــب... چه یهویی و بی‌خبر؟؟!‌ به گمونم خودت رو هم غافل‌گیر کردی چه برسه ما رو! به قول محسن نامجو که خیلی ارادت داری بهش :‌ یه روز صبح از خواب پا می‌شی می‌بینی رفتی به باد ---) یه شب آنلاین می‌شی می‌بینی فرناز رفته خارجه!! :D
امیدوارم هرجا هستی موفق و شنگول باشی :)

-----------
فرناز: مجبور بودم بی خبر بروم....

Elize :: 10 شهریور 1386 1:26 قֽظֽ


فرنازیییییییییی چرا بدون خداحافظی...چرا این جوری...بدون هیچ حرفی و حدیثی....تازه در مراسم سالگرد کمپین از مریم پرسیدم که چرا نیومدی؟

---------
فرناز: محبور بودم محبوب :-(

محبوب :: 10 شهریور 1386 1:14 قֽظֽ


عادت می کنی، همین.

---------
فرناز: آره میرزا... طول می کشه....اما بالاخره عادت می کنم...

میرزا :: 10 شهریور 1386 0:58 قֽظֽ


مبارک باشه فرناز جان، اميدوارم خيلي زود شيريني تجربه جديد جاي غم غربت رو بگيره :)

---------
فرناز: مرسی پانی جان...

pani :: 10 شهریور 1386 0:54 قֽظֽ


پس تو هم آمدی. ورودت رو به جمع دو جهانی های گیج تبریک میگم:) عوضش خیلی عوض میشی...بزرگ میشی.

طرفهای ما احیانا نیستی ببینیمت؟ مواظب خودت باش. درس خوب بخون که دلتنگیت کمتر بشه. تنها چاره