Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

یکشنبه ۲۳ دی ۸۶

پراکندگی ها

 



- در امارات متحده عربی به زودی زنان قاضی کار خود را شروع خواهند کرد.(+) این زنان در حال حاضر مشغول گذراندن دوره های آموزشی لازم هستند و به زودی وارد سیستم قضایی شده و انحصار مردانه شغل قضاوت در این کشور را خواهند شکست. همین چند ماه پیش نیز چهل زن قاضی کار خود را در سیستم قضایی مصر آغاز کردند. در مالزی هم این روزها بحث تصویب قانونی است که تجاوز قانونی در چارچوب ازدواح را به رسمیت بشناسند و مجازات تعیین کنند. در صورت تصویب این قانون، زنان می توانند اگر شوهر آنها را وادار به رابطه جنسی می کند یا در رابطه جنسی تقاضاهایی دارند که زن تمایلی به انجامش ندارد و زن را مجبور به انجام آن می کنند، شکایت کنند و مرد مجازات خواهد شد.(+) در مصر نیز این روزها بعد از صحبت های زینب رادوان دراین باره که شهادت زن و مرد با یکدیگر برابر است بحث های مفصلی درگرفته است که یک طرف طبق معمول بنیادگراهای مذهبی و مذهبیون سنتی هستند که مخالف هستند و طرف دیگر مذهبی های امروزی تر و جامعه مدنی و بخشی از نماینده های مجلس که موافق هستند و قرار است به زودی لایحه ای با این موضوع به مجلس برده شود.(+) از این طرف در ایران ما هم برای اینکه احساس عقب ماندن از تغییرات دنیای اسلام بهمان دست ندهد، قرار است لایحه حمایت از خانواده (خانواده؟!) تصویب کنند تا جمله تاریخی سرکار خانم فاطمه آلیا به تحقق بپیوندد. یادتان باشد ایشان در دفاع از چندهمسری مردان فرموده بودند:"مرد مثل سفره ای می ماند که چند نفر را می تواند نان دهد . می شود چند زن سر این سفره بنشینند."

- "بازی عروس و داماد" را دوست نداشتم... به نظرم سطحی آمد و دم دستی. حتا شیطنت پشت نوشته ها خنک بود و لوس. انتظار داشتم نویسنده رمان خوشخوان و خوب "بازی آخر بانو" و نویسنده ای که آن مطلب رشک برانگیز "من کیستم؟" را در روزنامه اعتماد نوشته بود، مطلبی که صادقانه بگویم هربار خواندمش به نویسنده اش حسادت کردم که چه زیبا و زنانه من کیستم را توصیف کرده است، داستان های مینی مالی بنویسد خوشخوان تر، خواندنی تر، جدی تر، عمیق تر.

- "ها کردن" پیمان هوشمند زاده...همممم...پر از تک جمله های ناب که درگیرت می کند...پر از حرف هایی که انگار از مغز با فشار بیرون می جهد...اما کو داستان؟! کجاست روایت و داستان؟!... "ها کردن" برای من فقط تعدادی تک جمله های ناب بود و بس! داستان؟! شوخی نکنید!

- چقدر این شعر زیبا است و چقدر زن مخاطب این شعر خوشبخت : برای زنم

- یک چندتایی عبارت هست که تو هر مطلبی باشد من درجا مطلب را می بندم و رد می شوم. عبارت های قلنبه سلنبه بی معنای مسخره ای مثل "راقم این سطور بر این گمان است که..." یا "نگارنده خود معتقد است..." یا "در کار قلمی کردن این سطور بودم که..." معتادان به این عبارت های یخ مبتذل به نظرم احتیاج به درمان دارند، جدی می گویم والا...راقم این سطور بر این گمان است که این عزیزان یک دردیشان هست که با قلمی کردن این سطور نگارنده اعتقاد خود بر این امر را در معرض دید شما مخاطبان این سطور قرارمی دهد!!!!! :))

- من درکاری که با پرنسیپ ها و باورهایم همخوانی نداشته باشد کمک و راهنمایی نمی کنم. سعی هم نکنید با دادوبیداد یا مظلوم نمایی که آی من هم مثل تو زن هستم یا آی حق تاریخی زنان را از فلان مرد بگیریم بنده را تحت تاثیر قرار دهید؛ چون فقط خمیازه ام می گیرد! در نتیجه همه عزیزانی که دنبال چاپیدن مهریه بیشتر و اجرت المثل و شیربها و بابت مهربه گرفتن شوهر تو زندان انداختن و امثالهم هستند، از ایمیل زدن به من جهت معرفی وکیل این کاره و مشاوره دادن جدن خودداری کنند! من دچار عصبانیت فمینیستی ام بشوم، آدم گهی می شوم! این هشدار را جدی بگیرید!

- این روزها به همه شما که مریم را از نزدیک می بینید حسودیم می شود!

- از دوهفته پیش به این طرف تمام میوه ها و سبزیجات را نشسته دارم می خورم! تا حالا که هیچیمان نشده است و از کل این ایده نشسته خوردن میوه و سبزی خوشمان آمده است شدید! دلیلش؟ بابا ادمیزاد تنوع لازم دارد ها...!

- کماکان مهم ترین سوال ذهنی من همین است که بابا مردم چطوری ماهی می توانند بخورند آخه؟!!!

- هرچی به مامان خانم جان می گویم همه کتاب های شعری که در کتابخانه ام هست را بفرست، دفعه بعد باز کتاب می فرستد می بینم یک دانه هم از کتاب شعرها را نفرستاده است. در راستای اینکه مامان جان عادت دارند دو روز یک لباس یا وسیله را تن یا دست ما نبیند فوری ببخشدش به یکی یا بندازد دور، شدیدن مشکوک دارم می شوم که دست به کار بخشش کتاب های من شده است که در آن صورت جنگ جهانی از راه می رسد. یک نفر برود اتاق من آمار بگیرد ببیند کتاب های من سرجاشون هست یا نه!

- یک نفر بیاید بگوید چرا حالا انقدر من وبلاگ آپدیت می کنم این روزها؟!!

Permalink | Comments 13
 


 

.:: نظرات خوانندگان



اگه این روزا امتحان و درس زیادب داری همین دلیل اصلی زیاد آپدیت کردن هست. البتا زیاد هم آپدیت نگردی اما واسه تو که کمتر می نویسی زیاده. هه هه این هم Syndrome آپ در فصل امتحانه :دی

----------
فرناز: شاید :دی

Morteza :: 26 دی 1386 1:56 قֽظֽ


اما در مورد سبزی ها و میوه های نشسته یک بار دیگه فکر بکن . مریض بشی آقای همسایه پرستاری نمی کنه ها! :-)

-------------
فرناز: :-)))

mitra :: 25 دی 1386 6:23 قֽظֽ


....دو باره سلام ....اینکه چرا آپ میکنید؟ ..از نظر مبانی علوم ارتباطات اصلا به قول استاد عزیز و دوست داشتنی علی اکبرقاضی زاده تنها تفاوت رسانه و کتاب در همین است که هر روز یا هر هفته چیزهای جدیدتری در رسانه می آید ولی کتاب یکبار .... وبلاگ رسانه است و رسانه نمیتواند گاهنامه باشد چون پیایندی بودن شرط رسانه است ..مخاطب شما زمانی حفظ میشود ...ایجاد میشود و افزایش می یابد که تازگی ( مهمترین ارزش رسانه ای) با یک بسامد نسبتا معلوم (که نباید اختلاف فاز زیادی با توقع مخاطب داشته باشد) به آن تزریق شود...اینکه به روز می کنید یعنی پویایی و خوانندگی یعنی پویاجویی... وبلاگهایی که با کسالتهای طولانی روبرو میشوند عملا از دست رفته اند ...بسیار خوب است که به روز میکنی و بهتر از آن به اصل مهم تعاملی بودن فضای سایبر آگاهی...interactive بودن یعنی رابطه معنی دار پدید آورنده رسانه با مخاطب که منحصر به دنیای ارتباطات مجازی هست ...حضور زنده در کامنتها...همین نکته ظاهرا ساده رمز بزرگی هست...و الله کامنت گذاشتن برای یک مطلب در رسانه مجازی مثل نوشتن نظر خواننده پای حاشیه خبر روزنامه مرده و بی معنی خواهد بود...

-----------
فرناز: دربست قبول :)

فرجام کمانه :: 25 دی 1386 1:25 قֽظֽ


نوشتنت،نشوونه اینکه مسافرت لازم بودی فرناز جان:)
همیشه خوب باشی


-------------
فرناز: اتفاقن دوباره هوس مسافرت دارم... راستش احساس کولی بودن کم کم داره برایم لذت بخش میشه پریسا جان:)

Parisa :: 25 دی 1386 0:39 قֽظֽ


من کیستم هم فوق العاده زیبا بود .

-----------
فرناز: محشر است. من هربار خواندمش از ته دل حسودی کردم به نویسنده!

عماد :: 24 دی 1386 5:35 بֽظֽ


من هم بی تعارف گفتم فرناز جان : در خدمتم .

-----------
فرناز: مرسیییییییییی لیلا جان. بوسسس

لیلا :: 24 دی 1386 3:25 بֽظֽ


با اجازه تان می خواستم در مورد پست قبلی نظر بدم .
اینطور که من استنباط کردم(امیدوارم اینطوری نباشه)این عشق به تاریخ پیوسته . مدتی است که مسائل رومانتیک رو تراژدیک می گین جوری که آدم دلش می خواد یه دستمال بگیره دستش و گریه کنه . شاید اولین بار باشه که آرزو کردم چنین رابطه ای به سرانجام برسه . حالا نمی شه یه کاریش بکنین؟ دی!
ضمنا گلایه مندم!

----------
فرناز: عشق اصولن به نظر من تراژدی است. نه دیگه نمیشه:دی...بابت چی گلایه مندید؟ً

عماد :: 24 دی 1386 3:12 بֽظֽ


البته این بحث"تجاوز" به همسر هم از اون چیزایی است که نیاز به درست شدن آصطلاح دارد بنظرم....تعریف تجاوز که در ادبیات ایرانی (تجاوز به عنف) نامیده میشه به خدمت گرفتن فردی برای رابطه جنسی با زور و تهدید (فیزیکی یا روحی ) است این تعریف تقریبا مال همه جای دنیا هم هست(تا جایی که اطلاعات ناقص من قد میده) اما دو نفر که پارتنر هم هستند یعنی رضایت به اصل ماجراهای با هم بودن دارند نمیشود لفظ تجاوز را برایشان بکار برد این در قالب آزار یا اذیت شریک جنسی تقسیم بندی میشود (abuse( نه rape ...چون در تجاوز هیچ نوع رضایتی برای اصل رابطه وجود ندارد وهمین مساله غیرانسانی بودن شدید این عمل رو باعث میشه ولی در آزار (سادیسم) مشکل اصل رابطه نیست بلکه مزاحمتهای حین رابطه است که البته در غیر انسانی بودن این رفتار هم حرفی نیست و طبیعی هم هست که باید حق اعتراض باقی باشد و قابل رسیدگی...(هر چند بیشتر موارد جنبه ناهنجاری بیمارگونه روانی داره و باید از منظر درمانی هم بهش فکر کرد )حالا فرقی هم ندارد که دو نفر زن و شوهر به اصطلاح قانونی باشند یا دوست .....اما مشکلی که در نظام حقوقی ایران است این است که اولا تجاوز را زمانی تجاوز قلمداد میکنند که حتما تا آخرین مراحل یک رابطه به زور انجام شده باشد در حالیکه حتی یک لمس کردن ساده اگر به زور و عدم رضایت فرد باشد عملا باید همان تجاوز به حساب بیاد که خوب متاسفانه ایران انگار دنبال حفظ کرامت انسان و این چیزا نیستند... دوم اینکه بحث پیگیری اذیت وآزار هم توی ایران معنی نمیده
چون اولا هیچ رابطه ای مگر اینکه به شکل ازدواج (انهم حتما دفتری و نه حتی چیزی که در همان شرع خودشان هست!)باشد قابل دفاع نیست که بشود اذیت حین آن را به محکمه؟ برد
در ازدواج هم که خوب مرجع حرفهای کلی و مربوط به هزار سال پیش هست نه علوم روانشناسی یا قواعد حقوق انسانی امروز....

-------------
فرناز: فرجام می تواند تجاوز هم باشد. من زنهای زیادی را دیدم که به اجبار با مردی ازدواج کرده اند و از همخوابگی با آن مرد فراری و بیزار هستند. البته با تو هم موافقم که خیلی از این موارد در چارجوب ازدواج آزار و اذیت جنسی است.

فرجام کمانه :: 24 دی 1386 11:38 قֽظֽ


ترجیح من اینست که اینجا فقط یک موجودیت مجازی باشیم. شناخت من هم از تو نه کامل است و نه آنقدری که محرک حس کنجکاوی باشد. فقط یک مثال بود برای اینکه منظورم را انتقال دهم و نه بیشتر.
از آرش ها خوشت نمی آید نه؟!
سعی می کنم دیگر هرگز موضوعی را به خارج ارتباط ندهم.

------------
فرناز: چه دلیلی دارد که از آرش ها خوشم نیاد؟! یکی از همین آرش ها یعنی آرش عاشوری نیا از بهترین و صمیمی ترین دوستانم هست.

آرش :: 24 دی 1386 4:06 قֽظֽ


مرد سفره نیست، سفره اش کرده اند! من ازدواج نمی کنم چون بدم می آید که عمری مجبور باشم سرویس سکس به یک زن بدهم. رفاقت و دوستی که مهر و امضاء نمی خواهد.

----------
فرناز: آن قسمتی که خواستید منتشر نکنم را پاک کردم. اما کنجکاو شدم؛ شما چطور من را از نزدیک می شناسید که من نمی شناسمتون؟!

آرش :: 24 دی 1386 3:33 قֽظֽ


به گمان نگارنده دلیلش هرچه باشد اوکی است. من که دوست دارم :)
شاد و گرم و پیروز باشی فرناز جون.
:)
راستی کدوم کد رو در جعبه ی مقابل تایپ کنم؟ :دی

----------
فرناز: اون کد همه ما را سرکار گذاشته است. آبرو برامون باقی نگذاشته والا :دی... قربان نگارنده :)

لیلا :: 23 دی 1386 9:26 بֽظֽ


فرناز جان امروز ظهر به عشق خوردن ناهار خوشمزه منزل پدری (جات خالی اتفاقا خوراک ماهی هم بود :دی ) سری به اونجا زدم و اتفاقی تلویزیون هم روشن بود ودر برنامه ای که در ان ساعت معمولا بیشترین مخاطبین خانم ها هستن بحث کانون داغ (!) خانواده بود با حضور دو بانوی محترمه ! و دقیقا داشتن تبلیغ می کردن واسه همین داستان که برای جلوگیری از به انحراف افتادن اقایان عزیز و برقرار نکردن روابط ازاد غیرشرعی خارج از کانال ازدواج نباید مانع ازدواج مجدد گردید !!! کار از لفافه و ... هم گذشته . علنا دارن تبلیغ می کنن و شستشوی مغزی ! راجع به این کتاب خانم سلیمانی بیشتر تعریف و تمجید شنیده بودم و با اوصافی که کردی نمیدونم ارزش خوندن داره یا نه ؟! اون نوشته " من کیستم ؟ " هم عالی بود اما الان تازه متوجه شدم کار خانم سلیمانی بوده چون مدتی قبل یکی از وبلاگ ها بدون ذکر نام نویسنده در وبلاگش گذاشته بود !! العجایب الغرایب !!! از این ها گذشته اکنون که در حال قلمی کردن این سطور بودم در این اندیشه بسر می بردم که چگونه ممکن است مردمانی باشند که نتوانند با طعم لذیذ ماهی ارتباط عاشقانه برقرار کنند ؟! راقم این سطور بر این گمان است که یحتمل این گروه از انسان ها باید در سلیقه و ذائقه خود تجدید نظر بفرمایند !! :دی
در ضمن خوب کاری می کنی وبلاگ اپدیت می کنی این روزها . واسه کتاب شعر هم بی تعارف هر کتابی خواستی فقط لب تر کن . یه ایمیل بزن خودم واست ارسال می کنم . اینو جدی گفتم .

-----------
فرناز: بیخود نیست من اصلن تلویزیون نمی دیدم! البته الان هم نمی بینم...اصولن تلویزیونی نیستم. کتاب را هم بخون، سلیقه است دیگهر...شاید شما خیلی خوشتان آمد:دی...ولی حالا ککه داریم سطوری قلمی می کنیم به نظر نگارنده این سطور قلمی این سو(!) ماهی واقعن خر است! :))... مرسییییی از لطفت لیلا جان. من آدم شدیدن بی تعارفی هستم؛ میام سرتان هوار می شوم ها :دی

لیلا :: 23 دی 1386 7:53 بֽظֽ


Farnaz, I love you:-D

----------
فرناز: ما بیشتر :دی

mitra :: 23 دی 1386 7:39 بֽظֽ