Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

دوشنبه ۳۰ مهر ۸۶

همین قدر زمینی...

 



این روزها زیاد پیش می آید که مخاطب این جمله پرسشی من هستم: چه کار می کنی؟جا افتادی؟

کتاب می خوانم راستش...زیاد. چای می نوشم...زیاد. و می گویم که چای کیسه ای Good Night مزه کرگدن می دهد. مهم نیست که تا حالا مزه کرگدن را نچشیده ام...سیزده ساله که بودم خاله کوچکم روزی در رستوران تا اولین برش پیتزا را در دهان گذاشت گفت مزه کمد می دهد... خاله ام هم تا حالا کمد را مزه نکرده بود... بگذارید به حساب کشف و شهودات درونی! می دانم که این چای کیسه ای مزه کرگدان می دهد و مزه کرگدن هم به مزاج من نساخته است.

می پرسند چکار می کنی؟ و می گویک کتاب می خوانم...زیاد. و جا می خورند انگار... بار نمیری؟ دوست پسر هلندی پیدا نمی کنی؟ هنوز هم هیچ چیز الکلی نمی خوری؟ ... و من هی باید فکر کنم که اساسن چطور می شود که جابجایی مکانی معنایش در ذهن افراد می شود انقلاب در زندگی؟

من هنوز هیچ نوشیدنی و شکلات و شیرینی که الکل داشته باشد نمی خورم و این ذره ای مبنای اعتقادی و مذهبی ندارد... هنوز هم از سروصدا سرسام می گیرم... گوشت خوک هنوز به نظر من گوشت چربی است که بعد خوردن آدم احساس می کند هزار کیلو شده است... هنوز فکر می کنم طلایی رنگ زشت جوادی است... و هنوز هیچ دلم نمی خواهد گواهینامه بگیرم و رانندگی کنم...هیچ فرقی هم نمی کند که اینجا همه قانون مند هستند و جاده خلوت و خیابان فلان و همه چی بسان....من همانم که بودم، شما چرا دنبال کن فیکون می گردید؟!

می گویند عکس بفرست، قیافه ات را داریم از یاد می بریم.... و من جا می خورم... آخر تصویرها در ذهن من آنقدر زنده، جاندار و ملموسند که کافی است چشم هایم را ببندم تا چروک انگشتان یکی، موی دراز میان موهای ابرو دیگری و خال رو گردن آن دیگری را زنده تر از هر عکسی به یاد آورم...همیشه اینطور بوده ام... جزئی نگرم و تصویرها محال است از بایگانی ذهنم پاک شده یا خدشه دار شوند.

حال و روزم معمولی است.... هنوز هم از عکس گرفتن فراری هستم و این میل سیری ناپذیر فزاینده مردم برای ثبت دیجیتالی را نمی فهمم . و حرص می خورم از کلیشه توریست دوربین به گردن که به جای دیدن، عمیق شدن و ثبت تصویرها در زنده بودن ذهن، کلیک کلیک دستش شاتر دوربین را لمس می کند.

حال و روزم بعضی روزها پایین تر از معمولی است...مثل آن روز که در قطار، وقتی از کلن به مونستر بر می گشتم، پیرزنی آلمانی که روبروی من نشسته بود یک ریز آلمانی با من حرف می زد و سه بار تکرار این جمله که " من آلمانی بلد نیستم" نیز افاقه نمی کرد... وقت پیاده شدن کمک کردم تا چمدانش را از روی صندلی پایین بگذارد، مرا بغل کرد و بوسید و حال من معمولی شد...

زیاد می پرسند چه کار می کنی؟ و انگار این جواب که دانشگاه می روم، خانه می آیم، غذا درست می کنم، کتاب می خوانم، اینترنت گردی می کنم ابدن جواب قانع کننده باب میلی نیست.... و می شنوم همه این کارها را اینجا هم که می کردی! حالا چند روزی است می گویم موهایم را کوتاه کرده ام، کوتاه کوتاه... و این یکی انگار به مذاق شان خوشتر است... شاید مثلن مقدمان نیمچه انقلاب فکری، روحی، روانی، زندگانی، جهانی است اصلن!

راستش را بخواهید موی کوتاه این روزهایم را دوست ندارم....مادرم گفت برادرم هم رفته موهایش را از ته زده است و متعجب می پرسید که چی شده جفتمان انقلاب کله ای کرده ایم؟ و خوب راستش را بخواهید حالم بهتر شد وقتی فهمیدم برادرم کچل کرده است، تعداد قابل توجه ای اناث وبلاگ نویس همزمان با من مو کوتاه کوتاه کرده اند، تعداد قابل توجهی دوست غیر وبلاگی نیز... برای خودم توجیه می اورم که ویروسی بود پراکنده در هوا یا سندرمی که خوب گریبان من را هم گرفت!

همه عناصر زندگی ام لاک پشتی شده است... و این برای کسی که همیشه فقط پرنده ها، آن هم تندرو ترین آنها را دوست داشته است یعنی مصیبت...عادت دارم تند راه می روم، معمولن همراه من هرکه باشد از من عقب می ماند، نمی خواهم قدم هایم وقت پیاده روی هم لاک پشتی شود....این زندگی لاک پشتی که مهم ترین کلمه اش شده است " صبر" به اندازه کافی جان به سر می کنند... رابطه لاک پشتی، زندگی لاک پشتی، درس لاک پشتی، عادت کردن لاک پشتی... دلم پریدن ها و پروازهای آشنا می خواهد... " لاک پشت" شده است کلیدواژه من... اصلن قدسی قاضی نور این شعر را برای من گفته است:

هزار سال عمر لاک پشت
درون لاک تاریکش
به یک لحظه پرواز پروانه
نمی ارزد
که با تمام کوتاهی
در خاطرات جنگل سبز جاودانه می ماند.

و من زمزمه کنان تکرار می کنم نمی ارزد، نمی ارزد، نمی ارزد.... و هم چنان درگیر لاک پشتی های زندگی این روزهایم...

من حوصله عکس گرفتن جلو این کانال و اون کلیسا و آن مرکز خرید و این کافه و اون موزه را ندارم... و دلم می خواهد روی کاناپه لم بدهم، قهوه ام را مزه مزه کنم و کتاب بخوانم... و این شهر را دوست ندارم...و همانم که بودم... باشه؟

Permalink | Comments 42
 


 

.:: نظرات خوانندگان



چه بگويم
يك گل

--------
فرناز: :-)

س :: 2 آبان 1386 8:48 بֽظֽ


الان عکس زیبا و چهره دوست داشتنی شما رو در اینجا دیدم :
http://www.thebobs.com/index.php?l=fa&s=1153214408743139AKLXMQSA-NONE
بهر حال یک بار دیگه امامزاده رو زیارت کردیم :دی
بابا ایول داور :-*

-----------
فرناز: مرسی از لطفت لیلا جان :دی....عجب امام زاده ای هم واقعا :-))))!!!

لیلا :: 2 آبان 1386 4:15 بֽظֽ


من شیفتۀ همه آدمهای معمولی ام!!خیلی معمولی!
کاش حافظه ام یاری کند باز هم به اینجا بیایم،این نوشته های ساده وروان را بخوانم ...ویروس انقلاب کله ای علائم ندارد نه؟؟

----------
فرناز: والا دقت نکردم! :دی

خیاط :: 2 آبان 1386 2:36 بֽظֽ


باشه
پس جا افتادی

---------
فرناز: شاید

داستانک :: 2 آبان 1386 0:59 بֽظֽ


من و دوستام هم داشتیم یه روز سیب رنده شده مونده می خوردیم
همگی گفتیم که مزه تراش می ده
lol

-----------
فرناز: :دی

مریم :: 2 آبان 1386 0:33 بֽظֽ


سلام
وبلاگ شما را از طریق رادیو آلمان یافتم از اعضای هیئت داوری بودید.تبریک میگم.امید که بهترین را انتخاب کنید.شاد باشید.

-----------
فرناز: ممنون :-)

احمدپور :: 2 آبان 1386 3:34 قֽظֽ


فرناز خانم مرسی که وقتی گذاشتی . من میدونم که باید از دانشگاه پذیرش بگیریم بعد هم ویزا اما نمیدونم این کار چقدر هزینه دارد؟؟ ایا من از پس این مخارج بر میایم یا نه؟ آیا دانشگاه آن جا شهریه گیرند یامجانی هستند؟ من چقدر شانس دارم که از جایی بورس بگیریم و اگر بورسی در کار نباشه چقدر پول لازم دارم برا زندگی و تحصیل ؟ برای من آس و پاس که ا ز اگر جدا شم یه ستاره همدر آسمان نخواهم داشت یه کم رویا به نظر می یاد نه؟ باز هم مرسی که به من کمک می کنی .

-----------
فرناز: ویدا خانم! برای مقطع فوق لیسانس و دکترا معمولن این شانس هست که بتوانید بورس بگیرید. هزینه هم بسته به هر کشوری متفاوت است. مثلن تا جایی که من اطلاع دارم دانشگاه های سوئد شهریه نمی گیرند. شهریه دانشگاه اینجا هم خیلی بالا نیست. هزینه زندگی در اینجا هم به طور متوسط ماهی هزار یورو خواهد بود. من متاسفانه از کانادا و امریکا اطلاعی ندارم.

vida :: 2 آبان 1386 3:04 قֽظֽ


1، 2، 3 امتحان میکنیم....
فرناز جان این فقط برای این است که ببینم این کامنت میرسد یا نه. همین

-----------
فرناز: رسید!

موناهیتا :: 2 آبان 1386 1:31 قֽظֽ


اگه همشهری بودیم ، برای دوستی باهات حتمن سعی میکردم :)

-------------
فرناز: !!!!

رضا :: 1 آبان 1386 9:37 بֽظֽ


ببخشید من این ها رو این جا می نویسم . خانم فرناز میشه بگید چی می خوانید و چه طور رفتید هلند. راستش نمیخواهم فضولی کنم. فقط می خوام بدونم آیا راهی برای من هم هست؟ من خیال دارم از همسرم جدا شم چون بعد از ده سال هنوز اندر خم یه کوچه هستم . می دونی بعد از جدا شدن زندگی در ایران تقریبا برای یه زن مطلقه نا ممکن هست با توجه به این که خانواده هم شدید مخالف این کار هستند به دنبال راهی هستم که از این وضعیت فرار کنم . من لیسانس مدیریت از دانشگاه آزاد دارم ربان انگلیسی ام هم بد نیست اگر ممکن من رو راهنمایی کن تا از این زندگی جهنمی خلاص شوم ازت خیلی ممنون هستم

-------------
فرناز: از دانشگاه پذیرش گرفتم و بعد هم ویزای دانشجویی گرفتم و امدم.... و "Media Productions" می خوانم....اگر علاقه مند ادامه تحصیل هستید پیشنهاد می کنم در هر کشوری که علاقه مند به اقامت هستید دنبال دانشگاه هایی که رشته مورد علاقه شما را دارند باشید و برای پذیرش گرفتم اقدام کنید. موفق باشید.

vida :: 1 آبان 1386 9:14 بֽظֽ


من هیچ دشمنی با شما که ندارم هیچ، بلکه یکی از خوانندگان شما هم بوده ام و اگه به کامنتای قبلی من توجه بکنید، یکی از کسایی بودم که بعد از آزادی شما براتون آرزوی سلامتی و شجاعت کردم. هیچ علاقه ای هم به حاشیه ها و خاله زنک بازی ها ندارم ...
درباره ی کامنتی هم که برای شما گذاشتم باید بگم چون خودم گاهی اون جوری فکر می کردم، واقعن فکر کردم شما هم همون جوری فکر می کنین که شما لطف داشتین و گفتین برم استراحت کنم که اشکالی نداره..
راجع به اون کامنتی که توی وبلاگم بود من متاسفم اگه بخواید حذفش می کنم من با نظر اون کسی که خودش رو دوست شما معرفی کرده موافق نیستم ......
امیدوارم سو تفاهم بر طرف شده باشه

-------------
فرناز: من درباره وبلاگ کسی تصمیم نمی گیرم دوست عزیز....وبلاگ شما، فضای شخصی شما است و اختیارش دست شما. هرجور که میل خودتان است درباره آن کامنت تصمیم بگیرید :-)...من هم دشمنی با شما ندارم، چرا اخه اصلن باید با شما دشمنی داشته باشم؟ :-) امیدوارم شوخی کلامی من در نوشته ذیل کامنت شما معلوم باشد....اگر نبوده، من عذر می خواهم:-)

حمید :: 1 آبان 1386 9:12 بֽظֽ


درکت می‌کنم خواهر جان! می‌دانی، دیگران فکر می‌کنند خیلی از تصمیماتی که فرد می گیرد به خاطر محدودیت است .میگویند آب گیر نمی‌اوری وگرنه تو هم شناگر می‌شوی. در مورد خیلیها هم صدق می کند. دوستی داشتم که لب به مشروب نمی‌زد و نمازش هم ترک نمی‌شد. بعدها روزه می‌گرفت و با آبجو افطار می‌کرد. بعدتر هم هیچی به هیچی، بی خیال و عشق کن! من هم اعتراف می‌کنم که خیلی تغییر کردم. اصلاً مگر می‌شود که آدم تجربه‌های جدید پیدا کند، داده‌های بیشتری از زندگی بگیرد ولی اثری در وجودش نداشته باشد؟ اما این تغییرات لزوماً انهایی نیست که مد نظر دوستان است. احتمالاً خیلی از انها نمی دانند که من اولین رابطه‌های عاشقانه‌را در ایران تجربه کردم و نیازی نداشتم که اینجا آب گیر بیاورم. خیلیها انتظار دارند که به جای آنها زندگی کنی و به جای آنها لذتهایی که آنها می‌خواهند ببری! شرمنده، من یکی فقط برای خودم زندگی می کنم. در ضمن ایران که بودم همیشه موهایم کوتاه بود و اینجا بلندشان کرده‌ام. راستی می‌خواهی برایت چای کیسه‌ای احمد و دوغزال بفرستم تا از طعم کرگدن نجات پیدا کنی؟

-------------
فرناز: آخی مرسی عزیزم...نه نمی خواهد زحمت بکشی....چای احمد خشک پیدا کردم خریدم :-)

sarbehava :: 1 آبان 1386 8:41 بֽظֽ


سلام فرناز جان؟خب تعريف كن!چطوري؟خوبي؟مشروب مي خوري؟بار؟دوست پسر؟ها؟بجنب ديگه...
از شوخي گذشته،پست خيلي خيلي خوشگلي نوشتي،اونقدر به دلم چسبيد كه بالاخره طلسم كامنت گذاشتن واسه امشاسپندان شكسته شد.
دل قوي دار رفيق كه به زودي پزواز مي كني!حتما!

-------------
فرناز: به! چطوری رفیق؟ یاد اس ام اس های جوکی که می فرستادی بخیر....مرسی از تعریفت دوست جان :*

مستوره :: 1 آبان 1386 6:24 بֽظֽ


درود فرناز عزیز نمیخواستم ناراحت بشی ولی لازمه به این چرندیات که یک بابایی در کامنتش در این آدرس نوشتهhttp://hatef1.blogfa.com/post-71.aspx نگاه کنی

در کامنتش گفته دوست فرناز سیفی هستم و کلی بدو بیراه نوشته شاید خود حمید باشه که خودش برای خودش کامنت گذاشته !!!!! پسرک دیوانه

--------------
فرناز: سخت نگیرید...سالها هست در این فضا تا دلتان بخواهد مزخرف شنیدیم ... قرار باشه بابت هر کسی که بی نام و نشان جیغ می زند و مزخرف می گوید ناراحت بشویم که کلاهمان پس معرکه است :-)

مهم نیست :: 1 آبان 1386 4:46 بֽظֽ


سلام. بعد دو روز خودم رو قانع کردم در مورد این متن خوب و قابل درکت کامنت بنویسم. نوشتم. اما چون ایمیلم رو ننوشته بودم ارسال نشد که هیچ پاک هم شد!!! حالا دیگه حسم پریده. تقریبا نوشته بودم که زیبایی متنت به شخصیت نویسنده اش برمی گرده. یه چیزی در همین مایه ها. ببخش که دیگه نمی تونم بنویسم.

-------------
فرناز: ممنون از لطفتان آقای فرنگی عزیز... حیف که کامنت و حستان ثبت نشد...

آ / ف :: 1 آبان 1386 3:26 بֽظֽ


بذار حدس بزنم علاوه بر اون چیزایی که گفتی بدت میاد احتمالن از اینا هم بدت بیاد:
از این که بگی از چیا بدت یا خوشت میاد هم بدت میاد، از هر چی همه خوششون بیاد هم بدت میاد، از کسایی که از تو خوششون بیاد بدت میاد (وای به حال اونا که از تو خوششون نیاد!) تا از یه چیزی احساس کنی خوشت میاد، فوری ازش بدت میاد، و کلن با این حساب فکر کنم چیزای زیادی نباشن که ازشون خوشت بیاد در ضمن از این که کامنتای لج دراری مثل این کامنت رو بخونی واقعن بدت میاد نه؟
البته منم کلن از کامنت گذاشتن بدم میاد (حالا فکر کن چی شده که اینجا کامنت میذارم؟!) خب فکر می کنم مجبوری گاهی یا بهتره بگم خیلی وقتا این چیزا رو تحمل کنی دیگه؟
از این جمله ی آخری خیلی بدم میاد!

-------------
فرناز: به نظرم کمی استراحت کنی بد نباشدها!

حمید :: 1 آبان 1386 2:14 بֽظֽ


خداییش من شاد می شم میام تو کامنتدونی تو. این طاهره خانوم خیلی نمک می ریزن.

------------
فرناز: خواهر جان تازگی ها این فاطمه خانوم ها و طاهره خانوم ها کلی اینجا امتی را شاد می کنند :دی

مریم گلی :: 1 آبان 1386 7:34 قֽظֽ


1355 /8

1355 :: 1 آبان 1386 5:25 قֽظֽ


عزيزم امروز تند تند از کتابخونه برات يک پيغامی نوشتم که گاهی صفا داره که بفهمی مزه​ی کرگدن و کمد چه جوری​هاست:) و اينکه من برات کمتر ای-ميل می​دم که اذيت نشی بخوای مدام تکرار کنی که خوبی و درس داری و اينا... ميام اينجا رو می خونم و ازت خبر می​گيرم و خيلی وقت​ها بهت فکر می​کنم... ولی انگار همه​ی اون پيغام من پريد و به دستت نرسيد چون در آخرين فرصت روی "پست ا کامنت" کليک کردم و وقت استفاده از کامپيوتر تموم شده بود... خيلی دوستت دارم عزيزم مثل خواهرام... راستی منم از کامنت​های فاطمه خانم نامی که کامنتش و جواب تو رو کپی کرده بود برای اين و اون، بی نصيب نموندم :))))

--------------
فرناز: مرسی عزیزم :-*....ایمیلی ازت به دستم نرسید. ممنون که یادم هستی دوست جان عزیزم :-*..... به این فاطمه خانوم ها هم قاه قاه بخند دلت شاد بشه :دی

نازخاتون :: 1 آبان 1386 3:41 قֽظֽ


اهداف فمينيستي شامل جمع كردن امضا ست ! بجاي پسرهاي خودمون اونها رو مي فرستيمشون تو پاركها و مجالس تا امضا جمع كنن ..نهايتش هم اگر بگيرنشون از مصونيت سياسي برخوردارن ! حالا شما بفرست من خودم شخصا باهاشون كار ميكنم تا فرط و فرط هم عكس نگيرن .

----------
فرناز: بابا ایول...حسابی مخت خوب کار می کنه ها...عجب برنامه دقیقی :دی...بروم تو کار صادراتشون پس;)

mohi :: 30 مهر 1386 11:06 بֽظֽ


ببينم دختر قشنگم (كه بنابر گزارشات موثق از نظر مرامي افت پيدا كردي) ، هنوز هم آدامس بادكنكي خرسي ميخوري و عكس برگردونش رو روي دستت ميچسبوني !؟! خب اين كار رو نكن ديگه ، آخه مثلا شوما بزرگ شدي

-----------
فرناز: والا بابای عباس پارتیزان این گزارشات رسیده به شما همه نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی است :دی....ما اساسان مرام داریم یک خروار :دی....بعدهم والا الان داریم سالاد میخوریم!

باباي دكتر عباس پارتيزان :: 30 مهر 1386 10:30 بֽظֽ


Salam,
ba akhare matlabet movafegham. chand rooz pish be yeki az doostam goftam har vaght masiram be Zwolle oftade fekr kardam varede Ghom shodam. manam oonja ro doost nadashtam. Vali khob, ye farghayee darim. man az hame chiz aks daram gheir az khodam. makhsoosan akse bache ham.. midoonam har vaght aksashoono mibinan koli hal mikonan.
Ye farghe dige ine ke, man disco va mashroob ro doost daram . na inke daemol khamr basham, vali khob agar pash biofte mikhoram.... shode ke ziadam khordam... to mashin khabaram borde,
badan mibinamet
bye

-----------
فرناز: مهشید جان قم را خوب آمدی اساسی....واقعا دلگیره این شهر

Mahsheed :: 30 مهر 1386 8:31 بֽظֽ


فرناز جان من هم موهایم را کوتاه کردم آن هم شب بیست و سوم ماه رمضان. یک نفر بعد از من وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت که وای حواسم نبود که امشب شب گناهه والا نمیادم خوب حالا هم طوری نیست فقط یه ذره تمیزکاری ابرو دیگه اشکالی نداره!!!!!
ببخشید اگر بی ربط بود .
شاد سالم و پیروز باشی و خیلی بالای معمولی باشی :-*

-----------
فرناز: خیلی بامزه بود :-)))).....خوب الان من باز خوشنودتر شدم که دیگران هم همه مو کوتاه کردند :دی....خوب باشی :*

لیلا :: 30 مهر 1386 8:13 بֽظֽ


وای وای فرناز امشاسپندان ! چقدر در مورد مزه گوشت خوک و همینطور فراری بودن از عکس گرفتن و درک نکردن ادم ها و حرص و ولع شان در ثبت دیجیتالی تصاویر باهات تفاهم دارم برخلاف عدم تفاهم عمیق مان (!) در مورد ماهی :دی . اشاره ات به تند راه رفتنت هم منو به یاد پست جالبی انداخت که اگه اشتباه نکنم زمانی نه چندان دور ارش کسوف راجع بهت نوشته بود . اون چایی مزه کرگدنی رو هم فراموش کن اگه مایل بودی تی بگ های توینینگز ( ارل گری توینینگز ) رو امتحان کن فکرکنم خوشت بیاد من که چندان چای خور نیستم از طعم دلپذیرش نمی تونم صرفنظر کنم . راستی موهای کوتاهت هم مبارک . خوشگل تر شدی دخترم :-* هر چند من با موی بلند که ندیده بودمت اما اون عکسی که ارش در زمان اون واقعه کذایی در وبلاگش ازت گذاشته بود خیلی به دلم نشست .

------------
فرناز: به به به به این همه تفاهم فرخنده :دی.... لیلا جان والا عکس ای من در اورکات و فیس بوک هست... اگر بتوانید از فیلتر رد بشوید می توانید این امامزاده(!!) را ببینید :دی.... مرسی از تعریف و تقویت اعتماد به نفس :دی

لیلا :: 30 مهر 1386 7:35 بֽظֽ


نمي دونم اما هميشه به خودم ميگم لاك پشت بودن يه سري چيزها رو داره كه پروانه نداره و بر عكس شايد نشه گفت كدوم بهتره و ارزشمند تر تا حدي هم بر ميگرده به طرز ديد آدمها نسبت به زندگي .اما براي من هر دو گروه جالب و قابل احترام هستند. مهم زندگي كردن و خوب زندگي كردن حالا هركس به شيوه خود .اگر هم انقلابي در راه باشه كه آدم فردايي به قبلش نگاه كنه راضي باشه عالي ميشه اگر پذيراش بود .البته ميدونم كه متوجه شدين منظورم از انقلاب نوشيدني و ...نبود.
ببين اينكه ميگن "بني آدم اعضاي يكديگرند " اون قسمت كه مربوط ميشد به پسرهاي هلندي و اينا ... اگر خودت نمي خواي يه چند تايي رو بپزون بفرستشون اين ور آب ما اينجا براي پيش برد اهداف فمينيستي به شدت بهشون نياز داريم !

------------
فرناز: یک توضیح دقیق بده ببینم دقیقن چرا برای اهداف فمینیستی نیاز دارید : دی

mohi :: 30 مهر 1386 6:51 بֽظֽ


فرناز جان جه کار می کنی؟ جا افتادی؟:ی
کتاب بخون چون کم کم در گیر این بهانهء مسخرهء کمبود وقت میشی. چای بخور ولی چای احمد. قهوه کم بخور که فردا پس فردا مثل من معتاد از نبودش میگرن نگیری.
تازه اینکه به راز بزرگ مهاجرت یا به قول من غربت پی بردی. فراموش نمیکنی حتی ریزترین چیزها رو ولی این فراموش شدنه که سخته.
از مستند ها خیلی لذت بردم مرسی که معرفی کردی

-------------
فرناز: نیالا جان من سالها است اعتیاد قهوه دارم متاسفانه :(.... کتاب زیاد می خوانم، می دانم کمبود وقت به زودی ار راه می رسد...

نیالا :: 30 مهر 1386 5:25 بֽظֽ


بابا اينجا يكي از شهرستان پا مي شه ميره پايتخت تا برگرده پدرشو در ميارن هي مي پرسن:چي شد؟ زندگي چه جورياست؟ مردمش چه جورين؟ آب و هواش... انگار به قول تو واقعا منتظر معجزه ان. تازه اون اوايل كه دانشگاه قبول شدم و اومدم يه شهر ديگه(دقت كن، هنوز داخل كشور) يه هفته بعد كه برگشتم همه ي دوستام روي صورت من دنبال تغييرات مي گشتن.جل الخالق.

------------
فرناز: واقعن جل الخالق :-))

خزر :: 30 مهر 1386 5:06 بֽظֽ


فرناز عزيز خيلي زود جا ميخوري: گفته جنابعالي است:!!
و من جا می خورم... آخر تصویرها در ذهن من آنقدر زنده، جاندار و ملموسند که کافی است چشم هایم را ببندم تا چروک انگشتان یکی، موی دراز میان موهای ابرو دیگری و خال رو گردن آن دیگری را زنده تر از هر عکسی به یاد آورم...همیشه اینطور بوده ام... جزئی نگرم و تصویرها محال است از بایگانی ذهنم پاک شده یا خدشه دار شوند.
هاهاهاها :-)

------------
فرناز: ها ها ها هویج و هندورابی بانمک :-))))

طاهره :: 30 مهر 1386 3:41 بֽظֽ


" ... و این شهر را دوست ندارم ... " كلامت برايم آشناست ولی شايد همه نفهمند و حيف كه همه نميدونند
" هزار سال عمر لاک پشت
درون لاک تاریکش
به یک لحظه پرواز پروانه
نمی ارزد
که با تمام کوتاهی
در خاطرات جنگل سبز جاودانه می ماند "
اميدوارم روزهای خوبي در پيش رو داشته باشي، اميدوارم كه خيلي زود بتوني به همه چيز عادت كني. عادت ميكنيم رفيق.

------------
فرناز: اتفاقن چند روز است زیاد یادت می افتم کیوان جانم... و می دانم که تو معنای این جمله را خوب می دانی...

k1 :: 30 مهر 1386 3:25 بֽظֽ


فرناز جان ، به نظر نمياد كه آدمي باشي كه براي ديگران زندگي كني .پس اصلا به اين حرفها توجه نكن و زندگيت رو بكن. انرژيت رو متمركز كن روي خو گرفتن با محيط و آرامش پيدا كردن. اين خاصيت جامعه ماست كه همه سرشون توي زندگي ديگران باشه و به خودشون نگاه نكنند.با كوتاه كردن مو كاملا موافقم چون خود من از اون دسته ادمهايي هستم كه تا به حال يادم نمياد موهام بلند بوده باشه.از كوتاهيشوت لذت ببر خصوصا موقع شستنشان در حمام!!!

----------
فرناز: نسترن جان به حرف دیگران اهمیتی می دهم....همیشه هم باب میل خودم زندگی کردم. اما اعتراف می کنم که هنوز گاهی حرف هاشون آزارم می دهد و رویم تاثیر منفی میگذارد...

نسترن :: 30 مهر 1386 3:20 بֽظֽ


فرناز جان بعد از مدتی که موهات بلند بوده طول می کشه تا به موی کوتاه عادت کنی. مثل الان ِ من. ولی اون حمام کردن ِ ساده و خشک کردن مو در سرمای زمستون رو مریم گلی خوووووووووووب اشاره کرد ها :)

------------
فرناز: اینو واقعن آره ژرفا جان...صبح به صبح که دوش می گیرم از سرعت شستن مو ذوق می کنم :دی

ژرفا :: 30 مهر 1386 1:15 بֽظֽ


farnaz junam!!
Osulan bazia fecr mikonan ta yeki umad in vara dige inja jayi joz baro pubo agar ham mard bashe red light district nabayd bere :)) hala khubish ine ke dustaye man bazan harfeshuno sarih mizanan va inghadr nemipuchunan ke tahal ba dokhtare holandi khabidi ;).
khodet khubi khanum? hafteye tatili khosh gozasht? ma ke felan ta yemah tuye pachamune :)) lanat bar uni ke mige dars khundan tuye kharej rahat tar az irane :)).
nokarim

----------
فرناز: گیری کردیم واقعن سینا جان! من بد نیستم....همه هفته را آلمان بودم؛ پیش دوستان...تو خوبی؟ :-)

sina :: 30 مهر 1386 1:13 بֽظֽ


فرناز مو کوتاه حدس میزدم اصلا بهت خوش نمیگذره .منم مزه کمد رو چشیدم حتی میدونم مزه کابینت با کشو خیلی فرق داره.

------------
فرناز: تو واردتری بابا! :دی....یک دفترچه راهنمای مزه ها بنویس برادر :دی

داریوش کبیر :: 30 مهر 1386 0:13 بֽظֽ


چقدر تناقض در اين ادعاها مي بينم! فرناز عزيزم
جمله را بخوانيد......برایم حتما عکس بگیرید بفرستید ها...برایم حتما عکس بگیرید بفرستید ها...برایم حتما عکس بگیرید بفرستید ها...برایم حتما عکس بگیرید بفرستید ها...

سلام فرناز عزيزم
ببخشيد كه كمي دير برات مينويسم.آخه يه ايميل برات فرستادم ولي جوابي نگرفتم گفتم شايد آدرست عوض شده و به همين دليل اينجا برات مينويسم.فقط ميخواستم بگم كه جات در كنارمون خيلي خاليه.گرچه هيچ شكي ندارم كه يكي يكي راههاي ترقي برات باز ميشه و با درد دوري از خانواده هم كنار مياي. فردا ميريم خونتون براي آش پشت پات.ميخوام حسابي به جات بخورم و برات دعا كنم عزيزم. اگه آدرست عوض شده آدرس جديدت رو بده كه عكسهايي رو كه فردا ميگيرم برات بفرستم.
دوستدار دختر خاله عزيزم
ساناز

-----------
فرناز: ساناز گل و ماه من! من ازت ایمیلی نگرفتم عزیزم....به این ادرس فرستادی: iranianfeminist@gmail.com ؟ آخیییی.....برایم حتما عکس بگیرید بفرستید ها...من دلم براتون تنگ شده...خیلی....بوسسسسسسسسسسس
برایم حتما عکس بگیرید بفرستید ها...برایم حتما عکس بگیرید بفرستید ها...برایم حتما عکس بگیرید بفرستید ها...برایم حتما عکس بگیرید بفرستید ها...

_______________
فرناز: طاهره خانم که در نقش کلانتر محل ظاهر شده اید... انشالله که تفاوت خانواده و فک و فامیل درجه یک یا بقیه را می فهمید و در ضمن یک کم دقتتان را بالا ببرید تا ببینید که بنده گفتم از اینکه از خودم عکس بگیرم خوشم نمیاد و حوصله ندارم هرجا می روم بایستم به عکس گرفتن از خودم... من که نمی توانم بابت هر بی دقتی شما هی توضیح بدهم اخه خانم مارپل جان! :دی

طاهره :: 30 مهر 1386 11:24 قֽظֽ


چطوری فرنازی؟من فدای شما بشم با اون موهای کوتاه تون. مطمئنم که خیلی مو کوتاه بهت می یاد. مواظب خودت باش*.

-------------
فرناز: مرسی از تقویت اعتماد به نفس نگار جونم :*....خوفی؟

نگار :: 30 مهر 1386 11:14 قֽظֽ


سلام،
چه کار می‌کنی؟ جا افتادی؟ ديسکوهاش خوب هستند؟ مشروب و گوشت خوک خوشمزه است؟ چند تا هم عکس از خارجتون بگير بفرست!
ممنون از لطفت و شاد باشی

------------
فرناز: بلی بلی! ما هم هرشب خانه را می کنیم لاس وگاس و هی مشروب و گوشت خوک خورده، بعد می رویم خیابان عربده کشی! کلی تا هم دوربین دیجیتال داریم که هی عکس بگیریم! :-))...خوبی؟ :)

سعيد حاتمی :: 30 مهر 1386 10:26 قֽظֽ


فرناز جونم! می دونم خیلی اعصاب خورد کن و خسته کننده است. اما اگه بخوایم خودمون رو اذیت کنیم که بیچاره می شیم. من نمی دونم این همه کنجکاوی تو زندگی دیگران - البته خیلی هاش از سر مهربونیه و می دونیم- همه گیره یا فقط مخصوص ایرانی هاست. اما جات خالی، وسط همین مملکت خودمون، من دیگه دارم دیوانه می شم از این همه انتظار و توقعی که آدم ها دارن. همه دلشون می خواد، تو دقیقا همونی باشی که انتظار دارن و اگه یه کم یه جور دیگه بشی انگار جنایت کردی. همه از این ماجراها داریم کم و زیاد. خب، وقتی آدم عزیزتر و محبوب تر و معروف تر بشه، مشکلات اینچنینیش هم بیشتر می شه دیگه. می خواستی اینقدر عزیز و مهربون نباشی:*
در ضمن من مطمئنم که تو با لاکپشت خیلی خیلی فاصله داری. تو هنوزم در حال پریدنی، گیرم یه کم یواشتر از قبل :دی

------------
فرناز: سیما جانم! واقعا کلافه کننده است این دخالت ها... و چقدر تعداد افرادی که تو را همین جور که هستی، با همه ایرادها و کم و کاستی هایت، دوست داشته باشند کم است... مرسی که این همه مهربونی :*

سیما :: 30 مهر 1386 8:46 قֽظֽ


با این عکس نگرفتن خیلی موافقم. یادمون رفته باید از منظره و بودن و جاده لذت ببریم. بس که توی فکر ثبت کردنش هستیم برای روزی در آینده که لذت ببریم. تند راه رفتن رو هم دوست دارم. می دونی که... منهم موهام رو کوتاه کردم ولی دوستشون دارم خیلی...منهم رانندگی رو دوست ندارم به خصوص توی این شهر که از اصول اولیه ش فحش دادنه... مطمئنم برم، نایت کلاب پام رو نمی ذارم. می دونم از بوی مشروب در دهن حالم بد می شه.... دیگه چی؟؟؟ ولی ته تهش می دونی من با تو خیلی فرق دارم. خوش باشی رفیق جان. گوارای وجود این مزه کرگدن...;)

-----------
فرناز: میگم من پسر بودم میامدم خواستگاریت :-))....کلی تفاهم داریم بابا! این چای را هم که گفتم یک وقت نخوری ها! واقعن مزه کرگدن می دهد :دی

چندگانه :: 30 مهر 1386 7:53 قֽظֽ


حرص نخور دختر جون. رندگیت رو بکن. می خوای دراز بکشی رو کاناپه قهوه بخوری؟ خوب دراز بکش و بخور. بقیه رو هم بی خیال. انقلاب هم که بکنی سوالهای دیگه ازت می پرسن. تو همونجور که راحتی باش. بقیه هم عادت می کنن.
در ضمن موی کوتاه هم خیلی راحته. مخصوصا حموم رفتن تو روزهای سرد رو راحت می کنه. از من گفتن!

-----------
فرناز: این حمام رفتن را واقعن درست میگی مریم گلی جان... بعد از هر حمام لبخند رضایت بر لب هستم! :دی

مریم گلی :: 30 مهر 1386 3:18 قֽظֽ


پس راهی یافته‌ای برای نجات از طعم کرگدن!
مشکلی نیست که آسان نشود/مرد (تو بخوان زن!) باید که هراسان نشود.
با آب و هوای سرد و نمور غرب و مردمش هم عادت خواهی کرد ولی مابقی مسایل، بسته به خواست و میل خودت است. نگران مباش که " بهر کجا که روی آسمان همین رنگ است" و همیشه مورد سوال خواهی بود.

-----------
فرناز: فکر کنم حق با شماست و تا دنیا دنیاست، سوال ها هم هست!

عمو اروند :: 30 مهر 1386 2:50 قֽظֽ


به نظر من كه خوبه.
ثبات شخصيت.

----------

فرناز: خودم هم دوستش دارم... از اینکه همیشه اماده استقبال از همه چیز تازه بود خوشم نمیاد چندان و درباره همه چیز هم تجربه گرا نیستم.

حسن :: 30 مهر 1386 1:46 قֽظֽ


باشه ولی همان ماندن کار اسانی نیست. اینو بهشون بگو!


--------------
فرناز: می گویم...کسی دوست ندارد بشنود انگار

ميترا :: 30 مهر 1386 1:44 قֽظֽ