Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

یکشنبه ۱۸ شهریور ۸۶

تازه شدن...

 



واژه ها، منفرد و یکتا، ارزش دارند...یک ارزش منحصر به فرد. با یکدیگر که ترکیب می شوند، معنا و بار دیگری پیدا می کنند...بستگی دارد به چیدمان این ترکیب. گاهی حاصل ترکیب ها دلچسب است، گاهی زنگ دار...گاهی آزاردهنده و توهین آمیز، گاهی شیرین و امیدوار کننده.... واژه ها، منفرد و یکتا، همیشه با ارزش هستند.

امر "تکرار" نسبی است... مثل خیلی امور دیگر، نه " همه" امور... دنیای مطلقن نسبی گرا، دنیای توجیه گری است و از زیر بار مسئولیت ها شانه خالی کردن... دنیای مطلق نسبی گرایی ها را دوست ندارم...

واژه ها "تکرار" می شوند...گاهی منفرد و یکتا، گاهی ترکیب چند واژه با هم... برخی آدم ها، بعضی واژه ها را زیاد تکرار می کنند... واژه ها، صیقل خورده و تراشیده ارزش دارند... ارزش آنها را گاه همین آدم ها و همین امر " تکرار" به آب می سپرند... چند واژه شبیه یا متضاد را مدام در کنار هم، در ترکیب با هم، تکرار می کنند و تکرار و باز هم تکرار...

" تکرار" که مدام، یک ریز، بی وقفه و مهم تر از همه با یک شیوه و یک سری واژگان همیشگی صورت می گیرد، من کلافه می شوم و گریزان و دلزده... ته ذهن چیزکی رژه می رود و می گوید مگر فکر کرده اید با احمق طرف هستید یا مشتی کودن و نفهم که این اندازه خواسته و باوری را تکرار می کنید و تکرار و تکرار؟ بی نوآوری، بی شیوه تازه، بی واژگان جایگزین دیگر...

اینطوری است که من ترکیب " پرولتاریا"، طبقه کارگر"، "سرمایه داری"، "کارفرما"، " مالکیت عمومی" را دوست ندارم...اینطوری است که وقتی "بازار آزاد"، " مالکیت خصوصی"، " اقتصاد لیبرال" کنار هم قرار می گیرند من چشم هایم را از نوشته بر می دارم.... و ترکیب " معاد"، " دین برتر"، " دین مبین و مقدسات"، "یا مهدی ادرکنی" که می آید گوش هایم را می بندم... و حتا ترکیب مداوم " خشونت علیه زنان"، " تبعیض جنسیتی"، " نابرابری حقوقی"، " شهروند درجه دو"، " حرکت های زنان" و ....

و دلم لک می زند برای جرعه ای خلاقیت، ترکیب های تازه، واژه هایی دیگر..برای سراییدن، راوی بودن... ما بلد نیستیم حرمت نهادن به واژه را....کلمات را باید بغل کرد، بوسید، نوازش کرد...لوس که می شوند نازشان را کشید، دستشان را گرفت و با خود اینور و انور برد، واژه ها هم نور می خواهند و آب و هوای پاک، موسیقی دلنشین آرامش بخش...واژه ها مثل برگ گل هستند...

"پرولتاریا" همیشه با " طبقه کارگر" ترکیب مناسب نمی سازد، شاید باید نوازش کنان "پرولتاریا" را نرم کرد و حل در حکایت زندگی مشد عباس و زنش رقیه خانم... محلول "پرولتاریای" ذوب شده در قصه زندگی شاید معجونی شود دلپذیرتر از ترکیب همیشگی " پرولتاریا" و " طبقه کارگر" و "سرمایه داری."

گاهی باید دوربین شد... به مثابه داستان نویس های رئالیست...راه اقتاد در گوشه و کنار شهر، خوب شنید و دید و متعهدانه و به دور از غلو شنیده ها و دیده ها را نوشت...شاید به مثابه دوربین رئال بودن تاثیرگذارتر باشد از کنار هم نشستن های همیشگی " تبعیض جنسیتی"، " ظلم مضاعف به زنان" و " نابرابری حقوقی"... آن هم وقتی که "زن بودن" در خاورمیانه خود یعنی قصه ای پرفراز و نشیب...زندگی هایی که هریک به تنهایی تراژدی است تاثیرگذارتر از تراژدی های شکسپیر...

واژه ها را روزی میز می ریزم...مثل سگ شرطی شده پاولوف همه شرطی شده به سوی یار همیشگی می روند....دستم را دراز می کنم....یکی یکی واژه ها را جدا می کنم، با مهربانی و قربان صدقه... می نشانمشان کنار واژه هایی تازه...دوستان تازه ...محلول های نو...معجون های دیگر...

Permalink | Comments 15
 


 

.:: نظرات خوانندگان



Salam, in agha mostafa che dele pori dare. fekr konam charash ine ke ye rooz be niate hamrahi ba gheshre zanane middle east va baraye rezaye khoda, too garmaye tabestoon joorabo, shalvaro, lebase zir, manto, maghnae va sad albate yek chadore meshkie shik bepooshe va baraye saate ghadam zadan va ya kar be khiaboonaye shahresh bere. Fekr konam oonvaght ehsasate realistic betoone dar morede feminism peida kone va hade aghal goosheye koochiki az masaele aksariate zanane middle east ke hamoon lebase ziadi hast ro mifahme. albate in tanha rahi hast ke mitone zan boodan ro lams kone, kash mishod 9 mah hamele beshe va baad bacheash ro azash begiran. ya inke shahede rape shodane dokhtaresh -khoda nakone- tavasote pedaresh bashe vali be jorme zan boodan natoone too dadgah harfesho sabet kone.
albate man monkere inke -baazi- zanan az hoghooghi ke beheshoon dade mishe sooe estefade mokonan nemisham, vali kodoom marde basharafi ro mishenasid ke hade aghal yek bar az hoghooghi ke tavasote shariat va orf behesh dade shode sooe estefade nakarde? too hamin atrafiane khodemoon, ye negahe sathi masael ro roshantar mikone.


yek masaleye dige, man nemidoonam chera bazia mikhan feminism ro az dine eslam joda konan. mesle in feministaye mosalmoon. agar mosalmani ro ghabool darid pas bayad be taadode ezdevaje mardha ham aghide dashte bashid. agar ham ke feminist hastid khob bayad naturally ba in ghanoon mobareze konid. yek boom va chand hava?

yek morede dige, har jaye donya ghavanine neveshte nashode hast. yekish vajoode prostitution dar nazdikie paigah-haye nezami baraye erzaye gharayeze naturale sarbazhayee ke az khane door hastand. khob, dolate eslamie aragh ke khahane vajoode arteshiane armika dar khakesh hast, ya in masale ro barashoon hal kone, ya inke montazere rape shodane zananeshoon bashe.... khahesh mikonam nagid ke vagheiat vojood nadaran. agar shoma modam dar hale mobareze ba hesse jensitoon hastin be khodetoon marboote, kheilia nemitoonan mobareze konan.
akhar inke, omidvaram ke sarma khordegie farnaz ham khoob shode bashe. bebinam cheshmet be jamale paracetamol too holland roshan shod? in daroo ro oonja baraye hame joor bimari estefade mikonan. va khodayeesh kheili ham karsaze. AHHHHH, delam tang shode baraye holland. kash mishod be jaye rome biam holland.......bazam, :-)

------------
فرناز: بهتر شدم مهشید جان...اما هنوز سرفه می کنم و راستش سرما انگار تو وجودم رخته کرده!! اینورا کی میای حالا؟ :-)

Mahsheed :: 24 شهریور 1386 0:54 قֽظֽ


اینکه اینقدر ما ما ... کرده حالا اصلا کی هست!؟ کدوم مااااا ؟اصلا گور پدر غرب اما حتی یقول حاج آقا این برده داری نوین زنان در غرب که سگش به اون فلاکت آخوند ساخته می ارزه. به جای اینهمه کامنت سیا کردن یک کلمه میگفتی وا اسلاما چرا نوشتی یا مهدی ادرکنی.

----------
فرناز: کلا بعضی ها نطق کردن زیادی را دوست دارند دیگه :دی

کوشا :: 20 شهریور 1386 1:38 قֽظֽ


فرناز جان تازه فهمیدم که رفتی.چه قدر بده که آدم قدر زمان رو ندونه،اون موقع که بودی نشد دوباره ببینمت.حیف..!
یه موقع نذاری سرمای غربت اذیتت کنه ها.تا دلت تنگ شد یه چیزی بنویس اینجا انقدر همه دوست دارن که همه جوره ساپورتت می کنن.
خیلی مواظب خودت باش خانم خوشگله
دلم تنگ می شه برات.

-------------
فرناز: سالومه گل! کاش قبل رفتن همدیگر را دوباره می دیدیم...چقدر حیف شد سالومه :-(.... مرسی از این همه خوبی و مهربانی ات عزیزم. دلم برایت تنگ میشه...

سالومه ابطحی :: 19 شهریور 1386 4:58 بֽظֽ


چند ماه فقط با زباني غير از فارسي فكر كنيد، بگوييد و بشنويد
آن وقت واژه ها شسته مي شوند.

--------
فرناز: انسان ها از یک سنی به بعد به زبانی عیر از زبان مادری نمی توانند فکر کنند...این را در کلاس های زبان شناسی دانشگاه اموختیم.

حميد :: 19 شهریور 1386 11:52 قֽظֽ


فکر میکنم حق با شماست زنان خاورمیانه ای تبعیض وحشتناک و صدها مشکل دیگه برای زنان مسلمان با مقدساتی که از منظر مطلق نگر به بت بدل شدن تا شما یا مهدی ادرکنی رو در سطح یک واژه سطحی در نوشتاری استعمال کنید که همان نوشتار روایت کننده سطحی نگری فمینیسم و غفلت تابعان فمینیسم از برده داری نوین زنان البته نه در خاورمیانه که در غرب متمدن و مهد فمینیسم هست... زنانی که در میانسالی و حتی سنین بالا نیز از سطح ابزار مصرفی فراتر نمیرن و مجالی برای درک انسانیت خود نمیابن با سرچ اسامی دخترانه غربی شاهدی بر این واقعیت (به قول شما خارجیها فکت) خواهین بود:
www.myfirstsexteacher.com
حق با شماست اگر زنان خاورمیانه ای گرفتار تبعیض هستن و هزاران اگر دیگه ... همه حق با شماست اما به دنیای خود که در آن به سر میبرید نگاه کنید یا به آن سوی آتلانتیک و چگونگی برده داری نوین جنسیتی نگاه کنید آیا فمینیسم توانسته زنان غرب رو از آفتهای متعدد در سطوح اجتماعی و خانوادگی مصون کنه؟
از تضعیف خانواده تا سرکوب ناخواسته عواطف مادری تا فروپاشی های اخلاق و شکل گیری معیارهای نسبی در سنجش و تدوین اخلاق تا پدیده های روانی جدید برای زنان که محصول انسان محوری و اصالت یافتن سود و تفوق لذت بر سایر معیارهاست آیا خطاهای وحشتناک غرب در پیمودن مسیری که اگر نه پر اشتباه تر از مسیر خاورمیانه ای ها نیست اما دستکمی از آنها نداره
هر دو زن خاورمیانه ای و غربی از یک پشت بام سقوط کردن یکی از سوی غربی پشت بام و دیگری از سوی شرقی بام...
چه بسا زنانی از دیار شرق از پشت بام غربی سقوط کردن چندان فرق نمیکنه در هر دو حال سقوطه

و گاه تمدن شما غربیان در تاخت و تاز به زنان خاورمیانه ای و زقم زدن وضعیت تاسف بار تر برای حرمت و شرف زنان عراقی افغانی و فلسطینی ... پیش گام بوده
آنگاه که سربازانشان در تجاوز بی شرمانه به حیثیت و شرف زنان خاورمیانه در سکوت فمینیستهای غربی آسوده خاطر از فشار ان جی اوها روش دیرینه خود را چه بسا تا مادامی که از اخلاقی نسبی فیض میبرند تداوم دهند و تاریخ روایتگر همان بلایی باشه که ارتش پرچمدار فمینیسم و غرب(آمریکا) بر سر صدها هزار زن کامبوجی در شرق آسیا آورد
به راستی اگر فمینیسم غربی برای زنان خاورمیانه دل میسوزانه نخست باید از رفتارهای بی شرمانه سربازان خود با زنان خاورمیانه شروع کنه
ما برای تغییر وضعیت زنان خاورمیانه تلاش میکنیم اما نه با روش هایی که زنانمان رو در بعضی حوزه ها به قهقرای ذلت و خواری بکشونه همچنانکه غرب چنین راهی رو رفته ... ما فرصت تغییر به وضعیت بهتر برای زنان خاورمیانه ای رو با پتانسیل درون تمدنی فراهم میکنیم و نه با بنیانهای فمینیستی غربی که حتی قدرت دفاع از زنان برده مانند خود در تقابل با مردان سود محور رو نداره

-------------
فرناز: خوشا به حال شما:دی!!!

مصطفی.م :: 19 شهریور 1386 3:48 قֽظֽ


ترکیب واژه ها آن قدرها هم که گفتی ترسناک نیستند ... ترس از واژه ها و همنشینی های نامطلوبشان زاییده افکار ماست. واژه ها تکرار می شوند ... گاهی منفرد و یکتا، گاهی ترکیب چند واژه با هم. ترسناک تر آن است که آدم ها هم تکرار می شوند( جنس تکرارشان همان است؟ ) ... کدام یک ترسناک تر است؟ تکرار واژه ها؟ تکرار آدم ها؟
"پرولتاریا" همیشه با " طبقه کارگر" ترکیب مناسب نمی سازد، شاید باید نوازش کنان "پرولتاریا" را نرم کرد و حل در حکایت زندگی مشد عباس و زنش رقیه خانم شد...
... شاید حق با تو باشد ... شاید هم معجون حکایت پرولتاریا و زندگی مشد عباس بیش از حد غریب باشد برایمان! نمی دانم ... شاید!

--------------
فرناز: شاید....

احسان :: 19 شهریور 1386 0:02 قֽظֽ


بهر حال مرسي براي جوابت

-----------
فرناز: خواهش می کنم :-)

ميترا :: 18 شهریور 1386 9:49 بֽظֽ


از18 مرداد تا حالا دارم به اين :" و چطور کسی که حساسیت جنسی دارد متوجه زن ستیزی زبان شعری شاملو نمی شود آخر؟ " فکر مي کنم (توي پست اسمش را بگذارید غم). با تشکر از متن زيبا و با معنات، مي شه چند تا مثال براي اين قضيه بزني. يا اقلا يکي تا ببينم از کجا به اين نتيجه رسيدي؟ ممنون
MITRA

-------------
فرناز: میترا جان! من اینجا فعلا هیچ یک از کتاب هایم را همراه ندارم. دیوان اشعارش باید پیشم باشد تا برایت مثال بزنم، چون شاعر محبوب من نیستند که شعرهاشون را حفظ کنم :-)

ميترا :: 18 شهریور 1386 9:13 بֽظֽ


هر صبح با طلوع خورشید نو شدن و نو دیدن ... هنری ست بس شگرف و صد البته نیازمند تمرین و تمرین و تمرین ...

------------
فرناز: و من باید خیلی تمرین کنم لیلا جان...خیلی زیاد.

لیلا :: 18 شهریور 1386 8:55 بֽظֽ


khob mitunim berim tuye yeki az shahraye nesbatan bozorge holland mese den hagg ya amsterdam ya rotterdam ke moderntare becharkhim. man faghat den haggo didam ke khob asare tarikhi va parkaye ziadi dare ye chanbe bazare bahalam dare ke sanaye dastiye ghashangi tush miaran. ta shanbe toham fecr kon manam mikonam yejaye khub peida mishe tu in keshvare ziba :))

-----------
فرناز: اوکی...بریم آمستردام :دی

sina :: 18 شهریور 1386 7:16 بֽظֽ


چه قشنگ بود این متن. کنارش متن پایین رو هم بخون. فکر کنم خوشت بیاد. این متن رو یه آقایی نوشتن که من خودشون و نوشته هاشون رو خیلی دوست دارم.حالا البته این که ایشون کی هستن بماند :پی:دی;)
***

نوشتن برایم الهام بخش است؛ واژه، مقدّس. با نوشتن، آرامش پیدا میکنم.
استاد، به شوخی و البته به تمسخر میگوید که فرهنگم کتبی است!
از جستجو در لغتنامه ها لذّت میبرم و "استیونسن"وار، ریشة واژگان را دوست میدارم.
به معجزة کلام ایمان دارم و "یوحنا"وار میپندارم همه چیز کلمه است.
گاه گمان میکنم، زیبایی کلام برایم مهمتر از معناست. از این اندیشه در هراس میشوم؛ اما "آلن"وار میندیشم "بالاخره روزی همه خواهند دانست که موضوعات زیبایی برای رمان نویسان وجود ندارد."
بازیهای زبانی را دوست دارم. تتابع اضافات شادمانم میکند و ترکیب " تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود" اخوان را میپسندم.
صداقت اساطیری زبان را باور دارم و فریبندگی اش را. گوناگونی لحنها را خوش دارم و میندیشم: چه خوب که برج بابل فرو ریخت!
ذائقة زبانی ام چنین است؛ خواندن، نوشتن و نوعاً واژه را دوست دارم و "شاملو"وار تکرار میکنم: "من چنینم؛ احمقم شاید!"

------------
فرناز: سیما جانم مرسی...خوشحالم که این متن را دوست داشتی. آن آقایی را هم که این متن عمیق و زیبا را نوشته من که نمی شناسم :دییی

سیما :: 18 شهریور 1386 6:40 بֽظֽ


farnaz jan! man vasyeye neveshteye ghablitam mikhastam ino begam hala ke related shodan in dota hala migam. man ye naghd dashtam ya yejur misunderstanding nesbat be ghabli. aya manzuret ine ke ma jodaye az vagheyatha mitunim taghyir konim? ino nafahmidam. dige inke osulan be nazare man joz factha va realha injur ke toham tuye in neveshte avordi haghighate digeyi vojud nadare va inke age gharar bashe vagheyiati ham taghir kone bayad un vagheyiato be chang biarim bad taghiresh bedim. yani ta ghabulesh nakonim va fantasy bashim mese dustane chap ya rasthayi mese ghuchani hichi taghir nemikone.
ama az harche bogzarim bahse dadar behtar ast ;) be nazare to shanbe behtare ya yeshanbe ya jome? man har se ruz azadam. ye ruzo begu bahat tamas migiram berim dadar :D

-----------
فرناز: سینا جان! من فکر می کنم فکت ها تغییری نمی کنند، شیوه نگرش ما هست که تغییر می کند و گمان می بریم حقاقیق دستخوش تغییر شده اند! فکر کنم شنبه برای من خوب باشد....کجا بریم حالا؟ :دی

sina :: 18 شهریور 1386 5:00 بֽظֽ


چه زبانشناسانه! چه ديسكورس آناليتيك! خوشمان آمد.
خوب نوشته بودي

-----------
فرناز: :-)

سارا :: 18 شهریور 1386 1:40 بֽظֽ


.اما.... هنوز کسی نمی داند مثلا چرا اروپا با تمام موفقیت اش در برنامه ریزی و مدیریت فوتبال هیچ وقت جای برزیل را نمی گیرد.

-----------
فرناز: همممم...این نکته مهمیه.

همتا :: 18 شهریور 1386 0:58 بֽظֽ


مستاصل و بیهوده . نه دل نوشته است و نه روز نگار . تمرین کلیشه است . کلیشه ی ضد کلیشه نوشتن . کلیشه تنوع ساز . قالبی که همه گمان کنند این نوع دیگری است غافل از اینکه این ذهن علم گرای پست همین را " شناخته" و می خواهد یاد دهد . فضای تطبیقی و تلاشی فرسایشی برای دنباله روی . تضادی هست بین آزاد و از دل نوشتن با آزاد و از دل نوشتن . ده ها شاعر صد ها کتاب می خوانند و میلیون ها کا غذ پاره را سیاه میکنند تا غزل بگویند . اما همگی پشت سر حافظ اند. با حماقت تمام گفتار حافظی را کنکاش می کنند و از نغض وبلاغت اش هزار فن و راه می سازند . بعد مسابقه ای شروع می شود بین احمق ها و احمق تر ها که چه کسی بهتر غزل می گوید . هر روز تمرین میکنند .اما..

-----------
فرناز: نمی دانم....

همتا :: 18 شهریور 1386 0:50 بֽظֽ