رفیق!
انگار از لجن و کثافت گریزی نیست... ما مدام خود را از دایره های لجن پراکن ها، اهالی قبیله نسبت های ناروا، دروغ های زشت حقیر دور و دورتر می کنیم، حلقه یاران و دوستان و معاشران خود را محدود و محدودتر... اما اهالی حقیر و بی ارزش این قبیله که در هر لباسی هم بودند، از دوست و همکار گرفته تا خرد مغزهای بنیادگرا از هر نوع که بودند و هستند، مدام لزجی آن وجود کثیف خود را کشان کشان به من و تو و ما نزدیک تر می کنند و باز لجن پراکنی تازه و بوی کثافت که عجیب بیزاریم از آن.
دیروز همه دو ساعتی که در ترن قطار بودم، خسته و دلشکسته و ناراحت و عصبانی، دو تصویر را در ذهن مرور می کردم و وسط اشک هایم لبخندی می زدم...مدام معلق هستیم بین غم و دلخوشی های کوچک ساده تا در دل سوت زنان به خود دلداری دهیم که قلب من خوشبخت است و هزار و یک دلیل پیش پا افتاده حقیر برای این خوشی تزریقی دست و پا کنیم. اما دیشب که گونه هایم را به پنجره های قطار چسبانده بودم و اشک ها تقلا کنان خود را از فاصله ناچیز شیشه و گونه های من پایین می کشیدند، دو تصویر عزیز در ذهن من رژه می رفت و من میان اشک ها لبخند می زدم مریم...
این دو تصویر را دوست دارم مریم... روزی در حیاط دانشکده مدیریت دانشگاه تهران، دو دختر با مقنعه های مشکی ساندویچ کالباسی را نصف کردند، هریک گازی به نیمه ساندویج خود زده و سوال هایی را که می خواستند بپرسند، هماهنگ می کردند.... دو دختر مقنعه به سر من بودم و تو رفیق...بعد سوار تاکسی رفتیم سمت غرب تهران...مصاحبه با مریم خراسانی...درست دم در خانه فهمیدیم که ضبط باتری ندارد!...در به در دنبال نزدیک ترین بقالی...سرخوشی ها و حواس پرتی های شیرین ما....چقدر سالهای بعد جدی شدیم و منظم و عبوس رفیق...راستی! چه بر سر آن مصاحبه مان آمد؟ اظهر من الشمس می پرسم...آن هم رفت پیش صدها گزارش قورت داده، سوژه خاموش، مصاحبه های لت و پار که قرمزی خودکار لگد می زد به همه سیاهی کلمات ما، حرف های جویده و جویده ما...
روزی دیگر، چند سال بعد، من و تو و این مریم گل گلی سربالایی خیابان حافظ جنوبی را به سمت کریم خان بالا می آمدیم... و این مریم گلدار مهربان از آخرین پست وبلاگ من تعریف می کرد و با آن چشم های مهربان پرشورش برای صدمین بار به من می گفت که بنشینم داستان بنویسم و چرا این استعداد قصه گویی خود را نادیده می گیرم...و من بی اعتماد به نفس در این زمینه خاص، قند تو دلم آب می شد ...همیشه اینطور است...هر کس که می پرسد چرا داستان نمی نویسم و چرا این استعداد را جدی نمی گیرم، جواب یک خطی من همان است که اعتماد به نفس و دانش آن را ندارم...اما راستش قندکی در دلم آب می شود...و تو می گفتی اولین بار که من را در دفتر زهره دیدی را هیچ وقت فراموش نمی کنی... و می گفتی من همیشه با دقت همه جزئیات را می بینم و آن روز هم تو را با دقت با همه جزئیاتت در دفتر زهره نگاه می کردم و این مریم گلدار می گفت همینه که خوب می تواند توصیف کند دیگر...چند قدم جلوتر تصادفی اتفاق افتاده بود و یک نفر مجروح روی زمین افتاده بود...هر سه ما هراسان موبایل به دست زنگ می زدیم تا درخواست آمبولانس کنیم... چند قدم بالاتر ابتدای خیابان حافظ جنوبی است و درست همان جایی که باید به سمت راست پیچید تا وارد کریم خان شد و به طرف میدان هفت تیر رفت... چقدر این تکه خیابان که از خیابان حافظ می پیچیم به سمت راست، زنده و جاندار تمام دو ساعتی که در قطار بودم جلو چشمان من رژه می رفت... ما بارها در این تکه خیابان راه رفته ایم... روزهای بارانی...زیر هرم آفتاب تابستان...روزهای سرد برفی...چندباری درست در همین نقطه یکدیگر را در آغوش گرفته، بوسیده و خداحافظی کردیم و یکی سمت راست رفته است و دیگری سمت چپ خیابان...آن تکه خیابان برای من حیات دارد و نبضی تپنده مریم... کاش می شد آن گوشه را برید و کند و در چمدان گذاشت و با خود برد... یادت هست درست چند قدم جلوتر ژیلا زنگ زد به مریم؟...موبایل ما دونفر را هرچقدر گرفته بود چون روی گزینه ویبره بود صدا را نشنیده بودیم... و ژیلا نازنین برای مریم گله می کرد از بی نظمی و سربه هوایی هر سه ما... که سرمان با تنمان پنالتی می زند و مطالبمان را به موقع تحویل نمی دهیم... و بعد انفجار خنده من بود که می گفتم به خدا ما تا قیامت هم آدم نمی شویم!! همین طور بی نظم و انضباط می مانیم... و خیابان کریم خان آن روز رنگ خنده های سه زنی را دارد که از سر خیابان میرزای شیرازی بدو بدو دور شدند مبادا یکی از تحریریه روزنامه سرمایه این سه بی نظم سر به هوا را ببیند!....
در دنیا آدم های کمی هستند که حرف تو را درست و بی کم و کاست و سوء برداشت و تعبیر و تفسیرها بفهمند... می دانی درست کنه حرفت را بفهمند... دیروز فکر کردم و دیدم تعداد این آدم ها در زندگی من به اندازه انگشتان یک دست است مریم و تو خوب معنای جمله من را که می گویم " دنیا با ما مهربان نبود مریم" می فهمی...همان جور که هربار در جواب احال پرسی ات گفته ام " خوب نیستم مریم، هیچ خوب نیستم."... حرف زدن با تو نیاز به هزار جمله توضیح بابت یک جمله و پانویس و پی نوشت و موخره ندارد... می دانی این چقدر باارزش است؟ و من چقدر خسته ام از پی نوشت ها، پانویس ها، توضیح های اضافه و صدباره شکافتن جمله ها؟
هر قدم مورچه ای در آن سرزمین ملغمه ها با چه مرارت ها، رنج ها، دردها و تهمت ها همراه است مریم... و ما هزارپاره شدیم زیر بار این لگدها و ناسزاها...هربار آرام بلند شدیم، گرد و خاک را تکاندیم و باز لنگ لنگان راه افتادیم... ما آن لاک پشت کارتون بچگی هایمان هستیم که وقتی خرگوش سرمست خوابید، او آهسته و پیوسته و لنگان رفت و رفت.... ما هزار پاره ایم مریم...می گویی فرناز احساس پیری می کنم...می گویم مریم احساس پیری می کنم و هربار که خونریزی ماهانه ام به تاخیر می افتد می گویم این بار دیگر حتمن یائسه شدم...
Permalink |
Comments 15
.::
نظرات خوانندگان
فرنازي ازاينكه رفتي خيلي دلگيرم نميدونم چرا نمي تونم رفتن تو را باور كنم .كاش همان روزها بود كه در دفترم ميامديي والبته درهم وبرهم را براي من جايزه ميداديد . كاش آنروزي بود كه فرنازي با لبخند براي اولين بار به جلسه مركز آمد . دختر شاد وشيطون كه خوب ميتونست نگرانيهاي خود را در زير آن صورت بشاش پنهان كند . البته من خيلي خيلي صميمي نبودم ولي از زمانيكه رفتي ،دلم برات تنگ شده
------------
فرناز: زهره گل! من چقدر بعدازظهرهای پر از سروصدا و شلوغ بازی هایمان در دفتر تو را دوست داشتم و دلتنگشون شدم. چقدر هویتی را که از ان مجموعه گرفتم دوست دارم و چقدر دلم برای همتون خیلی زیاد تنگ شده. خدایی ما چقدر تو دفتر تو سروصدا کردیم ها!! بوس
زهره :: 3 مهر 1386 0:27 بֽظֽ
يه قسمتي از كتاب هويت ميلان كوندرا هست كه نمي دونم چرا هر موقع يادش مي افتم يه بار باهاش موافقم يه بار مخالف ! «انسان براي آن كه حافظه اش خوب كار كند به دوستي نياز دارد . گذشته را به ياد آوردن ، آن را هميشه با خود داشتن ، شايد شرط لازم براي حفظ آن چيزي است كه تماميت من ِ آدمي ناميده مي شود .
دوست داشتم بگويم : ميان حقيقت و دوست ، من هميشه دوست را برمي گزينم .اما اين قاعده ديگر برايم ارزشمند نيست . در بدبيني ام آن قدر پيش مي روم كه حاضرم امروز حقيقت را به دوستي ترجيح دهم »
نمي دونم مي تونم بهت بگم ذهن يائسه بدتر از تن يائسه هستش دوست عزيز ...؟
-----------------
فرناز: احتمالن بدتر است...
nahal :: 30 شهریور 1386 11:34 بֽظֽ
فرناز جان بهتر است اين آدمها را نشماري....شماره كردنشان آدم را افسرده ميكند.هر چند كه كار ما ديگر از اين حرفها گذشته اما شمردن آدمهايي كه ميفهمندت مثل شمردن آخرين اسكناسهاي مانده ته جيب زندگي كارمندي مايوسكننده به نظرم ميرسد.
-----------
فرناز: حق با توست فهمیه جان....هربار که فکر می کنی و می بینی چقدر تعداد این آدم ها اندک است و روز به روز هم به دلایل متعدد فاصله دیدارها و بودن های با این افراد کم تر می شود ته دل آدم بدجوری می لرزد....دنیای نامهربانی داریم...
فهيمه :: 30 شهریور 1386 0:01 بֽظֽ
http://alaqeband.blogfa.com/post-205.aspx
گردباد :: 30 شهریور 1386 10:39 قֽظֽ
ببخشید برای کامنت بی ربط.
اگه فکر میکنی آمادگیش رو داری که هلندی رو یاد گرفتنش رو شروع کنی میتونی یه سری از درسهای ابتدایی رو اینجا ببینی:
http://shir-eabi.blogspot.com/
-----------
فرناز: خیلی ممنونم.... فکر کنم خیلی به دردم بخوره :-)
ariachne :: 29 شهریور 1386 10:20 بֽظֽ
دارم روی فیلمنامه ی جدیدم کار می کنم ... سوژه ی خوبی می شی ... منتها باید از خط قرمزها !! عبور کنم که اونم حله ...
...
اسم فیلمنامه رو بعدا می گم ...
ولی اسمش خطرناکه حسن!!!!!!
-----------
فرناز: کلن ما که ربطش را نفهمیدیم!!!
hesam :: 28 شهریور 1386 7:31 قֽظֽ
سلام
راستش نه حرفی دارم، نه اگه داشتم ربطی به پست جدید وبلاگ می توانست داشته باشد! بیخوابی به سرم زده بود، گفتم تا قبل از مراسم سحری خوران، یکی از دی وی دی هایی را که دوستم آورده بود ببینم؛ البته یک نگاه عبوری به همش کرده بودم. اولین مستند روی دی وی دی اول «آخرین شاه ایران» بود که قبلا هم دیده بودم؛ دومیش هم Koppel on Discovery - Inside Iran, The Most Dangerous Nation بود؛ شما توش بودین، هان؟ (البته در حد همون آقاسعید یا آقا محسن معروف و بازی کردنش توی فیلم!) صدای روایتگرش برای یک ساعت و نیم تحمل، جالب نبود؛ زیاده از حد هم پراکنده بود، یارو هرجایی رفته بود یک تیکه فیلم گرفته بود و گذاشته بود سر هم.
بگذریم. خیلی حرف شد. راستی، شما بودی توی اون فیلم دیگه؟!
------------
فرناز: بله! من بودم تو ان فیلم دیگه!
محمد معماريان :: 28 شهریور 1386 3:15 قֽظֽ
farnaz jan!
ey baba to cheghadr tudari asan fecr nemikardam ke inghad tu khodet rikhte bashi ke ye dafe boghzet beterke. kheili narahat shodam.
rasti ketriye no mobarak man montazeram chayisho bekhoram :D.
-------------
فرناز: آره سینا جان...عادت کردم هی بریزم تو خودم و لبخندم را حفظ کنم و بعد یکهو یک جا می ترکم :-(.... کتری نو منتظر شماست :دی
sina :: 27 شهریور 1386 2:42 بֽظֽ
چه قدر این روزها صدای پچ پچ دیگران رو پشت سرم خوب می شنوم. همان لجن پراکنی هایی که می گویی....
با همه دردی که روحم را می خورد پستت را خواندم. غیر از این خاطره های کوچک زیبا تصویر انسان هایی که در ذهنمان می شکند بدجوری خودنمایی می کند متأسفانه...
ناسزاها را هم باید شنید دوست عزیزم... گریزی نیست
------------
فرناز: می دانی تازگی ها به این فکر می کنم که ما آدم ها را انسان تر از چیزی که هستند تصور می کنیم و یکهو یک جا ضربه را که می خوریم گیج و منگ و آسیب دیده می شویم. من تصمیم گرفتم آدم ها را کمتر از چیزی که هستند ببینم، و مدام به خودم یادآوری کنم که اعتماد صد در صد به هیچ احدی نکنم...
zephyr :: 27 شهریور 1386 9:38 قֽظֽ
حافظه فوق العاده ای داری فرناز امشاسپندان ! نوشتن این همه جزئیات فقط در توان ذهن یک استعداد داستان نویسی ست . جدی می گم . فارغ از شوخی . حالا چرا اعتماد بنفسش رو نداری ؟!!! حتما داستانی داره که فقط خودت میدونی . با اینکه این پستت مخاطب خاص داشت اما این قدر همه چیز رو جالب به تصویر کشیدی که ادم دلش می خواد تا اخر دنیا به قصه هات (!) گوش بده :
روزی در حیاط دانشکده مدیریت دانشگاه تهران، دو دختر با مقنعه های مشکی ساندویچ کالباسی را نصف کردند، هریک گازی به نیمه ساندویج خود زده و سوال هایی را که می خواستند بپرسند، هماهنگ می کردند.... دلم لرزید . با خیلی از نوشته های این مدلیت دلم لرزیده دختر جان .
---------
فرناز: نمی دانم چرا لیلا جان...راستش شاید از فضای ادبیات مملکت می ترسم. من هیچ دسته وبلاگ ها را ندیدم اندازه ادبیاتی ها با هم جنگ و دعوا داشته باشند و هنوز جایی ندیدم انقدر تیشه به ریشه هم بزنند که اهالی ادبیات کشورمان... شاید به این خاطر ترسیدم و اصلن جرات نزدیکی به این حوزه را ندارم. شما همیشه از بهترین و عزیزترین خواننده های این وبلاگ بوده و هستید :-*
لیلا :: 27 شهریور 1386 0:15 قֽظֽ
عزیزکم شما چرا داستان نمی نویسی؟ (چشمک)
این لجن پراکنی ها همیشه هست فقط گاهی ما می بریم...
بعدشم خانوم جایی احیانن اعتماد به نفس نمی فروشند ما برای شما بخریم؟ :دیییی
-----------
فرناز: والا اگر جایی در این زمینه خاص بفروشند که خوبه :دی
fateme :: 27 شهریور 1386 0:09 قֽظֽ
این خیلی خوبه که تو حداقل یه روزای شیرین داشتی
روزا و دوستایی که با یادشون یه حسی داری
------------
فرناز: آره! تو این روزهای تلخ نوستالژی به داد آدم می رسد گاهی...
سمیه :: 26 شهریور 1386 11:57 بֽظֽ
دارم توی تاریکی اتاقم نوشته هاتو می خونم ... نمی دونم حال من بده یا هوای وب لاگت ابریه یا این موسیقی زیبا داره روحمو قلقلک می ده ... هر چی که هست صورتم خیسه فرناز ... اسم این گریه است ؟
-----------
فرناز: با اشک هایت راحت باش رها جان...طول کشید تا من فهمیدم یکی از بارازش ترین داشته های آدم اشک هایش هستند عزیزم...:-*
رها :: 26 شهریور 1386 11:37 بֽظֽ
ghamgin,shirin,va behagh neveshti farnaz jan.
mishe injoori gofto bavar kard dar moghabele ba lajan parakani ha:gar badi oft hasoodio rafighi ranjid,goo to khosh bash ke ma goosh be ahmagh nakonim.
-----------
فرناز: چه بیت بامعنایی شیرین جان...مرسی که برای من نوشتید. سعی می کنم این را یادم بماند.
shirin :: 26 شهریور 1386 8:24 بֽظֽ
چقدر خوب مبنویسی، چرا داستان نمینویسی؟ :-))
فرناز جان همه این احساسهایی را که در این پست روان ساخته ای از دلتنگی است، و مطمئن باش روزی به دلنتگی هم عادت خواهی کرد. ولی .... ولی اینرا هم بدان که مربوط به سن هم هست یعنی در همین سنها انسانها در هر نقطه از این کره خاکی، تجاربی میکنند که حس باقی مانده از آن فراموش نشدنی است و تا لحظه آخر عمر باقی میماند. میدانی اولین تجربه های لمس روح انسانها، روح انسانهایی که هنوز آغشته نشده، هنوز برای کرایه خانه، شوهر و بچه، آبرو، دهن همسایه ها و.... هزاران فشار دیگر آلوده نیست، دورو نیست، صادق است و.... مانند گلبرگی تازه پاک و شفاف است و .... منهم دلتنگم ... ما همه دلتنگیم
------------
فرناز: فقط دلتنگی نیست موناهیتا جان...خودم بهتر از هر کس می دانم دردم را... فقط دلتنگی نیست... من از روح آغشته فراریم...و می ترسم ازش گریزی نباشد موناهیتا...داستان هم نمی نویسم چون اعتماد به نفس ندارم :دی
موناهیتا :: 26 شهریور 1386 8:13 بֽظֽ
|