Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

یکشنبه ۱۶ دی ۸۶

مرد سه در آن سوتر...

 



سه در آن سوتر خانه مرد همسایه است؛ که عینک طبی اش را بالای سر می زند و شلوار جین و کت مخمل کبریتی یا جیر می پوشد. روز دوم ورودم به این خانه صبح کله سحر زنگ در به صدا درآمد و من حیران که چه کسی این وقت صبح سراغ در خانه من آمده است؟... مرد همسایه در را باز نکرده سلام بلندبالایی داد، یک شاخه گل ژرویرا به طرفم دراز کرد، در خانه اش را نشان داد، خودش را معرفی کرد و گفت که روزنامه نگار است و سردبیر روزنامه فلان...من هنوز گیج و حیران که لبخند زنان گفت خوب! ساعت نه و نیم صبح بیا خانه من با هم قهوه بخوریم! منتظرت هستم ها!

پیکو، سگ آقای همسایه تقریبن هم قد و قواره من است! سیاه و ترسناک... همان لحظه ورود به آقای همسایه می گویم از حیوان ها خوشم نمیاد و این سگ بزرگ با این هیبت مخوفی که دارد مرا می ترساند...سگ از همان روز از من بدش آمده است. آخر هربار که من در خانه او و صاحبش بروم، صاحبش به زور و تقلا او را در تخت خوابش می خواباند و با لحن جدی آمرانه ای دستور می دهد که ساکت بنشیند و تکان نخورد. یک شب سرد در سکوت کوچه پیاده از قدم زدن برمی گشتم که سگ را تک وتنها دم در خانه شان دیدم. با دیدن من غرش کرد، خیز برداشت، بلندترین قدم های ممکن را برداشتم تا زود بپرم داخل خانه ام و در را از پشت قفل کنم...این سگ که از من بیزار است عاقبت بلایی سر من میاورد...

آقای همسایه تف می اندازد به ریش هرچی نژاد پرستی است در چهارگوشه دنیا و شیشکی می بندد به افتخار و تعصب زبانی، مذهبی، قومیتی و منطقه ای و غیره... آقای همسایه می گوید راستش حالا که فکر می کند اصلن دلیل اصلی جدایی او و زنش این بوده است که زنش به هلندی بودن مفتخر بوده است و معترض که چرا او به هلندی بودن خود مفتخر نیست. آقای همسایه دوقاشق سرپر شکر در ماگ قهوه اش می ریزد و می گوید فقط تصورش را بکن! مفتخر بودن به ملیت! چی تو سر مردم می گذرد؟...

آقای همسایه فکر می کند اصلا کل اتحادیه اروپا بشود یک کشور بهتر است، اصلن همه انگلیسی حرف بزنند یا ترکی یا مغولی...مگر به کجای دنیا برمی خورد؟ بعد این بار لیوان چای سبز چینی اش را روی میز می گذارد و می گوید یا کل خاورمیانه بشود یک کشور، باز به کجا برمی خورد؟ بهتر نیست همه اش بشود یک کشور اصلن؟ می گویم نه... من به ایرانی بودنم مفتخر نیستم، اصلن افتخار به ملیت برایم خنده دار است، همان طور که شرمسار از ملیت هم برایم خنده دار و مسخره است. می گویم آدم ها هریک جایی از دنیا متولد می شوند، افتخار و شرمساری ندارد که! اما ایرانی بودن خود را دوست دارم، به آن دلبسته ام، زبان فارسی را دوست دارم، حس عمیق آشنایی خود با ناآشنا ترین کوچه خیابان های ایران را دوست دارم، اصلن تفاوت ها را دوست دارم و دلم می خواهد همه آدم ها هرجا که باشند بتوانند راحت تفاوت های خود را حفظ کنند، از قالب زدن و همه شکل هم شدن و تقلید مردم یک جامعه دیگر را کردن بدم میاد و هیچ دلم نمی خواهد همه خاورمیانه یک کشور باشد...

آقای همسایه از بوش و احمدی نژاد متنفر است، می گوید یک نفر در این دنیا باشد که او حاضر است خفه اش کند کاندولیزا رایس است و نگران درگرفتن جنگ تازه است. آقای همسایه هر دو سه روز یک بار یادداشتی داخل خانه ام می اندازد که بدو بیا خانه من! شبکه الجزیره دارد اخبار نگران کننده ای درباره احتمال جنگ در ایران می دهد... او با عصبانیت چیزهایی به هلندی می گوید، فکر کنم فحش می دهد به کرکری های واشنگتن و تهران. بعد، دوقاشق سرپر شکر را سرازیر ماگ قهوه اش می کند، اشاره ای به تصویر بوش و احمدی نژاد در تلویزیون می کند و می گوید اگر این دو عوضی جنگی را در ایران راه بیاندازند تو چه می کنی؟ می گویم برمی گردم ایران... می گوید دلیلت؟ پیش سرباز ایرانی می ایستی؟... می گویم نه پیش سرباز ایرانی می ایستم نه سرباز آمریکایی. من به فلسفه دفاع هم مدت ها است شک کرده ام. برمی گردم به یک دلیل، چون خانواده ام در ایران هستند و من نمی توانم وقتی آنها زیر باران گلوله و بمب هستند اینجا راحت قدم بزنم و هر صبح لبخند تحویل همه بدهم... مرد همسایه زل می زند به من و بعد چند لحظه سکوت می گوید دلم قهوه با خامه می خواهد. تو یخچال تو خامه پیدا می شود؟

زنگ خانه اش را می زنم که بپرسم نزدیک ترین سوپر مارکت به خانه کجا است و چطور باید بروم؟ کتش رابرمی دارد، در ماشینش را باز می کند می گوید سوار شو بریم! می گویم نه فقط راه را نشان بده خودم می روم. باز زل می زند می گوید وای از دست تعارف های شما شرقی ها! من حرفم را پس می گیرم، بهتره نصف خاورمیانه یا نصف اتحادیه اروپا بشوند یک کشور، شاید ما کمی تحت تاثیر مودب بودن شما با ادب شدیم و شما هم این تعارف کردن های لوستان را ول کردید و قاه قاه می خندد می گوید بدو سوارشو وگرنه پیکو را میاورم مجبورت کنه سوار بشی!

آقای همسایه دوستان فراوان دارد. آقای صاحبخانه من هم یکی از دوستان صمیمی اش است. آقای صاحبخانه رفته است کامبوج تا برای دوسال کار حقوق بشری داوطلبانه انجام دهد، آدم جالبی است، عاشق خاور دور است و زبان مردم کامبوج را یاد گرفته است و می خواهد بعد این دوسال برود مالدیو و یادگرفتن زبان چینی هم در برنامه های چند ساله اش است. گفته است نامه هایش را بدهم به آقای همسایه تا بخواند و برای او ایمیل کند. هربار نامه ای را که برای او رسیده است برمی دارم، آرام به سمت خانه آقای همسایه می روم تا نامه را در صندوق بیندازم، تا می رسم در خانه اش باز می شود، دستم را می گیرد می کشد داخل می گوید چه به موقع اومدی! بیا فلان دوستم اینجاست، با او آشنا بشو ... و من یکهو وسط سالن نشیمن خانه مرد همسایه هستم، گاهی پیشبند آشپزخانه به تن حتا! و آشنا می شوم با طیف وسیعی آدم از روزنامه نگار گرفته تا سیستمدار، از لوله کش گرفته تا مهندس کشاورزی، و پرستار گرفته تا فروشنده... آقای همسایه با سروصدا سیب را می جود و می گوید: من عاشق مردم هستم، مردم همه جای دنیا!

آقای همسایه وقت مشکل مثل فرشته نجات یکهو ظاهر می شود... می گویم درست مثل زورو! قاه قاه می خندد می گوید شنل ندارم فقط! ماشین لباسشویی کار نمی کند، زنگ می زنم به بنگاه، می گوید صبر کنم تا با صاحبخانه تماس بگیرند. دوساعت بعد آقای همسایه دم در است می گوید سلام! برو کنار ببینم ماشین لباسشویی چرا کار نمی کند! متعجب می پرسم تو از کجا فهمیدی؟ می خندد می گوید بنگاه به باس گفت، باس از کامبوج ایمیل زد به برادرش، برادرش به من تلفن کرد، من هم که الان اینجام و می خندد... می خندم می گویم پس به جای بنگاه سراغ تو باید بیام! دو دقیقه نگذشته باز زنگ می زنند، این بار مرد غریبه ای است که دوست آقای همسایه است و تعمیرکار... من و دوست آقای همسایه قهوه می خوریم و درباره حماقت بوش و احمدی نژاد گپ می زنیم، مرد همسایه از طبقه بالا پایین می آید با دستانی که تا مچ سیاه شده است و داد می زند درست شد! حالا قهوه می خواهم با شکر و خامه فراوان! هممم....شراب هم باشه بد نیست! بعد گوش سمت راستش را می گیرد می گوید آه! یادم نبود تو الکل نمی خوری، در خانه ات آب میوه و قهوه فقط پیدا می شود!

زنگ خانه اش را می زنم می گویم دارم می روم یازده روزی سفر، می شود گلدان گل محشری را که کادو تولد گرفته ام به خانه او بیاورم این چند روز از ان مراقبت کند؟ می گوید حتمن...گل را به دستش می دهم می پرسد چطوری می خواهم تا فرودگاه بروم؟ می گوید می روم ایستگاه قطار با قطار تا فرودگاه بروم. کتش را برمی دارد و دسته کلیدش را می گوید بیا من می رسانمت! می گویم نههههه....از اینجا تا فرودگاه با ماشین بیشتر از یک ساعت و نیم راه است. با قطار می روم دیگر. می گوید چمدانت را کجا گذاشتی؟ چقدر تعارف می کنی! تا فرودگاه آهنگ فرانسوی گوش می دهیم. نه! یک سی دی آهنگ ایرانی بیار گوش بدهیم. برای من حتمن سوغاتی بیاری ها!

در می زند می گوید دیدم چراغ خانه ات روشن هست. کی برگشتی؟ ...می گویم همین سه چهارساعت پیش. دارم با وایرلس که خراب شده است سروکله می زنم. می گوید بذار ببینم ... زنگ می زند به یکی دیگر از خیل دوستانش، چهاردقیقه بعد این یکی دوستش که مهندس کامپیوتر است در خانه است و من و او قهوه می خوریم و از حماقت بوش و احمدی نژاد حرف می زنیم و آقای همسایه دارد با مودم و لپ تاپ من ور می رود. تا چند دقیقه بعد داد بزند درست شد! پسورد تازه را اسم و فامیل خودت بذار، بسکه اسم و فامیلت سخت است و عجیب هیچ کس در هلند یاد نمی گیرد و قاه قاه می خندد... وسط خنده سکوت می کند می گوید یک چیزی بگم؟ می گویم آره... می گوید گلدانت خراب شد! نمی دانم، مثل اینکه زیادی بهش آب دادم، هرچقدر هم باهاش حرف زدم که ریلکس باش و آرام تا صاحبت برگردد گوش نکرد. متاسفم، حسابی داغون شده، یکی دیگه مثلش را برایت بخرم؟با چشم های گرد شده نگاهش می کنم می گویم اما اون کادوی تولدم بود...


Permalink | Comments 24
 


 

.:: نظرات خوانندگان



بالاخره يک پست که همش آه و ناله نبود. فکر کنم اوضاع داره کم کم روبراه می شه و از حالت افسردگی مزمن بيرون ميای. ايشالا!

----------
فرناز: انشالله!

نگار :: 20 دی 1386 3:08 قֽظֽ


kojaye hollandi

---------
فرناز: یک جاییش! :دی

fo :: 19 دی 1386 7:24 بֽظֽ


ناله ای می شنوم کز اثرش می سوزم
گویا در قفسی مرغ گرفتاری هست...

الهام :: 19 دی 1386 4:08 قֽظֽ


سلام فرناز جون. ديروز برات يک کامنت گذاشتم و شک داشتم که درست رسيده به مقصد يا نه؟ چون عجله داشتم و شاگردام داشتند وارد کلاس می​شدند. بنابراین حدسم درست بود و کامنتم نرسیده. خلاصه که خوشحالم که رفتی خانواده​ی عزيزت رو ديدی نازنين. من هميسه به يادتم اگر احوال پرسی نمی​کنم بذار به حساب گرفتاريم البته از نوع خوب. بوس يه عالم....

----------
فرناز: چطوری دوست جان؟ :*....مرسی عزیزم، دلم برایت تنگ شده بود :)

نازخاتون :: 18 دی 1386 9:27 بֽظֽ


اهههههههههههههههههههه
سلام
چه آقای همسایه با حالی !!
از نوشته من یک نتیجه اخلاقی گرفتم
و اون اینکه سریع ترین راه برای مشهور ترین ادم دنیا شدن اینه که ;)
مثل بوش و احمدی نژاد
:)
خوش باشید

----------
فرناز: :D

مهدی یوسفی :: 18 دی 1386 2:52 بֽظֽ


فرناز جونم، من فكر مي كنم شايد مي خواسته به جاي اين گلدون، يك گلدون قشنگ بهت هديه بده....

----------
فرناز: محبوب! خدایی به این احتمال اصلن فکر نکرده بودم! خوشم میاد از یک زاویه کاملن متفاوت دیدی :).... حال و احوال خودت خوبه دوست جانم؟ :*

محبوب :: 18 دی 1386 1:00 بֽظֽ


سلام
خيلي وقته ميخوام برات چيزي بنويسم ولي نشده . اينجا دنبال ايميلت گشتم ولي پيدا نكردم.ايميلت را بدهي ممنون ميشم.

-----------
فرناز: فرنوش جان! ایمیل من در سمت چپ پایین صفحه است. باز هم برایت می نویسمش: iranianfeminist@gmail.com

فرنوش :: 18 دی 1386 10:58 قֽظֽ


درخشان مریضی جنسی داره خداییش. من مطلبت رو قبلا خونده بودم و از نگارشش هم کلی لذت بردم و حالا هم دیدم درخشان به این مطلبت لینک داده. خوب همه آدما یک عیب و ایرادهای دارن اما بعضیا واقعا نقصشون جنون آمیز میشه. واقعا باید به حالش ترحم کنیم بیچاره. بهرحال به قول رها حس خوبی لای نوشته هات بود. دم همسایه ات و خودت هم گرم. من که اگه همسایه باحالی داشتم فکر کنم با قد بودن پسرونه ام ، اون رو از شور محبت کردن به خودم مینداختم :دی

----------
فرناز: قد بودن پسرونه چطوریه حالا؟ :-)... مرسی از لطفت:)

مرتضی :: 18 دی 1386 7:29 قֽظֽ


سلام
اول ممنون به خاطر لطفي كه داري. الكي الكي 40 تا ارجاع دادي به وب لاگ حقير.
دوم اين آقاي همسايه خيلي عين ايراني‌ياست، يا ايراني‌يا خيلي عين هلندي‌يان.
چرا از اين همسايه‌ها ما نداريم تو ديار خودمون؟
به هر حال مرسي
خوش باشي

------------
فرناز: خواهش می کنم :)....خیلی نوشته هم خوابگی شما خوب و صادقانه بود. فکر کتم این خاصیت شهرهای کوچک باشد که روابط همسایه ها با هم صمیمانه تر است ووتیپ شخصیتی خود این آقای همسایه :)

يك مرد :: 18 دی 1386 3:12 قֽظֽ


بعد مدتها از لابه لای نوشته هات احساس کردم لبخند زدی ...

---------
فرناز: آره رها... کلن چند روزیه به طرز مشکوکی خوبم!! :)

رها :: 18 دی 1386 1:07 قֽظֽ


سلام بر فرناز خانم ...خوشحالم که خوشحالید...چشمتان روشن ..هم به دیدار خانواده هم به رهایی دوستان رهااندیش و خوبتان...حسین خواه و جواهری...ماجرای زهزای معصوم همدان را زنده کنید باز...مصاحبه ای با شیرین عبادی ..مطلبی چیزی .....

---------
فرناز: خیلی ممنونم :-)....در وبلاگ آقای احمدی امویی دیدم خانم عبادی گفتند که تقاضای نبش قبر کرده اند. دوستان خوبمان در "کانون زنان ایرانی" خیلی خوب پیگیر اخبار هستند.

فرجام کمانه :: 18 دی 1386 0:11 قֽظֽ


فرناز جون برات خوشحالم که همسایه ی خوبی گیرت اومده!
اما نفهمیدم چرا ایشون که در نهایت خودش همه چیز رو درست میکنه، به این رفقاش زنگ میزنه؟!

--------
فرناز: والا من هم نفهمیدم هنوز شکیلا جان! :)

شکیلا :: 17 دی 1386 7:21 بֽظֽ


جالبه. چه با معرفته این همسایه تون. و چه شخصیت جالبی داره صاحبخونه تون.
هوس کردم یه بار دست کم این صاحبخونه رو ببینم.

--------------
فرناز: الان بخواهید صاحبخانه را ببینید باید بروید روستاهای کامبوج :-)

حسن اجرایی :: 17 دی 1386 2:59 بֽظֽ


و زندگی ادامه دارد.

------------
فرناز: با همه جزئیات کوچک دوست داشتنی و ناداشتنی که در خود دارد :)

میرزا :: 17 دی 1386 10:23 قֽظֽ


فرناز بد!
این همه خوبی به یه دونه گلدون تولد خراب کنی, در!

چه خوبه که یکی هستش اونجا!
فکر کنم خیال مامان اینا هم راحت تره!
من بی نوای بیست و نه ساله هر وقت می رم یه مدت یه جایی باید حتما حتما به مامان خبر بدم که یه آقای گردن کلفت اینجا هست که مواظب منه!!!!
:D

-------
فرناز: :D....آره این یکی به اون همه در :)

بغل دستی :: 17 دی 1386 10:15 قֽظֽ


نمونه کامل يک زن وابسته ايرانی هستی. اونهایی که بهشون خرده ميگيری همين کاری رو ميکنن که تو ميکنی.
البته گفتن نداره. هم تو ميدونی، هم ما!

symphony :: 17 دی 1386 1:22 قֽظֽ


همسایه خوبی داری اونهم در هلند اینجور آدمها کم هستن مراقب این جور همسایه ها باش خطرناک نشند مثل فیلمهای هالیوودی ...
آزادی دوستت مبارک
فلسفه دفاع از سرزمین همیشه باقیست چه شما اعتقاد داشته باشید چه نداشته باشی در منشور سازمان ملل متحد حق دفاع از سرزمین در مقابل متجاوز کاملا شفاف بیان شده امیدوارم شما که به منشور حقوق بشر و منشور سازمان ملل متحد ارادت دارید این یکی رو جا نندازید
موفق باشی

------------
فرناز: خیلی چیزها وجود دارند؛ اما اینکه تو آنها را بپسندی یا بخوای بخشی از آن باشی بحث دیگری است. ممنون از تبرکتان بابت آزادی مریم و جلوه :-)

امید :: 16 دی 1386 10:25 بֽظֽ


واسه خاطر گلدونت کلی غصه خوردم ! عجیب نسبت به خراب شدن گل و گیاه الرژی دارم اگه کادوی تولد باشه که دیگه بیشتر . علی الظاهر اقای همساده (!) ناشیگری کرده شاید هم طفلک از ابتدا فقط واسه راحتی خیال تو مسئولیت قبول کرده و تجربه مناسبی در این مورد نداشته ! احتمالا داستان رو از اون چیزی که بوده ساده تر فرض کرده . لابلای همه مشکلات و دلتنگی های غربت عجب خوش شانس بودی این اقاهه شده همسایه ات البته اون از تو خوش شانس تر بوده ها :دی

------------
فرناز: خیلی دلم سوخت لیلا :-(...منتها خوشم اومد گذاشت بعد اینکه وایرلس من را درست کرد موضوع را گفت. قبلش می گفت خیلی بیشتر دلم می سوخت :))...آره. خوبه هرجای دنیا انسان های خوب را دیدن و آشنا شدن :)

لیلا :: 16 دی 1386 10:19 بֽظֽ


خدا بده از این همسایه ها در ولایت غربت!
خوب دیگه اینم از شانس شماست. یک همسایه فول تایم که در تمام تخصصها دوستی دارد تا به کار شما آید.
وجود چنین همسایه مهربان و دوست داشتنی بسیار ارزشمند است. البته منهای سگش!!!

-----------
فرناز: :-)

پنگوئن :: 16 دی 1386 10:05 بֽظֽ


آخ که چقدر این همسایه ها خوبند. ما هم یکی داشتیم که من رو هر روز می برد اقیانوس ماهی گیری . همه فن حریف بود .
خب از این مشکلات گلدونی هم گاهی پیش میاد . ولی همین که هست خودش خیلی خوبه . خدا حفظش کنه

------------
فرناز: آره! خوبه که هست :)

eghbal :: 16 دی 1386 9:49 بֽظֽ


گر صبر كني ز غوره حلوا سازي شايد هم از حلوا غوره بسازي

پس فقط بايد صبر كرد و ديد

آقاي همسايه :: 16 دی 1386 9:29 بֽظֽ


خانم بعد از قرن‌ها این‌جا پست آب‌دار چسبنده دیدیم. دستتان درست که بسیار مقبول افتاد و بسی خنده و حسرت رفت. :دی

----------
فرناز: مرسی :-)

Farbud :: 16 دی 1386 9:12 بֽظֽ


مواظب آقاي همسايه باشيد چون سلام گرگ بي طمع نيست ! احتمالا تبديل به فانتزي آقاي همسايه شديد كه آيا وصل و يا فصل؟!

----------
فرناز: من به این می گویم تفکر کلیشه ای رایج در ایران که پشت هر دوستی و مهربانی ساده انسانی دنبال طمع می گردد! همه چیز را عادت داریم پیچیده کنیم انگار!

آقاي همسايه :: 16 دی 1386 9:06 بֽظֽ


آخ آخ منم ده تا گلدون رو یک ماه همخونه ام سپرده دستم از ترس دارم میمیرم. گربه از این جهت خیلی بهتره. گرسنه اش باشه حتما خبر میده و سیر هم باشه نمیخوره. احتمال کشتنش کمتره.

---------
فرناز: من خودم باشم نگهداری گلدون قبول نمی کنم انار! واقعن استرس و ترس داره...حیونی گلدان زیبایم نابود شد رسمن :(

انار :: 16 دی 1386 8:59 بֽظֽ