Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

یکشنبه ۲ دی ۸۶

از مجموعه دلتنگی ها...

 



یاد هاله افتاده ام....بهترین دوست دوران دانشگاه که متولد آذرماه بود و چقدر شبیه من... که وقتی از چیزی ذوق می کرد جیغ های خفه کوتاه بامزه ای می کشید و کم کم من را هم وادار کرد که همراهش جیغ های خفه و کوتاه بکشم... و من که جیغ زدن بلد نبودم( و معلوم نیست چرا!) در نوزده بیست سالگی فنون جیغ زدن را یاد گرفتم و توانستم وقتی سوسکی دیدم به جای تنها میخکوب شدن، جیغ را هم چاشنی کنم تا صحنه حسابی دراماتیک باشد!

پارسال که وبلاگستان یلدای داغی داشت، وقتی در اعترافات یلدایی نوشتم که تنها وقتی سوسک می بینم جیغ می کشم، مریم در کامنت ها آمد یادآوری کرد که جیغ های یکشنبه اول هر ماه را یادم رفته است!! یک شنبه اول هر ماه جلسه ماهانه "مرکز فرهنگی زنان" بود و ما بعد سالها با تلاش های مذبوحانه بسیار هرگز موفق نشدیم یکی یکی حرف زدن عادتمان شود و همه تدابیر و شیوه ها و ترفندها به در بسته می خورد... همه با هم حرف می زدیم و من هنوز متحیرم چطور دقیق می فهمیدیم دیگران چه می گویند و قشنگ وسط این همه حرف زدن برنامه ریزی و تصمیم گیری هم با موفقیت صورت می گرفت!! هربار غریبه ای مهمان یکی از جلسات ماهانه می شد، سعی می کردیم شیوه رایج را موقتن بی خیال شده و یکی یکی حرف بزنیم؛ تلاش بی حاصلی که حداکثر نیم ساعت اول جلسه جواب می داد!

مشکل این بود که چند تایی مان- از جمله من- از هجم این همه صدا که همه با هم حرف می زدیم سرسام می گرفتیم و آن وقت بود که مریم می امد از من می خواست یک جیغکی بزنم... و من اول از کسی که سمت راست و چپ من نشسته بودند عذرخواهی می کردم و بعد یک جیغ از همان نوع سوسکی(!) می کشیدم و همه ساکت می شدند... و می شد کم کم فهمید هرکی دقیقن چه می گوید!

امروز دلم جیغ زدن می خواست... هم از نوع خفه و کوتاه همراه با هاله، هم از نوع بنفش و بلند سوسک و جلسات ماهانه... جیغ زدن را که فاکتور بگیریم، دلیل این پست این است که مریم هنوز زندانی است و جلوه هم و من دلتنگ هر دو و در یکی از پیچ ها و سربالایی های زندگی از هاله بی خبر ماندم و دور... مریم خواهری است که هیچ وقت نداشته ام و هاله رفیق خوب و پایه و همراه سینما ها، کافه ها، تئاترها، رستوران ها، پیاده روی ها، خرید های میدان تجریش و کلاس ها و خنده ها و درس ها و روزهای دانشکده زبان های خارجه که چند روز قبل سی و چهارساله شد و یک سال و نیمی هست که از او بی خبرم...لعنت به پیچ ها و سربالایی ها و سراشیبی های زندگی، لعنت!

Permalink | Comments 12
 


 

.:: نظرات خوانندگان



فرناز جون کجایی؟ چرا آپ نمیکنی عزیزم؟ دلتنگت شدم:(

-----------
فرناز: سفر هستم شکیلا جان... من هم دلتنگتان شدم. قول می د همم برگشتم وبلاگ نویس منظمی بشوم تند تند آپ کنم. خوبه؟ :)

شکیلا :: 10 دی 1386 1:03 بֽظֽ


آفتاب کجاست؟

----------
فرناز: درست بالای سر من...

egh :: 10 دی 1386 0:33 قֽظֽ


لعنت به بی خبری ...
(فرناز جان وبلاگت گاهی چند روز پشت سر هم برای من ارور میده و باز نمیشه . فکر کنم ان مشکل قدیمی که یه بار بهش اشاره کردی هنوز حل نشده )

------------
فرناز: وبلاگم هم مثل خودم شده لیلا جان! هی ارور میده!! والا قبلن ها دو سه تا دوست بامرام بودند که تا این خراب می شد میامدند کمک، حالا اما هیچ کس نیست. من ماندم و بی سوادی فنی و وبلاگ پر از ایراد و تنبلی و ملال عشق!

لیلا :: 7 دی 1386 9:35 بֽظֽ


هی هی روزگار.لعنت به پیچ و تابهایی که پشت این سربالای ها و سراشیبی ها هست. پیج هایی که از دور نمیشه دیدشون.
روزهای رفته هم احساس دارن. من اما دیگه حسی ندارم. می فهمم چی می گی فرناز جان.

-----------
فرناز: روزهای رفته پر از حس هستند هما جان...بخشی از ذهن من همیشه در گذشته است انگار

هما :: 6 دی 1386 3:03 بֽظֽ


هجم صدا! حجم آب! پس دو تا حجم داریم یکی برای صدا که هجم نوشته می شه و دیگری برای آب که ... . !!!!!!!!

--------
فرناز:!!!

آ / ف :: 6 دی 1386 10:08 قֽظֽ


ســـــــــــــلام
پارسال دوست امسال آشنا
من هم امروز به دنبال یک دوست خوب بعد مدت ها یه سری زدم به خونه وبلاگ شما !!
و دیدم اون دوست خوب خیلی دلش گرفته است.
کسی که یه روز وبلاگش پر بود از نوشته های داغ و جنجالی
کسی که باید هی بهش می گفتیم ننویس فیلتر می شی ها !!
امروز وبلاگش پر است از دلتنگی ها.
این پست رو که خوندم یاد شعری از مولوی افتادم
گر در یمنی چو با منی پیش منی
گر پیش منی ، چو بی منی در یمنی

امیدوارم که هوای دلتون همیشه آفتابی و گلوتون برای جیغ زدن همیشه تر و تازه باشه!!!

-----------
فرناز: من این شعر را اتفاقن خیلی دوست دارم. مرسی که برایم نوشتید. آن جمله اخر را هم ایشالله شدیدن :دی

مهدی یوسفی :: 5 دی 1386 11:33 قֽظֽ


فرناز جان از قدیم گفتن جوینده یابنده است. من هم یکی از دوستان خوبم رو چهار سال پیش گم کرده بودم اما کمتر از یه ماه پیش یافتمش. بگرد حتماً پیداش میکنی این دوستت رو.
و دیر نخواهد بود روز رهایی دوستان دربندت هم.

------------
فرناز: آره شکیلا جان...دست به کار پیدا کردنش شدم. آن روز هم که کاش برسد :(

شکیلا :: 2 دی 1386 8:10 بֽظֽ


lanat ferestadaaan nadare ke , hast... bayad bahash kenar omaaad , onaaaam be sorate khaili khob

-------
فرناز: سخته!

فاطی :: 2 دی 1386 7:48 بֽظֽ


فرناز جونم، مريم و جلوه مي آيند به زودي و كلي جيغ مي زنيم از خوشحالي...

---------
فرناز: آره محبوب جونم... من هم از اینجا تلفن می زنم در مراسم جیغ زنی حضور پیدا می کنم :)

محبوب :: 2 دی 1386 5:58 بֽظֽ


ابنبار خیلی طولانی شد.. امیدوارم زودتر آزاد شن.

----------
فرناز: امیدوارم دنیا :(

دنیا :: 2 دی 1386 0:30 بֽظֽ


هنوز هم میتونی جیغ بکشی!!!

----------
فرناز: نا ندارم انگار...

مهیار :: 2 دی 1386 8:03 قֽظֽ


فرناز مدتها بود داشتم فکر میکردم چرا بعد از جلسات زنستان بلااستثنا سردرد میگیرم!! الان حل شد قضیه!:))

---------
فرناز: :-)))).... ولی حالا وجدانن جلسات زنستان بهتر و منظم تر بود :-))

Elize :: 2 دی 1386 6:59 قֽظֽ