Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

یکشنبه ۴ آذر ۸۶

قصه پله ها...

 



ذهن من در مارپیچ پله ها تاب می خورد... با مریم، دوان دوان از پله های مترو ایستگاه میرداماد پایین می رویم...سرخوشیم... با مریم از پله های ایستگاه نواب یا هفت تیر بالا می رویم...وراجی می کنیم با هم...

ذهن من در پله ها غوطه ور است...از پله های باریک راه پله ساختمانی که آتلیه عکاسی آرش آنجاست بالا می روم و درست در پله دوم آخرین ردیف پله تا در آتلیه دست هایم را در هوا تکان تکان می دهم، به نشانه بغل کردن از راه دور آرش....

پله های ساختمان شماره هجده کوچه آرژانتین در خیابان حافظ کهنه است و دراز... حرف دارد در خود انگار، گذشته ای پر رمز و راز شاید... پله ها می رسند به زنگی که روی آن نوشته شده است: " کتابخانه صدیقه دولت آبادی"...

خانه شان در یکی از کوچه های قدیمی پر از بوی اصالت خیابان بهار.... پله ها باریک ... سه طبقه که بالا بروی، از همان عکس روی دیوار می فهمی اینجا خانه مریم حسین خواه و شهاب میرزایی است... نسخه ای از عکس معروف کارگران نیویورکی که ردیف کنار یکدیگر روی داربست نشسته اند... پنج پله مانده به در خانه سرش بیرون می آید از در و زنگ صدای شادش می گوید: " سلاممممم"....

شش هفت تایی پله تا وارد کریدور شوی... چند قدمی باید جلوتر بیایی تا برسی به پله های کمی مارپیچ... صدای خنده ها از همان کوچه هم شنیده می شود...از پله اول واضح تر... پله ها سفید مرمرین... در قهوه ای درست سمت چپ آخرین پله... خانه پروین اردلان...

در شیشه ای را که باز کنی هشت پله مرمرین سفید می بینی.... درست روبروی پله هشتم در چوبی قهوه ای سوخته.... خانه مامان بزرگ که بوی نان می دهد و مهر و دوستی...

ذهن من در پله ها محصور شده است و پیچ و تاب می خورد... پله های باریک، دراز، مرمرین، کهنه، نو، سفید، خاکستری.... تصویرهایی زنده. حالا تصویر پله ها را هم در کوله بارم به این سو و آن سو می کشم...

+ برای روزهای دور

Permalink | Comments 12
 


 

.:: نظرات خوانندگان



سلام
خوبی عزیز؟
بعد از 5 ماه اومدم ببینم سرگذشت این پستت چی شد؟
http://farnaaz.info/archives/003266.html
مارو تو خماری نذار.
ممنون

----------
فرناز: لزومن چیزی می نویسم قرار نیست ادامه و سرنوشتش را هم بنویسم که! سریال که نیست :)

امير :: 13 آذر 1386 0:10 بֽظֽ


با درود
باري ديگر در کنار هم و همصدا با هم خواهان آزادي مهندس حشمت الله طبرزدي شويم تا بتوانيم با هم وي را از بند استبداد بيرون کشيم لطفا به کمپين آزادي براي مهندس طبرزدي پيوسته و آنرا امضا کرده و معرفي کنيد
کمپين آزادي براي مهندس حشمت طبرزدي
http://sostabarzadi.wordpress.com/

کمپین آزادی برای مهندس حمشت طبرزدی :: 13 آذر 1386 2:05 قֽظֽ


سلام..... فرناز خانم... این مطلبتو که می خوندم ناخواسته این قسمتهای شعر تولدی دیگر فروغ فرخزاد عزیز وبزرگ یادم اومد نمیدونم چرا؟...(آه---سهم من اینست---سهم من اینست---سهم من ---آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من میگیرد---سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است---و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن---سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست---و در اندوه صدایی جان دادن----که به من میگوید:-----"دستهایت را دوست میدارم"----دستهایم را در باغچه میکارم---سبز خواهم شد---میدانم---میدانم---میدانم----و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت............امید وصبر را همیشه در خود بزا و بزرگ کن ..آنقدر زیاد که با مرگ هر تعداد از انها باز هم مثل زندگی کهدر بیرون از تو جریان دارد در وجودت جریان داشته باشد ... نباید از واقعیت بیرون عقب بیفتی ... نباید...البته خود من هم گاهی به وضع مشابهی دچار میشم ولی .......سالروز به دنیا آمدن وجودت برایت فرخنده باشد و پرطراوت....

----------------
فرناز: ممنونم فرجام عزیز :)

فرجام کمانه :: 9 آذر 1386 4:38 بֽظֽ


سلام. در مورد نقد ادبی فمینیستی و ادبیات مردسالارانه منبع می خوام. دارید؟

-------------
فرناز: نیما جان! چند روزی اصلا پنل وبلاگم را باز هم نکردم! اگر هنوز دنیال منبع هستی و خیلی دیر نشده یک اییمل به من بزن تا ببینم چی دم دستم دارم معرفی کنم :)

نیم :: 8 آذر 1386 3:55 قֽظֽ


سلام دوست خوبم

براتون آرزومند موفقیت و پیروزی هستم

شاد و مهربان باشی ...

hamid :: 7 آذر 1386 2:24 بֽظֽ


یک بار دستم را از مِه پر کردم . // سپس دستم را باز کردم ؛ بیا و ببین ، مِه به کِرمی بدل شده بود . // دستم را بستم و دوباره گشودم ؛ بنگر ، پرنده ای در میان دستم بود . // باز دستم را بستم و گشودم ؛ د رمیان گودی دستم انسانی ایستاده بود . // سیمایی غمگین داشت و به بالا می نگریست . // باز هم دستم را بستم ؛ وقتی آن را گشودم ، چیزی جز مِه ندیدم ؛ // اما ترانه ای شنیدم در نهایت زیبایی . == - جبران خلیل جبران -

Virus :: 6 آذر 1386 6:58 بֽظֽ


فرنازززززز جانم... من اين روزها حناق گرفتم. همون دردی که راه گلوم را بسته اين روزها و از دنيای مجازی دورم کرده... از روزی که عکس مريم رو از پشت شيشه​ی اوين ديدم، پشت میز کلاسم، در زمان استراحت، صدای شکستن چيزی رو در قلب و گلویم شنيدم. از همان روز حناق گرفتم...

** تولدت پيشاپيش مبارک! بوس ...

-------------
فرناز: مرسی از تبریکت عزیز دلم...من اصلا حالم خوب نیست این روزها... حوصله هیچ کس و هیچ جا و هیچ کاری را مطلقا ندارم. مریم برای من خیلی بیشتر از یک دوست هست، خیلی ....:(

نازخاتون :: 6 آذر 1386 10:21 قֽظֽ


چرا آزادش نمی کنن؟

------------
فرناز: به همسرش گفته بودند بازجویی ها آخر این هفته تمام می شود و تازه بعدش فکر می کنند که وثیقه را می شود به قرار کفالت تبدیل کرد یا نه :(...کلافه ام دنیا :(

دنیا :: 6 آذر 1386 3:50 قֽظֽ


Salam, tavalodet mobarak. Aziz khanoom, saai kon az peleha biroon biai, oona ro poshte sar gozashti va alan bayad havaset be pelehayee bashe ke hey jelot sabz mishan. midoonam, be zaboon sadas vali mohemme. zendegi ba khaterat???? ye jayee mikhoondam:
Yesterday and tomorrow tricked me in my life. Yesterday with its memories, tomorrow with its promisses. So, I lost today.
Midoonam ina ro kheli shenidi, faghat ye reminder bood.
Rasti, daram miam holland. 19 ta 22 December Holland hastam, badesh miram Italy ta 30th... vaghti ham bargardam ta 2nd holland hastam. mage mishe adam Europe biad va ye sar be Holland nazane? anyway, omidvaram ke oonvara betoonam bebinamet. man ke on the new year's eve ya miram Vassenar ya Amsterdam. bastegi dare ke koja barnamash behtar bashe.

Felan,,, take care.

-------------
فرناز: مهشید جان وضع این روزهای من این هست که گذشته را دوست دارم، نسبت به حال احساسی ندارم و از فردا گریزانم!! حتما امدید هلند به من خبر بدهید تا هم را ببینیم. من آن موقع هستم و تولد من هم مهشید جان هفدهم دسامبر هست. دوستان نازنین مهربان پیشواز رفته اند و من را شرمنده می کنند:) ..... به زودی می بینمتان پس :)

Mahsheed :: 5 آذر 1386 10:07 بֽظֽ


فقط خواستم اعلام كنم تو ماه تولد هم ماهيم. تو چيزاي ديگه هم وجه اشتراك داريم؟

------------
فرناز: به به! اصولا متولدین آذرماه بسیار دوست داشتنی هستند:دی.... نمی دانمُ اشتراک داریم؟ :)

خزر :: 5 آذر 1386 4:36 بֽظֽ


زیبا نوشتی فرناز خیلی زیبا هم تو هم دوست عزیزت که به نوشته اش لینک دادی . اذرماه هم رسید اما به گمانم تا روز حمل و نقل (!) حدودا سه هفته ای باقی مانده بنابراین تبریک رو میذارم واسه همان روز ! :دی اما زود گذشت فرناز . از اذر هشتاد و پنج تا اذر هشتاد و شش !

-----------
فرناز: مرسی لیلا جانم. آره! یک سه هفته ای تا روز حمل و نقل مانده :دی...خدایی عجب روز ضایعی به دنیا آمدم ها :))))

لیلا :: 4 آذر 1386 6:43 بֽظֽ


یاد باد آن روزگاران، یاد باد
سلام، فکر میکنم ماه آذر، ماه تولد شما باشه، (اگر سخنم درست بود کامنت بنده رو تأیید بکنید، البته اگه دوست داشتید) پیشاپیش تولد شما رو تبریک میگم، هر جا که هستید موفق باشید.
همیشه به یاد شما هستم و خواهم بود

------------
فرناز: بله، آذر ماه تولد من هست. خیلی ممنون از تبریکتان، یادم می ماند اولین کسی بودید که بیست و پنج ساله شدن را به من تبریک گفتید :)

مهیار :: 4 آذر 1386 4:26 بֽظֽ