خواب های درهم و آشفته شبانه همه این روزها در چیزکی با هم مشترک هستند، همنوایی غریب وقایع بی ربط به هم و آدم های بی ربط به هم در بی ربط ترین نقطه ممکن با بی ربط ترین خصوصیت به کاراکتر آن فرد... معجون بی ربط هایی که در زندگی شبانه خواب های من درهم می پیچند، از کنار هم می گذرند و بوم نقاشی ذهن را نقشی می اندازند عجیب بی ربط و غیر واقعی...
خنده ام نمی گیرد از همنوایی همه بی ربط ها در خواب های شبانه... گم و گور نمی شوم در لابیرنت های تودرتوی مغز... انگشت های دست را نمی رقصانم و نمی لغزانم در هوا تا گوشه ای از این معجون نامربوط ها را تعریف کنم برای کسی... اما هر صبح که با جان کندن خود را وادار می کنم از تخت کنده شوم به این فکر می کنم که لابد حسین شریعتمداری کیهان و بقیه کیهانیان از تهران گرفته تا لندن هم شب های زیادی معجون های بی ربط در خواب های شبانه خود می دیدند، خواب ها هی بیشتر و بیشتر و بزرگ و بزرگتر شد، خواب ها را هی آب و تاب و پیاز داغ و سیرداغ و نعناداغ اضافه دادند، زندگی شبانه ذهن خفته را جدی گرفتند و شدند متخصص معجون های بی ربط غریب... شاید باید مرثیه ای نوشت با عنوان "هراسان مشو، دور خود مپیچ، توهم به همین آسانی است"...
Permalink |
Comments 7
.::
نظرات خوانندگان
فرناز جان، امان از دست این بلاگر که نگذاشت به موقع تولدت را تبریک بگویم عزیز. با اینکه خیلی دیر شده ولی با اینحال تولدت مبارک.
ای کاش که هدایایی که آرزو کرده بودی را دریافت میکردی و همه با هم خوشحالی میکردیم.
----------
فرناز: ممنونم موناهیتا جانم :*...کاش براورده می شد...کاش...
موناهیتا :: 2 دی 1386 3:19 قֽظֽ
فرناز مهربان و عزیز ما نسلی هستیم که سالهاست در چنبره عادات و توهمات خود بسر می بریم .خوابگردها یی هستیم که زندگی را مدور می پنداریم نه یک جاده ی طولانی ، ما و شاید خود من هر روز که از خواب بیدار می شوم کابوس و خواب های آشفته ام را به کاسه ی پر آب کنار تختم باز می گویم و تعبیرش را از درختان کو چک باغچه ام طلب می کنم .این روزها و این شب ها نیز خواهند شد ولی به یاد داشته باش ما بدون این کابوس ها شاید از هم پاشیده شویم . خوش باشی رفیق
---------
فرناز: حق با شماست هادی جان...من هم گاهی فکر می کنم بدون این کابوس ها چیزی از وجودم کم و گم می شود اصلن!!
هادی :: 1 دی 1386 8:02 بֽظֽ
آسمان که بکوبد سرش را زمین..فکرمی کنی چه اتفاقی می افتد....فرناز / انگورمی شود لهستان
پاهایم شروع می کنند به فراموشی / پروانه ی که درشکمم زندگی می کند
سقط می شود
همیشه فکرمی کردم ستاره ها دکمه های پیراهن دختری هستند
که من عشق تعارفش کرده بودم
باید مواظب باشم/ به راه راست بروم
------------
farnaz: :)
ناما جعفری :: 30 آذر 1386 0:06 بֽظֽ
در مورد استفاده از واژه جاکش در خبر شهرزادنیوز باید بگم که اگر مخاطبان شهرزادنیوز سواد ادبی (یا شاید بی ادبی!) شان در حد سواد من باشه و توضیح شما رو هم نخونده باشند، مفهوم خبر رو نمیفهمند.
---------
farnaz: ??
به فرنگ برگشته :: 30 آذر 1386 11:23 قֽظֽ
دور دنیا هم که چرخیده باشی / باز دور خودت چرخیده ای / راه دوری نخواهی رفت / حتی در خواب های اب رفته ات / که تیک تاک بیداری مدام / تهدیدشان می کند .
--------
فرناز: انگار که در یک پیله بسته گیر کرده باشی...
لیلا :: 29 آذر 1386 11:16 قֽظֽ
اما اصلاً راحت نیست تحمل خوابهایی که بقیه برای آدم می بینند.
-----------
فرناز: قسمت دردناک ماجرا هم همین هست ...
تورج :: 28 آذر 1386 9:55 بֽظֽ
کمی ذهنت رو رها کن از راهرو اتفاقات
هیچکس نود دقیقه ندویده
رختکن محل استراحته برای پانزده دقیقه
یادت نره که تو قراره یک عمر بدوی
. . . .
فقط به یاد داشته باش؛ داور این بازی، آیندگان هستند
پس سعی کن خوب نتیجه بگیری
هم برای خودت و هم برای دیگران
--------
فرناز: چقدر خوب بود. مرسی :)... باید بروم تو رختکن استراحت حسابی...
مهیار :: 28 آذر 1386 5:12 بֽظֽ
|