در آستانه بیست و پنج سالگی ام. از آذرماه قبلی تا همین آذرماهی که در آن هستیم بدترین سال زندگی ام را تجربه کرده ام... تعداد روزهای پر از غم، تنهایی، ناامیدی، حس عذاب وجدان و اشتباه کردن در یک سالی که گذشت از شمارش من خارج است دیگر. نه نه! اشتباه نکنید؛ دلایل سیاسی و اجتماعی تنها دلیل بخشی از این معجون ماتم هستند. تعداد دلایل شخصی و عاطفی شاید کمتر، اما مسلمن قوی تر و مخرب تر بود.
از خودم راضی نیستم؛ از این سردرگمی و دور خود چرخیدن بیهوده و این موش آزمایشگاهی بودن... از اینکه سالها است درسی هایی خوانده ام یا جاهایی کار کرده ام که باب میل من نبوده است و فقط از سر ناچاری یا اجبار اجتماعی یا نبود کار در حوزه موردعلاقه به آن تن داده ام. حسی که ذره ذره اعتماد به نفس من را کاهش داده است.
شاید به همین خاطر است که به عضویت و سالها کار داوطلبانه ام در «مرکز فرهنگی زنان» می بالم؛ چون آنچه بود که می خواستم و با جان و دل و همه قلب و روح و انرژی با انسان هایی یکی از دیگری نازنین تر در آنجا کار می کردیم، می خندیدیم، می گریستیم و زندگی و رویاهایمان را نقش می زدیم... به همین دلیل است که در سال های اخیر از هیچ کجا جز «مرکز فرهنگی زنان» و جنبش زنان به طور کل هویتی نگرفته ام. هویت را باید خودت احساس کنی، هزار سال هم دیگران هویت های مختلف تو را برشمرند اگر خودت چیزی را در قلب و جانت حس نکنی بی فایده است.
نگرانم؛ احساس معلق بودن در خلا و سردرگمی می کنم. نمی دانم سال دیگر این موقع کجا و برای چه و دنیال چه چیز هستم... و می ترسم...از تکرار صدباره موش آزمایشگاهی شدن یا تن دادن به اجبار و از سر ناچاری جایی ماندن، درسی خواندن، کاری کردن. نگویید بابا تو که هنوز سنی نداری... تا بیست و پنج سالگی سر کلاف سردرگم زندگی لااقل باید پیدا شده باشد؛ دیگر بماند که عرض زندگی من بسیار بیشتر از طول زندگی ام و کشکولم لبریز تجربه های گوناگون است و همین سردرگمی آستانه بیست و پنج سالگی را تلخ تر و بزرگتر می کند.
انگار ترسو شده ام؛ آنقدر این پوست در فضای متشنج پر از دروغ و تهمت و شایعه و له و لورده کردن های هرکه خلاف جهت آب شنا می کند در ایران کشیده شد که شده است به نازکی و حساسی پوست یک نوزاد تازه متولد شده... گوشه گیر شده ام و این گوشه گیری را دوست ندارم. جرات تصمیم گیری را از دست داده ام و انگار دلم می خواهد اصلن محبور به هیج تصمیم گیری نباشم... دو روز پیش که با لیلا در کافه کوچکی در امستردام از ترس ها و دلهره هایمان می گفتیم، جمله ای عجیب گفتم که انگار از جایی از ناخوداگاه من بیرون زد..."دلم می خواهد یکی بیاید من را محبور کند و بگوید راه همین یک چیز است و بس! همینه که هست و بس!''... این جمله عجیب کجای ناخودآگاه من وول می خورده است؟ چرا اینجوری شده ام؟ چرا دلم می خواهد تنها پتویی را روی سر کشم و محبور نباشم هیچ قدمی بردارم، هیچ تصمیمی بگیرم و برنامه بریزم برای تابستان سال بعد و ماه های بعدتر؟
گذشته لعنتی...گذشته و همه ترس ها و دلهره ها و تلخی های لعنتی اش وجودشان را به همه تنم و بودنم تحمیل کرده اند... و هیچ نکته دوست داشتنی در این روزهایم پیدا نمی کنم... همیشه لااقل مرکز فرهنگی زنان و جنبش زنان و نوشتن بود که تحمل دوست ناداشتنی ها را ممکن می کرد... حالا آنها هم دورند... شهر دوست نداشتنی، درس دوست نداشتنی، آدم های دوست نداشتنی، سرمای دوست نداشتنی، قلب شکست خورده، تنهایی ترسناک، فضایی که روز و شب غریبه بودن را به تو یادآوری می کند، کار نکردن آن هم برای کسی که از هجده سالگی همیشه کار کرده است، معلق در خلا... پاهایی که از زمین حالا خیلی دورند... کسی انگیزه ای، راهی، پیشنهادی، تجربه ای در چنته دارد؟
Permalink |
Comments 36
.::
نظرات خوانندگان
ای بابا... من نمیدونستم تازه شده 25 سالت شما. خیلی سن بالا مینویسی. به هر امیدوارم هر روز بهتر از دیروز.
---------
فرناز: ممنون.
سیاوش :: 2 دی 1386 6:31 قֽظֽ
راستی! فکر نمی کنید حوزه تحلیل گزارش های شورای اطلاعات ملی هم سواد نیاز دارد؟:)
بله در جمله بالا اتفاقا با شما موافقم
پدرم متخصص امنیت بین الملل و ژئوپلتیک فارغ التحصیل یکی از بهترین دانشکده های روابط بین الملل آمریکای شمالیه و خدا رو شکر میکنم که به من یاد داده هر حوزه ای نیاز به تخصص آکادمیک داره به ویژه سیاست فراتر از چند تحلیل ژورنالیستیه که ممکنه من و شما در روزنامه و اینترنت بخونیم برای همین بود که دلسوزانه توصیه کردم با تکیه به تحلیلهای ناخالص و سطحی ژورنالیستی وارد معرکه سیاست مخصوصا امنیت بین الملل نشید آنجایی که ایران رو در آستانه جنگ مثل شرایط عراق 2003 نشون میده از واقعیات موجود فاصله داره
نیازی نیست این کامنت رو عمومی کنید و مجبور به پاسخ نیستین فقط کمی استراحت کنید که ایران نیاز به زنانی داره که به دور از افراط و تفریط در جستجوی عدالت برای زنان ایران باشن زنانی که حتی بعضی هاشون به برکت اعتقادات مردسالارنه و سنتی که ریشه نامشخصی داره خودشون هم باور نمیکنند که بهشون ظلم شده و آخرین بار یک دختر مذهبی رو یادمه که وقتی از لایحه ضد زن دولت بهش گفتم میگفت باور نمیکنه دولت همچین لایحه ای به مجلس داده !!! خوب وقتی یک مذهبی فقط بخاطر اینکه من در سرزمین دشمن هستم حرف من رو باور نمیکنه دیگه بخونید تا آخر داستان پر درد زنان ایران رو ...
از این طرف هم کسانی در جرگه شما هستن که افراط میکنند نمیخوام وارد این بحث بشم چون طاقتش رو ممکنه نداشته باشین
بای
امید :: 28 آذر 1386 2:01 قֽظֽ
امروز دیگه واقعا (!) تولدت مبارک :-*
------------
فرناز: مرسی لیلا جون :*
لیلا :: 26 آذر 1386 3:26 بֽظֽ
تولدتون مبارک. من چون خودم هم 26 آذرم و اتفاقا همون سال 61 هم به دنیا آمدم تولد شما هيچ وقت يادم نميره.
اميدوارم هميشه شاد باشید
------------
فرناز: واییییی! تولد تو هم مبارک مینا جان :*:*
مينا :: 26 آذر 1386 10:55 قֽظֽ
تولدت مبارک دوست آذری من!منم 29 آذرم....
امیدوارم زودتر این دوره هم تموم بشه...
به امید آزادی دوستان
-----------
فرناز: ممنون عزیزم :*...تولد تو هم پیش پیش مبارک :*
شیما :: 25 آذر 1386 11:59 بֽظֽ
فکر کنم این حال و هوای تو بر می گرده به حال و هوای ابری و بد هلند تو این ماهها، من ماه دسامبرچند سال پیش بود که وارد هلند شدم و با تمام وجود اونموقع از هلند و دانشگاه و رشته ام و مردم سرد و خودم و... متنفر شده بودم ولی اوضاع بعداز ماه مارج فرق کرد، در حقیقت اونجا همونجا بود ورشتم هم همون رشته و دانشگاه همون دانشگاه ولی آب و هوا فرق کرد و از اون بارونای کوفتی و بادای لعنتی و روزای کوتاه جاشون رو دادند به روزای بلندتر و خورشید مهربون تر و دیگه آدما واسم مهربون شده بودند واز اون باریدنای مکرردیگه کوفتی نبودند و ازشون دلگیر که نمی شدم هیج ، حتی سعی می کردم برای هواخوری هم زیر بارون دوجرخه سواری کنم همه چی خیلی خوب شد. حالا که یکسالی هست که برگشتم وقتی اسم هلند می یاد حس می کنم وطن خودمه و انقدر دلم براش حتی آب و هوا و اون مردم خوشش تنگ شده که نگو. پس انقدر نا امید نباش و منتظر بهار اونجا باش خیلی هم زندگی رو بخودت سخت نگیر ( می دونم این جمله خیلی کلیشه ای ولی چکنم که یک حقیقته ).
در ضمن نمی دونم رشته تو چی هست و کدوم شهری. من واخنینگن درس خوندم و درساش هم به زبون انگلیسی بود.
موفق باشی و امیدت رو هم از دست نده
-----------
فرناز: هوای بد هم مسلمن یکی از دلایل هست... آدم یاد عزا می افتد با این آب و هوا :(.... الان کجای دنیایی؟ :)
یه نفر :: 25 آذر 1386 5:36 بֽظֽ
من تنها پیشنهادی که میتونم بدم اینه که دیگه از اون تئوری های سیاسی و استراتژیک که الان ایران در آستانه جنگه ندید !! ، من در آمریکا زندگی میکنم و بهتر از احمدی نژاد بوق چی میدونم که معنی گزارش شورای اطلاعات ملی یعنی دور شدن از جنگ و نزدیک شدن به دیپلماسی
پس حداقل سرتون در کار زنان و فمینیسم و این چیزها باشه و زیاد وارد حوزه تخصصی روابط بین الملل و مسائل استراتژیک نشید که این حوزه تحصیلات آکادمیک نیاز داره
امیدوارم مشکلاتتون هر چه که هست حل بشه
------------
فرناز: عجب استدلالی! هرکی هرجا هست بهتر می داند انجا چه خبره!! پس احمدی نژاد هم لابد بهتر از همه می داند ایران چه خبره! چون آنجاست و همه استراتژی ها و کارهایش هم توپ توپه و انشالله به زودی به دورازه های تمدن می رسیم!.... راستی! فکر نمی کنید حوزه تحلیل گزارش های شورای اطلاعات ملی هم سواد نیاز دارد؟:)
امید :: 25 آذر 1386 2:02 قֽظֽ
روزی که توانستم درک کنم دنیای دیگری غیر از همین دنیا وجود ندارد، لبخندی به زندگی زدم و آغاز کردم آنچه را که می خواستم....
-----------
فرناز: :)
بهرنگ :: 24 آذر 1386 9:22 بֽظֽ
اين عاليه ! قدم اول مبارك باشه :) لطفاً هر وقت تموم شد بهم خبر بده. منتظرتم...
-----------
فرناز: باشه :)
علي :: 24 آذر 1386 4:14 بֽظֽ
فرناز جان،
اول از همه تولدت پيشاپيش مبارك. دوم اينكه از فرناز قوي و با اراده ، از وبلاگ امشاسپندان اصلا انتظار چنين نوشته هايي نميره.ميدونم كه خيلي خسته اي و كلافه و حق داري با اين همه اتفاقات ناراحت كننده همزمان با مهاجرت كه خودش يه گام بزرگ و عجيب توي زندگيه. ولي فرناز جان همه اينها با زمان حل ميشه . به قول خودت به عرض زندگيت نگاه كن و ببين چقدر از هم سنهاي خودت بالاتري. ببين چقدر بيشتر از اين مدت عمرت تجربه كسب كردي و براي همه اينها ارزش قائل شو . به خستگيهات فكر نكن و به بديهاي گذشته هم همينطور. به روزهاي در پيش فكر كن كه ميتونند خيلي مفيدتر باشند.به اميد روزي كه شادي به دل همه برگرده.
خيلي مواظب خودت باش .براي آرامشت دعا ميكنم.
---------------
فرناز: ممنون از دعا نسترن عزیز:).... دیگه والا آدمیزاده دیگه...کم میاره گاهی وقت ها :)
نسترن :: 24 آذر 1386 3:39 بֽظֽ
فرناز عزيز. با اين حال خواهش ميكنم ايميل من رو بخون و ازم ناراحت نشو. از درد تو دردم اومده . . . به خصوص كه درمونش رو كاملاً ميدونم. . .
------------
فرناز: خواندم علی جان و دارم آرشیو آن وبلاگ را می خوانم :)
علي :: 24 آذر 1386 0:22 بֽظֽ
آستانه 25 سالگی تون مبارک باشه
----------
فرناز: ممنونم :)
افشین :: 24 آذر 1386 1:38 قֽظֽ
زمان. خیلی سخته . اما زمان عجیب دردها رو تو خودش حل می کنه.همین
-------------
فرناز: سخت گیر هم هست...خیلی. همیشه اول امتحان می گیرد تا بعد تازه بهت درس بده!
خزر :: 23 آذر 1386 6:00 بֽظֽ
salam, hanoozam ke az negarani migi. fekr mikoni zendegi baraye ki rahate? ya ki hameye omresh rahat zendegi karde? Shayad man be nazare kheilia ye adame hamishe khoshe bikhial basham. ki midoone too delam chie? vali man ino ghabool kardam ke too har borhe az zendegi adam yek sari daghdaghe dare ke bayad khodesho va tamame emkanatesho ba oon daghdaghe ha vefgh bede. moshkelat ba ma kenar nemian, pas behtare ke ma ba moshkelat kenar biaim. agar reshteye daneshgaheto doost nadari avazesh kon, man alan 33 salame va hanoozam darsam tamoom nashode chon hich vaght khodamo dargire reshteye darsi ke doost nadashtam nakardam. computer, linguistics, education, child psychology khoondam, vali hame ro nesfe vel kardam chon didam hatta agar tamoomeshoon konam nemitoonam kari ke azash lezat bebaram peida konam
KHOB, hala Sociology mikhoonam va shadidan ham alan too dorahi hastam ke beram sweden baraye foghe lisans ya bemoonam. bacheham 5 mah ba babashoon mimoonan vali deltangishoon daghoonam mikone. mibini? rahat nist. az tarafi bayad beram ke terme akhare lisanso tamoom konam va masters ro shoroo konam. az tarafi az karam motenaferam. aslan moalem boodano doost nadaram. makhsoosan kar ba bache haye 8-9 sale.... be nazaram sharoor tarin senne ye adam hamoon 8-9 salegie ke mikhad har kare eshtebahi ro tajrobe kone....... az tarafi ba madaram moshkel peida kardam, ba baradaram harfam shode, be khatere dargiri haye zehnie khodam hey be shohare bicharam gir midam... emrooz fardast ke oonam khaste beshe sedash dar biad, baraye hichi nemitoonam tasmim begiram. vali az karam resign kardam... shayad behtarin tasmim bood... midooni hamkaram chi migan? How can we work without your ever smiley face? khandidan va khaastane inke moshkelateto be zanoo dar biari mohemtarin ghesmate tasmim giri baraye har rooze hameye adamas. hala bar farz ke bacheye aval boodi, manam boodam, hala so what ke mamanam hameye sakht giriasho be man kard badan fahmid ke in sakhtgiria chizi ro dorost nemikone... mage man karayee ke mikhastam nakardam???? who was the loser? I don't think you have lost anything by being the first born,,, you got most of everything. you had the opportunity to own all the love ofyour parents for yourself. man sale baad az enghelab madrese raftam, yani hamoon sali ke dara va sara avaz shod be amin va akram. so? I still learnt how to read and write. kodoom maloomati ke too dabirestan gerefti too zendegit vaghean be dard bekhor boode? hala che farghi mikone ke dorost boode ya eshtebah? ya inke sad bar avaz shode?
fekr nemikonam hich kas be joz khodet az inhame gir dadan be khodet zarbe bekhore. ye kelase YOGA peida kon. Yoga ya Pilates kheili be tamarkoze fekri komak mikone. man chandin bar geryam gereft akhare kelase Yogam vaghti ke morabimoon migoft, lay down, take a deep breath in all the sunshine, love, light, happiness, health and success .... breath out all the darkness, bad memories and misfortune. live to love yourself, . fekr mikonam kheili mitone too avaz kardane roohye adam taasir dashte bashe, na be khatere in sohbata, be khatere inke too yoga khodeto behtar mishnasi, az abaade vojoodi khodet ke hamishe bahat hastan vali azashoon bikhabari agah mishi. mitooni az khodet boodan lezat bebari.
movazebe khodet bash.... yadet bashe, moshkelat tamoom mishe vali depression mimoone, nazar kar be oonja bekeshe be khatere khodet.
man 20 Dec. holland hastam. oomadam shomaramo barat email mikonam khasti zang bezan
felan bye
-------------
فرناز: مهشید جانم... میدونی من همیشه با خودم و دیگران خیلی روراست و رک هستم. از فیلم بازی کردن بیزارم. شاید از هیچ کاری به اندازه فیلم بازی کردن بدم نیاد. ترجیح می دهم آدم ها صریح از دست من آزرده بشوند تا اینکه الکی به روشون لبخند بزنم در حالیکه ازشون بدم میاد یا لذتی از با انها بودن نمی برم...اینه که نمی توانم سر خودم را شیره بمالم و تظاهر کنم مشکل نیست و لبخند بزنم و غیره... هستند...قوی و آزاردهنده... تبدیل به افسردگی هم شده اند. حالا باید درمان را شروع کنم. با خودم هم تعارفی ندارم. اینجا هم راستش تنها بخشی از مشکلات را میشد عمومی گفت نوشتم...یک درد مهمی را نمی توانم یا شاید نمی خواهم بنویسم... به هر حال من منتظر ایمیلتان هستم و خیلی هم علاقه مندم ببینمتون:)
Mahsheed :: 23 آذر 1386 4:10 بֽظֽ
بله!
زندگی این طور است
علت بر معلول نامشخص پیشی می گیرد
گاهی از سایه ات هم جلو می زند
رج می زند، جر می زند
جنس می شود همان جنسیت
ایادی لطفند باتوم هایی که بر سرت فرود می آیند
ابیات کذبند که بر زبان ها جاریند
زمزمه ی تو از آواز مگسان هم آرام تر است
امنیت ، حکومت بر من و تو است ، از جنس مشت گره شده
مرغ حق است همان که رانش را به دندان می کشی
اصل است همان که نمی پذیریش
زندگی است ، تلخ است
-----------
فرناز: کی شیرین میشه پس؟ :)
balbali :: 22 آذر 1386 9:41 بֽظֽ
عفونتت از صبری است
که پیشه کرده ای
به هاویه وهن
......
" احمد شاملو "
اما انگار برای ما گفته باشد راست نمی گویم ؟
----------------
فرناز: آره منصوره جانم...رفیق کلی روزهای شاد و شیرین، غمگین و تلخ... چقدر دلتنگتم.
م.ش. :: 22 آذر 1386 9:27 بֽظֽ
تا چند روزه دیگه که تولدت میشه، یه کادو تولد درست و حسابی به خودت بده. یه ایدهء قشنگ برای دور شدن غم هات یا سلام به آدمی که تو آینه نگاهت می کنه و منتظر خبرای خوبه از طرف تو...هرچی که تو به خودت بدی، هیچکی و هیچ جا نمی تونه ازت پس بگیره.
میدونم یه روزی میرسه که تو از خاطرات ابری اینجا یاد کنی و لبخند گرمی به لبات بیاد.
------------
فرناز: همممم.... ایده ناب پیشنهاد داری؟ :) نمی دانم...اون روز الان خیلی دور به نظر می رسد...
نارسیس :: 22 آذر 1386 9:24 بֽظֽ
فقط خسته شدی . احتیاج به استراحت فکری داری. این روزگار بد کردار هم که به ماها یک ثانیه فرصت تنفس نمی ده. نترس وقتی لازم بشه قدرت درونی ات خودش رو نشون می ده! در ضمن یادت نره گوشهای من هم همیشه امادهُ شنیدنه:-)
-------------
فرناز: خب من حالا گوش های مهربان شما را از کجا پیدا کنم برای درددل؟ :)
Mitra :: 22 آذر 1386 7:37 بֽظֽ
tavalooodetooon mobaraaaak
--------------
فرناز: ممنون عزیزم...چند روزی مانده البته :)
فاطی :: 22 آذر 1386 11:53 قֽظֽ
man o to fek mikonam taghriban hamzaman baham vel kardim oomadim ham senim hata alan nazdikim alamanm hamoonghadr sardo khiso gharibe ke holland. farar kardam taghriban pir shodeboodam fekr kardam dardam mimoone man miam inja ama nashod mitoonam shabo rooz gerye konam
ama inja ye jaye jadide mishe karaye jadid kard mishe say kard ke doostesh dahst.
az in parto palaha ke begzarim age vaghean ba rehstat kenar nemiayo hich joore nemitooni bash doostshi natars az avaz kardanesh. alan ke ye termam taghriban gozahste shayad age bejonbi beshe az terme bad ye jaye dige shooroo koni. invara age bekhay biay hata masalan too daneshgahe ma shayad ye chizaee peida she ke be dardet bekhore jaye badi nist. age betoonam khoshhal misham komaket konam
man in weblogo kheili vaghte ke mikhoonam fek mikonam sahebesho doost daram fek mikonam ke ghavitar az
inharfast fek mikonam ina migzare
---------------
فرناز: قوی بود همیشه.... اما دیگه از دست این همه مشکل و بدبیاری و روزهای نحس و تهمت و تنهایی و غیره کم اورده و احساس می کنه دوباره خاک زانو را تکاندن و بلند شدن برایش سخت شده... ممنون می شوم بهم بگویی کدام شهری و کدام دانشگاه :)...برنامه های دانشگاهتون انگلیسی زبان هست دیگر؟ :).... مرسی از همدردی دوست نادیده :)
bahar :: 22 آذر 1386 5:18 قֽظֽ
سلام. این پست در ادامه پست قبله که نظراتش رو بسته بودی. منم تنبلی کردم بهت ایمیل نزدم. اما همینکه نظرات این یکی بازه خودش یه گام به جلو هست :) راستش میترسم شروع کنم ندونم چطور تمومش کنم، آخه تمومی نداره، اینا که گفتی نوک سوزن داستان زندگی من و انبوهی امثال خودمه که میشناسم، حداقل از این بابت زیاد خودت رو تنها احساس نکن! هر چند معتقدم حتی الامکان باید از مقایسه پرهیز کرد و تا اونجا که میشه هر کس و هر موضوعی را مستقل و اونطور که هست فهمیدش، اما خواهر گلم هیچ فکر کردی انبوه بی شمار ایرانیایی که سالها برخلاف میلشون و به هزار امید واهی و غیر واهی آواره هر ناکجاآبادی شدن و هیچ راه پس و پیش دیگه و هیچ انتخاب دیگه ای هم نداشتن چه جوری سر کردن؟ یه جورائی شک دارم یه چیزائی رو بنویسم، باور ندارم که خودت بهتر از اینها این حرفا رو ندونی و عندالزوم واسه کس دیگه ای اگه مشکلی داشت نگی، بخصوص که زیاد از نصیحت کردن خوشم نمی یاد، اما اگه بخوام خلاصه کنم اصلا هیچ کدوم این چراها رو واسه خودت عمده نکن و هیچ وقت هم در مقابلشون عکس العمل شتابزده نشون نده، چون بیشتر احساسی میشه تا منطقی. هر چند من خودمم همیشه بیشتر تابع احساس بودم تا عقل اما بیشتر از هر چیزی هم چوب همینو خوردم. یک چیز رو هم خیلی مواظب باش اینجا بخصوص توی این فصل بیماری افسردگی خاص این شرایط خیلی شایع هست چه برسه واسه ماها که خونگرم و اجتماعی هستیم. اگر هم باز زیادی توی این مود موندی و ادامه دادی مجبور میشم بشینم بجای درس خوندن ذکر مصیبت خودمو بگم که خلاصه های های گریه کنی، که معنیش میشه در هفته آتی (هفته امتحانات) رد شم. راستی آمستردامم که میری، ببینم نکنه خودت میری حال میکنی اینجا خودتو لوس میکنی ما رو سر کار میزاری :)
شوخی کردم بدل نگیریها، با بهترین آرزوها، دوست نادیده (هر چند در چند قدمی!) کوشا
---------------
فرناز: یکی از ترس هایم همین افسردگی هست...شاید هم گرفتم همین الان... به هرحال برخی علایمش را واضح می بینم...اما حس می کنم خودم را بالا نکشم از این منجلاب بعدها خیلی سخت تر میشه... آمستردام والا برای کاری می روم :) این بار لیلا را هم دیدم خب :)
کوشا :: 22 آذر 1386 0:35 قֽظֽ
بدترین کاری که داری می کنی همین تکرار حرفای پست قبلت هست. گفتی تجربه اگه داریم بگیم. خوب بر اساس همون تجارب داشته و نداشته ی من باید بگم که اصولا هیچ کسی موش آزمایشگاهی زاده نمیشه. ممکن یک چیزایی بخاطر اینکه بچه ی یک دوره ی خاصی بودی هی سرت اومده اما خیلی های دیگه هم تو همین دوره بودن که شاید شرایط موشواره تری از تو داشتن اما تا حالا بهش فکر هم نکردن. آدم بخواهد بشینه ببافه قشنگ می تونه بشینه قدر 10 سال از عمرش رو غصه بخوره که چرا جنس پوشکش تو بچگی هاش خوب نبوده و اونجای پاش الان فلان جور شده. بقول خارجکیا حالا So What، که چی! ببین تو اگه تو 10 سال گذشته عمرت حداقلش یک سری کارای باحال کردی و یکی و دو تا کاری هم که دوست نداشتی رو به یک جایی رسوندی اما من این ده سال رو تقریبا تا 2-3 پیش با دنده ی 10 داشتم از اوج به ته لجنزار فکری و درونی می رفتم که بیا و ببین. اما خوب آروم آروم از سرعت پایین رفتنم کم کردم و پیچیدم و به آروم آروم به سمت بالا حرکت کردم و دارم هم به پیش میرم. اینقده بهونه های قشنگ هم میشده و همیشه هم میشه واسه شکست ها، احساسی برخورد کردن ها، سهل انگاری و غرور های خودم پیدا کنم. اما بیخیال فکر کردن ها شدم به گذشته. حتی بیخیال فکر به آینده. با صبوری و دقت و سماجت چسبیدم به همین حالم. ببین همین دانشگاه و رشته دانشگاه توی هلند رو که گفتی. این تابلو بوده که از اولش اشتباه بوده انتخابت. آخه تو مسایل آموزشی یک چیز جدید همیشه همه جای دنیا آزمون و خطا داره تا به نتیجه برسه. مگر صحبت یک کورس جدید توی استفورد باشه که خوب اون موضوع جدا هست. بهر حال باید بیشتر می گشتی و فکوس میکردی روی موضوع. همه جور منبع هم و چیز هم توی این نت پدر سوخته هست. گرچه شاید هلندیش کمتر و پیدا کردنش سخت تر بوده. بهرحال این فکر و غصه مصه خوردنا رو بریز دور. فکر همین لحظه باش که ببین حالا باید چه کار کنی. فکر کنم بهترین حرف رو اگه بگیری همین باشه. ایشاالله آروم آروم و راهت رو پیدا کنی. باز میام می نویسم. زیادی فکر نکن :دی به قول مامان بزرگا دانشمند خل و چل میشیا!
-------------
فرناز: خب چطوری آخه بی خیال فکر کردن ها شدی؟! به من هم یاد بده! نمی دانم والا...من فکر کنم چون خیلی زود وارد دنیای جدی پر مسئولیت شدم، زیادی بار مسولیت رو دوشم حس می کنم و نمی توانم راحت چیزی ار ول کنم یا به قول دوستی یاد نگرفتم راحت بگم "به درک"! مرسی...باز هم بیا بنویس :)
Morteza :: 21 آذر 1386 11:54 بֽظֽ
از ترسیدن نترس.
میخواهی من بهت زنگ بزنم؟
----------
فرناز: آره انار جانم...شماره ام را برایت میل کنم دوست جانم :*
Anar :: 21 آذر 1386 11:20 بֽظֽ
farnaz jan, in rooz ha man ham daram tooie ie tasmim girie bozorg vase zendegi dasto pa mizanam, iek tarafe tasmimam moondan tooie englise va edameie ie zendegie sakht o feshorde az nazare mali ke albate keshvarie ke ie aalame doost o ham fekr toosh daram, va ie tarafe dige ham raftan be Australia ke mitoonam zendegie nesbatan relax tari az lahaze eghtesadi toosh dashte basham ama az adamash bizaram va az bi farhamngi shoon! taze hameie in ha ham ke gozasht bad az se sal bayad kaseie che konam be dast begiram ke khob, hala dige too in donya phd ham gereftam ama badesh chi?!!! dele man ham eine dele khodet abrie ama ba hameie ina migam ke say kon az lahze haie emroozet lezzat bebari chon miad roozi ke vase hamoon shahre sarde gande lanati delet tang mishe, ino behet ghol midam, manam alan delam vase roozaie avali ke oomadam london va az poshte ie parde ashk hame chiz ro midiam tang mishe,....shad bashi
-------------
فرناز: سارا جان! الان یکهو حس خوبی پیدا کردم که این نوشته را اینجا نوشتم...همین که دیگرانی با مشکلاتی مشابه مثل تو برایم نظر می گذارند و از ترس ها و بلاتکلیفی ها و سردرگمی هامون می گوییم نکته با اهمیت با ارزشی هست... میدونی من عاشق شهرهای بزرگ، زندگی شهری شلوغ و گوناگونی فرهنگی هستم، چیزی که تو این سه سال تو احتمالن در لندن خوب تجربه کرده ای :)
sara :: 21 آذر 1386 11:13 بֽظֽ
فرناز جان اون شهر بی روحه کلن و اون کشور در کل خیلی با ایران فرق داره. بی تحرک و پر از سکونه ...اما سعی کن از وجود دوستهای دور وبرت استفاده کنی .جات خیلی خالیه اینجا در جلسات و این جور جاها! فردا همه در انجمن صنفی هستیم برای مریم و تحمل داشته باش و می فهممت.
------------
فرناز: ترانه دلم لک زده برای خنده هامون ...برای ژیلا که بیاد غر بزنه بهمون بگه این ایده هایی که میاد تو سرتان را زود بنویسید، هیچ معلوم نیست فردا روزنامه ای در کار باشد. کار امروز را همین امروز انجام بدهید.... تو که دیگه دیدی این شهر پرت و بی هیچ شور و نشاط را می فهمی دردم را... فردا منتظر گزارش ها و عکس هاتون هستم و می دانم نگفته جای من هم اعلام حضور می کنید دوستان خوب :)
ترانه بنی یعقوب :: 21 آذر 1386 10:28 بֽظֽ
دوست من ، راه برو ، آدمها رو نظاره کن ، محیط و فضا رو لمس کن ، تو کافه ها بشین (من این کار رو دوست دارم) ، عمیق نفس بکش ،کم کم قسمت پر لیوان رو هم میبینی
تولدت مبارک
-------------
فرناز: همه این کارها را کردم....بارها... و بی فایده بوده ....:(
رضا :: 21 آذر 1386 10:09 بֽظֽ
سلام با تمام حرف ها تولدتون مبارک
من هم مثل شما هستم ولی مشکلات و ناراحتی هام به ارزشمندی نگرانی های شما نیست ولی به تجربه برام مشخص شده 2 کار و یک فکر تو این مواقع خوبه
1 رفتن به نقطهای که اصلا یادآور موضوعات دلمشغولیهاتون نباشه و ارزش ها و مشکلات نوع و تعدادشون فرق کنهمثلا یک جا بدون رادیو و تلویزیون
2 صحبت کردن با دیگران لازم هم نیست اون جوابی یا راه حلی منطقی بگه همین که شنونده خوبی باشه کافیه
3 اما فکر به روزهای خوش زندگیتون فکر کن یا زندگی دیگران هرکسی میبینی که روزگار اونطوری نموندپس مطمئن باش اینطوری هم نمی مونه
همیشه شاد پیروز و سربلند باشید
---------------
فرناز: کی را پیدا کنم تو این جای پرت و دور که باهاش حرف بزنم آخه؟!! دلم صحبت رو در رو می خواد...مرسی از تبریک :)
نیما :: 21 آذر 1386 9:07 بֽظֽ
تولدت مبارک
--------------
فرناز: مرسی :)....پیشواز میری :دی
حاجی واشنگتن :: 21 آذر 1386 7:52 بֽظֽ
فرناز عزیزم. فکر می کنم این احساسات در اثر آوار شدن اتقاقات بد اخیر بهت دست داده. اگر همه چیز امن و امان بود تو به این شدت احساس بیهودگی نمی کردی. حالا هم دو حالت داره. اگر فکر می کنی واقعا اوضاع به این بدی نیست (منظورم شرایط خودته کار نکردنت، بی علاقگی به رشته ات، دوری و سرما و ....) سعی کن فکرتو با چیزهایی که علاقه داری مشغول و عمق فاجعه رو در خودت کم اثر کنی تا دوره موقتی دپرشن بگذره. ولی اگر جدن فکر می کنی هیچ آینده ای نداره و فقط یک تغییر می تونه حالتو خوب کنه خب ول کن. لازم نیست وقت عزیزتو برای هر چیز نامعلومی تلف کنی به خصوص اینکه فکر می کنم شرایطت هم خوبه که بتونی در رشته مورد علاقه ات ادامه بدی. رشته های مطالعات زنان به خصوص برای کسی مثل تو با این همه سابقه کار در این حوزه سر و دست می شکنند. روزنامه نگاری هم باید همینطور باشه. اگه حست جدیه دودل نباش و دلت نسوزه چیزی رو از دست نمیدی. البته من شخصا فکر می کنم آدم باید خیلی جاها سطح توقعشو بیاره پایین تا یک دوره ای بگذره و به جای بهتر برسه. من خودم اوایل روی موضوعی که اصلا دوست نداشتم کار می کردم ولی فکر کردم به نفعمه که بمونم و تمومش کنم تا به جای بهتری برسم یکسال و نیم طول کشید ولی اصلا ناراضی نیستم فکر می کنم قسمتی از مسیر زندگی حرفه ایم بود. حالا نمیدونم چقدر میشه با شرایط تو مقایسه کرد (چون من می دونستم یک روز تموم میشه و به جاهای بهتر می رسم ولی تو اینو مطمئن نیستی). خلاصه اینکه اگه ادامه میدی سعی کن تاثیر مخرب نداشته باشه چون میشه فیدبک منفی و هی تو ذهنت می چرخه و می چرخه و انرژی منفی به همه کارهای دیگه ات میده. و گرنه که خوب فکر کن و یک رشته دیگه رو شروع کن. بذار الان برم ببینم دانشگاه ما چی داره که به دردت بخوره
:
------------------
فرناز: ممنونم مهرنوش جان...به همان فکر می کنم که شاید تمامش کنم بهتر باشه تا ول کنم. به هرحال کار نصفه و نیمه خیلی بی فایده هست آخه! فکر کنم درد اصلیم همینه که اصلا دلم نمی خواهد فکر کنم و هیچ تصمیمی بگیرم...یا یکی از دردهای اصلیم اینه! شما کدام دانشگاه و کشور هستید؟ :)
مهرنوش :: 21 آذر 1386 7:41 بֽظֽ
فرناز جان سلام اميدوارم حالت خوب باشد و خوب و خوش سر حال باشي دلم برايت تنگ شده
---------
فرناز: سلام. ممنونم...من شما را می شناسم؟ نکنه دایی مسعود خودم هستید؟ :)
مسعود كياني :: 21 آذر 1386 7:23 بֽظֽ
حق با توست. این یک سال گذشته بدجوری ماهارو پیر کرد. من که تازه وقتی اومدم اینجا همه ی مرض هام ریخت بیرون و صد جام غده در آوردم. ولی فرناز اگه می تونی رشته ات رو عوض کن. شهرت رو عوض کن. می دونم سخته ولی باور کن توی روحیه ات خیلی تاثیر داره. من هم همین کارو دارم می کنم. دارم تغییر رشته می دم. فهمیدم که آدم تو آزمایشگاه نیستم. فهمیدم این ناراحتی های این مدت برای این بود که از علایق ام دور افتادم. ببین 25 سال خلاف میل مون زندگی کردیم بذار 25 سال بریم دنبال دلمون. دیگه سن مون گذشته از این حرفا. باور کن اگه رشته ات باب میل ات باشه تا حدی به آرامش می رسی.
--------------
فرناز: آره... ما یک شبکه قوی روابط اجتماعی باب میل تو ایران داشتیم که اینجا از دست دادیم و آدم جالب برای معاشرت هم دور و برمان نیست :(.... دارم خود هم به این موضوع فکر می کنم گلی...
گل ناز :: 21 آذر 1386 6:29 بֽظֽ
سلام. حس ميكنم از دست من ناراحتي. نه تلفنم رو جواب ميدي نه ايميلم رو . با اين حال برات ايميل دادم. شما ميتوني باز هم جواب ندي ...
--------------
فرناز: نه علی جان...از دست خودم این روزها ناراحتم و میل باکسم تلنباری از اییمل های جواب نداده شده و تلفن را هم که همین طور...ببخشید... خوب نیستم :(
علي :: 21 آذر 1386 4:59 بֽظֽ
خودکشی کن!
اگر نشد کتاب بخون :) کتاب در تکاپوی معنا. داستان یک کرم که ....
-----------
فرناز: این کتاب را لااقل سه بار در سنین مختلف خواندم...خودکشی هم تو بند و بساط ما نیست!
محسن :: 21 آذر 1386 4:41 بֽظֽ
اگر دوست داری بگم تولد مبارک /شاید این غم نامه رو هم نمینویشتی الان تو نظرخواهی عین همین هارو در آستانه تولدت مینوشتم یا مینوشتن.
آره فرناز جان ساله بدی بود برات و البته تموم شد
----------
فرناز: تمام نشده داریوش جان...گویا سال بدتری رسیده :(
داریوش کبیر :: 21 آذر 1386 4:38 بֽظֽ
man kheili be yadet budam farnaaz jaan, ham be khatere tavalodet , ham be khatere in sale avale doori ke midoonam ke kheili kheili sakht migzare. hameye in chizayi ro ke neveshti khoob mifahmam ey kash rahi dashtam ke neshunet bedam, ama nadaram. man hanuzam in halate moalagh ro daram. hanuz ham dar azmoono khata be sar mibaram. omidvaram ke in marhale begzare. tavalodet ro ham pishapish tabrik migam behet.
movazebe khodet bash
---------------
فرناز: مرسی مریم عزیزم....من هم اتفاقن این روزها زیاد یاد تو و تنهاییسال قبل وقت تولدت می افتم عزیزم....تولد تو هم مبارک دختر گل و نازنین :*
maryam :: 21 آذر 1386 4:35 بֽظֽ
دختر گل وبلاگستان فرناز عزیزم خستگی از تک تک کلماتت مشهوده ... نگرانی و یا شاید بی انگیزه بودن و ... کاش قدرتی داشتم که می تونستم با یک کامنت با یک پیشنهاد با بیان یک تجربه یا هر چیز دیگر معجزه کنم !! اتفاقا چند روز قبل که نوشته خورشید خانوم رو می خوندم ( همان که خودت بهش لینک دادی : این فاصله های ناگزیر ) به یاد تو بودم و این که ایا ارزش داره تحمل دوری ها و .......... به چه قیمت ؟؟! میدونی فرناز گاهی به تو و البته تو و امثال تو و نه همه هم نسلانت غبطه می خورم . این درجه از درک و فهم و شعور فرهنگی و اجتماعی تان با این سن کم رو با زمان و هم نسلان خودم که مقایسه می کنم افسوس می خورم که ما شاید چون خواب زدگانی بودیم محصور در شرایط خاص زمان نوجوانی خودمان که نیمی اش در شرایط جنگ گذشت و نیمی در ... وقتی نوشته های تو و بعضی دیگه از هم نسلانت رو در وبلاگ ها می خونم به اعتماد بنفس و درایتی غبطه می خورم که در زمان ما کیمیا بود و اکنون بعد از سال ها نبرد و بالا پایین شدن ها و پوست انداختن ها با چه هزینه گزافی شاید به نیمی از ان دست یافته ام . هر نسلی تجربه خاص خودش رو داره اما به واقع حداقل در مورد شخص تو با پشتوانه ای که در کوله ات (!) داری اگر سن شناسنامه ایت رو نمیدونستم به تصورم بسی بالاتر از سی سال بودی . بدا به حال سرزمینی که نازنین ترین و بهترین فرزندانش باید ازش دور بشن و درگیر بشن با : شهر دوست نداشتنی درس دوست نداشتنی ادم های دوست نداشتنی و ..... همه دوست نداشتنی ها فقط و فقط از ان رو که وطن برای انان جای ماندن نیست ! نمی خواستم با اراجیف ام ان هم در استانه بهار زندگی یعنی بیست و پنج سالگی ات خاطرت رو مکدر کنم اما نوشته ات غمگینم کرد . وقتی ادم غمگینه نمی تونه تظاهر به خوشحالی بکنه با این وجود از ته ته دلم برات روزایی رو ارزو می کنم که خیلی زود به زندگی ات رنگ های نو بزنی با همون انرژی خاص که همیشه لابلای این نوشته ها در فرناز امشاسپندان سراغ دارم . فرنازی که خارج از تعارف و هر گونه اغراق با هر دختر بیست و پنج ساله ایرونی که می شناسم قیاس می کنم چند سر و گردن از همه بالاتر ایستاده . چیزی که در مورد تو برام جذابیت داره اینه که تک بعدی نیستی . هر چند بنا به مصلحت های ناگزیر اندک اما گاه گاه از ظرافت ها و زنانگیت می نویسی و به جای خود هم از دغدغه ها و دردهای اجتماع . هم قلم فوق العاده داری هم شعور و تفکر پویا . حتی در اعتراف به ترس ها و خستگی ها و کم رنگ شدن انگیزه ها و .... هم جسورانه عمل می کنی . زیاد نوشتم و البته احتمالا هیچکدام جواب علامت سوال گنده (!) تو در پایان این نوشته نبود . شرمنده . این همه نوشتم که بگم فارغ از کلمات و واژه های کلیشه ای برات بهترین ها رو ارزومندم . هر چند چند روزی زودتر از روز حمل و نقل ! تولدت خیلی م |