صندلی کوچکش را جلو می کشد و با موچین می افتد به جان ابرو سمت راست... می گوید ابروهای شما خاورمیانه ای ها عالی است، راحت می شود به آنها فرم داد. طره ای از موهایش را پشت گوش می اندازد و می گوید من هم اهل اینجا نیستم؛ سه سال است اینجا آمده ام. روس هستم و قبل از اینجا سه سالی اوکراین زندگی کردم. دلم برای روسیه و اوکراین تنگ شده است، آدم تو این کشور افسرده می شود، نه؟ می گویم و شاید هم روانی!...هردو می خندیدم...
صندلیش را می کشد سمت چپ و موچین این بار سراغ ابرو چپ می رود...می گوید در اخبار دیدم کشورت این روزها خیلی سرد شده است. می گویم مگر می دانی اهل کدام کشورم؟ می گوید آره. ایران، مگر نه؟...می گویم آره! از کجا فهمیدی؟
صندلیش را می کشد عقب، موچین را روی ابرویم حس نمی کنم، نفس عمیق می کشد...سرم را از روی صندلی بلند می کنم و نگاهش می کنم، دارد گریه می کند...می گویم چی شده؟ چرا ناراحت شدی؟... دست هایش را فرو می برد لای موهای لخت بلند طلایی اش...لبخند تلخی را چاشنی اشک هایش می کند و می گوید از اسمت فهمیدم ایرانی هستی...سوال را که در چشم هایم می بینید می گوید سه سال و نیم پیش بعد از هفت سال عشق، خواستن و بودن یکهو ولم کرد... به خاطر یک دختر ایرانی..اسمش فرناز بود... شکستم، له شدم و بارها مردم...دیگر نمی توانستم در اوکراین بمانم یا روسیه... همه جای این دو کشور برای من، او بود... خودم را تبعید کردم به این کشور کوچک و این شهر فسقلی...زنگ که زدی تا وقت بگیری و اسمت را گفتی نفسم بند آمد...همه دیشب تو تختم غلت زدم، یک بار با هم دیدمشان...دختر مومشکی و قد کوتاه بود و چشم هایش قهوه ای روشن...دیشب می ترسیدم نکند تو باشی...بارها در ذهن نقشه کشتن ات را کشیدم، اگر او بودی ...وسط اشک هایش می خندد می گوید می دانی چقدر دعا کردم تو او نباشی؟ و چه نفس راحتی کشیدم وقتی از در تو آمدی و دیدم او نیستی؟...
نگاهش می کنم...
Permalink |
Comments 20
.::
نظرات خوانندگان
یادِ واکنشِ متفاوتِ " ژولی ویگنون " تو فیلمِ " آبی " افتادم. این کوته-نوشته ها خیلی خوبه.
درود و سپاس بیکران،
-------------
فرناز: خواهش می کنم :)
حامی :: 10 بهمن 1386 1:18 بֽظֽ
با درود. پیشتر از شما منبع خواسته بودم برای نقد ادبی فمینیستی. پاسخی دریافت نکرده ام. می توانید پستی بگذارید یا مقاله ای ارجاع دهید که ما را با این مفهوم آشناتر کند؟ شاد و سرزنده باشید.
-------------
فرناز: سلام. به روی چشم...من الان سفرم، اخر هفته برمی گردم و نگاهی به کتابها و مقالاتم بندازم بهتان خبر می دهم.
نیم :: 9 بهمن 1386 4:49 قֽظֽ
وقتی خوندم یکی از صحنه های فیلم هزاردستان "تداعی" شد. صحنه خیلی دلخراشی بود و هیچوقت یادم نمیره :
شعبون استخونی (آقای محمد علی کشاورز) میره توی سلمونی و سر ِ رییس امنیه (مرحوم فروهر) رو گوش تا گوش میبره! هنوز هم چندشم میشه وقتی بهش فکر می کنم.
فکرشو کن، چی می شد! چه خونی راه می افتاد!
(اینو یک بار دیگه هم فرستادم ولی ظاهرا submit نشد)
بهرنگ :: 8 بهمن 1386 7:38 بֽظֽ
...سلام دوباره...فكر ميكنم مخاطب كامنت شكيلا من باشم ...توضيحش اينه كه نه موضوع را اصلا به حساب داستان نگذاشته ام عزيز...اماحتي يك خاطره از لحظه اي كه به يك رسانه وارد ميشه مثل وبلاگ ...لازم هست كه با رعايت اصول نوشتاري رسانه اي باشه ...حالا همين ماجرا را شما فرناز عزيز ميتونستي تو يك جمله غيرخواندني بنويسي يا كلي آب بهش ببندي ..من گفتم نوشته ات( دقيقا همين كلمه نوشته را بكار بردم) اين ويژگيها رو داره كه تاثيرگذار و باور كردني هست...نگفتم داستانت...بحث من هم نقد ادبي نبود بحث وجود ارزش رسانه اي "تضاد و برخورد" در اين مطلبت بود كه به ارزش آن افزوده وگرنه اينكه اتفاق واقعي بود كه روشن است...اتفاقا نكته اساسي همين است كه واقعه نگاري
فرجام كمانه :: 7 بهمن 1386 3:49 بֽظֽ
با فرناز موافقم که بحث کردن بی فایده است و من هم بی خود بحث را شروع کردم. عماد عزیز این چند سال هم ساکت نبوده ایم و در هر فضای ممکن با عقاید اجتماعی مبارزه کرده ایم و در عین حال هم خیلی از دوستان خوبم یا فمینیست هستند یا مذهبی.
اما بحث در اینجا بی فایده است و اشتباه چون بحث کردن یعنی دور شدن از هدف تابلویی که من دنبال می کنم. هرچند که یکی از جذابیتهای ویژه فرناز برای من اخمهایش است.
آرش :: 6 بهمن 1386 10:14 بֽظֽ
عالی... می دونی فرناز من همیشه به این فکر میکنم که خانومایی که طرفشون گذاشته و رفته باید چی کار کنن؟ واقعیت این جاست که این که بتونی راحت و یه دل سیر گریه کنی محشره.. بیشتر وقتا به خودت اجازه نمی دی حتی گریه کنی و می خوای یه جوری تکه پاره های وجود خورد شدتو جمع کنی.. می خوای بگی اصلا مهم نیست که رفته و می دونی که داری دروغ می گی... مبهمه...چه سیاسی باید اتخاذ کرد؟؟
شاد باشی.
-----------
فرناز: گیلانار جان! به نظرم هرکس بنا به روحیه و رفتار و خصوصیات خودش یک شیوه ای اتخاذ می کند. من خودم هم چون در ابراز احساسم پیش دیگران راحت نیستم همیشه وانمود می کنم اتفاق مهمی نیفتاده و سریع یک فرد جایگزین پیدا می کنم یا سرم را غرق کار می کنمو دل سیر گریه هایم وقت تنهایی سرازیر می شود.
گیلانار :: 6 بهمن 1386 1:54 بֽظֽ
من اصلا نمی توانم باور کنم این خانوم توانایی کشتن آن فرد را داشته باشد . مگر به این راحتی هاس که آدم کسی را حتی اگر رقیبش باشد و چند سال کینه اش را داشته باشد بکشد و ... .
در ضمن این دوستمان آرش خان هم فکر می کنم چند سالی دیر کرده برای این بحث ها . شاید اگر آن موقع ها بود شما حسابی اهل این مباحثات بودید (نه اینکه الان عوض شده باشیدا)
-------------
فرناز: کلن به نظرم بحث کردن چندان فایده ای ندارد؛ اصولن در اکثر موارد بحث کردن فقط یک کار انرژی بر بی فایده است!
عماد :: 6 بهمن 1386 0:17 بֽظֽ
چون خیلی از اینکه برایت می نویسم استقبال می کنی پس ادامه می دهم، هرچند بی ربط. باور کن برایم اهمیتی خاص داری که برایت می نویسم. قصدم هم "آموزش" نیست، اظهار نظر است. حتی دوست ندارم تغییر کنی و امیدوارم هرگز تاییدم نکنی!
فمینیسم مثل هر مکتب دیگری چیزی شبیه قلاده است. فمینیسم هم انسان ِِ «پیرو» می پرورد و من هر انسان را «پایه» می دانم. اساساً بسط مکتب یعنی پرورش انسانهایی که همه مثل هم و کپی از هم هستند. حال اینکه تنوع میل در غرایز آدمی چنان است که هر انسان می تواند همان «پایه» باشد.
اما اگر دوست داشته باشی می توانم در مورد فمینیسم به طور خاص مناظره ای داشته باشیم. منظره ای که به میل من از رفتار جنسیت ها در سکس آغاز می شود...
فمینیسم آزادی غریزه را از زن سلب می کند. از او موجودی دوگانه می سازد که لذت ها برایش بسیار محدود می شوند چرا که ممکن است هر لذت را فمنیسم "حرام" کرده باشد. آیا برای تو هم پیش آمده که میان خود و طرز تفکرت مجبور به تصمیم گیری باشی؟ اگر آنچه غریزه می خواهد را انتخاب کنی "احساس گناه" خواهی کرد و اگر عقاید خود را، باید به لذت بخش نبودن زندگی عادت کنی. چرا باید فاصله ای میان خود و عقاید وجود داشته باشد؟....
برایم مهم است درک کنی که مشکل من با جنسیت ها نیست که اساساً برای انسان طبقه بندی قائل نیستم. اینکه از "زنان فمینیست" انتقاد می کنم به این خاطر است که می خواهند "زن" باشند (آن هم از نوع مکتبی)و نه انسان با همه ویژگی هایش.
-----------
فرناز: جز سه خط اول بقیه را نخوانده و قصد خواندن هم ندارم! زیاد هم شلوغ نکنید لطفن... مربوط به هرپست نظر بگذارید.
آرش :: 5 بهمن 1386 9:20 بֽظֽ
سلام، دقت کردی این پست به حساب یه داستان گذاشته شد از طرف خیلی از خواننده ها و کلی نقد ادبی شد، راستی چرا؟
-----------
فرناز: نمی دانم شکیلا جان!
شکیلا :: 5 بهمن 1386 9:18 بֽظֽ
مو بر تنم راست شد ! خدا به ان دخترک ایرانی مومشکی و قد کوتاه با چشم های قهوه ای روشن چه رحمی کرده ! هر چند با توصیفاتی که از حال و هوای دختر روس کردی ان هم بعد از سه سال و نیم بعید نیست بلاخره یک روزی ترتیب معشوق جفاکار و رقیب رو بده !
-------------
فرناز: من هم همین فکر را می کنم لیلا جان...وقتی بعد سه سال و نیم انقدر داغش هنوز تازه است یعنی اصلن بعید نیست این کار را کند.
لیلا :: 5 بهمن 1386 8:07 بֽظֽ
من هم یه فرناز دیگه ام. همون که تو لیست اورکاتت هستم. D:
وسط خوندن متن داشتم فکر می کردم نکنه من اون فرنازه هستم ((: ولی نیستم. چه حس عجیبی به اسمم پیدا کردم.
------------
فرناز: :دی
فرناز :: 5 بهمن 1386 6:48 بֽظֽ
یک سوال! اگر مردان نبودند زنان چه بهانه ای برای زیستن داشتند؟! یکی مثل دوست تو عاشق می شود و دیگری همیشه در جستجوی عشق است و شاید در خلال این جستجو بمیرد و یک فمینیست همه عمر خود را صرف رقابت با مرد می کند! در کل اگر مردی نبود احتمالاً زنان هم دلیلی برای موجودیت خود نمی یافتند. چرا عمق زندگی زنانه اینقدر کم است؟! چرا من هرگز زنی را ندیده ام که بتواند مدیریت کلان را انجام دهد یا در تجارت بین الملل موفق باشد؟...خیلی جای بحث هست و افسوس که ذهنم یاری نمی کند.
به دوستت هم بگو که تو برای دیگرانی همان فرناز بوده ای. می تواند به جای آنان انتقام بگیرد تا خودش هم آرام شود
--------------
فرناز: فعلن که شما مسول نطق همه شدی از قرار!
آرش :: 5 بهمن 1386 5:48 بֽظֽ
حالا اگه می کشتت هم زیاد بد نمی شدا... حداقل یه حلوایی می خوردیم!!!
-----------
فرناز: "در کف حلوا"، برنامه امشب سینماهای تهران!
آقا امین :: 5 بهمن 1386 3:24 بֽظֽ
با وجود اینکه بیان خوبی داری، اما نوشتهی، این بارت زیاد روان نبود ، انگار که آدم تو دست انداز افتاده باشه. شاید به خاطر کوتاه بودن جملهها و تعداد زیاد فعلهاییه که بکار بردی، باشه.
در باره اون خانم هم، نه فقط شکست عشقی، بلکه هر شکستی، این بلا رو سر آدم میاره، من هم این رفتار را تجربه کردم، اینجور جاها حتا در و دیوار شهر هم گویی به آدم دهن کجی میکنند، چون هر کدومشون خاطره، یا امید برآورده نشدهای را یادآوری میکنند.
-----------
فرناز: هممم....قبول دارم فعل زیاد استفاده کردم در این نوشته و از خوشخوانی کم می کند.
دلپاک :: 5 بهمن 1386 2:42 بֽظֽ
عجب ماجرایی. شانس اوردیم ها. نزدیک بود یه دونه فرنازمون در دیار غربت به قتل برسه...:پی مواظب خودت باش :*
---------
فرناز: مصداق آش نخورده و دهن سوخته می شدم!! خوبی دختر؟ :*
سیما :: 5 بهمن 1386 2:36 بֽظֽ
wow....
اين دنياي كوچولو گاهي در حد مرگ ترسناك و گاهي به اندازهي يك دنياي بزرگ دلنشين مي شود...
-------------
فرناز: دقیقن کیوان...
k1-35 :: 5 بهمن 1386 1:31 بֽظֽ
che vahshatnak! fekresho bokon age az badshansi ye kam ham be dokhtare shebahat dashti fatehat khunde bud! khoda ro shokr :)
------------
فرناز: میدونی مریم دارم فکر می کنم در اینکه گفت همه شب به کشتن فکر کرده چقدر جدی بود. بعد فکر می کنم وقتی بعد سه سال و نیم اینطور اشک می ریخت و می لرزید یعنی خیلی جدی بود...
maryam :: 5 بهمن 1386 1:12 بֽظֽ
....سلام فرناز عزیز... این نوشته ات متفاوت بود ..هم سبک نگارش و هم نوع نگاهی که در باقی نوشته ها عریان تر است و خواننده را علنی دنبال خودش میکشد در اینجا زیر لایه روایت داستان به خوبی مخفی مانده اما کارش را بهتر انجام میدهد......کوتاه و با عنصر تضاد که زیبا واقعی و باور پذیر در آن جریان دارد..
تضادابروهای تو ایرانی با ابروهای آنجا...تضاد درست شناسی هویت با عوضی گرفتن رایج ایرانیها در غربت ..تضاد اشک ولبخند ...تضاد عشق یازی ایرانی یک دختر غیر ایرانی ...تضاد زوج بودن وتنها شدن...تضاد احساس و عقل حسابگر آن مرد ...تضاد وفاداری و جفا کاری...تضاد وطن جغرافیایی و میهن انسانی...تضاد وسعت خاک مبدا و کوچکی مقصد...تضاد موهای مشکی دختر با موهای بلوندی که گفتی...تضاد قد کوتاه او و قد بلند این و چشمهای آبی با قهوه ای...تضاد نقشه کشیدن برای انتقام ولی دعا کردن برای نیامدن او....تضاد عشق زاینده و لطیف با فکر کشتن و مرگ خشونت بار.....
آفرین....
-----------
فرناز: آفرین به شما فرجان جان که نوشته ها را واقعن دقیق و خوب می خوانید:)
فرجام كمانه :: 5 بهمن 1386 11:22 قֽظֽ
wow!
...
rasty, harvaght miam inja tahe delam ye labkhandi mizanam o fekr mikonam khodet khasty farnaz ro farnaaz benevisi, yaa farnaz.info ro man zoodtar gerefte boodam ?
-------------
فرناز: دامین من قبلا farnaaz.com یود که فیلتر شد و ان موقع چون farnaz.com قبلن گرفته شده بود فرناز با دو تا ای را گرفتم. این دامین farnaaz.info هدیه دوست عزیزی است:)
FarNice :: 5 بهمن 1386 2:31 قֽظֽ
داشتی شهید می شدیا
------------
فرناز: حس عجیبی به اسمم پیدا کردم...حس عجیب نامی که یکی را انقدر بهم می ریزد...
Morteza :: 5 بهمن 1386 2:12 قֽظֽ
|