Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

دوشنبه ۲۶ آذر ۸۶

لحظه ها می گذرد...

 



دیشب باز بی خوابی که به سرم زد، هزار بار از این دنده به آن دنده که شدم، سیزده پله را پایین آمدم. دستم را دراز کردم و در نور اندک تنها چراغی که روشن کرده بودم، کتاب کم حجم با جلد زرد رنگی را بیرون کشیدم... بی هیچ فکر و قصد قبلی. کتاب را که باز کردم در همان نور اندک خط آشنای خودکار آبی رنگی را در صفحه اول دیدم. آبی آن خودکار آشنا نوشته بود: "تقدیم به فرناز عزیزم. به پاس تلاش های خستگی ناپذیرش در راه احقاق حقوق زنان و دوستی ماندگارمان."

آن خط آشنا که "م" ها را کشیده می نویسد و "ن" را حسابی گرد و قلمبه، امضایی دارد ظریف و مختصر... زیر همین خط امضا کرده است: مریم، پاییز هشتاد و سه...

ساعت دو نصفه شب، روی پله چهارم نشستم و به دست خط خیره شدم...چقدر دلم می خواست تا امروز که روز تولدم است، مریم آزاد شده باشد و جلوه ی مهربان و آرام ما... و خیال را تنیده بودم که عجب کادو تولد معرکه ای خواهد بود و بیست و پنج ساله شدن چه امیدوارانه شروع خواهد شد... امروز رسید و مریم و جلوه هنوز در اوین هستند...

امروز صبح از پنجره به لایه یخ پودری نازکی که روی سبزی چمن ها و برگ ها نشسته است که نگاه می کردم، یاد داستان کوتاه معرکه ارنست همینگوی افتادم بی دلیل... داستان "Hills Like White Elephants" را می گویم... نمی دانم این لایه یخ پودری نازک چرا مرا به یاد زایش انداخت و کودک... و آن سوال سال های بسیاری از زندگی ام که از پدر و مادرم داشتم:" چرا مرا به دنیا آوردید؟ چرا بچه دار می شوید آخر؟" ... جواب عمیق ترین سوال ها گاهی یک جمله کوتاه و صریح و سرراست است ... همان طور که روزی دوست شاعری جواب این سوال مرا داد...خودخواهی، هیچ زد و مردی در زمین پیدا نمی شوند که به دلیلی جز خودخواهی بچه دار شوند ... و انگار تمام شد، حل شد، رفع شد...

دلم می خواهد نوازش کنم سفیدی شفاف پوست مادرم و سیاه و سفید موهای پدرم را و بگویم ممنون که مرا زاییدید؛ ممنون که مرا زن زاییدید...و عشق بی منت، بی مزد، بی توقع، سره و زلال را ارزانی ام کردید...

یا که سر برگرداندم عقب و به دو سه تایی از مردانی که در زندگی ام آمدند و رفتند بگویم:"هی! بخشی از کشف زنانگی و جرعه جرعه لذت زن بودن را چشیدن و درک کردن را در آغوش تو کشف و تجربه کرده ام. ممنون که مجال و همراه کشف تودرتوهای زنانگی بودی."

یا دست چند نفری از دوستانم را که مرا معنای دوستی هستند دقیقه های متمادی در دست بگیرم و گویم:" با شما بار دیگر متولد شدم، بزرگ شدم، تکثیر شدم، چیزی از خود را در شما پراکنده کردم و جا گذاشتم، چیزی از شما را در وجودم پراکنده ام و با خود همه جا همراه دارم. ممنون که مرا دگربار به دنیا آوردید."

و بیست و پنج سالگی را که امروز خاکستری شروع شد، آبی تمام کنم یا لااقل طوسی خیلی روشن، از آن طوسی هایی که پهلو می زند به رسته ای از آبی های فراوان...

پی نوشت: بارقه ای از امید...

Permalink | Comments 21
 


 

.:: نظرات خوانندگان



تولدت یه عالمه مبارک دخترک، برایت روزهای گرم و روشن را آرزو می‏کنم به همراه دل خوشی و دل خوشی و باز هم دل خوشی... :* :*

----------
فرناز: مرسییییی :*:*:*

fateme :: 28 آذر 1386 11:50 قֽظֽ


ba kami takhir tavalodet mobarak.rasti degat kardi hameye kasayi ke barat coment gozashtan dokhmalan
hamishe shad bashi. hamishe

------------
فرناز: مرسی خزر جانم :*:*:*

khazar :: 28 آذر 1386 11:03 قֽظֽ


فرناز عزیزم تولدت مبارک . امیدوارم خیلی زود مریم و جلوه برگردن و واسه این پستت کامنت تبریک تولد بذارن . یه آرزوی خودخواهانه هم دارم ( کاشکی روز تولدت می تونستم از نزدیک ماچت کنم )

-------------
فرناز: هیچ هم خودخواهانه نبود عزیز دلم :*:*

رها :: 28 آذر 1386 0:45 قֽظֽ


فرناز: من کامنت شما را در پست قبلی گذاشتم، چون ارتباطی به این پست ندارد. به پست قبلی هم البته!!

امید :: 28 آذر 1386 0:44 قֽظֽ


farnaze azizam, tavalodet mobarak, har chand ke dige rooze tavalodemoon gozashte:) az sobh ke raftam birun ta hamin alan ke saat yek rob be 2 sobhe 3 shanbe ast natunestam biam paye computer. bar akse dirooz emrooz rooze khubi bud baram, omidvaram ke baraye to ham bude bashe. omidvaram ke doostanet ro har che zoodtar azad bebini. omidvaram ke 25 salegit abie abi bashe. hamunjur ke mikhay. va ye alame arezoohaye khoobe dige barat daram ke dige inja roode derazi nemikonam.

to ro nemidoonam vali man be khatere daroongara budanam har cheghadr ham ke say konam too jame doostan basham baz ham tahe delam tanhayimo mikham ;)

Un beso querida farnaaz.

-------------
فرناز: مریم جانم مرسییی:*...بد نبود، تنهایی مثل یک روز معمولی گذشت و هی با کامنت ها و تبریک های دوستان در ایمیل و اورکات و فیس بوک کیف کردم ...من هم مثل تو هستم، اصلا نیاز دارم هی تنها باشم انگار! :دی

maryam :: 27 آذر 1386 4:24 قֽظֽ


tavalodet mobarak khanooom,...toro khoda shad benevis, na ke faghat shad benevisia,..talash kon ke khoob bashi dige,.. kheili talash kon,...roozaie khoob ham mian azize del..zoode
zood. hezar ta tabrik o boos

-------------
فرناز: مرسی سارا جان... باشه، خیلی تلاش می کنم :)...بوس

sara :: 27 آذر 1386 2:53 قֽظֽ


مبارک باشد فرناز جان. دوباره آفتابی می شوی و پرشور و قرمز و هر رنگی که دلت می خواهد. یکی می گفت مهاجرت پوست می کند اما وقتی پوست نو در میاید خیلی کلفت تر می شود. تازه اول این پوست انداختن ها و پوست کلفت شدن هاست. زندگی ات به شادی.

-----------
فرناز: مرسی لوا جانم... این پوست اندازی ها همیشه با درد توام است...همیشه :)

لوا :: 27 آذر 1386 2:35 قֽظֽ


فرناز عزیز تولدت مبارک.ما هم این روزها چشم دوخته ایم به این بارقه امید و منتظر شنیدن خبرهای خوبیم.

-----------
فرناز: امیدوارم به زودی اتفاق خوب بیفتد بعد به یاد آن باقالی پلو چهارنفره که خوردیم، من اینجا شما انجا در یک زمان باقالی پلو بخوریم :دی

azadeh :: 27 آذر 1386 1:07 قֽظֽ


فرناز عزیزم. تولدت مبارک. بهترین آرزوها رو برات دارم و امیدورام روزی برسه که سراسر آبی ِ آسمونی باشه و هیچ رگی از رنگهای تیره تو زندگی ات و روزها و شبهات نباشه.... همراه با کلی لاو و بوس

---------
فرناز: مرسی مرجان جانم :*...امیدوارم این آرزوهای خوبت زود براورده بشه :دی

مرجان نمازی :: 27 آذر 1386 0:20 قֽظֽ


سبزترین روزها ،
آبی ترین تجربه ها
از آن کسانی است که زندگی را از دریچه شفاف مینگرند
و تو از شفاف ترین دریچه ها به دنیا مینگری
بهار 25 سالگیت مبارک . تولدت مبارک

------------
فرناز: ممنون نازنین جانم :*.... دلتنگت شده ام...


نازنین :: 26 آذر 1386 11:10 بֽظֽ


By the way, I would like to have some cake, no problem if it gets a little late... I am glad to see you use more hopeful literature.

------------
Farnaz: Mahshid jan! We can have a [ piece of cake & a cup of Cappuccino in Amsterdam ;)....I'm waiting to meet you :)

Mahsheed :: 26 آذر 1386 10:03 بֽظֽ


Happy birthday to you,happy birthday to you. Happy birthday dear Farnaz, happy birthday to you.... (khahesh mikonam musical bekhoonidesh)

tavalodet mobarak

-------------
Frnaz: Thaaaaaaaaaaankd dear Mahshid:X:X

Mahsheed :: 26 آذر 1386 10:01 بֽظֽ


تولدت مبارک. امیدوارم سال شادی باشه.

------------
فرناز: ممنون انار جانم :*....امیدوارم :)

anar :: 26 آذر 1386 8:55 بֽظֽ


مثل همیشه زیبا و تاثیرگذار!
اینجا هم: دوباره تولدت مبارک:)

-----------
فرناز: دوباره ممنون شکیلا جانم :)

شکیلا :: 26 آذر 1386 8:29 بֽظֽ


سلام حالتون خوبه
شاید براتون قشنگ باشه
تازه
می خواستم
از عشق و عطش بگویم
و بارانی که هرگز نبارید
وقتی
آسمان
ابر سیاه سترونی فرستاد و
خورشید آرزویم را
میان یک سینی مسی
به حجله برد

امیدوارم بپشندید خداحافظ

----------
فرناز: ممنونم :)

نیما :: 26 آذر 1386 8:14 بֽظֽ


تولدت مبارک، چه خاکستری باشد، چه سیاه باشد. بالاخره که سفید می شود، آبی آرام می شود، قرمز پرشور می شود.

-------------
فرناز: قرمز پرشور... دلم لک زده برایش میرزا... ممنونم :)

میرزا :: 26 آذر 1386 7:50 بֽظֽ


همم.. تولدت مبارک فرنازی.. با دو تا ماچ پشت سر هم روی چال گونه ی چپت!:*:*

-----------
فرناز: الان چال گونه راستم حسودی کرد:دی.... چیکارش کنم حالا؟...بوس :*:*:*

Elize :: 26 آذر 1386 7:29 بֽظֽ


کاش هر روز که می امد تولد چون تویی بود ...

-----------
فرناز: چقدر این خط را دوست دارم لیلا جان :*

لیلا :: 26 آذر 1386 6:24 بֽظֽ


Happy Birthday to U !

------------
Farnaz: Thanks a lot :)

Heaven Searcher :: 26 آذر 1386 6:23 بֽظֽ


خاکستری ها هم می تون رنگ بگیرن و از این حس خنثی و یک نواختشون در بیان. پس پیش به سوی دنیای رنگارنگ پر از رنگ های روشن و زیبا و شاد
تولدت مبارک دوست عزیز و نازنینم با بوس و بغل و هیجان و انرژی های فراوان

------------
فرناز: مرسی دوست جان گل و نازنین و خوب :* .... آره...منتظرم رنگارنگی را از سر بگیرم :)

دنیا :: 26 آذر 1386 5:57 بֽظֽ


تولدت مبارک فرناز نازنینم. برات بهترین ها را آرزو می کنم.

---------
فرناز: بوس :*

نگار :: 26 آذر 1386 4:34 بֽظֽ