Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

جمعه ۲۱ دی ۸۶

جامانده ها (دو)

 



می گویند آدم ها گاهی جذب کسی می شوند که برعکس آنها است؛ خصوصیاتی دارد که تو نداری، مکمل تو می تواند باشد و بعد البته فوری اضافه می کنند که البته پایه ها و پرنسیپ های دونفر شبیه هم هست و اصلن باید باشد تا بتوانند با هم رابطه ای را شروع کنند. حتا اگر برعکس هم باشند، پرتسیپ ها و پایه های مشترک دارند.

اولین بار که دیدمش با خود گفتم از آن از خود متشکرهای نفهم با اعتماد به نفس خدا ضربدر دو است که این لقب مسخره آقای دکتر خفه اش کرده است و فکر کرده است حالا که دکترا دارد علی آباد هم شهری است و او هم آدمی! بعدترها گفت اولین بار که مرا دید با خود گفته است از آن دختر پرروهای از خودمتشکر بچه پولدار نفهم که فکر کرده اند مرکز دنیا هستند!

درست که بعدها دیگر فکر نکردم آق دکتر از خودمتشکر نفهم با اعتماد به نفس خداست یا فکر نکرد که دختر پررو از خودمتشکر بچه پولدار نفهم هستم، اما وقت کل کل از هیچ موقعیتی برای دوباره پرت کردن این نظر اولیه وسط بحث چشم پوشی نکردیم.

عاشق هم بودیم یا شاید فکر می کردیم هستیم؛ راستش اصلن برای من همیشه همین طور است که مدتی بعد از تمام شدن هر عشقی از بیخ شک می کنم که اصلن عشق بود؟ دورتر که می شوم همه چیز برای من دوست داشتن می شود فقط... وسط گود شوریدگی که بود از جنس عشق بود. به سرتاپای فکر و ایده و نگاه و قیافه و لباس و خنده و حرف زدن و علایق و سلایق هر کوفت دیگر هم انتقاد که چه عرض کنم، اصلن از بیخ قبول نداشتیم و رد می کردیم. من اصلن همه احساساتم مثل کتری خانه ام جوشان است؛ وقت خنده آنقدر می خندم که به سکسکه بیفتم، وقت گریه آنقدر اشک که سیل راه بیفتد. درست وسط خنده می توانم های های گریه کنم گاهی، وسط گریه هرهر خنده...او از ان احساس های منطقی شیک اتوکشیده کنترل شده. او یک پای ثابت کلاس های تی ام و کودک درون و خودشناسی و غیره، برای من همه این ها دکان کاسبی و جیب ملت را چاپیدن و بروهای این کلاس هامشتی بیکار...به نظر او انجام کار داوطلبانه بی دستمزد کار ابلهانه و نماد کودنی است، من می گفتم تو اصلن چی حالیت میشه از دغدغه اجتماعی و بشری با آن دنیای دو دو تا چهارتایی ماتریالیستی؟ به نظر او سیمون دوبووار یک روان پریش خود کم بین محتاج توجه بود، به نظر من سای بابا و اوشو و امثالهم یک مشت دغلباز ریاکار که خوب قلق حماقت عده ای از مردم را دستشان گرفته اند.

موضوع فراتر از این حرفها بود؛ اگر قرار بود بریم بیرون شام بخوریم من دلم رستوران ایتالیایی می خواست او چلوکبابی...دفعه بعد من چلوکباب می خواستم و او پاستا! من رژ صورتی می زدم می گفت به نظرش صورتی رنگ بیخودی است و دفعه بعد حتمن رژ صورتی تری میزدم، او کت مخمل کبریتی سورمه ای می پوشید و من می گفتم به نظرم سورمه ای رنگ مزخرفی است و حتمن دفعه بعد کت سورمه ای تری می پوشید! او هر انتخابات موظف با احساس شهروند مسئول بلند می شد می رفت به راست های مدرن و چپ های سنتی رای می داد و می گفت پرد اخت جدا به مساله زنان بیهوده است، لازم به توضیح نیست که احساس من به همه این دو خط آخر عق زدن است و بس...

همه روز و شب کل کل و بحث و مخالفت با هم و وحشتناک خوش می گذشت و همچنان دیگری را عاشقانه می خواستیم و دوست داشتیم... تکه ای از او جا ماند. وقتی که جدا شدیم و روزی کفش و کیف سورمه ای خریدم و با تعجب فکر کردم مگر رنگ سورمه ای رنگ مزخرفی نیست؟!... تکه ای از من جا ماند، وقتی که جدا شدیم و خیلی بعدتر روزی در کافی شاپی دیدمش که داشت کتاب خاطرات سیمون دوبوار می خواند! ... تکه ای از ما جا ماند وقتی نگاهش به کیف و کفش سورمه ای من بود و علامت سوال در چشم هایش برق می زد... وقتی گناهکارانه گفتم خب! راستش سورمه ای رنگ قشنگی است، به نظرم آن موقع مزخرف میامد چون تو این رنگ را دوست داشتی و من فکر می کردم لزومن چیزی را که تو دوست داری من بدم میاد... تکه ای از ما جا ماند وقتی نگاهم خیره به کتاب دوبوار بود و علامت سوال در چشمانم... وقتی گناهکارانه گفت خب! راستش دوبوار نویسنده محشر و زن جالبی است؛ به نظرم روان پریش محتاج توجه می آمد چون تو او را دوست داشتی و برایت نماد یک زن مستقل خوش فکر بود و من فکر می کردم لزومن چیزی که محبوب توست من باید ازش بدم بیاد...

می گویند آدم ها جذب کسی می شوند که برعکس انهاست؛ و فوری اضافه می کنند البته مبناها و پایه ها لزومن مشترک باید باشد تا بتوانند رابطه ای داشته باشند. کدام ابلهی برای عشق و شوریدگی و خواستن چارچوب و قاعده قانون تعریف می کند؟ کدام لزوم مبناهای مشترک؟ چه کشکی؟ چه آشی؟ از هیچ چیز و مطلقن هیچ چیز در عشق و خواستن متعجب نمی شوم...شاید همین فردا اصلن عاشق مرد معتاد بی خانمان همیشه مستی شدم با چشم هایی همیشه قرمز که تنش بوی کثافت می دهد... از هیچ چیز در این وادی دیگر تعجب نمی کنم...

پ.ن: یک نفر بیاید و بگوید چی شده است که این روزها من هرچه مگو است دارم می ریزم وسط وبلاگ؟!!

+ جامانده ها (یک)

Permalink | Comments 21
 


 

.:: نظرات خوانندگان



پیمانه صبر و سکوتت شاید لبریز شده ...

----------
فرناز: ممکن است...

Yoota :: 24 دی 1386 9:36 قֽظֽ


جالب كه چه عرض كنم... خوندني بود!!!!
خوشحالم كه به وبلاگت اومدم... اميدوارم هميشه فكرت و ذهنت ياري كنهو خوب بنويسي!... بازم ميام... فعلا باي

آقا امين :: 23 دی 1386 6:20 قֽظֽ


من یک سوال اساسی دارم! چرا ملت برای زیستن همه دنبال یک نایاب هستند؟! یکی خدا را می جوید و یکی خواب عشق می بیند و از این حرفها...چرا انسان آنقدر خورد را ضعیف می یابد که برای زیستن یا منتظر دستی است که دستش بگیرد و یا ورد می خواند تا از غیب هوایش را داشته باشند. گرچه هرگز کسی را به کل قبول نداشته ام و هرگز هم کسی را به کل رد نکرده ام اما ابرمرد نیچه تصویر خوبی از یک انسان است.
فرناز این حرفها در مورد تو صادق نیست و شما خودشو ناراحت نکن. تو شادمان تر زندگی می کنی اگر در کنار یک دوست باشی که دوستش می داری و دوستت می دارد اما با کسانی که این نایاب ها بهانه های زندگیشان هستند مشکل دارم. حرفم این است که اصل زندگی را برای لحظه وصال و بهشت و حوری 80 متری و این چیزها از دست ندهید.

آرش :: 23 دی 1386 5:58 قֽظֽ


منظورم حوزه روزنامه نگاری بود .

لیلا :: 22 دی 1386 4:06 بֽظֽ


در ضمن لینکایی هم که این روزا میذاری بسیار جالب و متنوع تر از قبله . شاید به ان دلیل که فرصت بیشتری برای وبگردی و لینک گذاشتن داری و خیلی مرسی !

-----------
فرناز: مرسی لیلاجانم... افتادم تو کشف وبلاگ های تازه آخر:)

لیلا :: 22 دی 1386 4:03 بֽظֽ


اگه قرار بود در رابطه عاشقانه جذب ادمی کاملا مشابه خودمون بشیم بی تردید مساله های کمتری پیدا می کردیم ولی در عوض ملال کشنده ای گریبانگیرمون می شد . پس فکر کنم جای خوشحالیه که گاهی دنیای عاشقی هامون این قدر بی ضابطه هستش . مثل بعضی رفتارای عاشقانه که در برابر توضیح منطقی و بحث معقول سرکش و پیش بینی ناپذیره . میدونی فرناز با گذشت سالیان مجاب شده ام یک رگ دیوونگی در همه ما حتی سالم ترین مان هست که اگه بی خیالانه ابرازش نکنیم بی گمان به کلی دیوونه میشیم !!
پی نوشت در باب پ.ن : حدس میزنم دور شدن از اینجا باعث شده خودسانسوری ت کمتر بشه . خب تو تا جایی که میدونم وقتی در ایران بودی در حوزه خبرنگاری فعالیت هایی داشتی بعنوان یک فعال اجتماعی و حقوق زنان از طرف دیگه با اسم و رسم واقعیت وبلاگ می نویسی . تصورم اینه که دوری جغرافیایی باعث شده خودت رو کمتر در معرض قضاوت بدونی یا بعبارتی قضاوت هایی که ان زمان ممکن بود برات دردسر افرین بشه الان کمتر در معرض اش قرار داری . تنها شدن هم مزید بر علت شده که با فراغ بال بیشتری خودکاوی کنی و نتیجه اش بشه این نوشته های زیبا و بر دل نشستنی . البته من همیشه نوشته هات رو دوس داشتم حتی نوشته های کاملا جدی و گاهی خشکت (!) رو در باب مسائل اجتماعی و ... اما این مدل نوشته هات که اخیرا بیشتر شده ان بعدی از وجودت رو در معرض نگاه مخاطب قرار میده که قبلا پنهان بود .

--------
فرناز: لیلا جانم! کاملن موافقم، من که یکی که سهله ده بیست تا رگ دیوانگی دارم:دی...اینکه خیلی از آن ادم هایی که مدام تو را قضاوت می کردند نمی بینم خیلی حالم را بهتر کرده. از هرچی قضاوت هست خسته و بیزارم انگار...مرسی ار تعریفتان. خودم هم این نوشته های شخصی این روزها را دوست دارم:)

لیلا :: 22 دی 1386 4:01 بֽظֽ


farnaz jan mishe faghat begam dooset daram, hamin!

------------
فرناز: عزیزم....مرسییییییی :X

sara :: 22 دی 1386 2:42 بֽظֽ


فرناز جان خیلی خوب بود و لذت بردم. اماچیزی که منو در یک ارتباط عاشقانه رنج می دهد این است که طرف مقابل من عشق رو یک وسیله می دونه برای رسیدن به چیزهای دیگر . مثلا ازدواج. که این برای من زجر دهنده هست.وقتی عاشق کسی هستم فقط عاشقشم و فکر نمی کنم که خب حتما برای اینکه این فرد رو داشته باشم لازمه که باهاش ازدواج کنم. چون اون موقع اصلا معادله ها فرق می کنه شاید کسی که الان دوستش دارم و دوستم دارد به درد زندگی مشترک نخورد یا حتی شاید من به این نتیجه رسیده باشم که نمی خواهم ازدواج کنم و....

------------
فرناز: قبول دارم....البته بستگی دارد. گاهی هم بعضی ها را برای ازدواج می خواهی و عاشقشونی،

یاسمن :: 22 دی 1386 2:26 بֽظֽ


آمدم دو کلام عرض کنم دیدم "میرزا" قبلاً فرموده‌اند و نان ما را آجر کرده‌اند! بد روزگاری شده خانم جان، آدم اگه نجنبه کلاهش پس معرکه است ..... بس که دست زیاد شده ;-)

به هر صورت اين کامنت را لبخند و دست به کلاه بردن ِ يک عابری فرض کنيد که هفته‌ای يکی دو بار کم و بیش از جلوی اين "ويترين" رد می‌شود.

-----------
فرناز: به به چشم ما روشن...پارسال دوست امسال آشنا جناب آشپزباشی :-)... ما هم دست به شال گردن(بس که سرد است هوا!) هفته ای دو سه بار سرکی می کشیم به ویترین شما و صد البته اکثر مواقع هم دست خالی بر می گردیم ها:-)....دل ما برای طنز زیبای شما تنگ شده است یقه کی را باید بگیریم؟ سارکوزی؟:دی

آشپزباشی :: 22 دی 1386 2:07 بֽظֽ


به نظرم داری درونتو خونه تکونی می کنی

----------
فرناز: شاید :)

رها :: 22 دی 1386 1:07 بֽظֽ


شرمنده که کمی بی ربطه:
سلام
چند وقت پیش خواب دیدم مثل همیشه از دلتنگی هایت گفتی و از دلارام و جلوه و مریم و… از بازداشت گاه و اوین و…
گفته بودی جرم دلارام و دلارام ها این است که طبق مصلحت ها و سودجویی ها پیش نمی روند. طبق زمان پیش نمی روند زیرا آنها همیشه جلوتر از زمان خویشند و جمله ای که عینن توی وبلاگت نوشته بودی این بود که:
«دستبند به دستان کسانی می بندند که ساعت به دست ندارند.»
خیلی وقت بود می خواستم برات بنویسم اما این روزهای لعنتی امتحان فرصت نفس کشیدن رو هم ازم گرفته بود. بماند که بعد اون خواب همه اش فکر می کردم چه رمزی هست بین دلتنگی های منی که از گوشه شمال غرب ایران برات می نویسم با دلتنگی های تو که کیلومترها دوری. اما گویا حق طلبی و عدالت خواهی رمز و مرز نداره. نه؟

-------------
فرناز: چه چمله زیبایی تو خواب تو نوشته ام خزر جان :)....حق طلبی و عدالت طلبی هیچ مرزی ندارد، این هست که من با آن زن اهل قطر فعال احساس نزدیکی بیشتری می کنم تا مثلن فلان دوست که هرروز هم شاید ببینمش :)

خزر :: 22 دی 1386 0:06 بֽظֽ


بزن آن پرده اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته
بزن این زخمه اگر چند در این کاسه ی تنبور نمانده‌ست صدایی
بزن این زخمه بر آن سنگ بر آن چوب
بر آن عشق که شاید بردم راه به جایی

----------
فرناز: :)

مهیار :: 22 دی 1386 9:39 قֽظֽ


شاید این بیرون ریختن ها حرفای به قول خودت مگو یک مقدمه واسه وبلاگ ننویسی طولانی باشه! ( از باب تجربه شخصی خودم میگم :دی )
و اما عشق و این حرفا یک چیز هست. دوست داشتن و حال کردن با یکی یک چیز دیگه. و این وسط حالت سومی هم هست که آدم یک سری چیزا رو (با اینکه در طرف مقابلش با اون عمق و کیفیتی که دلش میخواد اون چیزا وجود ندارن) در طرف مقابلش میبینه و دیوونه اون چیزا میشه.
در باب هر کدوم از اینا میشه ساعتها گفت و در عمل هم بارها تجربه اشون کرد. آدمی امید داره و با همین امیدش زنده.
چه در عمل تجربه شون کنی یا چه بیرون گود بشینی و ازشون صحبت کنی، هر سه این این حالتا ( شاید حالتهای دیگه ای هم باشن ) زیبا هستن و مقدس و خیلی هم توپ. هر سنی و دوره ای و زمانی هم عالم خودشون رو دارن. این وسط عقل هم وجود دراه که یهو آدم خودش رو با یکی از اینا به باد فنا نده.

از غزل باختگان میترسم
شعرهای بی هوا راعشق است

اهل بی مرزترین دریا که میشی، اون وقت یهو همه جا ساحل آرامشت میشه.

:دی

امروز رو دریاب :دی

----------
فرناز: راستش اصلن دارم تمرین می کنم هر روز برای همان یک روز زندگی کنم فقط و بس... البته کارسختی است. وبلاگ نویسی هم که والا ان وبلاگ داره شش ساله می شود، حس ترک وبلاگ نویسی فعلن ندارم:دی

Morteza :: 22 دی 1386 6:06 قֽظֽ


«تکه ای از ما جا ماند». این رو خوب بیان کردی. من کاملا میفهمم چی میگی. تجربه اش کرده ام. همه اش به خاطر اینه سطح انرزی آدمها تغییر میکنه. .....در مورد پارگراف آخر بر طبق یک تحقیق جالب ما خیلی وقتها خودمون هم دقیق نمیدونیم که از چی و کی خوشمون میاد. یعنی ممکنه ناخودآگاهمون بدونه اما بخش خودآگاه نمیدونه. برای همینه که ملت میرن با هم date. و گرنه میشد یک لیست از خصوصیات درست کرد و یک آگهی تو روزنامه داد! و باز به همین دلیله که آدم ممکنه به شکل «ناخودآگاه» از کسی خوشش بیاد که قبلا حتی فکرش رو نمیکرد.


---------
فرناز: راستش حس می کنم همیشه و همیشه لایه هایی از شخصیت همه ما هست که خودمان هم از کشفش متعجب می شویم.

من و بابک :: 22 دی 1386 4:25 قֽظֽ


یک معتاد خوب را می شناسم که اگر جان سالم از این سرما به در برده باشد حاضرم معرفیش کنم. اصلاً هم نای کل کل کردن ندارد و بعید می دانم که رنگها را درست تشخیص بدهد که برایش مهم باشد رژ صورتی می زنی یا خاکستری. تا دلت بخواهد می توانی قصه از زنان قهرمان برایش تعریف کنی و اتفاقاً پایه ی فاز گرفتن با همین چیزهاست. فکر می کنم نیاز به نه شنیدنت را هم خوب پاسخ دهد.

آرش :: 22 دی 1386 1:52 قֽظֽ


"برای عشق و شوریدگی و خواستن چارچوب و قاعده قانون تعریف می کند؟ کدام لزوم مبناهای مشترک؟ چه کشکی؟ "
چارچوب برای عشقو ... تعریف نمیشه. برای بقای عشق و رابطه تعریف می شه. واسه شروع و اوایل رابطه مطرح نیست ولی بعدا دردسر میشه. مثل همین اعتراف یا روابط قبلی ات که اشتراکات کم بوده. در واقع رابطه سالم طولانی برای دو تا آدم شبیه و مانند است و نه عین هم. با تفاوت زیاد پایدار نمی مونه رابطه یا اگه پایدار بمونه پر از عذاب میشه چون خاله و عمه و بچه ها و در و همسایه هستند که پایدار نگهش می دارن! اینطور فکر نمی کنی فرناز؟

----------
فرناز: راستش به این شک کردم، درباره اش دارم فکر می کنم. اگر به باور جدیدی رسیدم می نویسمش.

یک خواننده :: 22 دی 1386 1:45 قֽظֽ


برای پ.ن: چون دور شده ای.

-----------
فرناز: فکر کنم آره میرزا! کلن تنهایی هم باعث می شود به خودت و گذشته ات و اتفاق ها بیشتر فکر کنی و تجزیه و تحلیل کنی!

میرزا :: 22 دی 1386 1:38 قֽظֽ


گاها لازمه دوست من. گاها ما می خواییم بگیم به دوستان مجازی مون که کی هستیم. گاها دوست داریم از مجاز به حقیقت بدل بشیم. من الان دو ماهی هست که دارم از نوشتن بعضی مگوهای خودم احساس راحتی می کنم. راستی چقدر فاصله هست بین زندگی من و شما. من یعنی یک شهرستانی و شما یعنی طیفی از روشنفکرانی که نوع غذا و کافی شاپ تان را انتخاب می کنید یا به هماهنگی رنگ لباس های تان فکر می کنید و ... . اینها را که می نویسی آدم فاصله ها را هم می فهمد. مثلا اینجا کافی شاپی نیست اصلا و هزار تفاوت عمیق دیگر. زندگی ها چقدر متفاوت است. راستش گاهی وبلاگ احساس می کنم برای من به موجود زنده یعنی در واقع به انسان بدل می شود. وبلاگ خودم را می گویم. وبلاگ خودم گاهی برایم نقش صمیمی ترین دوست را بازی می کند یا ایفا می کند. فکر کنم تو هم این روزها چنین رابطه ای با وبلاگت داری که مگوها را تویش می نویسی. شاد باش و موفق

-------------
فرناز: این تفاوت را کاملن قبول دارم آقای فرنگی... خیلی بد و نادرست است که همه امکانات جمع شده است فقط در پایتخت و دو سه شهر بزرگ دیگر کشور :(...راست می گویید؛ برای من هم این وبلاگ خیلی وقت است مثل یک موجود جاندار است.

آ / ف :: 22 دی 1386 1:21 قֽظֽ


درود

(در مورد یادداشت قبلی:)
در مصاحبه با نشریه ی شهروند تورنتو از جمله گفته بودم که من با دخترانی در تهران ملاقات کرده ام که حاضر نبودند صورتحساب میز را من پرداخت کنم، کاری که مورد تحسین من بود، نه به این خاطر که به لحاظ مالی برای من صرف می کرد، بلکه به این خاطر که هوشمندی این دختران ستایش آمیز بود: مردی که هنوز چندان نمی شناسیش، نباید اجازه داشته باشه که تو رو مدیون خودش کنه!

البته ناگفته نماند که همه این طور نبودند! یکی از دوستان خوبم که برحسب اتفاق متن مصاحبه رو از روی میز خونه برداشت و مطالعه کرد، اولش هیچی نگفت. پرسیدم: "خوندی اون مصاحبه امو مونا؟" گفت: "ای! هر قسمت شو یه نگاهی کردم!" اما دقیق خونده بود! اینو از سکوت طولانیش موقع خوندن نفهمیدم. زمانی فهمیدم که وقتی داشتیم تو پارک لاله قدم می زدیم و من طبق معمول داغ کرده بودم و لاف می زدم که "گیسوان بلندم هدیه ی مادرم آناهیتاست، همون که اگر روزی قهر کنه زمین روی زندگی..."؛ یه دفعه از کوره در رفت و گفت تو آخه از زن ها چی می دونی؟ هیچی نمی دونی! گفتم چرا آخه؟ چرا این حرف رو می زنی؟ یه مثال بزن که اینو نشون بده! گفت حالا بهت می گم... ریز ریز می گم... و هیچ وقت نگفت!
اون دیگه نیست... رفته... ما با هم اتفاق نظر نداشتیم!

---------
فرناز: نیما من این تجربه های مشابه افراد را خیلی دوست دارم؛ حتا اگر تلخ باشند...چه کردی با پذیرش دکترا؟

نیما قاسمی :: 22 دی 1386 1:19 قֽظֽ


.. فروغ بی نظیره فرناز...من باورم اینه که همه تلاشهای زیبای زنان ایرانی معاصر برای آزادیخواهی و حقوق زن به نوعی مدیون فروغ عزیزه.... فروغ بیباک پاک و آزاداندیش....او نه با شعار که با رفتار در آن سالهای خاص هویت آزاد زن و دختر ایرانی سره و پاک را فریاد زد.... ساختارشکنی فروغ برای همین امروز هم هنوز کاریست بس بزرگ....دوستش بداریم و پاسش به بزرگی.......( البته سه دفتر اولش را گفتم چون آثار رهایی احساس و زیبایی تصویرهای لحظه های شخصی ترش بر وجهه اجتماعی عریان شعرش در دو دفتر آخر میچربد .....)

----------
فرناز: راستش فرجام جان من اینجور دیوانه وار شیفته او نیستم. دوستش دارم، اما شیفتگی؟ نه!.... تلاش های زنان آزادی خواه هم به گمان من به اشخاص دیگری بسیار بیشتر مدیون هست :)

فرجام کمانه :: 22 دی 1386 0:25 قֽظֽ


سلام ...فروغ عزیز میگه (آری آغاز دوست داشتن است ---گرچه پایان راه ناپیداست....من به پایان دگر نیندیشم ---که همین دوست داشتن زیباست) ....فرناز عزیز اسیر و دیوار و عصیان فروغ را تا عمق بخوانی و حس کنی (که شاید هم خوانده ای و هم حس کرده ای ) آنوقت احساس را رها میکنی طبیعی و ناب ..وحشی و آزاد ...انسانی و دوست داشتنی ...روان نوشته ای چون از روان بود...پرطراوت باشی

----------
فرناز: بارها خواندم فرجام جان :)...هرچند کتاب شعر محبوب من از میان کتاب های فروغ تولدی دیگر است.

فرجام کمانه :: 22 دی 1386 0:09 قֽظֽ