Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

چهارشنبه ۲۱ شهریور ۸۶

دخترکی که من بودم...

 



دو روزی است که کمی حال و احوال پرسی و ماچ و بوسه و قربان صدقه اورکاتی با یک همکلاسی دوران دبیرستان، پرتابم کرده است در سه سال دبیرستان...پانزده تا هفده سالگی من.

من هم مثل خیلی ها هیچ نوستالژی به اول مهر ندارم، از مدرسه رفتن نفرت دارم و هر سال از اول شهریور عزا می گرفتم که دوباره باید هر روز به مدرسه رفت؛ مدرسه هایی که بی شباهت به پادگان نظامی نبود و هرچی بیمار روانی و مطرود اجتماعی بود به اسم مدیر و ناظم و معلم در این خراب شده ها ریخته بود... اما سه سال دبیرستان تنها استثنای دوازده سال مدرسه رفتن بود.

به دبیرستان ما می گفتند "هتل".... در مدرسه همیشه باز بود و هیچ فراش و بپایی جلو در نبود...می دانم همچین چیزی در سیستم آموزشی ایران، آن هم دبیرستان دخترانه، چقدر غریب است. اما اعتقاد مدیریت مدرسه این بود که هرچقدر محدودیت را بیشتر کرد، خلاف هم بیشتر صورت می گیرد. اعتقاد درستی است...در این مدرسه همیشه باز بود ومن یادم نمیاد هرگز از مدرسه کسی فرار کرده باشد...اتفاقی که در مدارس دیگر کم رخ نمی داد. برعکس خیلی از مدارس غیرانتفاعی از این قرتی بازی های شرط معدل و امتحان ورودی و این لوس بازی های تیریپ کلاس گذاشتن برای مدرسه هم نداشت. این بود که از بچه خرخوان گرفته تا تنبل مشروطی در این مدرسه بود... من هنوز هم کاملن معتقدم که بچه درس نخوان ها همیشه بسیار قابل معاشرت تر، باحال تر و جالب تر از بچه درس خوان ها هستند...شاید خودم یک استثنا بودم که با اینکه درسخوان و همیشه جزو سه شاگرد اول کلاس بودم، هیچ کجای رفتارم به بچه درس خوان هایی که مدام سر در کتاب بودند نرفته بود. هنوز هم به نظرم هیچ چیز خنک تر و اعصاب خرد کن تر از این نیست که زنگ تفریح هم کله را تو کتاب فرو کنی یا از تفریح و مطالعه آزاد و شیطنت به خاطر درس خود را محروم کنی!! خلاصه که در این مدرسه خاص، بچه درس خوان هایش هم در شیطنت و ایجاد توطئه های جمعی هیچ دست کمی از بچه شرهای درس نخوان نداشتند...

چند هفته قبل با دختر خاله هه داشتیم فیلم تولد هفده سالگی من با حضور همه دوازده همکلاسی شر کلاس ادبیات و علوم انسانی را می دیدیم.... دختر خاله هه گفت ناگهان گفت: چقدر الکی خوشحال بودیم ماشااله! و زد زیر خنده...راست می گفت....شاد بودیم، واقعن شاد و رها و بی خیال....بعد از هفده سالگی من یکی دیگر هرگز آنطور شاد و سرخوش و رها نبودم.... و زندگی دیگر هرگز مثل پانزده تا هفده سالگی نبود....

از آن مدرسه قاعدتن تا به حال باید یک گروه رقص عالی بیرون می آمد....هر زنگ تفریح بدون استثنا می رقصیدیم!! تا زنگ تفریح می شد سه چهار نفر که دست به ضرب گرفتن آنها خوب بود روی میزها ضرب می گرفتند و می خواندند و بقیه وسط کلاس مشغول قر دادن می شدند! فکر نکنید این فقط وضع کلاس ما بود، کلاس های دیگر هم درست در وضعیت مشابه ای زنگ های تفریح را می گذراندند!!هر کسی هم که رقض بلد نبود، کافی بود یک سال در این مدرسه باشد تا اخر سال تحصیلی یک پا جمیله شود! اصولن نمی شد در این مدرسه باشی و قر ندهی!

ساختمان مدرسه ما هم مثل خیلی از مدارس غیرانتفاعی دیگر، یک خانه ویلایی بزرگ بود. مالک خانه دیوار به دیوار با مدرسه پسری داشت حدودن بیست ساله که پنجره اتاقش رو به کلاس ما باز می شد و همه کار و زندگیش پلاس بودن دم پنجره کلاس و لاس زدن با دخترهای مدرسه بود. صبح به صبح دوست هایش هم به خانه آنها می آمدند و دیگه بند و بساط چشمک و عشوه و چشم و ابرو و متلک بود که رد و بدل می شد! دست آخر هم روزی ناظم مدرسه دو تا از دخترهای کلاس سوم انسانی را دست در دست دوتا پسر دید که از آن خانه بیرون می آیند و کاشف به عمل آمد که یکی از دخترها از یکی از این پسرها باردار هم شده است و خلاصه بند و بساطی راه افتاد و هر دو دختر اخراج شدند!! یک روز هم یکهو صدای جیع و داد زنی مدرسه را برداشت...کی بود؟ والده آن شازده پسر که جیغ و هوار راه انداخته بود که این دخترهای عوضی مدرسه تان را جمع و جور کنید، پسر من را از درس و دانشگاه انداخته اند. کارشون فقط دلبریه، می روم از مدرسه شکایت می کنم جمعش کنند.... حالا یکی هم نمی گفت تو برو پسرت را از جلو پنجره اتاق جمع کن خوب!! زن که حسابی هوار زد، اتفاقی افتاد که من هنوز هربار یادش می افتم از خنده ولو می شوم....معلم پرورشی مدرسه بلندگو را برداشت هوار زد دخترها! دخترها! عشوه نیایید و دلبری نکنید، پسر همسایه درس داره!!!! :-))))

از عجایب دیگر این مدرسه این بود که در حیاط دو تا تلفن برای بچه ها نصب کرده بودند و می توانید لابد تصور کنید که همیشه چه ازدحامی جلو این دو تلفن که با سکه پنج تومانی کار می کرد برقرار بود!! یکی از بچه ها هم دوست پسری داشت از آن نوع که شب ها با گیتار جلو پنجره اتاق آواز می خوانند و ما هم چپ و راست هوس پیتزا می کردیم، این می رفت به این پسره بدبخت زنگ می زد و او پیتزا می گرفت و می آورد دم مدرسه تحویل می داد و می رفت!! من آن زمان دوست پسری داشتم که یک بار در صحبت ها به او گفته بودم شکلات خیلی دوست دارم و آن بنده خدا هم هربار که هم را می دیدیم، برای من انواع شکلات های درجه یک را می آورد و یکی از تفریح های کلاس ما هم شده بود دسته جمعی شکلات های اهدایی آقا را تناول کردن به همراه نفری یک لیوان چای!! یعنی به من بدبخت یک تکه بیشتر از شکلات های اهدایی به خودم نمی رسید!! اصولن من نمی دانم چرا دوست پسرهای بعدی که وارد زندگی شدند هیچ یک در این زمینه خاص به باشعوری این پسر نبودند :-))))

مدرسه ما یک دبیرستان پسرانه و یک دبیرستان دخترانه بود...در واقع یک مجموعه آموزشی محسوب می شد. اینطوری بود که گاهی در حیاط مدرسه یکهو سروکله چند نفر از پسرهای دبیرستان پیدا می شد و جنب و جوشی راه می افتاد دیدنی :-))....یک بار هم بچه های کلاس علوم تجربی برداشته بودند پسر آورده بودند تو کلاسشون!! یعنی در شیطنت و بلا بودن شاگردهای این مدرسه لنگه نداشتند :-))

از دیگر موارد شاهکار ما در این مدرسه امتحان دادن دختر خاله بزرگه به جای یکی از همکلاسی هایش بود که درس زبان انگلیسی را افتاده بود! من و دختر خاله کوچیکه بیرون کلاس تو دلهره داشتیم می مردیم که لو نرود، دختر خاله بزرگه هم نشسته بود به اندازه کل بیست نمره داشت جواب سوالات را دقیق می نوشت :-))...من کلاس سوم دبیرستان در اقدامی انقلابی رفتم ابروهایم را نه تنها برداشتم، که حسابی هشتی و نازک هم کردم و تا سه ماه آخر سال کارم در رفتن از چشم ناظم مدرسه بود که دست اخر هم نفهمید من چه کردم :-))....شما در حیاط پشتی این مدرسه به وفور می توانستید یکی را در حال بند انداختن صورت دیگری ببینید :-))

خوش می گذشت...واقعن خوش می گذشت...هفته ای یک روز هم تعطیل بودیم و پنج روز بیشتر مدرسه نمی رفتیم و باور کنید فکر کنم تنها مدرسه ایران بود که بچه ها تب چهل درجه هم که داشتند غیبت نمی کردند! بسکه خوش می گذشت و هر روز یک بند و بساط و توطئه و بزن و برقص تازه به راه بود و مدیریت مدرسه هم این سرخوشی ها را سرکوب نمی کرد... سال به دوازده ماه هم که در حال تولد گرفتن و مهمانی رفتن بودیم!!

هیچ چیز از شادی و سرخوشی و بی خیالی آن روزها با من یکی نمانده است....و زندگی دیگر هرگز آنطور سرخوشانه نشد و نخواهد شد... گاهی دلم برای پانزده تا هفده سالگی ام بدجور تنگ می شود...دخترک سرخوش، بی غم، شرور و بی خیالی که من بودم...


Permalink | Comments 21
 


 

.:: نظرات خوانندگان



khob, khoshalam ke shoma dar yek mamlekati ke be gheirato sharafesh sarafrazi mikone zendegi mikonid. vali man mikham bedoonam gheirat chie? chera gheirate mardane dar badane zanane kholase mishe? chera shoaraye mardane hame ja dade mishe? too bazare shiraz, nazdike bazare vakil rooye divar neveshte, khaharam ba hefze hejabat mara dar hefze imanam yari bede. agar bekhai adrese daghigh taram midam...tooye hamooon koocheye saghf dare kenare sharbat forooshie. chera gheirat yani dar band kardane zanan baraye khabide negahdashtane gharayeze mardan? gheirat ine ke zananemoon ro hejab bepooshoonim ke az cheshme bade mardane dar aman bashan? KHOBBB, pas chera hamin gheirate mardane vaghti varede ye moshkel mishe ya inke too khiaboon ba yeki davash m ishe fohshe madaro khahra nasibe hame mikone? dome khorooso bechasbam ya ghasame hazrate abbas? in masaleye gheirat va sharafe mardane baraye hefze zanan khodesh bahse bolandie ke hamash be farhange ghalate 2500 saleye irani barmigarde. midoonam hala kheilia mano mohakeme mikonan baraye ghabool nadashtane farhange irani.. khob girim 2 ta chizesh khoob, vaghti hezar masaleye bad dare baraye chi azash defa konam? dar morede masaleye iraq ham lotfan dakhele masaele gheirati nashin. (boro dolat abad ba kheili az khanevade hayee ke too iraq famil daran sohbat kon, kheili mofid mishe barat). kheili az moshkelati ke alan too iraq hast az goore bonyad garahayee boland mishe ke aghide daran baraye residan be hadaf, vasile mohem nist. hamoonayee ke be khatere inke esme amrikayee ha ro bad konan ham vatanaye khodeshoono mikonshan. shohare man az rande shode haye irani-araghi hast. hade aghal 3 ta pesaraye ammash ke az nazare mali vaze besiar khoobi dashtan va baraye zendegi ya visit be iraq rafte boodan tavasote araghia dozdide shodan va baad az gereftane ransome jasadeshoon tahvil gerefte shod, inam yekishhttp://en.wikipedia.org/wiki/Zaid_Meerwali mosalaman ba in vaziat amrikayee ha be in zoodiha az iraq nemiran. va ta vaghti ke hastand hamin mardome iraq ke baese vojoode amrikayee ha hastand bayad tavan pas bedan.
azize man, man ke az zenaye ba maharem defaa kardam? man aghide nadaram be rabeteye jensi be shekli ke shoma migid, be nazare man har 2 nafari ke az nazare ejtemayee, shakhsi, ehsasi va .... ba ham dar yek rade hastand (dar in mored nazaram liberal-capitalist hast) mitoonan ke ba ham rabete dashte bashan va baz ham biroon az ravabete khanevadegi. chera shoma fekr kardin ke man ba i n c e s t movafegham? koja man chenin chizi goftam?

morede dige, man ba nazare shoma dar morede faghre farhangi va zarbe khordane zanan dar rabete ba mobareze ba i n c e s t movafegham, vali chera shoma dalile in masale ro too hamoon gheirati ke kheili azash ba eftekhar sohbat mikonin peida nemikonin? hamoon gheirate mardoone hast ke tajavoz be zan ro taghsire khode zan midoone va oono mahkoom be mojazat mikone. ye sari ham be amare khodkoshie zanan dar iran va dalayele oon bezanin, kheili chiza roshan mishe. albate bayad kasi ro too pezeshk ghanooni dashte bashi. shoma che rahi baraye mobareze ba in faghre farhangi midoonin? aya gheirat vaghean javabe in moshkelat hast?

farnaz jan bebakhsheed ke inghad toolani neveshtam.
rasti, holland ham doost daram biam vali baraye christmas ba doostam mirim Rome va Milan. ghararesh ham dige hatmie. hich joori ham nemishe ziresh bezanam. agar mitooni va delet mikhad to ham mitooni ba ma biai, christmas ro mirim vatican va shabe sale no mirim Milan. az alan ham dige lahze shomari mikonam.

----------
فرناز: مهشید جانم! من احتمالا می روم امارات که بابا مامانم را ببینم....اما دو هفته کامل نمی روم...چند روزی می روم و میام...شاید تونستم بهتون ملحق بشوم :-)

Mahsheed :: 27 شهریور 1386 4:01 بֽظֽ


ياد دوران دبيرستان خودم افتادم...واقعاً يادش بخير از ته دل مي خنديديم به چيزايي كه الان اگه فكرشو كنيم هيچ چيزي توش نمي بينيم چه برسه بخوايم بخنديم بهشون . خيلي زود گذشت و فكر كنم هيچ وقت ديگه نمي تونيم به راحتي ِ اون موقع ها بخنديم .

-----------------
فرناز: اره واقعا....

nahal :: 26 شهریور 1386 6:59 بֽظֽ


چند نکته را خانم مهشید گفتن اول درباره حجاب که قطعا پاسخ اسلام به مساله حجاب دارای چند بعده که بدلیل اینکه زمان و توضیحات زیادی نیاز داره از اون صرفنظر میکنم
اما بذارید درباره نکات دیگه اشاره کنم:
rape شدن توسط محارم چه از سوی پدر بر علیه دختر باشه و چه هر نوع دیگری با مجازات بسیار سنگین در اسلام مواجه میشه اتفاقا برای بنده عجیبه که چرا شما به ترویج قانونی چنین رفتارهایی یعنی زنا با محارم در جوامع غربی اشاره نمیکنید اگر لازم باشه لطفا کلمه i n c e s t را در گوگل سرچ کنید تا انواع اقسام ترویج زنا با محارم در سایتهای تحت حمایت حقوق بشر غربی را ملاحظه بفرمائید
مهشید عزیز در اسلام به شدت زنای با محارم محکوم شده و یک جرم سنگین تلقی میشه حتی اگه با رضایت طرفین صورت گرفته باشه چه رسد به حالت تجاوز...اما اینکه زنان جرات طرح شکایت رو ندارن این امر به نهادینه نشدن فرهنگ طرح شکایت بر میگرده و نه اصل قانون .... یعنی زن یا دختر احساس شرم میکنه لذا از طرح شکایت خودداری میکنه ولی قانون با زنای با محارم شدیدا برخورد میکنه
نکته دیگه اشاره کردید به اینکه مردان از حقوق خود در ارتباط با زنان سو استفاده میکنن این امر 2 بعد داره از یک سو پدیده فرهنگیست از سوی دیگه بعد حقوقی داره یعنی در حوزه فرهنگی در ارتباط با حقوق و تکالیف متقابل زنان و مردان کار نشده لذا زمینه سو استفاده فراهم شده از طرف دیگه در مورد قوانین حمایتی برای زنان کوتاهی شده

نکته دیگه در مورد تعدد همسر ... داشتن چند همسر در اسلام مثل هر مساله دیگه دارای شرایطیست که یکی از آن رضایت زن اول هست دوم توان رعایت عدالت در میان زنان و چند شرط مهم دیگه که عملا داشتن چند همسر را دشوار میکنه

و اما خانم مهشید جملات آخر شما حکایت از نگرش عجیبی داره که واقعا از یک خانم دور از انتظاره منظورم در مورد پیشنهاد دایر کردن مراکز ویژه برای ارضای غریزه سربازان امریکا آنهم در عراق!!!
خانم عزیز شما کدام رسانه های دنیا را در بررسی تحولات عراق پیگیری میکنید؟! فاکس نیوز؟! سی ان ان یا رادیو اسرائیل؟!
من پیشنهاد نمیکنم تی وی های ایران رو ملاحظه کنید اما الان دولت مالکی نسبت به حضور اشغالگران در عراق ناراضیست لطفا کمی به سخنان دولت نوری مالکی و نمایندگان اکثریت مجلس توجه کنید یکی از دلایل مخالفت دولت بوش با دولت مالکی در عراق بر سر همین مساله هست
اولا آنها اشغالگر هستن ثانیا کدام کشور و ملتی حاظر میشه نوامیس خودش رو به حراج بذاره تا شهوت اشغالگر ارضا بشه؟!!

خانم محترم شما مفهومی به نام شرف و غیرت یک ملت را درک میکنید؟! یا در مفاهیم فمینیستی یا حقوق بشری غربی این جملات رنگ باخته اند؟!

پیشنهاد شما مثل این میماند که عده ای دزد بیگانه در یک کشور حضور دارن و ما با دستان خود برای آنها سهمیه دزدی تعیین کنیم!!!
خانم محترم اولا آنها بسیار بی جا کردند که از هزاران مایل به این سوی جهان آمدن آنهم برای منافع نامشروع خود ثانیا این وظیفه دولت امریکاست که برای آنها از زنان ف اح ش ه کشور خود که خداراشکر کم هم ندارد نیروی ج ن س ی اعزام کنه

ضمنا برخلاف قرائتی که شما از اسلام دارید در اسلام نه با نیروی جنسی مبارزه میشه(مثل برخی نحله های بودایی) و نه اجازه بی بندو باری داده شده

خانم فرناز از اینکه این متن رو در اینجا نوشتم معذرت میخوام لطفا آن را درج کنید چون مایل نیستم نکات مورد اشاره دوست شما بی پاسخ بمونه هرچند شما از نوشتار طولانی دل خوشی ندارید

ممنون


مصطفی.م :: 26 شهریور 1386 1:54 قֽظֽ


دوست عزیزم / باسلام

نوشته ی جالبی بود و من را هم کلی قلقلک خاطراتی داد. از شما خواهشی داشتم، من متاسفانه خیلی وقت است آی دی اُرکاتم را گم کردم آیا امکان دارد یک دعوتنامه برای من از اُرکات ارسال کنید؟ ایمیلم را هم برایتان گذاشتم.

ارادتمند: دانیال

----------
فرناز: والا تا جایی که من می دانم اورکات دیگر نیازی به دعوت نامه ندارد. با ایمیل جی میل خود می توانید وارد اورکات شوید و برای جی میل گرفتن هم دعوت نامه لازم نیست.

دانیال :: 24 شهریور 1386 4:00 بֽظֽ


من به ندرت خاطره شیرینی از زمان مدرسه دارم
همه چی خاکستری بود
من هیچ وقت از دوران نوجوانی ام استفاده تکردم :(

-------------
فرناز: متاسفم :-(

مریم :: 24 شهریور 1386 1:07 بֽظֽ


تصور کنيد زماني که مادري کودکش را در بطن خود رشد مي دهد مردش را اجازه دهند تا براي ارضاي ميلش که اکنون ممکن نيست به سوي ديگري رود!!!
آري! من هم از چنين گفته اي شرم دارم ولي اين نه رماني سوزناک است نه فيلمي تراژيک! اين واقعيت امروز جامعه ايران است!

در نظرسنجي هاي بلاگ "فمينيسم ايراني" شرکت کنيد که اين محيط مجازي آخرين تريبون است براي دل گفته هايمان!

شاد باشيد!

آرین :: 23 شهریور 1386 11:54 بֽظֽ


kheili khob neveshti koli hal kardam yad madrese oftadam vaghean dorane madrese kheili khobe va heghadr khob to ono tosif kardi aslan midoni chiye hame Farnaza kheili bahalan kheili neveshtehato doost daram
Movafagh Bashi

-----------
فرناز: بنده شدیدن با این جمله که " همه فرنازها باحالند" موافقم :دی

farnaz :: 23 شهریور 1386 3:21 بֽظֽ


آدرس دبیرستان کجاست فرناز؟ هنوز هست؟ من می‌خوام یه چند نفری معرفی کنم.

_____
فرناز: متاسفانه به دلیل همین آزادی هایی که می داد منحل شد. اسم مدرسه " متین" و در شهرک غرب بود.

سوشیانت :: 23 شهریور 1386 1:07 بֽظֽ


نمی تونم جلوی خنده هایم را بگیرم ... دوستان می آیند و به به و چه چه می کنند و می روند به امان خدا ... درست مثل یک فیلم سینمایی به درد نخور ظاهرا کمدی که شاید هدفش خنداندن مردم باشد و اتفاقا موفق هم می شود ... برایتان آرزوی توفیقی بس عظیم دارم ...

------------
فرناز:فیلم کمدی ظاهرا به درد نخور فایده مهمی دارد به نام خنداندن و شاد کردن دیگران که نکته خیلی مهمی است.

marat :: 23 شهریور 1386 1:57 قֽظֽ


خیلی یادداشت جالبی بود و کلی خندیدم...

یادم میاد دوره ی دبیرستان من هم از قضا از زمره ی کسانی بودم که هم رتبه ی اول میاوردم و هم مکررآ از دیوار پشتی مدرسه در حال فرار رویت شده بودم! یه بار متوجه شدم یکی از بچه های همکلاسی خیره شده بود به من... گفتم چیه؟ گفت فلانی من از تو خیلی خوشم میاد! چون هم درس خونی هم فراری :-)) به گمونم به این ترتیب راحت می شه تشخیص داد کیا بعدآ معترض مسائل اجتماعی می شن، قابل توجه مسئولین جمهوری اسلامی...

یکی از دوستان که رفیق تنهایی های ماست وقتی که در تهران هستم، سنش این قدر هست که مدارس مختلط قبل از انقلاب رو به خاطر بیاره. تعریف می کرد که خاطرش میاد به همراه برادرش به دبیرستان نوروزیان قزوین رفته بوده و دختر و پسرهایی دیده بوده که با هم در حال والیبال بازی کردن بودند. سوال کرده از برادرش که اگر اینا همدوره های تواند چرا این قدر جسمآ درشت تر از تواند... برادر گفته اینا هر سال عمدآ واحد می افتند تا از مدرسه بیرون نرند. به اینا خوش می گذره مدرسه، اصولآ نمی خوان فارغ التحصیل بشن!

از اینکه امروزتون رو مثل سابق نمی بینید متآسفم و امیدوارم این وضع تغییر کنه، اما من به این همه نوجوون دختر و پسر دبیرستانی فکر می کنم که بهترین ایام زندگی شون در اثر تنگ نظری های احمقانه ی ایرانی- اسلامی به گند کشیده می شه... امیدوارم این وضعیت پایانی داشته باشه.

--------------
فرناز: نیما جان! چه نکته ظریفی اشاره کردید...الان که فکر می کنم می بینم خیلی از معترضین اجتماعی هم که می شناسم در مدرسه زیربار چارچوب های تنگ نمی رفته اند. من هم امیدوارم این وضع تغییر کند...هربار بچه های دبستانی را می دیدیدم با حسرت و اندوه فکر می کردم باید سالها به این سربازخانه های خشک بروند...

نیما :: 23 شهریور 1386 1:28 قֽظֽ


متنت من رو کشید به گذشته،،، مدرسه و تقلب و رقاصی بالای نیمکت های چوبی!
خاطره ها به قدری غریب و گم اند که انگار دخترکی که لابه لای صفحات ذهن من ورق میخوره، هرگز وجود خارجی نداشته.
چه شد که این طور پوسیدیم؟...

-------------
فرناز: واقعن پوسیدیم و فرسوده شدیم...همیشه از دنیای آدم بزرگ ها بدم می امده و می آید...

xenophobia :: 22 شهریور 1386 8:14 بֽظֽ


زیبا تر از همیشه نوشتی
خیلی

------------
فرناز: مرسی :-)

reza :: 22 شهریور 1386 4:40 بֽظֽ


ای وای ! من این نوشته های نوستالژیک رو خیلی دوس دارم . علیرغم تفاوت شرایط زمانی و جوی (!) دوران دبیرستان من با شما اما با بعضی هاش عجیب همذات پنداری کردم . بخشی از دوران نوجوانی من متاسفانه یا خوشبختانه در ایران طی نشد اما خداییش ان دورانی که اینجا بودم برام لبریز از خاطره هستش . از دبیرستانی هم که من می رفتم به قول تو باید یک گروه رقصنده فارغ التحصیل می شد حالا جالب اینکه بخشی از ان هم در حال و هوای زمان جنگ بود که همزمان شده بود با اوج گیری مایکل جکسون و ان تریلر دوس داشتنی اش اون ور اب که همه زنگ های تفریح با تمام انرژی و قوا(!) اون رو تمرین می کردیم و اشکالات هم دیگه رو برطرف !! :دی و زنگ تفریح بعدی این داستان تمرین و رفع اشکال پیرامون رقص هندی و هنر نمایی های بسنتی های کلاس بود ! پسرهای دبیرستان ان طرف خیابون رو هم که دیگه نگو ! جزغله ها (!) چقدر به نظرمون مرد و ادم حسابی میومدن :دی

--------------
فرناز: ایول :-))...شما از ما هم کار درست تر بودید ها :دی...واقعن روزهای خوبی بود لیلا....خیلی دلتنگ ان همه شادی و سرخوشی می شوم.

لیلا :: 22 شهریور 1386 11:12 قֽظֽ


فرناز جونم مرسی بخاطر این پست قشنگ. منو پرتاپ کردی به گذشته و روزهای خوشمان. من هنوز هم وقتی از اونجا رد می شم بی اختیار سرم رو بر می گردانم و یاد اون دوران می افتم. بابا چه افشاگری کردی ولی جداً چه جراتی داشتم من اونموقع.
مواظب خودت باش عزیزم.*

------------
فرناز: آره واقعن نگار! کلی با دل و جرات بودی...فکر کنم آخرش هم خانم گیلانی فهمید اما به رویت نیاوردها :-))

نگار :: 22 شهریور 1386 8:58 قֽظֽ


سلام.. ملاک سنجیدن شعور طرف مقابل رو به زیبایی هر چه تمامتر نوشتین... دخترکی که بودین!

----------
فرناز: دیگه به واقع مشکل عدم تمیز شوخی و جدی که شما درگیرش هستی، مساله من نیست. خودتون سعی کنید برایش راه حل بیابید :دی

آقا ساسان :: 22 شهریور 1386 3:21 قֽظֽ


ياد دبيرستان خودمون افتادم. اگه اون خوشيها نبود که ديوانه ميشديم. هر هفته مهمونی. هر روز گردش. معلمهای مـــاه. اما رفتيم پيش دانشگاهی و همه 17 سال زندگيمونو از دماغمون کشيدن بيرون. مدير و ناظم روانی به شدت مذهبی.
بماند. من هيچوقت از نوستالژيم نسبت به دوران دبیرستان کم نشده!
قبل از اينکه پست کنم: اين کامنت دونيت خرابه ها. ميگه کد را وارد کنيد. اما کدی نيست که وارد کنيم.

-------------
فرناز: پیش دانشگاهی من هم یک جای مزخرف تهوع آوری بود....این کامنت دونی دیوانه شده، لازم نیست کد وارد کنی. بدون کد هم از قرار کامنت را ثبت می کنه!

مهناز :: 22 شهریور 1386 3:04 قֽظֽ


من دبیرستان تربیت بدنی می رفتم.ساعت مدرسه از مدارس نرمال بیشتر بود.به ما هم واقعا خوش می گذشت.البته از این شیطنتهای شما نداشتیم بچه ورزشی ها همیشه خدا تو باغ نیستن ;) اما خیلی خیلی شاد بودیم.
من هم همیشه دلتنگ 15 تا 17 سالگیم هستم.به قول تو روزهایی که دیگه برنخواهند گشت.حیف باشه

------------
فرناز: خیلی برای من سالهای شاد و خوبی بودند سولماز...خیلی زیاد.

سولماز شریف :: 22 شهریور 1386 0:56 قֽظֽ


اوهوم! عکس گرفتیم. فکر کنم خیلی هم خوب شده باشن. چون عکاسمون خیلی حرفه ای بود:دی
اما می دونی! برگشتنی به پویان داشتم می گفتم. چقدرررررر فیگورهای آقای عکاس شبیه تو بود. اینقدر شبیه بود که من تمام اون سه چهار ساعت به یادت بودم. کلی هم هممون جات رو خالی کردیم:*

----------
فرناز: ایول :دی....اون آقای عکاس کارش درسته...دلم کلی برایش تنگ شده...فیگورهایش هم خوب کمال همنشین در او نیز اثر کرده :دی.....بوسسس

سیما :: 21 شهریور 1386 11:52 بֽظֽ


جدی جدی این مدرسه تو ایران بوده؟!!! شاخ در اوردم خوندم این ها رو. 180 درجه متفاوت با مدرسه ای بود که من توش درس خوندم!!!


راستی امروز اینقدررررررر جات خالی بود تو تندیس که حد نداشت. خداحافظی میرزا بود. به من که اصلا خوش نگذشت. حسابی دلم گرفت:(

-----------
فرناز: آره سیما! جدی یک مدرسه عجیبی بود...دست آخر هم پلمپ کردنش!!! عکس گرفتید؟ :دی....من سفارش داده بودم عکس بگیرید برای من بفرستید ها:-)....بوسسسسسسس

سیما :: 21 شهریور 1386 11:15 بֽظֽ


دلم تنگ شده واسه یکی از اون جور متن ها که مینوشتی، آدم میخوند، در خودش فرو می ریخت، می ترسید و یخ میکرد. ...

-----------
فرناز: اتفاقن این روزها سرشارم از آن متن ها اقبال...اما فکر می کنم این همه تلخی خودم را به خواننده منتقل کردن شاید درست نباشد...و اینجا را هم که هرکسی که من را می شناسد می خواند...نمی دانم...

eghbal :: 21 شهریور 1386 11:03 بֽظֽ


farna jan! ruzegare kudaki bar nagardad. ghiloghale kudaki bar nagardad man in taraneye delkasho kheili dus daram. in avalin bare mibinam nostalgik shodia. rasti ye email behet zadam daryaft kardi? raje be taghire adresameo in harfa ;) rasti rasti inja chejuri mishe farsi nevesht? :))

-----------
فرناز: ایمیلت را الان دیدم سینا جانم...با هم تماس می گیریم پس :-)...اره سینا...من کلا دوزی از نوستالژی همیشه دارم :-)

sina :: 21 شهریور 1386 10:30 بֽظֽ