Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

جمعه ۳۰ شهریور ۸۶

هوس...

 



واژه " دوست" به دلم می نشیند... شاید به همین خاطر است که وقتی کسی می پرسد فلانی را می شناسی و ارتباط من با فلانی در حد سلام و علیک و گاه دیدن و چند کلمه حرف زدن است هم می گویم بله! دوست من است...

درست است که من افراد بسیاری را می شناسم و حتا اگر چندان نزدیک به هم نباشیم نیز آنها را دوست می نامم، اما راستش تعداد آنهایی که با هم کنج رستوران و کافی شاپی نشسته ایم و از ولوله ته دل حرف زده ایم، تعداد آنها که اشک های من را دیده اند و یا وقت آوار سختی ها به آغوش یا مهربانی نگاه های آنها پناه برده ام، خیلی کم است. اسم این معدود افراد را چه می گذاریم؟ دوست صمیمی؟ دوست نزدیک؟ رفیق جان جانی؟....نمی دانم... اما می دانم مرزی متمایز می کند این دسته از دوستان را....

فصل مشترک همه این دوستان متمایز زندگی من، "دیوانگی" است... همه آنها دیوانه هایی هستند دوست داشتنی و خاص. یکی سدی را کنار زده است، دیگری لگد زده است به همه معقول های زندگی، یکی رها کرده است خود را در شلوغی پس کوچه های باریک و تنگ جنوب تهران، یکی آرمانگرا است، آن یکی محکم ایستاده است و نمی گذارد دنیای مادی او را تغییر دهد، عشق یکی گربه های تنهای شهر است، آن یکی تجربه های ترسناک ...

من شوریدگی را دوست دارم... لگد زدن به قواعد و قالب ها من را به هیجان می آورد. راستش خودم محافظه کار تر از همه این دوستانم هستم. دو گام به جلو که بر می دارم، حتمن جهت گام بعدی به عقب است و ذهن ترسوی من پر می شود از "اما"، " اگر"، " نکنه"، "وای"...! عاشق یک قدم فیلی بزرگ هستم و رسیدن به انتها...اما قدم هایم را مورچه ای بر می دارم و انتها همیشه دور است...

دوستی که فیلم "Arizona Dream" را داد تا تماشا کنم گفت نقش هنرپیشه نقش اول زن فیلم من را یاد تو می اندازد...فیلم را که دیدم متعجب پرسیدم کجای این کارارکتر شبیه من بود؟...گفت خل و چل بازی های زن و رها بودنش... خل و چل بودن و رهایی زن را دوست داشتم... اما من محتاط کجا می توانم این خل و چل بودن های ناب را تجربه کنم؟...

پاهایم از لمس و قدم زدن همیشگی روی سنگینی عبوس زمین خسته اند...دلم سبکی پرواز و جیغ های رها می خواهد...

Permalink | Comments 24
 


 

.:: نظرات خوانندگان



فرناز خانم نازنین رفتی پاک فرنگی شدی ؟!!! :دی هر چه می خواهد دل تنگت بنویس حال چه وقایع اتفاقیه اون طرفا چه روزمره هات و چه اتفاقات ایران . میدونی ادم گاهی در مورد بعضی بلاگرها مانند شخص شخیص شما حسی پیدا می کنه که اگه دیر بنویسن و خبری ازشون نباشه دلتنگ میشه و بدتر از ان نگران ! حداقل لینکای جدید رو هم که اون بالا چیزی اضافه کنی نگرانیه از بین میره . میدونم هفته های اول استقرار در جایی که همه چیز جدیده دست و پنجه نرم کردن ها و مشکلات خاص خودش رو داره اما هر وقت می بینم اسم وبلاگت در لیست این اقای کیوان سی و پنج درجه عزیز امده بالا سریع میام اینجا . وقتایی هم که دیرتر اپ می کنی از لیست فوریت هام به اینجا سرک می کشم و کامنتای جدید رو چک می کنم ! به هر حال دختر خوب از همه فرصت هات استفاده کن اما گاهی هم به این فکر کن که حتما در دنیای مجازی چشم انتظارانی داری .

----------------
فرناز: مرسی لیلا جان...چشم! سعی می کنم دیگه نگرانتان نکنم و از این به بعد منظم تر و جدی تر به اینجا برسم :-*

لیلا :: 11 مهر 1386 3:24 بֽظֽ


hey you! wake up. baba yeja ma miomadim har ruz ye matlabe shirine delchasb bekhunim unam ke sohafte hast az kar oftade. come on girl dance again with the words :D.

--------------
فرناز: محض گل روی شما امروز بعدازظهر که برگشتم یک دنسینگ ویت ووردز می کنم....خوبه؟ :دی

sina :: 11 مهر 1386 11:13 قֽظֽ


قدمهای فیلی همیشه وسوسه کننده تر هستند/قدمهای مورچه ای ماندگارتر و مطمئن تر!

-------------
فرناز: این جمله خیلی قوت قلب می دهد. مرسی :-)

مریم نصر :: 10 مهر 1386 3:03 قֽظֽ


تنبل نشو.بنويس فرناز جان.بنويس...

----------
فرناز: راستش فهیمه جان کمی گیج شدم که از چی حالا بنویسم....این تغییر مکان کمی آشفته ام کرده است و نمی دانم حالا باید از وقایع اینجا بنویسم، یا روزمره، یا از اتفاقات ایران... راستش دلم می خواهد نظر شما خواننده های گل را هم بدانم.

فهيمه :: 10 مهر 1386 0:12 قֽظֽ


سلااااااااااااام ................... ااااااااااوووووووووووووووووههههه !! چقدر جالبه که شما هنوز مینویسین ! ماشالله از قدیمیا بعضی خوب ثابت قدم بودنا !!!!!

بنده MetalBlog سابق هستم !!!!! شاید یادتون نباشه ...... بیوگرافی از موسیقی متال و نقد و بررسی طنزش رو مینوشتم ! بعد هم تا پیش از دستگیری برو بچه ها و بسته شدن سایتم تو اینجا مینوشتم AhoramazdA.com

یادش بخیر .......... نمیدنم عکسهایی که از میتینگ های بلاگی داشتم تو 1-2 تاش شما هم بودین کجا گذاشتم اصلا !!! یادش بخیر ! این عکسارو محمد دارچین همشو داره ! باید دستگیرش کنیم !

Saeid Parsa :: 9 مهر 1386 4:08 بֽظֽ


سلام

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد؟

زیباست همه چیز این جا

شاد و موفق باشید
آزاد و پایدار باد ایران و ایرانی

پیامبر دیوانه(محمد علیجانی) :: 9 مهر 1386 11:21 قֽظֽ


سلام بر شما!
شما را به خواندن يک سيب زميني کوچک دعوت مي کنم.

پژک صفري :: 8 مهر 1386 7:55 بֽظֽ


امشاي من كجايي؟

-----------
فرناز: بالا را نگاه کن لات جون...بیک کم بالاتر....یک کم سمت راست...اهان! دیدی ما رو؟ :دی

لات اينترنتی :: 8 مهر 1386 11:48 قֽظֽ


خوبه كه اين جوري بيادبيارن سربه هواي خيلي بهتره!

-----------
فرناز: اوهوم.

شيرين ناز :: 6 مهر 1386 3:11 بֽظֽ


اون اسامی عربی خدا رو که می خواستی اینجا هست:
http://www.tirip.com/occasions/ramezan/song.htm?17

بقیه اش هم اینجاس:
http://www.tirip.com/occasions/ramezan/

سه ساعت گشتم تا پیدا کردم کی بود که می خواست!

-------------
فرناز: مرسی :-).....دستتون درد نکنه :-)

semi :: 5 مهر 1386 9:48 بֽظֽ


:-*
می گذشتم از اینجاها، گفتم احوالی بپرسم . خوبی؟ :)

------------
فرناز: ممنونم لیلا جان :-)....بد نیستم. شما خوبید؟

لیلا :: 4 مهر 1386 10:58 بֽظֽ


داشتم اخبار رسانه های آمریکا رو می خوندم. واقعا متعجبم، همه رو جواب احمدی نژاد به سوال هم جنس گرایی فوکوس کرده و دارند تحلیل ها می کنند. ببین کار دنیا به کجا کشیده این همه بی گناه در عراق قطعه قطعه می شن آن وقت حقوق همجنس گرا شده مسئله روز رسانه ها
باور نمی کنم چطور ارزش های انسانی مانند مقابله با زور و جنگ شده ضد ارزش و ضد ارزش ها شدند نماد رشد و تمدن. خدا آخر عاقبت همه ی ما را به خیر کن راستی شما مگه خبرنگاری نمیخونی؟ یک تحلیلی ، چیزی دراین باره بنویس دوستدارانت استفاده میکنند اعتماد به نفس داشته باش :)

-------------
فرناز: من فکر نمی کنم اهمیت مساله همجنس گراها و حقوق بدیهی انسانی آنها کمتر از جان عراقی های بی گناه باشد....همجنس گراها هم از حق زیستن محرومند، مثل عراقی های قربانی بمب.

مریم :: 4 مهر 1386 8:41 بֽظֽ


درگذر شوریدن شور و شر است
رو توکل کن توکل بهتر است
گفت پیغمبر به آواز بلند
با توکل زانوی اشتر ببند...

مولانا خودش به این توصیه عمل نمی کرد... من هم تا به حال نکردم...
(دندون)

-----------
فرناز: ای بابا :دی

نیما :: 3 مهر 1386 5:51 بֽظֽ


فرناز گل من سلام عزيزکم. پست قبليت رو که امروز خوندم مدام از خودم می​پرسم من که عاشق و ساکن و دلداده ی خيابان حافظ جنونی بودم و با تک تک پيچ و خمش و دست راست به طرف هفت​تير و دست چپ به طرف وليعصر و پايين به طرف ميدون حسن​آباد آشنا بودم، چرا اون روزها سه دختر شاد و "سربه هوا" و مصمم رو نديده بودم؟ دلم می​خواست زودتر از اين ها همديگر رو می​شناختيم نازنين. دلم برات تنگ شده. حس غريبيه اما احساس می​کنم سالهاست همديگر رو می​شناسيم. چقدر از داشتنت و بودنت خوشحالم دوست گلم و چقدع درلتنگی​هات برام آشناست. به قول موناهيتا ما همه دلتنگيم.​ تا ابد...

-------------
فرناز: چقدر خوبه که این دوست داشتن ها و دلتنگی ها را شریکیم... چقدر خوبه. و حیف که هم را دیر شناختیم دوست جانم :-*

نازخاتون :: 3 مهر 1386 6:22 قֽظֽ


سلام. برای من هم ماه رمضان, با همخوانی اسما الحسنی تداعی میشه. این لینک رو هفته پیش پیدا کردم. تواشیح اسما الحسنی رو داره.

-------------
فرناز:ممنون....دوستان برایم فرستادند.

شادی :: 3 مهر 1386 4:26 قֽظֽ


متن جالبی بود
من شیطنت های کودکی را دوست دارم

------------
فرناز: من هم :-)

ماه طلا :: 2 مهر 1386 11:42 قֽظֽ


همين هوس حس نابي است كه تو را به آن كاركتر نزديك ميكند .
راستي از احتياط نترس باباجان اگر خيلي سر شوريده اي داشته باشي سرت را زود به باد ميدهي .

------------
فرناز: :-)

خط هفتم :: 2 مهر 1386 10:47 قֽظֽ


farnaz jan! vala nazare manam ine ke to kheli bahali va asan mohafezekar nisti. age budi ke khob kheili masayele dige ham nabud :)) osulan kasi ke dar iran sar be nevshtan va bayane afkaresh mizare divane hast hala che berese hamishe ham harfash no bashe :D rastesh manam delam vaseye rabana tang shode va sofreye por ghazaye eftariye maman. age peida kardi linkesho be manam bede.

---------
فرناز: سینا جان! اصولا دیوانه ها خیلی همیشه جالب تر هستند. من هرگز آدم های خیلی معقول و منطقی و انکادر شده برایم جذابیتی ندارند و حوصله ام را سر می برند. از اظهارنظرت درباره خودم هم بسی ممنون :دی

sina :: 1 مهر 1386 2:38 بֽظֽ


منم به نظر خودم محافظه کارم به نظر خیلی ها بی کله. خودمم هنوز نمیدونم کدومم.

-----------
فرناز: درست وضع من را داری لیلا و من هم نمی دانم بالاخره کدامم!

لیلا :: 31 شهریور 1386 10:28 بֽظֽ


سلام.
خب، این فقط یک توضیح است که با پاراگراف اول پست شما مربوط می شود: «دوست» هم مثل همه مفهوم های دیگر مرز تعریف شده ای دارد. آشنا، همکار، همکلاسی، همسفر و ... را «دوست» نامیدن در نهایت باعث گل گشاد شدن مفهوم دوست، بی معنایی و نابودی آن می گردد. این خاصیت همه مفهوم ها است.
شخصی را تصور کنید که یک بچه ناز و دوست داشتنی را از فرط محبت چنان در آغوش خود فشار دهد که دنده هایش بشکند!
با آرزوی یک دنیا سبکی پرواز و جیغ های رها برای شما.

-------------
فرناز: نکته ظریفی بود. بهش فکر می کنم...شاید همین هست که حس دوستی ناب در من کمرنگ شده است.

یک آشنا: مانی ب. :: 31 شهریور 1386 1:33 بֽظֽ


در حال حاضر با این بخش از نوشته ات :
خودم محافظه کار تر از همه این دوستانم هستم. دو گام به جلو که بر می دارم، حتمن جهت گام بعدی به عقب است و ذهن ترسوی من پر می شود از "اما"، " اگر"، " نکنه"، "وای"...! عاشق یک قدم فیلی بزرگ هستم و رسیدن به انتها...اما قدم هایم را مورچه ای بر می دارم و انتها همیشه دور است...
عجیب روحیات خودم را شبیه می بینم اما همسن تو که بودم خیلی اوضاع تفاوت می کرد مادر جون ! :دی داشتم به این فکر می کردم همسن من که بشی چی میشی ؟!! :دی

-----------
فرناز: فکر کنم خیلی موجود خسته کننده ای بشوم!!

لیلا :: 31 شهریور 1386 1:13 بֽظֽ


برایت میل کردم

----------
فرناز: مرسی :-)

eghbal :: 31 شهریور 1386 1:09 قֽظֽ


هر چند عقايد هر كسي قابل احترامه ولي كمي نا اميد شدم راستش شما شايد فقط متعلق به خودتون نباشيد اميدوارم در حد يه نوستالوژي باشه
با اينكه نقض غرضه ولي به عنوان يه خواننده مطالبتون لينك دانلود اسماي چيزي كه اسمش رو خدا گذاشتيد براتون مي زارم
http://alastoor.persiangig.com/other/asma.rar
اميدوارم به سابقه ي ذهنيتون و جايگاه زن در كتاب اون خدا دوباره رجوع كنين

------------
فرناز: حالا کی گفته خدای من خدای آن کتاب هست؟!!! این هم از آن حرف ها بودها!!! بابت لینک هم ممنون...من هم متعلق به خودم هستم متاسفانه.

حميد :: 31 شهریور 1386 0:43 قֽظֽ


من چند وقته دارم معنای جدید کلمه ها رو یاد می گیرم:دی
اولیش که مفنگی بود حالا هم که محتاط و ترسو و اینا...
چه معنی های جالبی داشتن اینا و من نمی دونستم ها:دی
آدم هوس می کنه تمام اینها باشه:دی

خانم، ما در هر دسته ای از دوستان و آشنایان که به حساب بیاییم ارادتمندیم فراوااااان

:*:*...

-------------
فرناز: بابا جان تو مفنگی و ترسو و محتاطم:دی.... جان من این ها مهنیش عوض شده؟ :دی... دوستت دارم :-*

سیما :: 30 شهریور 1386 9:29 بֽظֽ