Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

جمعه ۱۱ آبان ۸۶

مثل یک خواب شاید...

 



در ذهن با تو دعوا می کنم...داد می زنم...این خشم فروخورده را رها می کنم تا بتازد...هرجور که می خواهد... لگد می زنم زیر میز ناهارخوری، شمعدان ها بیافتند زمین و بشکنند، دستمال سفره ها پخش و پلا روی زمین... داد می زنم، رها...چند میلیون سال است که داد نزده ام؟ چند خروار خشم فروخورده؟... چند بغض قورت داده شده؟...

فکر می کنم چه کسی من را این قدر عصبانی و آشفته دیده است هرگز؟ رها و بی محدودیت داد زدن یعنی چقدر صدا؟ تا کجا؟ همسایه بغلی می شنود؟ همسایه آن طرف تر چی؟ گلدان کوچک صورتی روی میز تکان می خورد از ارتعاش صدا؟ چرا من هیچ تصویری از رها و بی محدودیت داد زدن و خشم فروخورده را بیرون ریختن ندارم پس؟!

در ذهن با تو دعوا می کنم...داد می زنم رها...لگد می زنم بی محابا...این خشم فروخورده را بیرون می ریزم... در فیلم "ارتفاع پست" صحنه ای بود که گوهر خیراندیش حیرت زده و ناباور رو به دامادش می کند و می گوید:"تو معتاد شدی قاسم! تو معتاد شدی"....باورش نمی شود داماد هواپیما برباید، تفنگ در دست بگیرد، گروگان گیری کند... در ذهن که با تو دعوا می کنم، با همان حیرت زده و ناباوری گوهر خیراندیش در "ارتفاع پست" زل می زنی و می گویی: "تو بیمار شدی فرناز!" .... من مستاصل گلدان صورتی را پرت می کنم به سوی دیوار... تو، تو حتا خشم فروخورده را هم ندیدی...

در ذهن با تو دعوا می کنم...داد می زنم بی هراس...لگد می زنم به این میز شیشه ای، بی محابا، این خشم فروخورده را بیرون می ریزم... ذهنم رینگ بوکس است و صورت من لبخند مصنوعی را که به لب دوخته است و همه روز تحویل خلق الله می دهد را بیشتر کش می دهد و می گوید: چه خبر عزیزم؟....

Permalink