Home | Contact | Archives


 

 
 

مطلب قبلي :: خانه :: مطلب بعدي

 
 

دوشنبه ۱ بهمن ۸۶

The Kite Runner

 



«بادبادک باز» برای من یعنی پیچ و تاب خوردن با خطوط ظریف تیتراژ و رنگ های ملایمش... رنگ ها و خطوطی آنقدر نرم که اگر کتاب را نخوانده باشی شاید انتظار فیلمی را داشته باشی عاشقانه و نرم و روان...

یعنی غرق شدن در لهجه شیرین افغانی... شیفته لهجه فارسی افعان ها و تاجیک ها هستم؛ آنقدر که بارها آن چنان محو شیرینی لهجه هایشان می شوم که به آنچه می گویند گوش نمی دهم و فقط غرق طنین زیبای فارسی آنها می شوم.

«بادبادک باز» برای من یعنی اشک، اشک، اشک باز هم اشک...که همراه هلندی ام هی متعجب نگاه کند و سردرنیاورد این همه اشک برای چی آخر؟ و تو فکر کنی درد مردم مملکت های مصیبت را او نمی تواند بفهمد و هیچ نگویی...

یعنی چندش و ترس و شرم از صحنه سنگسار زن با برقع صورتی...صورتی، رنگ نوازشگر دلبرانه... یعنی صدای چند جیغ خفه از ردیف جلو و پشت، صورت هایی که لای دست ها پنهان شد و اشک های من که چکید روی گردنم و رسید تا خط میان سینه ها...یعنی صدای همراه هلندی که آرام گفت چه وحشیانه! خوب است که در ایران از این خبرها نیست... و من بعض کرده به خودم بپیچم که هست، هست، و غرق خجالت شوم... که بعدتر بگوید اما در مقاله ای خواندم ایرانی ها خیلی آمریکن استایل و مدرن زندگی می کنند و شصت درصد زنها دانشگاه رفته اند و زنها پلیس شده اند؛ مگر می شود در چنین جامعه ای آدم سنگسار کرد؟ و تو فکر کنی خفه کردند ما را با این شصت درصد کذایی، جلو آن را هم که گرفته اند تازه! قمپزش را می دهند، از آن طرف محدودیت جنسیتی در دانشگاه ها... و احساس چندش کنی از آن دسته فمینیست ها و دولتیان و خواهران مسلمان و غیره که دایره دنبک به دست ذوق کرده بودند از آغاز به کار پلیس های زن! و بگویی گند بزنند به قدم رو به جلویی که نمادش حضور زنان پلیس باشد بهر ولو شدن در شهر و گیر دادن به سروشکل هر زن و دختری که رد می شود...

«بادبادک باز» یعنی کفر تو در آمدن از این اصرار چندباره دوربین در نشان دادن کله های گوسفندان کشته شده... و با غیض فکر کنی خب! چی؟ می خوای بگی مسلمان ها یا افغان ها وحشی اند؟که چی این تصویر را یک ریز نشان دادن و انقدر سطحی و مبتذل قضاوت خودت را تو چشم و چار ملت کردن؟ و ور دیگری از ذهنت فکر کند هی هی! چرا خودکشی سهراب طفلی بابت اینکه دولت امریکا در ابتدا حاضر نیست به او ویزا دهد در فیلم حذف شده است...؟

یعنی زدن زیر خنده وقتی در استادیوم فوتبال دوران طالبان مردها با شورت ورزشی فوتبال بازی می کنند؛ کارگردان گویا نمی داند شورت ورزشی در دوران طالبان مجازاتش و معنایش چه بوده است وقتی می خواستند پای خرها هم شلوار کنند! یعنی خنده وقتی در کوچه های کابل 1978، یک کولر ال جی مد روز یکهو سبز می شود و تو ذوق می زند...

یا شاید بازی محشر پسرکی که نقش کودکی های حسن را بازی می کند و بازی شل و ول کودکی که نقش کودکی امیر را بازی می کند... یعنی لهجه همایون ارشادی درنیامده است و کسی که فارسی بلد باشد می فهمد این لهجه افعانی نیست... یعنی وقت بیرون آمدن از سینما همراه هلندی ات که نق نق می کند از این همه نژادپرستی و تبعیض و فقر و کثیفی که د فیلم دیده است از پشت سر بپرسد:"And by all these bothering things, do you miss Iran?" ... تا تو میله استوانه ای شکل نقره ای پله ها را چنگ بزنی، با عصبانیت سرت را برگردانی و نگاهش کنی و بگویی:"I always miss Iran, Don't forget it, Always..."

Permalink | Comments 13
 


 

.:: نظرات خوانندگان



بعضی وبلاگها رو میبینم فکر میکنم این بچه های مملکت این همه که تو سرشون زند چطور اینقدر قد کشیدند؟

نتیجه این همه بگیر و ببند و نبین و نفهم و ... همچین بد بد هم نشد

به این همراه هلندی هم سخت نگیر. زیاد بهش خوش گذشته دوزاریش نمیفته

-------------
فرناز:؟ کلن بحث دوزاری افتادن مهمه ....خیلی فرهنگی هست. من هم اینها وقتی از چیزی ناراحت یا شاد می شوند دوزاریم نمی افته چی شد! و مرسی از تعریفتان :)

سیامک :: 4 بهمن 1386 2:34 بֽظֽ


موناهیتا جان

لینک را دیدم....حالا این لینک را که توضیح عکاسی است که در این صحنه حضور داشته است را بخوان:

http://www.sadaf-farahani.com/blog/blog.htm

هرچیزی را ساده باور نکنیم موناهیتا جان... ان هم از این دست سایت هایی که خودشان همه پروپاگاندا و داستان سرایی هستند و بس!

فرناز :: 4 بهمن 1386 1:30 قֽظֽ


فرناز جان جسارت مرا میبخشی ها، ولی احساس میکنم غم غربت و دوری دارد از تو یک نیمچه ناسیونالیست میسازد و من آن فرنازی را که دید وسیعی نسبت به قضایا داشت را دارم کم کم میس میکنم.

عزیز جان به این لینک یک سر بزن:
http://www.iranpressnews.com/source/034694.htm

سر گوسفند که ....

فرناز جان در اینکه غربی ها متمدانه سر گوسفند را میبرند و خلاصه خون هم ریخته میشود، و به شکلی متمدانه وحشی اند شکی نیست. ولی قربان آن قلم نازنینت برم خوب ما هم وحشی ایم دیگر.

-------------
فرناز: من از جنرالیز کردن بیزارم موناهیتا جان...هرچیزی که باشد. از این پروپاگاندای مسلمان ها همه وحشی و بی تمدن و عوضی و عقب مانده هم بیزارم. از این همه با اصرار و سطحی هم این قضاوت را در فیلم چپاندن و نشان دادن هم حالم بهم می خورد. کلن فکر می کنم قضاوتت را هم می خوای تو چشم مردم کنی، لااقل هنرمندانه و ظریف کن، نه اینطور رو و سطحی! همه عمرم هم اینطور بوده ام، چه در ایران چه هرجای دیگ موناهیتا جانم. انتقادها جای خود، شش دانگ حواسم همیشه جمع است که بخشی از ماشین پروپاگاندا علیه مسلمانان و ایرانی ها و افغان ها و هر کس و ملیت و مذهب دیگر نباشم.یه لینک هم چشم. الان سر می زنم :)

موناهیتا :: 3 بهمن 1386 8:37 بֽظֽ


>>جالا یه این همه اصرار داری تو وبلاگ دخترهای لوس باشی هی؟
قطعاً برای تماشای این اداها نمیام. من برای سر زدن دلیل خودمو دارم که خیلی هم تابلوه! اما قسمت دختر"های" لوس را تکذیب می کنم چون هنوز خودتم باور نکردم چه برسه به گیلاس و آلبالو و این حرفها.
>>روزی ده بار که اینجا سر می زنی :))
آخ چه حالی می کنم وقتی با آماری از این دست مواجه می شم ;)

آرش :: 3 بهمن 1386 3:19 بֽظֽ


آخی، منم اینقدر گریه کردم فرناز جونم؛ اصلاً پشمهای سینه ام خیس شد :دی
به ساناز جونم و میترا جونمم بگو گریه نکنن.
چقدر لوس هستید شما دخترها
----
چرا از پاکستان کسی چیزی روایت نمی کند؟

------------
فرناز: جالا یه این همه اصرار داری تو وبلاگ دخترهای لوس باشی هی؟ روزی ده بار که اینجا سر می زنی :))

آرش :: 3 بهمن 1386 2:01 بֽظֽ


کتاب را خواندم با کلی اشک. فکر میکردم طبق آن قانون کلی که کتاب از فیلم تاثیر گذار تر است با ندیدن فیلم چیز زیادی از دست نداده ام ....ولی مثل اینکه باید ببینمش / راستی فرناز عزیز میدانی که اینجا من به ارکات دسترسی ندارم مگر با فیلتر شکن . کامپیوترم هم خراب است و از شرکت فیلتر شکن ندارم در اولین فرصت به درخواست دوستس ارکاتی ات با اشتیاق پاسخ خواهم داد :*

-------------
فرناز: ساناز جانم! من هم به این قانون کلی اعتقاد دارم که کتاب ها بهتر از فیلم ها از آب در میاند. به نظرم درباره بادبادک باز هم کتاب بهتر از فیلم است. اما فیلم را هم ببین، فکر کنم خوشت بیاد. مرسی عزیزم :*

ساناز :: 3 بهمن 1386 7:56 قֽظֽ


راستی روش پر کردن فاصله بین واقعیت موجود توی ایران و چیزی که توی فیلم ها و نوشته ها نشون داده میشه چیه؟
-.........
فرناز: تعدد افراد بی طرف و منصف که برای شناخت یک جامعه به چهار روز سفر به آن کشور و دیدن دو تا خیابان و خواندن یکی و نصفی مقاله کلی بسنده نکرده باشند :)

بهزنگ :: 2 بهمن 1386 5:16 بֽظֽ


توضیح : این کامنت برای مطلب قدیمی ات "مرد سه در آن سوتر " است. کامنت دونی آن مطلب باز نشد هر کاری کردم.(اگر توانستی بگذارش زیر آن مطلب)

* با چه هلندی خوبی همسایه شده ای. تصورش می کنم با قد بسیار بلند و خندان و شاید خیلی زشت! و مدام فکر می کنم کجایی که تا اسخیپل یک ساعت و نیم با ماشین راه هست. به جایی نمی رسم مقیاس های من قطاری هستند خب. کنجکاو شدم خیلی :) و مشتاق دیدن همسایه است و خیل عظیم دوستانش...

----------
فرناز: مریم جان بیا اینجا آقای همسایه و اسخیپل و همه را ببین :)... قدبلند و بسیار خندان است و طفلی زشت نیست :دی....سه روز پیش دیدم رفته کله اش را کچل کرده!! گفتم بهت نمیاد! گفت می دونم، خودآزاری گرفتم :)))... حالا برای اینکه گیج تر بشی، یک ساعت هم با مرز آلمان فاصله دارم! :دی

مریم اینا :: 2 بهمن 1386 2:37 قֽظֽ


فقط تصور موسیقی شاد فیلم و رقص لباسهای رنگارنگ زنهای افغان و حسنی که دوان دوان امیر آقا امیر آقا میکنه روزی چند بار بغض تو گلوم جمع می کنه. تا نبوده باشی و ندیده باشی نمی فهمی. به دوستت بگو که ما بودیم و دیدیم. و بگو الان هم کم نیستند کسانی که هستند، وایسادند و می جنگند به امید روزهای روشن تر از امروز. ما ایران رو به حال خودش رها نمی کنیم. اینجا خونه ماست، مال ماست. اونی که باید از اینجا بره ما نیستیم، کس دیگه است رفیق...

-----------
فرناز: کسی نباید بره. اونی هم که ازش بیزاریم از ایران سهمی دارد و ایرانی است. کلن این تفکر حذفی بدبختیه!

محسن :: 2 بهمن 1386 0:21 قֽظֽ


اینقدر موقع تماشای این فیلم ، مثل خواندن کتابش اشک ریختم که خیلی از این نکته ها را ندیده ، رد کردم...

----------
فرناز: آخی :)

mitra :: 1 بهمن 1386 10:02 بֽظֽ


سلام فرناز جان
من فيلم رو نديدم هنوز، ولي كتاب رو خوندم. كتاب جديدش هم فوق العاده است (هزاران خورشيد تابان). توصيه مي كنم اگر نخونديش حتمن بخونيش.

------------
فرناز: خواندم شروین جان و بیشتر از بادبادک باز دوستش داشتم. خوبی؟ :)

شروين :: 1 بهمن 1386 4:12 بֽظֽ


من که فیلم رو ندیدم اما توصیفاتت تلخ و تکان دهنده بود فرناز .

------------
فرناز: قاعدتن فیلم الان در ایران پیدا می شود لیلا جان. من دقت کردم بچه ها تو ایران زودتر از من فیلم ها را می بینند همیشه!

لیلا :: 1 بهمن 1386 3:47 بֽظֽ


سلام
خسته نباشید
باید بگم که ممممم ؟!!؟!؟!؟؟؟؟!؟!؟!؟؟!؟!!؟!؟!؟!؟!؟

------------
فرناز: ؟!؟!؟!؟!

مهدی یوسفی :: 1 بهمن 1386 2:51 بֽظֽ