هر رابطه ای یک یا چند جمله کلیدی دارد. از جایی به بعد جمله کلیدی آن رابطه که حالا خیلی دور است، تغییر کرد ... " من می خواستم عید بیام خواستگاریت، خودت نخواستی و گفتی نه!"...
راستش این یک جمله حضورش آنقدر پررنگ شد و چنان سنگینی خودش را روی هیکل ما انداخت که ذهن جزئی نگر و حافظه دراز مدت قوی من حتا به یاد نمی آورد جمله کلیدی آن رابطه قبل از سیطره این یکی جمله چی بود. حتمن "دوستت دارم" یا "تو معنای زندگی هستی" و چیزهایی از این دست نبود. در کشاکش آن رابطه هیچ یک نمی خواست، نمی توانست، نمی دید دیگری او را عاشقانه دوست دارد. نه که این جمله "دوستت دارم" از دهان ما بیرون نیاید و در هوا پراکنده نشود، نه نه... به وفور هم به زبان می آمد... کی باور می کرد اما؟
روزهایی هم بود که همین مساله ساده، مهم و پیچیده دوست داشتن شد انگشت اتهام؛ وسط داد و بیدادها، قهر کردن ها، اشک ها و تهمت زنی ها پنج کلمه بارها تکرار می شد:" تو اصلن منو دوست نداری..." گاهی با خشم، گاهی با ترس، گاهی با اشک و گاهی با نفرت...
اگر از اهالی آن گروهی بودم که در هر اتفاق و تجربه ای دنبال درس و پند و نکته اخلاقی هستند، درس آن یک رابطه همین حضور انکار ناپذیر و گریز ناپذیر عنصر "نفرت" در درون هر دوست داشتن خاص و عمیق است... اسمش می شود "نفرت های لحظه ای"... نفرت لحظه ای پر از خشم و غم و عصیان...انقدر که با کمال میل می توانی همان لحظه یک کارد برداری و حواله شکم او کنی، با گلو را آنقدر فشار دهی که نفس بند آید و بعد تنگ در آغوش کشی، ببوسی و باز اشک...
در دایره تنگ معدود افرادی که در سرزمین مصیبت زده ما اهل نوشتن و فکر کردن و تغییر و دغدغه هستند، چپ بروی و راست بری باز مدام جلو هم سبز می شوید، از دیدن و حس حضور دیگری در این دایره معدود افراد گریزی نیست... دو سه تایی جمله لوس و کلیشه ای چه خبر؟ و چه احوال؟ ...بعد جمله کلیدی باز سرک می کشد و صاف می نشیند وسط... باز " من می خواستم عید بیام خواستگاریت.. تو نخواستی و گفتی نه."... بعد انگار یخی بشکند، بعد "وقتی رفتی تازه باور کردم چقدر دوستم داری" یا " ما هر دو آن روزها عصبانی بودیم" یا "هنوز نتوانستم... سراغ خیلی ها رفتم، همه زود از تو بودن خسته می شوند و شاکی"....
دست ها یک جایی، روی پله ای که معلوم نیست چندمین پله است حتا، جدا می شوند و دو نفر دورتر و دورتر... من عادت دارم تکه هایی از خودم را جا می گذارم... خودم را انگار پراکنده می کنم... کم پیش می آید دیگری هم اهل جا گذاشتن تکه ای از خود باشد ... تکه ای از او جا ماند...و ما هی می خوریم بهم و او می گوید:" من می خواستم عید بیام خواستگاریت. خودت نخواستی و گفتی نه!" تا من طومار عذرهای خوب نبودم و گیج بودم و با زندگی سر جنگ داشتم و تنش داشتیم چقدر را ردیف کنم... و هردو بی هیچ دلیل و توضیح و علتی به این نتیجه صدردصد برسیم که اگر قبول کرده بودم عید بیاید خواستگاری، همه چیز حل می شد و ردیف!!
پ.ن: اولین بار است که انقدر عیان از این رابطه ای که همیشه پنهان بود و ماند می نویسم... دلیلش این است که آخرین بار که در دایره تنگ معدود افراد اهل نوشتن و دغدغه و تغییر ایران باز خوردیم بهم، گفت یکی از حسرت های عمیق زندگی اش این است که هرگز در وبلاگم از او چیزی ننوشتم، حتا شده گازش بگیرم... آخر او یک بار بدجوری مرا گاز گرفت در وبلاگش...کسی جز خودمان هم نفهمید و نمی داند! من لینک چند مطلب این وبلاگ را برایش فرستادم که همه را برای او و به خاطر او نوشته بودم و همیشه خوش حیال فکر می کردم او حتمن فهمیده است که مخاطب این چند نوشته اوست... او چندین و چند لینک از نوشته های وبلاگش که مخاطب همه اینها و خیلی نوشته های دیگر تو بودی... من می دانستم و همه را با اولین بار خواندن فهمیده بودم، او نفهمیده بود...حق هم دارد لابد. سخت است میان آن همه استعاره و لفافه و حرف های پیچیده در خودسانسوری فهمیدن که مخاطب اوست... این نوشته نسبتن عیان را به پراکندگی تکه هایی جا مانده بدهکارم.
Permalink |
Comments 18
.::
نظرات خوانندگان
fek konam kheilia hamzadpendari kardan ba in neveshte... manam yekishun :) are hamishe tikei hast ke ja bemoone va tikei ke jabezarish.
-----------
فرناز: من این تجربه های مشترک را دوست دارم:-)
naghmeh :: 18 دی 1386 4:24 قֽظֽ
man yadameh 2 sal pish ye kami bishtar weblogeto mikhondam ajibeh on hoghe kheyli az jonbesheh zanan mineveshti vali alhan hichi man namibinam dandoneh to ro ham keshidan man ka ka fekr mikonam in oon farnaz nist hatman weblog ro
eshteba omadam
---------
فرناز: این روزها از ایران دورم و زیاد درست نمی دانم وقتی وسط گور نیستم بنویسم... نمی دانمُ شاید هم فکر اشتباهی است. بعد هم از نظر روحی خیلی خسته ام و چندان فعال نیستم فعلن...اینه که دوز شخصی نویسی اینجا زده بالا. وگرنه ما اهل کوفه نیستیم/ جنبش زنان تنها بماند :)
kia :: 14 دی 1386 9:20 قֽظֽ
farnaz didi shenidi raste ke azad shodan? nemikhad tayeedk oni faghat javab bede. shakhsiatetam hame joore doost darim baba khanoom:)) eyne mongolha to khone daram az khoshhali mikhandtam farnaz. nemidooni avale sobho ba khabare azadie bacheha shro kardan che keifi dasht
------------
Farnaz: :)
niala :: 13 دی 1386 4:55 بֽظֽ
فرناز جونم پستت رو که خوندم یهو دلم ریخت.می دونی یه موقعهایی یه misunderstanding به ظاهربی اهمیت میشه مرکز یه رابطه.بعد آدم دلش می سوزه و می گه:" کاش حرفمو می فهمیدی.من فکر کردم می فهمی پس چرا؟....."
من این حالت رو تجربه کردم و اصلا هم برام خوشایند نبوده.بعدش افسوس خوردم.که البته اصلا تو نخور.چیزای خوشمزه تری برای خوردن هست:) البته اگه مث من رژیم باش ی که هیچی:(
:*
مواظب خودت باش عزیزم
------------
فرناز: من چقدر این تجربه های مشترک را علی رغم تلخی اش دوست دارم سالومه جان. حسرتش تا مدت ها می ماند :(.... به جاش کیک بخورم خوبه::دی
سالومه ابطحی :: 13 دی 1386 3:26 بֽظֽ
درود بر تو ناز نازم
خوب حالا با اشاره بهش اینهمه برایش نوشتی دیگه ;)
امیدوارم همیشه تندرست و دل شاد باشی نازنینم.
بدرود.
------------
فرناز: مرسیییییییییی :*:*
شهلا :: 13 دی 1386 1:02 بֽظֽ
فرناز عاشق انگار مهربونتره . ما ترجیح میدیم همیشه اینجوری ببینیمتون .
تعبیر نوستالژیک: وقتی زندگی لبخند می زند !
-------
فرناز: خودم هم ترجيحم همينه :)
عماد :: 13 دی 1386 10:57 قֽظֽ
چشمت روشن. مریم و جلوه آزاد شدند.
----------
فرناز: مرسي انار جانم:*
انار :: 13 دی 1386 5:20 قֽظֽ
خوندم نا خودآگاه گفتم کی تو وبلاگ فرناز مطلب زده؟ جه کردی که حس می کنم این حرفها بهت نمیاد؟:دی
از این دختر خبری نشد؟ دقمون دادن بابا
------------
فرناز: اين ها يك بخش هايي از شخصيتم هست كه اينجا خيلي بروز ندادم:دي
niala :: 13 دی 1386 1:42 قֽظֽ
وقتي خووندم ناخودآگاه گفتم"آخي"
نمي دونم كل ماجرا برات "آخي" يا "چه بد"... داشته يا نه.اما حس من اين بود.همين فرناز.
---------
فرناز: مرسی که حست را نوشتی مستوره جانم.
مستوره :: 12 دی 1386 1:34 بֽظֽ
دعوت میکنم بیایی وبلاگم اون شعر "حسین پناهی" رو بخونی. که مصداق حال این روزهای من و این طور که پستت رو خوندم، حال این روزهای تو هم هست رو بخونی. جا مانده است چیزی ....
----------
فرناز: :-)
پدیده :: 12 دی 1386 9:12 قֽظֽ
salam bloge ghashango jalebi dari be manam sar bezan age doos dashti tabadole link konim
-----------
فرناز: این داستان کهنه وبلاگ قشنگی داری و به من هم سر بزن و تبادل لینک تا کی قرار است ادامه داشته باشد؟!!
mita :: 12 دی 1386 1:30 قֽظֽ
اسم یک کتاب یا داستان یا فیلم
وقتی فمینیستها عاشق میشن
مصطفی :: 11 دی 1386 7:39 بֽظֽ
just wanna say, the 'marsieh ' post was great
keep up the good job
take care
----------
Farnaz: Thanks Sara jan :X
sara :: 11 دی 1386 4:30 بֽظֽ
ممم برای هر کسی متفاوت است البته و طعم جداگانه ای دارد، ولی من برگشتم به سمت تکه های جا مانده ام و به جرات بهت می گم که طعمش حتی قابل مقایسه با قبل هم نیست، بینظیره... فقط کافیه که آدم بخواد، واقعن بخواد فرناز جانم و مطمئن باشه. این تجربه منه... به سبک پایین تری ها دو نقطه ایکس (چشمک)
--------
فرناز: چه جالب:)... در این که خواستن نکته کلیدی است که شکی نیست. دو نقطه ایکس
fateme :: 11 دی 1386 0:36 بֽظֽ
چه ايرادي داره براي يكبار هم كه شده زندگي رو هندي كنيم ! و عيد همين امسال ايشون بخواد بياد خواستگاريت و تو هم ديگه نه نگي !
فقط كافيه كه بخواين .
---
وشايد آدم هيچ وقت خودش رو بخاطر اتفاقي كه افتاده نبخشه و شايد دوباره همون اشتباه رو تكرار كنه و شايد بهتر باشه بعضي وقتها به ذهنيتي كه ازت جا مونده دست نزني ......
آب رفته رو نميشه برگردوند .
------------
فرناز: شاید بهترباشه به جا مانده های زیبا دست نزد...مطمئن نیستم البته.
mohi :: 11 دی 1386 0:11 قֽظֽ
سانتال مانتال (!) لیزه شدنت را دوست دارم :ایکس
---------
فرناز: دونقطه ایکس متقابلن
لیلا :: 10 دی 1386 9:35 بֽظֽ
در جواب شما به کامنت خودم در پست قبل: خوب چیه عزیزم عالیه :)
و این پست هم با اینکه مخاطب خاص داشت من که بسی خوشم اومد به ویژه از این تعبیر جا موندن تکه ها ش!
---------
فرناز: مرسی شکیلا جانم :)
شکیلا :: 10 دی 1386 8:57 بֽظֽ
:)
---------
فرناز: خوبی دوستم؟ :)
چندگانه :: 10 دی 1386 8:04 بֽظֽ
|