Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

پنجشنبه ۲۷ دی ۸۶

وزن بودن...

 



احساس می کنم تسلیم شده ام. نه از سر ضعف و ناچاری... انگار که یک روز صبح بیدار شوی و لای این سه نقطه های فراوان میان نوشته هایم رگه های یک حقیقت گس را ببینی که نبض دارند. شاید از جنس همان حس گسی که هزار بیانیه را امضا می کنی بی آنکه ذره ای و سرسوزنی امید به تغییر داشته باشی؛ وقتی هم که زن عبوس و جدی و سخت گیر ذهنت می پرسد پس برای چی امضا می کنی یکی از زنهای درونت، شاید آنکه سرکش است و بی قرار و روحش لگدپران می گوید برای اینکه یادم نرود دنیا حق تغییر دادن من را ندارد...حتا اگر زن پرسشگر درون از جایی آن وسط ها بپرسد حق دیگر چیست اصلن؟...

دیروز دوستی گفت خواب من را دیده است که صبح با دخترک سه چهارساله ای به دانشگاه رفته ام و در جواب سوال او که این کیست گفته ام دخترم نگین است؛ بهتان نگفته بودم که دختری دارم... صبح که از خواب بیدار می شوم گردن درد دارم؛ باز شب بد خوابیده ام... غلت می زنم و خودم را جمع می کنم زیر گرمی رخوت بار پتو و یادم می افتد که دیشب لابلای خواب های آشفته ای که دیگر مونس هرشب شده اند خواب دیدم که دو جوجه را شیر می دهم؛ یک جوجه زرد بود و آن یکی قرمز...

تسلیم شده ام انگار... اما روزهایی هم هست که احساس یک درنده ماده خشمگین جاری می شود در همه وزن بودنم. تضادها... تضادهای گریز ناپذیر ...از همان جنسی که احساس خستگی و تسلیم می کنی، اما نه از سر اجبار و ناچاری... خستگی ها و تسلیم هایی از جنس دو زن فیلم "تلما و لوئیز" که بی رمق رو کنی به مرد و بگویی "هی! تو که آنجا ایستادی به من چی گفتی؟" مرد بگوید:" گفتم جنده!" و زن هفت تیر را درآورد و شلیک کند... همان زنی که خسته شده بود و احساس تسلیم شدن می کرد؛ نه از سر اجبار و ضعف...

Permalink | Comments 15
 


 

.:: نظرات خوانندگان



من یه سریال در پیت تلویزیونی دیده بودم خانمه به آقاهه می گفت من با کمال میل در برابر شما تسلیمم! واین مثل فتحی است برای من. البته توضیح بیشتر نداد راجع به موقعیت تسلیم!

یادم نیست می گفت آقا! یا سرورم ...

حالا گذشته از شوخی ... آدمیزاد از خستگی وا می رود و تسلیم می شود و گاه گر بتواند فاتح هم نمی شود.

این نیز بگذرد(؟)

Yoota :: 30 دی 1386 7:59 بֽظֽ


سلامی دیگر به فرناز عزیز.... ببخشید که تو کامنت این مطلب در مورد پست قبلی مینویسم...راستش چون خود من دقیقا از این بحث ارزشهای خبری آکادمیک و تنظیم ونشر اخبار رسانه ها بر پایه این نشانگرها به طرز فجیعی دفاع میکنم( که اگر خدا بخواهد کتابی هم در همین زمینه با یاری استاد دوست داشتنی علی اکبر قاضی زاده عزیز در دست چاپ دارم) خیلی سعی کردم مصاحبه "جرمی" با " ریک نیمن" رو بخونم ولی نشد...من ندیدم اون بخش انگلیسی که گفتید ..همه هلندی بود ..لطفا این بیصواد ! را راهنمایی فرمایید. متشکرم

-----------
فرناز: فرجان جان! شما باید زیر عکس آقای جرمی پارکسن روی لینک کلیک کنید تا برنامه باز و شروع بشود :)

فرجام کمانه :: 30 دی 1386 7:39 بֽظֽ


بی ربط: الان که خیلی سفر کرده ام تازه فهمیده ام که برای «دیدن» نباید به پاریس، آمستردام، لندن یا لاس وگاس رفت. باید از پاکستان شروع کرد و هند را هم دید. در خارج آسیا باید به آفریقا رفت و همینطور آمریکای جنوبی. چون سفر به کشوری مثل فرانسه تنها به تصاویری که در ذهن داری عینیت می بخشد اما مثلاً سفر به نیجریه و کنیا یک تجربه کاملاً جدید است. خوب است که اگر دوربین دیجیتال هم دارید اول آن را دور بیاندازید تا لحظه ها صرف مستند سازی نشوند. البته هدف سفر هم خیلی مهم است، مثلاً اگر بازاری هستید سفر به لبنان پیشنهاد می شود.
مربوط: قاطع نبود!

آرش :: 30 دی 1386 2:08 قֽظֽ


مرسی بهرنگ اما فکر کنم بیشتر به لهجه من می خندیدند هرچند که خوش تیپی هم ذاتی است ;) اما در پاریس خیلی بیشتر خوش گذشت چون عملاً باید کارهایی را انجام می دادیم که بسیار مفرح بود lol
فرناز اگر به توصیه ام عمل می کردی الان واکنش متفاوتی داشتی. یعنی خودت می نوشتی که جهنم را آرزو داری! اما به هر حال ممنون که اگر عالی نبودی بد هم نبودی.

---------
فرناز: جهنم جای بدی نباید باشه قاعدتن! :دی

آرش :: 30 دی 1386 1:35 قֽظֽ


فرناز سلام ...مطلبت که خواندم بی اختیار این شعر از فروغ عزیز به ذهنم آمد ..نوشتم برایت (نهایت تمامی نیروها پیوستن است---پیوستن---به اصل روشن خورشید---و ریختن به شعور نور---طبیعی است --- که آسیابهای بادی میپوسند---چرا توقف کنم ؟! ---من خوشه های نارس گندم را---به زیر پستان میگیرم---وشیر میدهم---صدا---صدا---تنها صدا--- صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن---صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک--- صدای انعقاد نطفه معنی---و بسط ذهن مشترک عشق---صدا---صدا---صدا---تنها صداست که میماند----در سرزمین قدکوتاهان---معیارهای سنجش---همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند---چرا توقف کنم؟ من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم---و کار تدوین نظامنامه قلبم--- کار حکومت محلی کوران نیست----مرا به زوزه دراز توحش---در عضو جنسی حیوان چکار؟ مرا به حرکت حقیر کرم در خلا گوشتی چکار--- مرا تبار خونی گلها به زیست متعهد کرده است--- تبار خونی گلها--- میدانید؟!

فرجام کمانه :: 29 دی 1386 8:25 بֽظֽ


به آرش:

جمله هلندی که گفتی همون How are you? است که البته نمی تونه ذوق و شوق زیاد ایجاد کنه مگر اینکه خیلی خوش تیب بوده باشی :)
به هلندی هم این طور نوشته میشه :
Hoe gaat het met jou?
-------------
یه چیز دیگه، فکر کنم کلمه اولش "هات" اشتباه باشه و شاید همین باعث خنده می شده، البته می گم شاید چون لهجه ها خیلی به هم تفاوت دارن.

بهرنگ :: 29 دی 1386 2:23 بֽظֽ


حتماً بابل (Babel) را دیده ای. نمایشی دردناک از نفس تنگی های روزمره، واژه هایی عقیم و معناهایی که در میان این همهمه محو می شوند. توصیه می کنم که یک بار دیگر آن را ببینی،
>>>
شاید وادارت کند آهسته و به زبانی که می فهمم حرف بزنی و آنچه نمی فهمم را برایم معنا کنی.
دخترک! موج باش، بی تاب! که می خواهم باورت کنم.

آرش :: 29 دی 1386 6:26 قֽظֽ


تسلیم؟
یادت بخیر تسلیم...!

علیرضا :: 28 دی 1386 10:57 بֽظֽ


چندین ساله که مشتری وبتم. همون موقعها که خودم می نوشتم و اینجا بهم ایده میداد ولی هرگز کامنت نذاشته بودم. اینجا همیشه سیمای یه دختر متعالی رو عرضه می داده برام. مدتها دور بودم و حالا که برگشتم دردی رو حس می کنم که نمی دونم اسمش چیه؟ ولی می بینم هنوز متعلق به روح برتر متعالیه. منو به جمع کامنت گذارات قبول می کنی؟

-----------
فرناز: ممنون از لطفتان. اینجا فقط واگویه های یک آدم معمولی هست و بس. خوش امدید.

'گیلانار :: 28 دی 1386 11:49 قֽظֽ


http://snapsh0t.wordpress.com/2008/01/12/a-disturbance-in-mirrors/#comments
-------------
فرناز: دوست دارمش :)

لیلا :: 28 دی 1386 11:14 قֽظֽ


احساس مسوليت كردن و اين حس و داشتن بعضي موقع ها پدر ادم و در مياره... .

--------------
فرناز: کلن آدم احساس مسئولیت نداشته باشد همه چیز ساده تر هست؛ اما کار سختیه شدید!

آقا امين :: 28 دی 1386 11:03 قֽظֽ


فکر کنم این دفعه N ام است که به یک چنین احساسی "دچار" شده ای. افسوس که فرصت آرشیو خوانی ندارم اما یک بارش که خوب یادم هست دو روز بعد از سفرت به هلند بود که اگر اشتباه نکنم داشتی کلفتی خودت را می کردی که یکهو احساس کردی به کنیزی خودت درآمده ای و این حرفها ;) نکته مثبت این است که گویا هنوز برایت "عادت" نشده ضعف ها و حتی قدرت ها. این نبض زندگیست که می تپد...
دخترک باور نمی کنم اینهمه انرژی مهار نشده ات را. «دوست دارم باورش کنم».
راستی یک بار که به هلند آمده بودم به من یاد دادند که در مقابل جماعت نصفان فقط بگویم "هات خات هِت مِت یو". اگر چیزی از هلندی فهمیده ای به من بگو که من چه می گفتم که ملت اینقدر ذوق می کردند؟! راستی چقدر گاو داشت هلند!
همچنان دوست دارم باورش کنم.

--------------
فرناز: اوههههه آره. من همیشه زنهای درونم با هم دارند می جنگند و گیر می دهند به هم! چیزی هم از هلندی فهمیدم بعت می گویم معنی این جمله چی هست. بیشتر از گاو هم من تا حالا گوسفند دیدم.

آرش :: 28 دی 1386 4:13 قֽظֽ


بودن یا نبودن؛ هنوز هم مساله همین است!

---------
فرناز: شاید...

آرش :: 27 دی 1386 11:06 بֽظֽ


با لیلا موافقم و اضافه کنم گاهی بد نیست که این خستگیها رو به دست درمانگر زمان سپرد. اصلا منظورم نشستن و تماشا کردن نیست ها، یه وقفه ی نه چندان بلند برا تمدد اعصاب و باز انرژی گرفتن شاید.

------------
فرناز: شکیلا جان به تجربه خودم هم بارها دیدم که گذشت زمان بهترین مرهم برای هر دردی است.

شکیلا :: 27 دی 1386 9:39 بֽظֽ


گاهی تنها راه " پیروزی " تسلیم شدن است .

---------
فرناز: کاش اینطور باشد لیلا جان...

لیلا :: 27 دی 1386 4:12 بֽظֽ