Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

سه شنبه ۶ آذر ۸۶

از مجموعه دلتنگی ها

 



فکر می کنم آن خوش بینی ذاتی و هیجان تو و آن بدبینی ته ذهن و احتیاط من ترکیب خوبی بود مریم... وقتی هیجان زده چشمان دوست داشتنی ات برق می زد و فکر یک فیل هوا کردن تازه به سرت می زد. وقتی روی صندلی جا به جا می شدی و همیشه حرفت را اینطور شروع می کردی:" فرناز! یک چیزی به ذهنم رسید. بگم؟"

می گفتی و می شنیدم... بعد بدبینی ته ذهن من شروع می کرد که نیرو کم داریم، توانش را نداریم مریم، فلان مشکل و بسان مانع را چه کنیم؟ فضای مناسب این کار نیست و... بعد تو می گفتی نه! ببین میشه ها، اینجوری و اونوجوری... بعد من می گفتم آره! شاید، اما این یکی و آن یکی را چه کنیم؟فلان مشکل و بسانی را چطور؟....

چه ترکیب خوبی بود مریم... انگار دست هم را گرفته باشیم... من را می کشیدی کمی بالا مجابم می کردی که فیل را هوا کنیم، تو را می کشیدم کمی پایین که به کمبودها و محدودیت ها هم درست نگاه کنیم و فیل را در اندازه توان هوا کنیم... چند صد مکالمه این چنین در این سالها داشتیم مریم؟ ترکیب خوبی بود مریم، مگرنه؟ .. دلم هوای فیل هوا کردن دارد.

من یک بار مردم...کسی نفهمید تمام پاییز و زمستان هشتاد و چهار، یک جسد کنار آنها است که راه می رود، غذا می خورد، کار می کند، می نویسد، و حتا دستکش دستش می کند تا دست های مرده اش یخ نزند!

همه ان روزها و شب های مرگ، یک حفت چشم نگران گاه ساعت ها دنبالم می کرد؛ چشم هایی که وقت نگرانی یک سایه طوسی مبهم را انگار نقش می زد... هیچ وقت بهت نگفتم مریم که وقتی نگران هستی، یک سایه طوسی مبهم را در چشم نقش می زنی...

من یک بار مردم... چشم هایم تهی بود، ضعیف شده بودم، همه چیز از دستم می افتاد، سبک ترین چیزها، از مداد گرفته تا حتا کاغذ و سنجاق قفلی و سوزن ته گرد... فقط یک جفت چشم نگران بی حرف دنبالم می کرد و با نگاهش می گفت که می داند من مرده ام... خیلی بعدتر وقتی دوباره زنده شدم، گفتی که نمی دانستی باید آن زمان چیزی بگی یا نه. گفتی حوزه شخصی تو خیلی وسیع است آخر فرناز، نمی دانستم حرف زدن من ورود به حوزه شخصی ات است یا نه...هیچ وقت بهت نگفتم که نگاه نگران پر از درک تو بعضی روزهای مرگ، تنها کورسوی امید بود مریم...چرا نگفتم؟

دوباره مرده ام مریم...باز کسی نمی بینید و نمی داند این کسی که گاه شاید هرروز از کنارش رد می شود از اهالی دنیای مردگان است و هم نشین هفت هزار سالگان... که ضعیف شده است باز و همه چی حتا سبک ترین ها از دستش می افتد، از مداد گرفته تا کاغذ و سنجاق قفلی و سوزن ته گرد حتا...

بی حوصله ترینم این روزها مریم....زبانم بند آمده است... کوچک ترین ورود به حوزه شخصی و مزخرف و سوال اضافی را می توانم با لگد جواب دهم انگار... سکوت خودش را مثل بختک به همه تنم و بودنم تحمیل کرده است... گریه می کنم، هر لحظه...حتا وقتی که خنده مصنوعی بیخودی این روزها را روی لب هایم این سو و آن سو می کشم... نگاه نگرانت نیست مریم... دلتنگ بودنت هستم، دست های سفید تپل و گرمت، خاکستری که روی چشم هایت به گاه نگرانی سایه می اندازد.... امروز روی یک کاغذ زرد نوشتم: " مریم حسین خواه یعنی معنای رفاقت"....

Permalink