Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

جمعه ۱۴ دی ۸۶

تیتر نداریم!

 



صدایم گرفته است، مثل خروس! جیغ زدم بالاخره ... ریز و خفه و بعد هم بنفش و بلند...اما وقتی تلفن را برداشت، بغض بود و قربان صدقه و خنده... هم من، هم او. لعنت به هرچی تلفن همراه است که کاری جز قطع شدن وقت حساس بلد نیستند! اما همین که صدایش را شنیدم، با هم بغض کردیم و خندیدیم خوب است :-) ... تازه احساس شروع بیست و پنج سالگی به من دست داد و تازه کادو تولد معرکه ام را گرفته ام :-)

یازده روز کنار بابا و مامان و برادرم بودم ... در یک شهر گرم...و چقدر خوب بود و چه زود گذشت... روز اول تو تخت کنار مامان خانم جانم * خوابیدم و برخلاف همه عمر که یک بار حاضر نشدم بنشینم به غیبت ها و اخبار فامیل گوش بدهم و می دانم و خوب هم می دانم چقدر همین موضوع ساده برای مامان حسرت شد، همه اخبار فامیل را شنیدم و اظهار نظر کردم و سوال های جزئی هم پرسیدم!

راستش از این ماه های دوری و تنهایی خیلی زود درس مهمی گرفتم؛ شاید همان روزی که با مریم میرزا می گفتیم جقدر یکدیگر را دوست داریم، تحسین می کنیم و یکدیگر را می فهمیم و هوارها افسوس که می شد بیشترتر از اینها صمیمی تر و نزدیک تر بشویم و وسط روزمرگی های نکبت زندگی پشت گوش انداختیم... یا وقتی ایمیل ها و چت های بشیار با دوستان دور و نزدیک بود که چقدر دوست داشتیم هم را و نگفتیم... چقدر از دوستی با هم شاد بودیم و نگفتیم... نمی دانم چرا ابراز علاقه و محبت و دوستی عیان را این اندازه از هم دریغ می کنیم همه...

حالا حس های خود نسبت به افراد را دریغ نمی کنم...عشق باشد یا نفرت... محبت باشد یا سردی... تحسین باشید یا گله و انتقاد... و صبوریم در برابر آنچه نمی پسندم برای عزیزترین هایم بیشتر شده است... در صدای مادرم وقتی هی اخبار فامیلی را تعریف می کرد و می دید این بار با علاقه گوش می دهم و سوال هم می پرسم رنگ سرخوشی بود... برای عزیزترین هایت گاهی سر را کمی خم کردن و پا را کمی عقب کشیدن نه مشقت است نه تن دادن...شیرین هم هست حتا. امتحانش کنید.

پدرم چقدر در این چند ماه پیرتر شده است... زود فرسوده شد، زود پیری لعنتی گریبانش را گرفت...یکی از بزرگترین رویاهای محال من است که دانه دانه های عمرش رادر مشت محکم بفشارم و تنگ نگه دارم که یک دانه اش حتا از کف دست جاری نشود و بماند... موهایش سفیدتر شده اند، دل دریا دل مهربانش حساس تر... یک دریادلی و گذشت عجیبی دارد این مرد که پدر من است... همه عمر حیران این همه گذشت و انسانیت و دریادلی او باقی می مانم...کاش از او این همه گذشت را ارث می بردم. روز آخر که زانو دوباره رفتن من را در بغل گرفته بود گفت نرو! ...دو ثانیه نگذشته بود گفت نه نه برو بابا جان! کشورت برای تو جز بدبختی و مصیبت و تحقیر و توهین جیزی نداشته است تا حالا
، بعد این هم نخواهد داشت...

مامان می گفت دو هفته قبل تر که هوای تهران خیلی سرد شده بود، سر میز شام اشک های پدر سرازیر شده است که فرناز سرمایی است، عمری لای پرقو بزرگش کردیم، بچه تو ان سرمای اروپا که با دوچرخه هم اینور اونور می رود چه می کند حالا؟ دست هایش که همیشه خدا سرد است حالا حتمن یخ بسته است... من الکی به بهانه ای رفتم آشپزخانه که مامان اشک هایم را نبیند... مامان خانم جانم عجیب زن قوی و تودار و محکمی است... کاش از او این توداری و مقاومتش را ارث برده بودم...


و برادر بامزه گنده غول پیکر بانمک من که منبع خنده و شادی خانه ما است و از پیش پا افتاده ترین مسایل کمدی ها و جوک هایی می سازد که از خنده ولو شوي کف زمین...ما چهارنفر خیلی به هم وابسته ایم...عاشقانه هم را دوست داریم و پناه هم هستیم...دوریشان پوست و گوشت و استخوان را با هم می کند انگار....

تا رسیدم خانه دیدم لپ تاپ وایرلس خانه را نمی شناسد، می گوید آی پی ادرس را نمی شناسد... زنگ می زنم به شرکتی که اینترنت وایرلس را از آنها خریده ام، یک تلفن گویا به زبان هلندی... برای بار دویست میلیون ام در این کشور باز می بینم چطور مطلقن هیچ پیش بینی برای کسی که هلندی بلد نباشد در این کشور صورت نگرفته است و همه چیز به هلندی است و بس! وقتی این همه دانشجو خارجی در برنامه های انگلیسی زبان در اینجا مشغول به تحصیل هستند.... از این تلفن های گویا بیزارم...راستش اصلن از اینکه طرف هر مکالمه ای ماشین باشد بیزارم... خلاصه که مانده ام بی اینترنت در خانه... از این خیل دوستان فنی کسی می تواند راهنمایی کند ؟ اصلن می شود خودم درست کنم یا حتمن شرکت مسئول باید بررسی کند؟‌ لازم به ذکر است که همه امRepair را انجام داده ام و دست اخر می نویسد که آی پی آدرس را نمی شناسد و با کسی که وایرلس را نصب کرده است تماس بگیرید.

* هربار بخواهم قربان صدقه اش بروم به او می گویم مامان خانم جانم.

پ.ن: مشکل وایرلس به مدد آقای همسایه حل شد! راستی یادم بندازید پست بعدی را درباره این آقای همسایه بنویسم. یادتون نرودها!

Permalink | Comments 13
 


 

.:: نظرات خوانندگان



سلام. يك سوال؟ كدام كتاب را خواندي كه صبورتر شدي؟ پاي كدام تعليم نشستي كه پذيراتر شدي؟ در يك كلام چه كردي كه (( حال خوب )) را تجربه كردي؟ بگو به همۀ ما ! دوست من، هر انتخابي كه ميكني يك اثري در تو ايجاد ميكند. يك انرژي اي در تو توليد ميكند. اگر انتخابي كه كردي با روح تو هماهنگ باشد، آن انرژي در وجود تو تعادل ايجاد ميكند. احساس جاري بودن ميكني. تعادل بستر بنيادي براي رشد است. جريان داشتن نزديكي با زندگيست. ثمرۀ اين حال، بوجود آمدن بسياري از صفات رشد دهنده ميشود مثل همين ها كه تجربه كردي: صبوري ( نه تحمل)، شادابي، پذيرا شدن و . . . يعني همين تجربه اي كه داشتي. اگر انتخاب تو با روح تو هماهنگ نباشد اتفاق خاصي نمي افتد. فقط آن انرژي تغيير جهت ميدهد. آن انرژي در تو ايجاد يك جور سد ميكند. اين سد باعث ميشود كه حس كني همه در حال حركت هستند اما تو ايستاده اي. همه زنده هستند اما تو هر روز از زندگي بيشتر فاصله ميگيري. ثمرۀ اين حال ((خشم)) است. خشم بستر بنيادي براي تخريب است. حالا ببين مسيري كه انتخاب كردي كداميك از علائم فوق را در تو ظاهر ميكند؟ براي رسيدن به جواب شايد بد نباشه كه اين پست خودت رو با پستي كه با تيتر (( در آستانه بیست و پنج سالگی...))
نوشتي مقايسه كني. انتخابي كه با روح تو هماهنگ است كدام است؟ و اين بود منظورم از اون ايميلي كه جواب ندادي! درست همين دو حالي كه تجربه كردي :) اگر مخروط را از بالا نگاه كني فقط يك دايره ميبيني. مگه نه؟ اگر از كنار ببيني فقط يك مثلث ميبيني. درسته؟ اما اگر زاويۀ نگاهت رو عوض كني ميفهمي كه آنچه جلوي تو بود نه مثلث بود نه دايره! چرا کشورت برای تو جز بدبختی و مصیبت و تحقیر و توهین جیزی نداشته است تا حالا؟ از كجا نگاه ميكني مگه؟

-------------
فرناز: خب این خودش می تواند سوژه یک پست مفصل باشد:)

علي :: 16 دی 1386 11:25 قֽظֽ


امشسپندان وبلاگيست به بيان روزمره کهن و پر مخاطب و همه اينها از روست که نويسنده با واژه ،انتخاب سوژه و تکنيک های روايت مو ضوع و استنتاج خوب آشناست.در قربت برای شما دوست ناديده بهترين ها را آرزومندم.پايا باشيد

-----------
فرناز: خیلی ممنونم :-)

farzadmoshiri :: 16 دی 1386 3:23 قֽظֽ


آدم دلش میگیره . ..
خیلی سخته برای پدر مادرت .
واقعا همینطوریه که گفتی زندگی ساده تر از این حرفاست که فکر می کنیم

----------
فرناز: آره سخته :(

عماد :: 15 دی 1386 2:41 بֽظֽ


فقط می خواستم بگم پست بعدی رو راجع به این اقای همسایه بنویس ! یادت نره ها :دی
(خودت گفتی یادم بیارین :دی )

-----------
فرناز: یک دو سه بار دیگه هم یادآوری کنیدها...آلزایمر دارم :دی

لیلا :: 15 دی 1386 2:05 بֽظֽ


خيلي لذت بردم فرناز جان. بايد قدر اين لحظه هاي كوچك زندگي رو دونست. مرسي كه ياد اوري كردي:***

---------
فرناز: میدونی دوست جان احساس می کنم تعریف زندگی خیلی خیلی ساده تر از چیزی هست که به نظر میاد و خیلی وقت ها بی تفاوت از کنارش رد می شویم:-)...خوبی؟ :*

اروس :: 15 دی 1386 1:10 بֽظֽ


عزیزدلم نمی دنی چقدر از شنیدن صدات خوشحال شدم. از زندان که امدم بیرون. جلوی در زندان و بعدش با هر زنگ تلفن منتظر تو بودم. لعنت به این دوری فرناز.

-----------
فرناز: عزیز دل من.... تو عشق منی ها :*:*...دلم لک زده برایت مریمی :(

مریم :: 15 دی 1386 1:00 بֽظֽ


خيلي نوسته قشنگي بود فرناز جان، مخصوصا اون پاراگرافي که درباره پدرت نوشه بودي با جمله "سر میز شام اشک های پدر سرازیر شده است که فرناز سرمایی است، عمری لای پرقو بزرگش کردیم، بچه تو ان سرمای اروپا که با دوچرخه هم اینور اونور می رود چه می کند حالا؟ " منم بغضم گرفت :(
خوش باشي عزيزم هميشه :*

----------
فرناز: مرسی عزیزم :)

مرضيه :: 15 دی 1386 2:01 قֽظֽ


به مرور ياد گرفتم خودم رو براي افرادي كه هر روز نميبينم اذيت نكنم ! كه خب افرادي كه هر روز ميبينمشون شامل خانوادم ميشه . كه هر چي ميري جلوتر مي فهمي كه تنها چيز با ارزشي هستن كه داري.

---------
فرناز: با جمله اول کامل موافقم.

mohi :: 15 دی 1386 1:37 قֽظֽ


بعضی وقتا راه حل زغالی اینجا جواب میده. کامپیوتر رو خاموش کنی. مودم رو از برق بکشی. بعد بزنی دوباره به برق و کامپیوتر رو دوباره از اول روشن کنی. بعضی وقتا که آدم یه وایرلس جدید امتحان میکنه قبلیه رو نمیشناسه. شاید برای تو هم اثر کرد.

---------
فرناز: راه حل ذغالی جواب نداد. اما مشکل به نظر همان دومی بود که درست شد. مرسی :)

انار :: 15 دی 1386 0:06 قֽظֽ


هورا فرنازی خوشحالم که حالت بهتره و اولا خانواده ات رو دیدی که می دونم چقدر خوبه و چقدر لذت بخشه. دوما اینکه جای گرم بودی .راستی من هم از وقتی از ایران اومدم بیرون به اخبار فامیل و اینا علاقه مند شدم. نکنه خاصیت دوریه؟
حالا دیگه باید سفرهای اروپاییتو شروع کنی :)

----------
فرناز: فرین جونم! دقیقن فکر کنم همان خاصیت دوری هست. چک هم که به شینگن پیوست. خوب شد:)...میام پیشتون حتمن :*:*

فرین :: 14 دی 1386 11:49 بֽظֽ


فرناز جون سلام،
خوشحالم از اینکه خوشحالی! هم به خاطر هدایای تولدت که من هم یه جورایی توشون احساس شراکت میکنم (نترس ازت نمیگیرمشون فقط تو خبر خوشش شریک باشم، باشه؟) و هم از اینکه مدتی در کنار خانواده ات بودی. یه جورایی خانواده ات و وابستگیهاتون و داداشت، من رو یاد خانواده ام و وابستگیهامون و دوریم از اونها و همین طور داداش خوش تیپم (با کنایه) انداخت. (دروغ چرا ؟ بغض هم کردم!)
به امید روزی که با هم و کنار عزیزانمون در ایرانی بی تنش باشیم.
در مورد اون مشکل connection هم اگر خبری کسب کردم بهت خبر میدم آخه الان هنوز جناب متخصصمون (همسر گرامی) تشریف نیاوردن;)

-------------
فرناز: شکیلا جانم! من هم خوشحالم که با هم در این حس ها اشتراک داریم. دیدین خانواده عالی بود، عالی واقعن. مشکل اینترنت را آقای همسایه حل کرد راحت شدم :دی...مرسی عزیزم :*

شکیلا :: 14 دی 1386 11:35 بֽظֽ


سلام. خود‌زني يکي از حرف‌هام را به اطلاع کليه دوستان مي‌رسان

--------
فرناز من که نفهمیدم منظورتان از این کامنت را!

پژک صفري :: 14 دی 1386 10:55 بֽظֽ


اول خیلی تبریک واسه ازادی مریم و جلوه عزیز . دیروز امدم بهت تبریک بگم که طبق معمول این چند وقت دوباره وبلاگت بازی دراورد و ارور می داد . به هر جهت خوشحالم که کادوی گرانبهای تولدت بلاخره به دستت رسید هر چند با بیش از دو هفته تاخیر . از اخبار دیدن خانواده نازنینت هم قبلا با کامنتی که واسه وبلاگ ژرفا گذاشته بودی با خبر شدم و منتظر که خودت بیای و اخبار خوشایند سانتی مانتالیزه (!) رو برامون بنویسی :-* از روزی که رفتی هر وقت از دلتنگی هات می نوشتی به این فکر بودم که خانواده ات مخصوصا پدر عزیزت چطور این دوری رو تحمل می کنند ؟! راستی ببینم خانم داداشت که بنا به اعتراف خودت خوش تیپ ترین پسر تهران بود حالا دیگه شد گنده غول پیکر ؟! :دی خانم عزیز این تغییر ادبیات نتیجه همنشینی با هلندی هاست ؟!:دی خوبه که با مامان خانم جان به تفاهم گفتمانی رسیدی عزیزم حالا دیگه با خیال راحت میتونه بگه : همه طلاهام مال فرنازه مخصوصا اون طلا خوشگلترها !
پیوست : چقدر خوبه این نوشته هایی که باعث میشه برات کامنتایی گذاشت که زمانی در اینجا جرات نوشتنش رو نداشتم !! :دی دقیقا مثل مامان گلت که احتمالا اون وقت ها گفتن این حرف های ساده براش شده بود حسرت ! از وقتی رفتی بنظرم خیلی با ملاحظه تر (به معنای خوبش ) رقیق القلب تر و مهربونتر شدی یا به قول خودت حس هایت رو دریغ نمی کنی حتی از این خونه دوس داشتنی مجازیت .

----------
فرناز: من چقدر این کامنت های طولانی خوب تو را دوست دارم لیلا جون :*... بابا این داداش من جدی قد غول هست ها:))...صد و نود پنج قدش و صد و پنج کیلو وزنش هست و مربی بدن سازی است. تازه من از بپگیش اسمش را گذاشتم "زومبه"!! زومبه را یادتون هست؟ سگ سگارو تو کارتن میتی کمان :))....خودم هم حس می کنم با ملاحطه تر و نرم تر شدم لیلا جان...کلن قدر داشته هایم را انگار بیشتر می دانم و نمی خواهم بهشون آسیب بزنم. بوس:*

لیلا :: 14 دی 1386 8:35 بֽظֽ