Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

جمعه ۱۶ شهریور ۸۶

ما چندباره تکرار می شویم...

 



لباس های کثیف را داخل ماشین لباسشویی می ریزم، نرم کننده که رنگ نارنجی دلبرانه اش را دوست دارم، پودر لباسشویی...روی ماشین لباسشویی چند قطره از نرم کننده ریخته و خشک شده است...از پله ها پایین می روم... دستمال به دست دوباره از پله ها بالا می آیم...خم می شوم و دستمال صورتی را روی لکه های نارنجی می کشم...محکم و پشت سر هم...

بعد لحظه ای مکث می کنم... یادم می افتد که از تصویر زن پیشبند بسته دستمال به دست که با نگاهش دنبال کوچک ترین لکه ها است، همیشه رو برگردانده ام... نگاهم به پیشبند سفید و صورتی و دستمال صورتی که در دست دارم می افتد....نسل ها باز تکرار می شوند؟ دارم در برابر دنیا کوتاه میام؟ فرو می روم؟

سرفه کنان از پله ها پایین می آیم...سرما خورده ام، سخت....لااقل شش سالی است که اینطور سرما نخورده ام... لیوان چای در دست روی مبل ولو می شوم...خیره به فاصله اندک چوب پرده و سقف و باریکه نوری که از میان این فضای اندک خودنمایی می کند...

هیچ چیز در این دنیا تغییر نمی کند...مطلقن هیچ چیز... فقط ما هستیم که تغییر می کنیم و وقتی تغییر می کنیم انگار واقعیت هم تغییر می کند...اما واقعیت همان است... واقعیت تکان نمی خورد...و معلوم نیست چرا از " تغییر" دیگر استقبالی نمی کنم...اضطراب می گیرم و انگار دیگر آنقدر قوی و مصمم و مشتاق نیستم که یارای تحملش را داشته باشم...دیشب قبل خواب زمزمه می کردم" همه چیز همان قدر آشنا باشد که بود"...


Permalink | Comments 22
 


 

.:: نظرات خوانندگان



pas to ham kouch kardi dokhtarak
nemidoonam chi begam
ye zarre rozay sakhtie
ye zarre bishtar az ye zarre
...

------------
فرناز: آره! یک ذره بیشتر از یک ذره!

Lotus :: 18 شهریور 1386 9:43 قֽظֽ


به همين بهانه هاست که من ميذارم گند از سر آپارتمانم در بره. دو هفته يه بار اونوقت بايد مثل کلفت منيژه خانم اينا بيفتم به سابيدن. اينجا پره عنکبوته آخه.

-----------
فرناز: اینجا هم پر عنکوبته مهناز!

مهناز :: 18 شهریور 1386 6:45 قֽظֽ


مواظب خودت باش دختر جون که زود خوب شی..
ولی فکر کنم از پشت مانتیور و لابلای این خطوط هم ویروس سرماخوردگی منتقل می شه!! :دی
فکر کنم منم سرماخوردم..

----------
فرناز: اگه از این همه فاصله منتقل می شود بروم رکوردم را ثبت کنم پس! :دی...تو هم مراقب خودت باشم دنیا جان :-*

دنیا :: 17 شهریور 1386 7:09 بֽظֽ


farnaz jun! baba chera hamatun sarma khordin ela man ghbaul nist :)) dishab didam aksare irania sarma khordan vali khob ishala hame zud khub mishan. baba inghade tanha namun tuye un khune. migama vali havaye emrouz delft ke khieli khub bud ma sports dayamun bud jat khali kheili khosh gozasht tuye havaye aftabi. unja chetor bud? vali khob jodaye az shukhi movazeb bash hesabi ke sarmat edame peida nakone.

-------------
فرناز: بابا سینا سرده....تو ماشالله معلومه پوستت کلفته ها :دی....تو هم مراقب خودت باش....ببینیم هفته دیگه میشه یک قرار بذاریم بریم ددر :دی

sina :: 17 شهریور 1386 6:14 بֽظֽ


این روزها حال و هوای اینجا ابریه ... بعضی حس ها مشترکه ... حتی اگه هزارها کیلومتر و چندین اقیانوس و کشور بینش باشه ...

-----------
فرناز: حال و هوای دلت رها جان؟ دلم برایت تنگ شده :-(

رها :: 17 شهریور 1386 1:46 بֽظֽ


فرنار جانم يه موقع نري هااااا ... چون به ما گفته ميخواد وشگون ت بگيره

---------
فرناز: بلا نگیره الهی دکتر ایرج گلی :))...خوبی شما؟

دكتر ايرج گلي :: 17 شهریور 1386 1:36 بֽظֽ


فرنار جانم قربون اون هيكل تون ، بي زحمت چند لحظه تشريف بياريد پشت كامنتدوني ميخواييم با هاتون خصوصي صوبت كنیم

----------
فرناز: چطور صحبتی لات جان؟:دی

لات اينترنتي :: 17 شهریور 1386 1:33 بֽظֽ


farnaz e azizam salam
aval az hame bebakhshid ke inghadr dir barat payam mizaram,inja kheyli dar gir boodam...
raftanet ro behet tabrik migam,gar che midoonam va kamelan vaazehe ke doraane sakhti ro migzarooni vali be ghole khodet hameye maa taghir mikonim...va omidvaram ke to ham betooni baa sharayete jadidet besazi(ba eraadeyi ke dar to soragh daram motmaennam ke mitooni)
omidvaram raftanet raah haaye movafaghiyato barat baaz kone ke to ham liyaghatesh ro dari va ham tavanesho... man morattab bloget o check mikonam va barat payam mizaram...to ham har vaght khasti baram mail bezan...shayad injoori tanhaayi ro kamtar hes koni...agaram too iran kaari dashti ke az daste man barmiyoomad hatman begoo...
10000000 ta boos!
:-*
ELMIRA

-------------
فرناز: مرسی المیرا جانم.... خوبی؟ خوشی؟ تو کی راهی میشی پس؟ :-)....مراقب خودت باش عزیزم...دلم برایت تنگ میشه :-*...حالا با هم ایمیلی تماس می گیریم:-)

elmira :: 17 شهریور 1386 1:17 بֽظֽ


فزناز جان حال و هوايت در من و ما تكرار مي‌شود.حرف هم را مي‌فهميم.چون حرف‌ها و حس‌ها هم تكرار مي‌شوند.ما تكرار مي‌شويم و فقط گاهي از ياد مي‌بريم كه صدها سال است همين شكلي مانده‌ايم و با همين حجم از دلتنگي و خستگي دست و پنجه نرم مي‌كنيم.بله واقعيت تكان نمي‌خورد.واقعيت اصلا وجود ندارد.ولقعيت ندارد.ما واقعيت‌ها را مي‌سازيم و شايد ناخودآگاه و بدون آنكه خودمان هم بدانيم به اين واقعيت‌ها آويزان مي‌شويم تا نترسيم از اين همه هيچ كه غرق آنيم...راستي اين روزها من هم همين حس را دارم كه ديگر آنقدر قوي و مصمم و مشتاق نيستم...

------------
فرناز: فهیمه جانم! راست می گویی....به این واقعیت ها آویزان می شویم...هرچقدر هم از آنها گریزان باشیم...و عجیب است که با همه گریزانی گاهی دلتنگشان هم می شویم...این عادت لعنتی...عادت لعنتی... حست را خوب می فهمم...

فهيمه :: 17 شهریور 1386 0:06 بֽظֽ


فرناز جان، فهميدم رفتي راستش اولش دلم گرفت. اگرچه مطمئنم زمان همه چيزو حل مي كنه و دير يا زود خودت را محيط وفق مي دي. اما مي دونم سخته اما شدنيه اون هم واسه دختر قوي مثل تو. قدرتت رو وقتي كه اقدام به تغيير كردي نشون دادي. اين پاراگراف آخر اين پستت هم بد جور حرف دل منه. من هم الان دلم تغيير مي خواد اما ازش مي ترسم. اميدوارم من هم بتونم قدرت قديمم رو دوباره به دست بيارم.

-------------
فرناز: مرسی پدیده جان.... سخت هست اما خوب زندگی هیچ وقت آسان هم نمی شود :-)

پديده :: 17 شهریور 1386 9:57 قֽظֽ


salam
bebakhsh pinglish minivisam
omidvaram hamishe movaffaq bashi
posti az hamid reza alaqeband khondam tahte onvane holand bodo bodo ke aksi az shoma dakhele 1 206 ghozashteh bood
kheili babate charandiyatesh be ham rilkhtam
midoonam ke bishtare harfaye oon va kheil iaz onaei ke barash comment ghozashtan va azash tarif kardand roo hesadatet
bara hamin migam ke ghadre khodeto bishtar bedoon farnaz
khanandeye hamishegiye webloget

-----------
فرناز: عکس من نیست رضا جان....کلن هم بیماری حسادت، عقده و بیکاری و علاف بودن و ول چرخیدن هم بد چیزیه دیگه....جدی نگیرید بابا...حرف خوب خوب بزنیم :دی

reza :: 17 شهریور 1386 1:21 قֽظֽ


دختر جون انقدر سخت نگیر. درست می شه همه چیز. از همه این کارها هم لذت می بری. البته به شرط اینکه زیادی درس نداشته باشی. انجام دادن این کارها هیچ اشکالی نداره. خیلی هم لازمه. مخصوصا واسه آدمی که مستقله.
به جای این حرفها و فکرا یک کم شادی کن : دی برو یک سری بزن به رفقی مشترکمون که سایه آدرسشو بهت داده بود سر حال بیایی!!!!! (جنسم خرابه ها!)

------------
فرناز: هان؟ کی؟ کجا؟ چه وقت؟ :دیییی...می گویم پاشو یک سفر بیا اینجا ....این یک دعوت کاملن جدی است....بریم ددر :دی

مریم گلی :: 16 شهریور 1386 11:48 بֽظֽ


آخی واقعا دردناکه
خانمی اگه میخوای 1 دختر گل برات سراغ دارم یه روز که اومدی ایران با مامان بابا برید خواستگاریش :دی
ایشالا زن که گرفتی یادت نره شیرینی بدی :دی

----------
فرناز: ایشالله!!!

Task :: 16 شهریور 1386 11:26 بֽظֽ


همه چی يواشی درست ميشه خانمی.خوبی اين نوع زندگی اينه که به ادم ياد ميده انرژيشو به جای جنگيدن با اين کليشه ها جور ديگه ای خرج کنه.بابا همه ادمای مجرد از اين کارا ميکنن.من هيچ وقت تصورم نميکردم اشپزی يکی از لذتام شه.چون هر وقت غذا ميپزم يعنی وقت و ارامش دارم و اين نشونه خوبيه عزيزم.بابا يه ايميل ادرس بزار اينجا.شايد يکی خواست يه نامه عاشقانه برات بفرسته:)).منم همين دوروبرم.عين خودتم دانشجوهم.شايد يه اخر هفته رفتيم يه چلوکباب خورديم با هم;)
شاد باش

------------
فرناز: ایمیل من پایین لوگوها هست. همان جایی که فیدهای وبلاگ و آرشیو هست :-) .....چلوکباب را هم شدیدننننننننن پایه ام...یعنی الان به طرز وحشتناکی چلوکباب و قورمه سبزی و خورشت کرفس را در هرجای دنیا باشه پایه ام :دی

mina :: 16 شهریور 1386 8:15 بֽظֽ


سرما خوردگیت طبیعیه واسه تغییر آب و هواست.هیچ کاریش هم نمی تونی بکنی.پارسال من بیشتر از 12 بار سرمای جدی خوردم.فقط آخرای این ماه واکسن ضد سرماخوردگی یادت نره.حتما بزن که یه کوچولو اوضات بهتر شه.
سخت نگیر خانوم خانوما.
بوسسسسسس

------------
فرناز: خوب شد گفتی سولماز جانم...خودم که حواس ندارم. حتمن واکسن می زنم. بوسسس

سولماز شریف :: 16 شهریور 1386 8:02 بֽظֽ


سلام دوست عزیز و گرامی

وبلاگ بسیار زیبایی دارین و من از مطالعه مطالب آن لذت بردم['گل]

--------------
فرناز: مرسی!

روزبه :: 16 شهریور 1386 7:53 بֽظֽ


شاید ذهن ما در برابر ان زن پیشبند بسته دستمال به دست شرطی شده باشه فرناز جان و همین هم یک جور مقاومت حداقل ذهنی برامون ایجاد می کنه . راستش من از هر چیزی به جای خودش لذت می برم حتی گردگیری و ظرف شستن ! در مورد سرماخوردگی اون هم به قول خودت بعد از شش سال احتمالا پس زمینه لرزیدنت از سرما در پست قبل هستش ! هرچند من بیشتر اونو تعبیر به سرمای درونی کردم اما ظاهرا کار دستت داده . مراقب خودت باش . :ایکس

-----------
فرناز: درسته لیلا جان...شاید ما هم شرطی شده ایم...نمی دانم...اما همیشه برای من نشانه خطرناکی بوده است. نماد دنیایی که ازش بیزارم...راستش سرمای درونی این روزهایم که هزار برابر این سرماخوردگی بیرونی است:-)

لیلا :: 16 شهریور 1386 7:03 بֽظֽ


yani alan to ezterabe dari ? majare zehn o vagheyat kheili mofassale. kash hamishe ghodrate taghir ro baraye khodet hefz koni . harchand hardafe engar adam ghesmati az kohnegi khodesh ro az dast mide. sakhte baz javune zadan

-------------
فرناز: دقیقا... میل عجیبی به حفظ کردن همه چیز پیدا کردم که برای خودم هم غریب هست.

fblogger :: 16 شهریور 1386 6:52 بֽظֽ


فرناز جونم، اولا که مگه قول ندادی مواظب خودت باشی پس چرا سرما خوردی؟
دوما هم که تو زمین تا آسمون با اون زن دستمال به دست فرق داری. دستمالی که دست توئه نشونه ی اینه که تو اینقدر قوی هستی و یه تنه حریف همه ی مشکلات، که پاشدی رفتی اون ور دنیا و همه ی کارهات رو هم - از هر نوعی که باشن - خودت انجام می دی و از پس همشون هم بر میای. فقط این وسط این که سرما خوردگی با بقیه چیزا نمی خونه:( پس زودِ زود خوب شو عزیزم:*:*:*

-------------
فرناز: ایول...منو میگه ها بچه ها :دی.. تو چرا انقدر خوبی آخه دختر؟ بابا چیکار کنم خیلی سرده والا....باد و باران و این حرف ها...من هم که سوسول زود کله پا شدم :دی

سیما :: 16 شهریور 1386 6:15 بֽظֽ


عزیزم بالاخره لکه ها رو شده هر از گاهی یکی باید پاک کنه دیگه! توی خونه ظاهرا تنهایی...وگرنه توی سرماخوردگی مجبور نبودی لباس بشوری...خوب پس لکه ها رو هم خودت باید پاک کنی, جارو پارو هم بکنی, لازم شده آب حوض هم بکشی...اینا همش ملزومات زندگی مجردیه و ربطی به هیچ کلیشه ای نداره فرناز جان. انقدر به خودت سخت نگیر و سعی کن همه چیز رو زیادی آنالیز نکنی. خل میشی یهو بیخودی اونوقت...حیفه!:)

-----------
فرناز: آره جدی زیاد دارم این روزها آنالیز می کنم انار...خوب نیست. امیدوارم این حال گند این روزهایم زودتر ته بکشد! :-)

Anar :: 16 شهریور 1386 6:06 بֽظֽ


نچ در برابر کسی کوتاه نیومدی تغییر هم نکردی. من فکر می کنم تو ایران زن دستمال به دست یک اجبار و همه مون یه جورایی ازش فراری ولی واقعیت اینه که در وجود تک تک ماها یه همچین چیزی ضعیف یا قوی هست فقط الان اون اجبار از بین رفته و تو حس نمی کنی که با بروزش تبدیل به چیزی شدی که بقیه ازت می خوان.

----------
فرناز: فکر کنم حق با تو باشه چهل تکه جان...

40tike :: 16 شهریور 1386 4:24 بֽظֽ


هر جا که هستی شاد باشی و سلامت فرناز عزیز!

----------
فرناز: ممنون دوست نازنین :-*

وارطان :: 16 شهریور 1386 3:55 بֽظֽ