زن بودن در ایران یعنی جنگ تمام عیار هر روزه...بار چندم است این را اینجا می نویسم؟ همیشه قبل از اینکه در خانه را باز کنم جلو آینه قدی دم در نفس عمیقی می کشیدم و چند ثانیه ای به تصویر خودم در آینه نگاه می کردم... من با مانتو مشکی و شال آبی و شلوار جین و کفش صندل پاشنه بلند... من با مانتو کرم و سال سفید و شلوار کتان و کفش کتانی...من با پالتو کوتاه مشکی و شال مواج رنگارنگ و چکمه و دامن...زمانی رسید که از خود می پرسیدم این چند ثانیه درنگ جلو آینه و نفس عمیق کشیدن بهر چیست؟ می دانستم برای سرووضع را دوباره نگاه کردن نیست، و نه فقط یک عادت بی دلیل صرف. خیلی بعدتر فهمیدم که نفس عمیق برای آماده جنگ تمام عیار هر روز شدن است. نگاه به آینه؟ نمی دانم، شاید یادآوری هزار باره به خودم که یادم نرود عاشق رنگ ها هستم و هیچ چیز نباید من را تسلیم رنگ سیاه و لباس های گل و گشاد گونی مانند کند...
جنگ اول من به محض اینکه آسانسور به طبقه همکف می رسید شروع می شد، سرایدار هیز... او برای من نماد شیپورچی های جنگی بود و هست ... بعد جنگ های جنسیتی هر روزه شروع می شد...هزار بار نوشتیم، گفتیم، تجربه کردیم... قصد باز دوباره سر کلاف را گشودن را ندارم.
اما یکی از همین جنگ های جنسیتی روزمره بود که آنقدر نرم جاخوش کرده بود در مناسبات هر روزه که انگار دیگر کسی متوجه اش نبود. نشد یک بار رستورانی و کافه شاپی بروم با مرد یا مردانی که دوست بودند یا همکار یا هررابطه دیگر و صورت حساب را بی درنگ جلو مرد نگذارند. بارها پیش آمد که مثلن سه زن و دو مرد بودیم، مردها ته میز نشسته بودند، گارسون دستش را دومتری دراز می کرد که صورت حساب را بگذارد جلو یکی از مردها که ته میز بودند، حتا اگر آستینش می خورد به ته مانده های لیوان کافه گلاسه یا بشقاب باقلاپلو! آس رستوران های تهران اما شاید آن رستوران چیتان فیتان خیابان خردمندشمالی باشد که منو های رستوران را هم جنسیتی کرده است؛ منویی که به دست مردان می دهد لیست غذاها و قیمت آنها است و منویی که به دست زنان می داد تنها لیست غذا! لابد خیال کرده است کارش خیلی هم فرنگی و باکلاس است و احترام به طیب خاطر بانوان مخدره عزیز!
راستی امتحان کرده اید که پیش دستی کنید صورت حساب را میان زمین و هوا از دست گارسون بگیرید و بگویید صورت حساب را من پرداخت می کنم؟ دیده اید حیرت و تمسخر در چشمان خیلی از آنها را؟شاید بعدش می روند پیشت پیشخوان می گویند چه گه خوری های اضافه! چه مرد بی غیرت ببویی! چه زن ورپریده ای! یک بارش را خودم شنیدم...
صدای مادربزرگم همیشه هست انگار، که می گفت" درست را بخون که محتاج هیچ مردی نباشی خرج نان و آبت را بده."... راستش همیشه مانتو جیب دار دوست داشتم...
Permalink |
Comments 15
.::
نظرات خوانندگان
درسته ! و همين كه صادقانه بدانيم اين نگاه بالغ نيست و وقت اغتشاش ذهن و به قول تو در مرز ديوانگي شكل گرفته ، يك جايي توي ذهنمون امكان تجديد نظر به اين نگاه در زماني مناسب تر باز ميشه . . . و همواره نگاه جديد پايۀ تصميمات جديد ميشه ... در مورد همه چيز . . . و همانطور كه گفتي تنهايي بهترين بستر براي بازبيني گذشته هست . . . توفيق اجباري :)
------------
فرناز: کاملن:)
علي :: 22 دی 1386 1:09 بֽظֽ
سلام فرناز جان. خودت بهتر ميداني كه هر موضوعي توي اين دنيا رو ميشه هم سياه مطلق ديد و هم سفيد مطلق و هم خاكستري كه شامل سياهي و سفيديست :) ميتوان مثلث ديد يا دايره يا مخروط :) ! انتخاب زاويه نگاه اختياريست . . . :) اما يك چيز مسلم است. نگاه كامل تر ، منجر به تصميم گيري بالغ تر و در نتيجه زندگي با آسيب كمتر ميشود . . .
----------
فرناز آره علی جان ولی وقت دیوانگی دیگه تنها چیزی که نمی خوای نگاه بالغ تر هست :)
علي :: 22 دی 1386 9:52 قֽظֽ
...سلام بر فرناز..."آینه" هم از آن کلیدوازگان خاص در شعر فروغ عزیز هست ... راستی چند روز پیش زادروزش بود ..بر همه دختران و زنان آزاد اندیش از جمله شما فرخنده باد.... ( ...از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را..... یا در جای دیگر میگوید..سفر حجمی در خط زمان ---و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن---حجمی از تصویری آگاه ---که زمهمانی یک آینه برمیگردد---و بدینسانست ---که کسی میمیرد و کسی میماند.......یا اینجا تمام روز در آیینه گریه میکردم---بهار پنجره ام را ---- به وهم سبز درختان سپرده بود---تنم به پیله تنهایی ام نمی گنجید.....
---------
فرناز: :)
فرجام کمانه :: 21 دی 1386 11:42 بֽظֽ
اطاعت امر شد بانو:دی
---------
فرناز: بابا ایول! من می دونستم حرفم انقدر برو دارد زودتر می گفت که :دی....الان دارم بدو میام :*
sima :: 21 دی 1386 9:16 بֽظֽ
عالی بود فرناز جونم. اون ماجرای رستوران رو من خیلی تجربه کردم. دقیقا گاهی می پریدم و صورت حساب رو از دست گارسون قاپ می زدم و یارو یه جوری نگاه می کرد که انگار...
----------
فرناز: آره سیما جانم...نگاه عاقل اندرسفیه تمسخر امیز. میگم اون وبلاگتان را به روز کنید بابا :دی
sima :: 21 دی 1386 1:26 بֽظֽ
سیمون سیفی دوبوار عزیز،
تولدت مبارک :)
آرش :: 21 دی 1386 9:40 قֽظֽ
سلام فرناز جان
از جان و دل نوشته های این پستت را درک کرده ام.... و متاسفم برای خودم/ خودمان که هروزمان صرف فکر کردن و مبارزه کردن با اینطور مسایل می شود
------------
فرناز: این جنگ فرسایشی هرروزه انرژی بسیاری را از ما گرفته و می گیرد.
یاسمن :: 20 دی 1386 1:57 بֽظֽ
فرناز جان از اون بدتر وقتی است که سفر اداری میرفتیم و توی تمام هتلهای ایران (حتی هایت که نمیدونم اسم الانش چیه) هر بار دم در اسانسور جلوت را می گرفتن و با نگاه خیره ءتوهین امیز به کلید توی دستت میپرسیدن شما کجا می رین ؟ حالا در تمام هتل فقط دو خانم اتاق تکی داشتن . تمام عمرم به اندازه اون لحظه ها بهم توهین نشده بود.
------------
فرناز: این یکی را بگو میترا جان که برای اتاق گرفتن تو هتل زن مجرد اجازه از اداره اماکن لازم بود!
mitra :: 20 دی 1386 3:34 قֽظֽ
خانم محترم
با سلام
آیا شما اعتقاد دارید که اگر مادرتان ارث پدری مناسبی نداشت و پدرتان مرد متوملی نبود رفتار آندو با هم فرق میکرد و نمیتوانستند در کنار هم زندگی شاد و راضی داشته باشند؟
چرا شما از انکه گارسون ها صورتحساب را جلوی مردان قرار میدهند احساس توهین به زنان به شما دست میدهد ولی از جملات شما نباید کسی احساس اهانت کند.
لطفا به این نکته توجه کنید که آیا عملی است که در یک جامعه صد در صد مردان و صد در صد زنان دارای شغل باشند؟
با احترام
کامران سپهری
------------
فرناز: آقای عزیز! به نظر می رسدشما این بحث شفاف را که زنی که استقلال مالی نداشته باشد در معرض تیعیض ها و وابستگی های بیشتری است را متوجه نشده اید که این موضوع واقعن مساله من نیست. برای احساستان هم من متاسفانه کاری نمی توانم بکنم. با احترام.
kamran :: 20 دی 1386 2:49 قֽظֽ
آره راست می گی تو اون رستوران همیشه همین رفتار را می کردند ولی فرناز غداهاش خوب بود ها ! پست درستی نوشته بودی .شاد باشی دوست پرانرژِی من
------------
فرناز: به خصوص استیک هاش خیلی خوب بود هادی جان :-).... خوب باشید :)
هادی :: 20 دی 1386 2:07 قֽظֽ
راستش دروغ چرا من هيچوقت به چنين مشکلی برخورد نکردم و هر بار بنا بر اين بوده که من پرداخت کنم خيلی راحت به گارسون فهمانده شده و بدون هيچ نگاه يا سئوال يا تعجبی صورتحساب بدستم داده شده و رسيده . چه داخل ايران چه حالا نميگم خارج بلکه چند کشور عربيی که بودم.
-----------
فرناز: خوش شانس بودی :-)
BaHaar :: 20 دی 1386 1:48 قֽظֽ
آن رستوران خرمند شمالی(موفتار) چوب حماقت گارسون هایش را می خورد. وگرنه شما که باید بدانید منوی قیمت دار برای میزبان و بدون قیمت برای مهمان است و این عرفی در رستوران ها !
------------
فرناز: اما گارسون هایش همیشه منو قیمت دار را به زنها و بی قیمت را به مردان می دهند. خود من دو بار آنجا میزبان بوده ام و همیشه منو بی قیمت دست من داده شده و قیمت دار دست مهمان مذکر من! :)
فراز :: 20 دی 1386 0:41 قֽظֽ
دقیقا باهات موافقم که در این برهوت استقلال مادی مهمه و البته خیلی مهم . مخصوصا وقتی حاصل تلاش و دسترنج خودت باشه (حالا کم یا زیادش بنظرم اهمیت چندانی نداره ) فی النفسه اعتماد بنفسی به ادم میده که در صورت اگاهی و خودسازی باعث میشه توان مبارزه با سایر ابعاد وابستگی رو هم کسب کنی .
-----------
فرناز: اعتماد به نفس واقعن مهم ترین بخشش هست لیلا جانم :)
لیلا :: 19 دی 1386 11:55 بֽظֽ
زن بودن در ایران یعنی جنگ تمام عیار هر روزه ... این جمله رو با تمام وجودم لمس کردم حتی بعنوان زنی از یک خانواده روشنفکر که همیشه بهت برابری اموزش داده شده وقتی استقلال رو انتخاب می کنی باید در این فرهنگ برای بقا بعنوان یک انسان برای اثبات توانایی هات پاسخگوی هفتاد و دو ملت باشی ! وقتی ساعت هشت شب به خونه ت برمیگردی ممکنه ادم هایی در پاگرد پله ها یا به محض خروج از اسانسور کشیکت رو بکشن صرفا به جرم زن بودن (!) و جرمی بزرگتر تنها زندگی کردن . ادمایی که از بد روزگار به قشر تحصیل کرده جامعه هم تعلق دارن ! باید مراقب رفتارت با مکانیک و بقال و قصاب و نونوا و فروشنده سوپر مارکت سر خیابون و سرایدار و نگهبان مجتمع محل زندگیت هم باشی نکنه حتی از یه لبخند ساده تعابیر دیگه ای در ذهنشون رقم بزنند !! وقتی در این سرزمین زن نامیده میشی باید شهامت روبرو شدن با تبعات ذهن های بیمار فرهنگی دارای بار منفی از این واژه رو داشته باشی ! حتی برای خالصانه ترین و صادقانه ترین ها از نظر خودت ... هیچ چیز تاسف اورتر از چشمان فضول فامیل هفت پشت غریبه ای نیست که وقتی برای بدرقه مردی که دوستش داری به فرودگاه رفتی هر چند اتفاقی اما مثل اجل معلق جلوت سبز میشن وبه خودشون اجازه میدن با وقاحت و قیافه حق بجانب و طلبکارانه براندازت کنند ! ... تازه این ها در قیاس با بسیاری از نابسامانی ها و مشکلات عدیده زنان این سرزمین خیلی خیلی ناچیزه ! وقتی حدیث راحله و راحله ها رو می بینی و میشنوی و می خونی تازه می فهمی مشکلات تو از نوع مشکلات مرفهین بی درد(!) هست در این اب و خاک ! میدونی داستان فراتر از این هاست چون من هم درسم رو خوندم !! هم برای خرج نان و ابم محتاج هیچ مردی نیستم !
------------
فرناز: تک تک جملاتت را بارها درک کردم و تجربه...من هم اصلن اعتقادی ندارم با صرف استقلال اقتصادی همه مشکلات زنها حل هست. مشکلات زنان در ایران مثل یک لابیرنت تودرتو هست که از هر طرف یک مانع بزرگ هست. اما یکی از گام هایی که کمک می کند از بعضی تبعیض ها و وابستگی ها بیرون بیای استقلال مالی هست:-)
لیلا :: 19 دی 1386 11:23 بֽظֽ
خانم محترم
با سلام
آیا شما فکر نمیکنید که جمله آخری که از قول مادر برزگتان نوشته اید اهانت باشد به تمام زنهایی که در دنیا زندگی میکنند و کار شان خانه داری است . آیا شما میتوانید جامعه ای را نشان دهید که در آن تمام مردان و زنان شاغل هستند؟ آی از نظر اقتصادی چنین چیزی امکان پذیر است؟
براستی چرا شما قکر میکنید که فقط زنانی موفق هسنتد که :
۱- درس خوانده باشند تا رده های بالا
۲- شاعل باشند و بقول مادر بزرگتان دستشان در جیب خودشان باشد.
با احترام
کامران سپهری
------------
فرناز: آقای سپهری! در همه دنیایی هم که شما ازش مثال می زنید قبول کرده و به تجربه دیده اند که استقلال اقتصادی از مهم ترین ملزومات برای جنبش های آزادی خواهی زنان و کاستن از خشونت علیه زنان و غیره است. ممکن است زنی بتواند بدون استقلال اقتصادی موفق باشد و در چنبره دایره خشونت علیه زنان و تبعیض و وابستگی نباشد، اما استثنا، تنها استثنا است و بس. مادر خود من هم خانه دار است، زن شاد و از زندگی خود هم راضی است. از لحاظ مالی وابسته نیست، اما فقط به این خاطر که ارث پدری مناسبی به او رسیده و پدرم مرد متولی است که املاکی را به نام او کرده است. می بینید باز هم اگر نبودند مردانی مادر من اینها را نداشت، به این می گویند وابستگی مالی که شاید مخرب ترین نوع وابستگی و مانع در برابر تجربه هویت مستقل باشد.
این بحث توهین هم که مطرح می کنید راستش من را یاد بلوایی انداخت که سر یک سوسک و نمنه مانا نیستانی عزیز راه افتاد! من نمی دانم ما چرا انقدر زود از همه چیز احساس توهین بهمان دست می دهد:-)
kamran :: 19 دی 1386 10:37 بֽظֽ
|